یکی بود یکی نبود یکی که مث هیچکس نبود

شاید همزاد، شاید همذاتم بود
شاید بود، شاید نبود
شاید حتی فقط پرداخته ذهنم بود
ولی تجلی عشق در من بود
نهایت حس خواستن
نهایت دوست داشتن یک غریبه
تجربه حس کششی بی‌انتها و بی‌منطق 
به هوایش از مرزهای خودم گذشتم و چیزهایی در مورد خودم کشف کردم که حتی تصورش پیش از تجربه‌اش برایم غیرقابل باور بود.
برعکس اکثر آدمها که عاقبتِ حس امنیت و آرامش و انرژی‌های مثبت و دلخوشی‌های وصف ناپذیر در تعریف عشقشان میگنجد، نه تکیه‌گاه بود نه مأمن، نه آرام جان بود و نه دلیل خوشی‌های بی‌دلیلی که نداشتم. 
فقط با تمام ذرات وجودم میخواستمش. دیدنش جان خسته‌ام را بیدار نگه میداشت و تک‌تک خصوصیاتش هیجانم را به خروش میاورد. 
بی مرز، بی‌پروا، بی‌دلیل، بی‌شرط و بی‌ادعا دوستش داشتم.

وقتی میدیدمش چیزی در دلم فرو می‌ریخت و من سرشار میشدم از شور و حرارت و ذوقی کودکانه. حالا هم که یادش میفتم باز چیزی در دلم فرو می‌ریزد اما انگار که اینبار هربار چیزی از وجودم کم می‌شود.

هی دلم میخواد برم بش بگم من بی تو میمیرم ببین دارم میمیرم ولی خب همونجور که مستحضر هستید دروغه...

kill me

 یک پرتگاه بود و یک سایه.
سایه به من نزدیک میشد و من به لبه پرتگاه نزدیکتر.
سایه، ترس از دست دادن بود و سقوط، خود از دست دادن.
میدونستم سایه به من خواهد رسید و من خواهم افتاد. 
میدونستم بعد از سقوط چه اتفاقی خواهد افتاد و با این حال با تمام وجود میخواستم ریسک کنم. 
میترسیدم ولی نه از سقوط. میترسیدم باز زنده بمونم...





:|

پرسیدم چقدر حدوداً در 24 ساعت گذشته آب خوردی، گفت هیچی! گفتم چرا؟ گفت رژیم آب گرفتم! پرسیدم خب چرا همچین کار احمقانه‌ای کردی؟ گفت دوس دخترم بهم گفته تو اگه آب خوردنو بتونی ترک کنی سیگارتم میتونی ترک میکنی! منم با این ترفند که هر وقت تشنه‌م میشد به چیزای خوشمزه فکر میکردم تا بزاقم بیشتر ترشح بشه، تونستم آبو ترک کنم!
نتیجه‌ اخلاقی : با کسی که در درک طعنه و کنایه مشکل داره با ایهام حرف نزنین!

خوبِ بد / بدِ خوب

یه مرضی‌ام دارم موهامو گوجه میکنم زیر سرم یا یه چیز سفت مث توپ تنیس میذارم زیر گردنم وقتی دراز کشیدم بعد به یه حالت بد خوبی میرسم بعد از یه مدت، که شبیه یه چی توو مایه‌های اینه که مغزم خواب میره. کار درستی نیس ولی حس خوبیه.

بدینش بهم

دلم میخواد عین بچه ها پاهامو هی بکوبم زمین و بهانه بگیرم بگم من اونو میخوام. میخوام میخوام میخوام عهع عهع عهع


:|

به خانومه گفتم متاسفانه جواب تست کروناتون مثبته. گفت عه من بیرون کار دارم نمیشه مثل معتادا که یه کاری میکنن جواب تستشون اشتباهی منفی شه یه کاری کنی جواب تست کرونای منم منفی شه؟!

from Sherry with love

 تقدیم به همه دخترا ی سرزمینم 
+ روز جهانی زن مبارک

به نظر من این آقایون از لحاظ ضریب هوشی با گیاهان واقعا سخت در رقابتن :))

کیف خانومشو ازش گرفت که جلوی دست و پاشو نگیره و راحتتر کارشو انجام بده، بعد که کیفو گرفت همونجا گذاشتش زمین بغل پاش :))))) شاید فک کرده بود زنه خودش عقلش نمیرسه که به جای اینکه کیفو دست خودش نگه داره یا بده دست مرده میتونه بذارتش زمین.

شور زندگی

نه قدرتشو دارم نه انگیزشو
فقط دلم میخواد بخوابم یا بهتر از اون بمیرم.
یه چیزی در من هست که نیست
یا یه چیزی در من نیست که نیست
نه که ناسپاس باشم
فقط خسته‌ام
همه عمر خسته بودم
و حالا تمام استخونای بدنم از خستگی درد میکنن
امیدوارم هیچوقت هیچکدومتون از خودتون بدتون نیاد
گاهیم فک میکنم بشینم دو دیقه زارزار گریه کنم ولی به نظرم کار خنده‌دار و بیهوده‌ایه.
چه تناقض عجیبی.

هنوز

هنوز حرف می زنم، هنوز راه می روم
به سمت جای خالیت، به اشتباه می روم
. . .

بهمن محمدزاده

مثل دفعه‌های قبل

امروز باز خیلی احتیاجت داشتم ولی باز نبودی و خب امروزم گذشت. 
به خیر گذشت ولی خب نبودی دیگه.

باباجون من هنوزم همونقدر دوسِت دارم تو چی؟

 توو تلگرام یه چیزی خوندم الان براتون کپی پیست میکنم. بعد اونو خوندم یاد یه چیز دیگه افتادم که اونم در ادامه‌ش براتون مینویسم الان. 
نقل کرده بود: « روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه‌ی سکه‌ی مردی غافل را دزدید.هنگامی که به خانه رسید، کیسه را باز کرد و دید روی سکه‌ها کاغذیست که بر آن نوشته است: خدایا به برکت این دعا سکه‌های مرا محفاظت بفرما! اندکی اندیشه کرد سپس کیسه را به صاحبش بازگرداند. دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست دادی. دزد کیسه در پاسخ گفت: صاحب کیسه باور داشت که دعا، داراییِ او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است. قرار من دزدیدن دارایی او بود نه دزدیدن ایمان او. اگر کیسه او را پس نمی‌دادم، باورش بر دعا و خدا سست می‌شد. آنگاه من دزدِ باورهای او می‌بودم واین دور از انصاف است.»
امروز سالگرد پدربزرگم بود... بچه که بودم به گواه همه از همه بیشتر دوسش داشتم و یادمه که اونم منو. اون موقع دوربین فیلمبرداری هنوز برای مصارف شخصی در دسترس نبود. به جاش آپارات بود که به نظر من خیلیم باحالتر بود. با آپارت ازم کلی فیلم گرفته بود. اغلب خودشم تو فیلما کنارم بود و این خیلی خوب بود. یه دلگرمی بود انگار. یه حس خوب که بودنشو یادم میاورد. روزای بی دغدغه‌ی کودکی. روزایی که بچه اول دختر و پسر بزرگ خونواده بودم، نوه اول پدر بزرگ و مادربزرگ مادریم بودم، همه کنار هم بودیم، همه حالشون خوب بود، یه توپ قرمز بزرگ داشتم. یه دوچرخه طلایی بی‌نظیر داشتم، میتونستم توو کوچه با شلوار کوتاه و بدون حجاب و بدون ترس دوچرخه‌سواری کنم، میتونستم وقتی پدر و مادرم سر کار بودن جیم شم توو کوچه و تا دم غروب با بچه‌ها گل کوچیک و لی‌لی بازی کنم، میتونستم بعدش بیام خونه با شلنگ باغچه آب بخورم، لباسامو بکنم و بپرم توو استخر تا خنک شم، پفک نمکی و آلوچه ۵ تومن بود، بستنی قیفی سی تومن بود، گربه‌مو هنوز کسی با ماشین زیر نگرفته بود، با معنی مرگ آشنا نشده بودم، دلم میخواست روزا زودتر بگذرن تا بزرگ شم و برم مدرسه! و تنها استرسی که بود صدای آژیر خطر بود که با هیجان دویدن سمت زیرزمین خونه و جمع شدن همه کسایی که دوستشون داشتم توو یه اتاق تاریک و کوچیک، کم و بیش خنثی میشد...
یه روز رفتم سراغ مادربزرگ و گفتم فیلما رو بیار ببرم تبدیلشون کنم که بتونیم توو تلویزیون ببینیمشون و نیازی به دنگ و فنگ پرده آپارات و دم دسگاش نباشه. متأسفانه متوجه شدیم فیلما که همیشه کنار آلبوما سر جای امن خودشون بودن، دیگه نیستن، گم شدن و هیچوقتم معلوم نشد غریبه دزدیدتشون یا آشنا! و چجوری؟ یا کِی اصلا؟ چرا حتی؟ 
به هر حال اون متن بالا رو خوندم یاد این داستان افتادم و اینکه حالا هر کی بودی دزدی کردی فیلما رو ورداشتی هر چی، به جهنم. مادربزرگ که اهل آبروریزی و شکایت نبود، با هر چی که داشت و نداشت همیشه در حال بذل و بخشش بود. بعدشم حالا عیب نداره دزدیدی، اشتباه کردی هر چی. اون فیلما آخه به چه درد تو میخورد؟ اونا خاطرات من بود. اونا کودکی من ... اونا گنج من بود! اونا صدای گرم و صورت مهربون بابابزرگم بود. من اونا رو میخواااستم...
مال رو از سر ناچاری یا به هر دلیلی میبری ببر ولی دزدی خاطره روا نیست انصافاً. هر کی بودی کاش پسشون میاوردی... و خب زهی خیال باطل. 

اینطوریاس دیگه

دیگه وقتی از کسی که سی سال پیش فوت کرده خاطره داری ینی خودتم پیر شدی دیگه. واسه باورش تعداد موهای سفید شده‌ات هم لازم نیس حتی. 

قصه‌ی پرغصه Felix

تقریبا سه هفته‌ی پیش نزدیکای غروب در حالیکه ظرفیت روحیمو تا آخرین قطره مصرف کرده بودم و از شدت فشاری که روم بود داشتم منفجر میشدم، فرصتی پیدا کردم که برم پایین یه نفسی بکشم. نشستم رو زمین یه گوشه‌ای بغل دیوار توو خلوتترین و بی‌رفت و آمدترین جایی که توو حیاط بیمارستان میشد پیدا کرد. نیاز داشتم چن دیقه از آدما دور باشم. چشامو بسته بودم، سرمو تکیه داده بودم به دیوار پشت سرم و سعی میکردم به جای گریه کردن نفس عمیق بکشم. یهو یه چیز نرم رو صورتم احساس کردم. چشمامو باز کردم دیدم دستای یه پسر کوچولوعه که از زیر کاپشنش لباس بیمارستان پیداست. ناخوداگاه لبخند زدم. با دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و بهم گفت اشکال نداره آدم گاهی گریه کنه. حتی فرشته‌هام گاهی گریه میکنن! در حالیکه به خاطر این حرفش یه جوری تحت تأثیر قرار گرفتم که بیشتر دلم میخواس بزنم زیر گریه، خودمو کنترل کردم و گفتم تو از کجا میدونی؟ و اون مثل یک جنتلمن واقعی در حالی که با دست کوچیکش دستمو گرفته بود ازم پرسید: اجازه دارم پیشت بشینم؟ گفتم زمین سرده بشین رو پای من. اینطوری روبه رومم هستی و بهتر میتونم ببینمت. چشاش ذوق کرد و نشست. نمیدنم چرا احساس کردم انگار هیچ وزنی نداره... گفتم خب حالا بگو ببینم از کجا میدونی؟ گفت وقتی خانوم فلانی که توو بخش کودکان کار میکنه اینو به همه پدر و مادرایی که بچه‌هاشون قراره به زودی برن بهشت و گاهیم به بچه‌هایی که از مرگ میترسن میگه، شنیدم!
گفتم راستی اسمت چیه؟ مثل مردای کوچولو دستشو آورد جلو وگفت من فلیکس هستم. منم دستمو سمتش دراز کردم گفتم خوشوقتم فلیکس. منم شری هستم. یهو با ذوق داد زد گف میدووووونم ما هممممون تو رو میشناسیم. بعد انگار که رازی از دهنش در رفته باشه دستشو گرفت جلوی صورتش و سکوت کرد. همینطور که خنده‌م گرفته بود گفتم تو و کیا، منو از کجا میشناسین؟ 
گفت من و دوستام. گفتم خب از کجا؟ صورتشو به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت ما میدونیم که تو یه پری هستی :))))) با قیافه متعجبانه‌ نگاش کردم و گفتم از کجا فهمیدین؟ گفت مثلا به خاطر موهای جادوئیت! همیشه وقتی میای موهات صافه ولی وقتی میری فرفریه (راس میگفت چون من موهامو اتو میکنم ولی سر کار چون فعالیت میکنم بر اثر رطوبت هوا و... موقع رفتن معمولا موهام دوباره فر شده). اگه بالهات خیس شن مرئی میشن، برای همین سعی میکنی زیاد زیر بارون واینستی (درسته ولی خب حیقتش چون نمیخوام موهام دوباره فر شه زیر بارون واینمیستم). صدات خیلی مهربونه، هیکلت از آدما کوچولوتره و با اینکه آدم بزرگی همیشه مثل بچه‌ها کوله پشتی میندازی که احتمالا جای بالهاتو زیرش قایم کنی! تازه ما از خیلیا پرسیدیم همه گفتن تو بلدی همه رو خوب کنی. ضمناً تینا یه دفه وقتی داشتی میخندیدی مستقیم توو چشات نگاه کرده بود و یه چیز آبی دیده بود که اومده سمتش و باعث شده بود که سه رووووووووز تموم نفس کم نیاره و بتونه با ما توو سالن بازی کنه! (شاید تصور کودکانه‌ی هیجان‌انگیز و سحرآمیزش وامدار رنگ آبی شیشه‌های آنتی رفلکس عینکمه). من و سه تا از دوستام شب کریسمس به بابانوئل گفتیم که تو رو بیاره توو بخش ما تا یوناس که چن روز بود همش درد داشت و حالش خیلی بد بود خوب کنی ولی بابانوئل گفت خدا منتظر یوناسه و درست نیست که خدا رو منتظر بذاریم، بعدشم شب وقتی ما خوابیدیم یوناسو با خودش برد... 
دلم میخواس از خجالت بمیرم. دلم میخواست نابود شم از شرم چیزی که نبودم و رویایی که چارتا بچه فرشته‌ی طفلکی که خدا میدونه چند وقته توو بخش سرطان کودکان بسترین، از من ساخته بودن. داشتم فکر میکردم کاش واقعی بود و قدرتشو داشتم که همه بچه‌ها رو خوب کنم. 
دیدم از دور یکی از پرستارای بخش کودکان (از رو رنگ روپوشش مشخص بود که از بچه‌های بخش اطفاله) داره مستأصل اینور اونورو نگاه میکنه و احتمالا دنبال فلیکس میگرده. بهش گفتم فکرمیکنم دیگه وقتشه برگردیم توو بخش وگرنه بقیه میفهمن که بی‌اجازه اومدی بیرون. گفت آره ولی وقتی از پنجره اتاقم دیدمت به خودم گفتم نباید تنهات بذارم.
از رو پام بلند شد که بریم اما یهو تعادلشو از دست داد جوری که داشت میفتاد و من که هنوز نشسته بودم خیلی راحت گرفتمش. و این براش یه نشونه‌ی دیگه ساخت از اینکه من یه پری واقعی هستم. 
خواست دوباره بلند شه که بهش گفتم اجازه بده بغلش کنم و با هم بریم. فک نمیکردم ولی از خداخواسته مححححکم خودشو چسبوند بهم دستاشو دور گردنم و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت بریم.
رسیدیم و موقع خداحافظی وقتی میخواستم صورتشو ببوسم بهم گفت میشه وقتی خدا منتظر منه که برم پیشش یه کاری کنی که مثل یوناس درد نداشته باشم. من دلم میخواد با خوشحالی برم پیش خدا.
بهش گفتم کار سختیه ولی ببینم چیکار میتونم بکنم و بوسیدمش. وقتی داشتم میرفتم دوباره صدام کرد و گفت یه آرزوی دیگه‌م دارم گفتم بگو. گفت ولنتاین من باش :)) بهش یه چشمک زدم و گفتم باید به پیشنهادت فکر کنم...
یکشنبه چهاردهم وقتی صبح داشتم میرفتم بیمارستان گردنبند دونه برفمو انداختم گردنم، گوشواره‌ها، دستبند، انگشترا و سنجاقای سرسفید و اکلیلی‌ام رو همراه پیراهن سفید کوتاهم و نیم‌چکمه‌های سفید پاشنه‌دارم گذاشتم توو کوله‌م، سر راه یه بطری کوچیک سودای توت فرنگی هم بعنوان جایگزین شامپاین :)) خریدم و با خودم بردم.
به سرایدار ساختمون روبه‌رویی که بخش کودکان طبقه دومش بود، جریان را گفتم و خواهش کردم ساعت هفت بعد از ظهر میزی رو گوشه رستوران بیمارستان که به خاطر کرونا بسته‌ست برامون آماده کنه و او قبول کرد.
‌کارامو را کمی زودتر کردم، نامه‌ها و پرونده‌ها و یادداشتای رو میزمو جمع و جور کردم و به بچه‌ها گفتم که حدود یک ساعتی بیرون کار دارم و سپردم که همین نزدیکی‌ها هستم واگر کار ضروری‌ای بود بهم زنگ بزنن. 
لباسامو عوض کردم، موهامو درست کردم، کمی آرایش کردم، گوشواره‌ها و دستبندمو انداختم. جعبه‌ی کوچکی که یه گردنبند با یک سنگ جادویی توش بود گرفتم دستم و رفتم سر قرارم. 
با دکترش قبلا صحبت کرده بودم که از اوضاعش با خبر باشم و اون به پرستاری که یکشنبه شیفت بود جریانو گفته بود که همه چیز مهیا شه... 
دم در منتظرم بود. من که رسیدم بهیاری که از دور میپائیدش دکمه آسانسورو فشار داد و رفت. 
فلیکس با همون قد کوتاهش ولی مثل یه مینی‌جنتلمن دستمو گرفت تا به میز رسیدیم، بعد صندلی رو برام عقب کشید و منتظر شد بشینم و بعد خودش پرید روی صندلی روبه‌روم...
جای شما خالی ماکارونی خوردیم، سودای توت فرنگی نوشیدیم، حرف زدیم و بعد از بستنی به هم هدیه دادیم. 
من به اون گردنبندشو دادم و گفتم این کمکت میکنه که وقتی داری میری پیش خدا حالت خوب باشه و بتونی قوی بمونی. و اون به من یک پاکت داد که باید قول میدادم روز مرگش بازش کنم!
لپشو بوسیدم و از هم خداحافظی کردیم. پنج دیقه بعد زنگ زدم به بخش که بپرسم به سلامت رسیده بالا و خیالم راحت بشه که پرستار بخش با مهربونی گفت اومده بالا و همه رو دور خودش جمع کرده و داره براشون تعریف میکنه....
🖤🖤🖤    
فلیکس امروز صبح به قول خودش رفت پیش خدا و من پاکتی که بهم داده بود رو طبق قولی که بهش داده بودم باز کردم. دیدم توش (با ترجمه دقیق) نوشته:
تو زیباترین دختری هستی که توو زندگیم دیدم و با اینکه میدونم کار بدی کردم که بهت واقعیتو نگفتم ولی اعتراف میکنم که بر خلاف بقیه بچه‌ها من از اولشم میدونستم که تو یه پری واقعی نیستی!
من میدونم که تو یه فرشته‌ای و برای همین هیچ ناراحت نیستم که امروز داری اینو میخونی و مطمئنم که وقتی پیش خدا باشم هر وقت بخوای و بخوام بازم میتونیم همو ببینیم ولی از اونجایی که آدما روی زمین الان تو رو بیشتر احتیاج دارن ممکنه کمی طول بکشه تا بتونی بازم بیای سراغم. خواستم بدونی که من اینو میدونم و از دستت ناراحت نمیشم. عجله نکن و به کسایی که باید کمک کنی کمک کن چون اونا مطمئنا خیلی بیشتر به تو احتیاج دارن تا کسی که مثل من توو بهشته. توی این فرصت منم میخوام با خدا صحبت کنم و ازش بخوام که حال چند تا از دوستامو زودتر خوب کنه، یکی رو بفرسته که در نبود من مواظب پدر و مادرم باشه و بعدشم باید دنبال یوناس و چن تا دیگه از دوستام بگردم که دیگه تنها نباشن. 
در مورد هدیه روز ولنتاین باید بهت بگم که شنیده‌م آخرین آرزویی که آدما قبل از مرگ میکنن بی برو برگرد برآورده میشه. من آخرین آرزومو به تو هدیه کردم. آخرین آرزوی من اینه که تو به همممه‌ی آرزوهات برسی. امیدوارم که جواب بده.
خب دیگه میبوسمت. تا به زودی. 
فلیکس‌ ِ تو.

مثل سمورآبی اعصاب آدمو میجوئن

هی گف چه خبرا و من هی گفتم خبر خاصی نیس. بعد دوباره گف چه خبرا و انقدرررر گف چه خبرا که گفتم خبر مرض، خبر درد بی درمان، خبر مررررگ. گفتم انقدر که توی این یک سال گواهی فوت امضا کردم جمعا توو ده سال گذشته نکرده بودم. دیگه خفه شد ماسکشو کشید رو دماغش راهشو کشید رفت. چی میخواستی بشنوی آخه زن حسابی. برو کشکتو بساب دیگه. من چه خبری میخوام داشته باشم برای تو آخه. 
یه سری هنوز تا برای خودشون یا نزدیکاشون اتفاقی نیفته باورشون نمیشه چه خبره. والا لااقل توو جنگ یه بار گردان میره نفر برمیگرده و تمام. ما الان بیشتر از یه ساله هر روز همین کابوسو داریم هی تکرار میکنیم ...

بدقلق

یکشنبه ساعت یازده شبه. هیچجا باز نیست جز یه فست فود که فقط کباب ترکی میفروشه و پیتزافروشی روبه‌روش که مسلما فقط پیتزا میفروشه. میگه گشنمه چی بخورم به نظرتون؟ همه یک صدا: کباب ترکی! نه نه خسته شدم انقد کباب ترکی خوردم. همه باز یک صدا پس پیتزا. هیوق اگه بدونین چقد ضرر داره این پیتزاهای بیرون! همه یک صدا ولی این دفه همچین زیر لب و یخده نامفهوم: پس اینو و قاه قاه‌های بدجنسانه.
با دلخوری و اخم صحنه را ترک میکند و زیر لب فحش میدهد :))
واقعا نمیدونم اینا که خودشونم نمیدونن چی میخوان چطور به یه مراحلی از زندگیشون میرسن اصلا. چطوری پیش میرن واقعا؟ 

^_^

گف صدات بوی بهارنارنج میده :)

قصه

یه بارم سرحال باشم براتون قصه‌های سارای، بنوشه، اصلی، شاره، اولدوز، ساری گلین، نگار، خدابس، هانی و... رو میگم. شاید بعدشم یهو سر ذوق اومدم و حتی لیلی و شیرین و فرخ‌لقا، منیژه و تهمینه و رودابه، میترا، آزاده، گلچهر، زهره و عذرا و همای، ویس و ... رو هم  گفتم براتون. 

قصه بگم؟

اون تصادف وحشتناک باعث شد تا شیش ماه بعد از مرخص شدنش از بیمارستان همچنان درگیر و گرفتار ویلچرش باشه و با یأسی توام با امید یا برعکس، هر روز از نو برای زنده موندن و دوباره ایستادن با سرنوشتش دست و پنجه نرم کنه. توی این شیش ماه وقتیایی که احساس مفلوک و مفلوج شدن خیلی بهش فشار میاورد پناه میبرد به پنجره بزرگ اتاقش. پنجره رو تا ته باز میکرد، ویلچرشو صاف کنار تختش بغل پنجره پارک میکرد،  یه طرف صورتشو تکیه میداد به قاب پنجره. بعد شروع میکرد پشت هم هی سیگاراشو روشن کردن و در حالی که سعی میکرد خودشو توو هیاهوی مردمِ توی کوچه و ماشینای توو خیابون گم کنه، سیگاراشو چس دود میکرد. 
میگفت یه روز که داشتم کوچه رو تماشا میکردم دیدم که نرسیده به درشون سیگارشو خاموش کرد، رسید به در خونه، بدون اینکه زنگ بزنه نشست دم در. چمیدونم شاید نمیخواست با صدای زنگ آرامششو بهم بزنه، گوششو بیازاره یا از کاری که داره میکنه بازش بداره... منتظر موند تا خودش برای گذاشتن آشغال یا غذا دادن به گربه‌ها بیاد بیرون.
هوا نیمه تاریک شد. در باز شد و قامتش میان چارچوب در ظاهر شد.
جلوش زانو زد، انگار با دستاش میخواست ساق پاشو بگیره ولی حتی شلوارشم لمس نکرد و آروم دستاشو گذاشت رو زمین بغل دمپاییاش و انقدر خم شد که وقتی سعی میکرد به صورتش نگاه کنه باید سرشو انقدر رو به عقب و بالا کج میکرد که انگار میخواد با کسی توی آسمونا حرف بزنه.
همونجور که سرش بالا بود رو به خداش گفت من دوسِت دارم ببخش غلط کردم گه خوردم هر چی تو بگی، هر چی تو بخوای، هر تصمیمی تو بگیری، هر کاری هر رفتاری تو بکنی، من تابع تو ام. من نوکرتم.  من گه میخورم از تو توقع چیزی داشته باشم فقط بذا خاک پات باشم ولی باشم، بذا پیشت باشم. بذا دوسِت داشته باشم. داد بزن، فحش بده، بزن لت و پارم کن، سیاه و کبودم کن، زخمی و زارم کن، بزن استخونامو بشکن، دستتو بذا رو گلوم با تمام زورت فشار بده، کله‌مو بکوب توو دیوار، بزن دماغ و فکمو خورد کن، جف پا بپر رو قفسه سینه‌م، با مشت بکوب توو شیکمم، سیگارتو روم خاموش کن، تیزی چاقوتو رو تنم امتحان کن، نگام کن. بذا باشم. ببخش منو. من خیلی میخوامت. دوسِت دارم. من میمیرم برات. خواهش میکنم...
میگف آشغالا رو گذاشت زمین، سرشو کمی بلند کرد نگاهی به راست و چپش انداخت و بدون اینکه هیچ حرفی بزنه، رفت توو و درو پشت سرش بست.
توی اون شیش ماهی که خونه بود علاوه بر اینکه نمیتونست بایسته یا پاهاشو حتی کمی تکون بده و به جز دردِ به نظر خودش بی‌نهایتی که در گردن و ستون فقراتش به صورت بی‌وقفه و مدام احساس میکرد، مشکل  بی‌خوابی هم پیدا کرده بود و معمولا تازه دم دمای صبح از زور ضعف و به ضرب قرصای خواب و مسکنای قوی‌ای که میخورد موفق میشد یه چرتی بزنه که اغلب هم یکی دو ساعت بعدش با تداعی و شنیدن صدای یه تصادف کذایی وحشتناک میپرید. 
میگفت مثل هر روز با صدای تصادف از خواب پریدم. صورتمو با بی‌حوصلگی سمت پنجره چرخوندم و غافلگیرانه دیدم که چه برف تندی داره میاد، مثل بچه‌ها و با ذوق گوشه توری پرده رو کنار زدم شاید که سفیدی کوچه رو ببینم...
کوچه یک دست سفید شده بود و فقط کیسه سیاه آشغالی که پسر همسایه دیشب به جای اینکه ببره سر کوچه گذاشته بود دم در، از لای برفا به سفیدی دهن‌کجی میکرد و روی برفی که هنوز و تند میبارید یک رد پایِ رفته بود...


بستنی زمستونی؟

یه وقتم آدم دلش مثل بستنی یخی زیر آفتاب ظهر تابستون کویر، واسه یکی آااااب میشه ولی اون سرش به قهوه‌ش گرمه، بستنیشم لیوانی میخوره و اساساً از غصه‌ی آب شدن بستنیای چوبی درکی نداره.

من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول/ مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول*

بیا مغلولم کن من میخوام مغلول دلت باشم لنتی :)))

*سعدی

اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان که گر به قهر برانی کجا شود مغلول*

آدم خجالت میکشه بپرسه ولی واقعاً چطور ممکنه دلش تنگ نشه. حتی وانمود کردنشم یاروعه. 

*سعدی

که بودی اندر عهد

یه وقتم آدما یه طوری در گذر زمان عوض میشن که آدم یهو به خودش میاد میبینه اگه اسم یارو رو فاکتور بگیره، داره به خودش و اونی که یه روز انقدر میخواستتش با اینی که الان کنارشه خیانت میکنه و قصه وقتی غم‌انگیزتر میشه که تو میدونی اینی که باهاشی اونی نیس که میخواستی باهاش باشی ولی نه میخوای نه میتونی که بیخیالش ‌شی. اینجا همونجاییه که میشه گفت لعنت به خودم و دلمو عشقشو همه مشتقاتش.

من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد/به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
ملامتت نکنم گرچه بی‌وفا یاری/هزار جان عزیزت فدای طبع ملول
مرا گناه خودست ار ملامت تو برم/که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
سعدی

گنجیشک لالا 🌜

میگم که...
هیچی.
اِممم...
هیچی.
اِهم...
هیچی.
شب بخیر...

گلاب منظورش بود

یه دفعه‌م داشتیم بعد از غذا یه دسری میخوردیم، یهو برگشت گفت مامان من از اینا درست میکنه ولی توش آبِ گُل میریزه خیلی خوشمزه‌‌‌ تر میشه :)))

:))

میگه تو باید بری یه منطقه‌ی سردخیز! زندگی کنی.

با خود شمام

نه در برابر چشمی، نه غایب از نظری 
نه یاد می کنی از ما، نه میروی از ياد

حافظ

فاجعه

رسانه‌های داخلی که معلوم‌الحالن ولی اوضای گند و افتضاح خبرگزاریا و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشورو فقط میشه با یه لغت توصیف کرد: اسف باره آقا. اسف باااااار. از گوینده‌های غالباً بی‌سوادش بگیر تا باقی دم و دسگاهشون. اه اه اه. ملت درمونده‌ی بیچاره‌ای که هستیم ... 
:(

❄️

❄️

هیچی دیگه گف اگه زنش بشم ماه عسل میبرتم اینجا :)) 
گفتم در جریان باشید

که شکسته‌ای شکستی*

یداللهی میگه یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم/ از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم ...
من که البته همیشه دچارت هستم فقط متأسفانه مطمئن نیستم که تو اصلاً یک روز بیایی ولی در عوض مطمئنم که از صبر ویرانم و چشم انتظارتم نیستم...


*بشکستی آن دلی را که شکسته بد زعشقت/ ز چه رو به خویش بالی، که شکسته‌ای شکستی/ داراب افسر

همش پونزده سالش بود

مُرد.

 درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدائی‌ها...


*ا.سایه

واقعاً که

آدم وقتی یکی یه نفرو واقعاً دوست داره، هر بار با کمال میل و اصن بیمناسبت حتی، دلش میخواد بهش هدیه بده. هر چقدرم پول نداشته باشه بازم یه چیزی واسه هدیه دادن پیدا میکنه و از این کار لذت میبره. شماها چتونه انقد در مورد ترفندای پیچوندن مخاطبتون در حوالی ولنتاین و فشاری که برای هدیه خریدن روتونه میگید؟ زوره مگه؟ دوسش نداری کادو نخر. پول نداری و طرفت میدونه و انتظار کادوی گرون قیمت داره خب چرا اصن با اون آدم موندی؟ اگه‌م فک میکنین هدیه‌ی فلان تومنی ندین بهش، نمیده یا نمیکندتون که خب دقت کنید از اول در حد دهنتون لقمه وردارین. قیمت جنده‌ها مقطوع هس ولی یکی نیس. چطور قبل از خرید چیزای دیگه اول جیبتونو نگا میکنید بعد میرید توو مغازه ولی در این مورد اول میرید جنسو ورمیدارید امتحانم میکنید ولی بعدش یادتون میفته انقدری ندارید یا دلتون نمیاد انقدی خرجش کنید و باید بپیچونیدش یا اینطور ننه من غریبم‌واربنالید؟ چرا اینجوریید جداً؟ چتونه واقعاً؟ چه وضعیه راه انداختین؟ اه اه اه 

لقد کلفت مالم اقو حملا و مالی حیله غیر احتمالی

میگه ینی وادارم کردی به تحمل آنچه در توانم نبود و جز تحمل چاره‌ای‌ام نبود...


باز هم سعدی

باز هم :(

مصائبی که هس به هر حال

انقدر رفت رو اعصابم همونجا وسط راه پله بیمارستان نصف شب یه جوری سرش داد زدم دعواش کردم رید به خودش گفت آروم باش بیا فراموش کنیم چه اتفاقی افتاده و از نو شروع کنیم منم گفتم باشه ولی خب چرا عاقل کند کاری که بعدش اینجور بیفتد به گه‌خوری؟ من اصلاً کلاً کاری با کسی ندارم مگر اینکه کسی با من کار داشته باشه. انقدرم همه چی برام بی‌اهمیته که هر کی هر زری بزنه از این گوش میشنوم از اون گوش فلان. عادتم ندارم به کسی توضیح یا جواب بدم. چون کارمم درست انجام میدم پیش هم نمیاد که لازم باشه. در واقع فقط اگه کسی خیلی و به دفعات گه اضافه بخوره و انقدر بی نهایت بره رو اعصابم جوابشو میدم و خب باید بهش تبریک گفت چون اون شب آندریاس عن دماغ موفق شد منو به این مرحله برسونه و برای من که فرقی نداره ولی متعاقباً خودش الان بعد از دو ماه و خورده‌ای هنوز هر جا میره بچه‌ها پش سرش پچ پچ میکنن و ریزریز میخندن و از خنک شدن دلشون میگن که شری چطور دهنشو سرویس کرده. دلمم براش میسوزه حالا، ولی چاره‌ای نداشتم واقعاً. چیزی بهش نمیگفتم باید منتظر عواقبش میبودم و میبودن. 

آه

خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه...

سایه

+ با صدای شری

زنگار دل

دخترش بهش زنگ زده بود باهاش شببخیر کنه. با پروژه‌های هنری دانشجوییش که مادرش گاهی بهم نشون میداد یا بعضا نظرمو در موردشون میپرسید میشناختمش. گفتم بهش سلام برسون و وقتی قطع کرد گفت بچه‌مم بهت سلام رسوند. 
من چیزی نپرسیدم چون به نظرم چندان هم غیرعادی نبود ولی خودش همینجور که داشت سیگارشو روشن میکرد گفت به دخترم میگم بچه‌م چون دخترم حس میکنه نیاز داره تغییر جنسیت بده و دوس نداره با ضمیر مؤنث خطاب بشه یا حتی با اسم دخترونه‌ش صداش کنن.
گفت وقتی مشکلشو برام اعتراف کرد نشستم باهاش دنبال یه تراپیست متخصص این مورد گشتم، براش وقت گرفتم و بهش گفتم همه ما فقط یک بار زندگی می‌کنیم و باید در این زندگی احساس رضایت و خوشبختی رو تجربه کنیم! بعد با عجله و شاید برای اطمینان از اعتمادش به من اضافه کرد ولی هنوز به جز من و برادرش کسی نمیدونه. 
اینکه آدما همینطوری یهویی یه چیزای فوق‌العاده شخصی و خصوصیشونو شروع میکنن برام تعریف کردن، زیاد چیز عجیبی نیست چون زیاد برام اتفاق میفته ولی اعتراف میکنم هربار از نو خوشحال میشم که اون آدم منو به عنوان یه محرم برای فاش کردن رازی از زندگیش انتخاب کرده. 
بهش گفتم ممنونم که بهم اعتماد کردی و باید بگم که به نظرم بدون شک بهترین و قشنگترین حرف ممکن رو بهش زدی و چقدر خوب که همچین مادری هستی.
چشمای سبزش برق زد، حس کردم چقدر به همچین تأییدی از طرف یه شخص سوم نیاز داشت، لبخندی صورت خسته‌شو آراست و با حالتی آمیخته از خوشحالی‌ای شیطنت‌آمیز  و شرمی کودکانه گفت بچه‌هامم همینو میگن...
همینطور که داشتم ستاره‌ها رو توو آسمون قرمز و از میون دونه‌های برف نگاه میکردم به این فکر میکردم که چقدر مهمه آدمها رو هرگز از روی ظاهر، سطح تحصیلات، مدرک، شغل و جایگاه اجتماعی یا اقتصادیشون قضاوت نکنیم. و اینکه وسعت روح و بزرگی دل، سطح شعور و درک بالای آدمها مثل درجه انسانیتشون موهبتی کم نظیره و در عین حال بی‌نهایت ارزشمند.
دنیا بی‌تعصب، بی نفرت، بی خشم، با کمی عشق خیلی ساده میتونه جای بهتری بشه.
اینکه باید از خودمون شروع کنیم. امروز چقدر انسانیم؟ و فردا برای بهتر شدن خودمون و دنیای اطرافمون چه خواهیم کرد؟
آیا هم قد ادعاهامون بزرگ و خوبیم؟ آیا حداقل برای نزدیک شدن و شبیه شدن به لافها و توهمات خودخوب‌پندارانه‌مون قدمی هم برمیداریم؟
توو شیشه‌ی در عکس خودمو نگاه کردم. انگار رو موهام اکلیل نقره‌ای پاشیده بودن. توو همین چند دیقه دونه‌های برف مثل دونه‌های درخشان الماس زیر نور سفید ویترینای جواهر فروشیها موهامو مثل موهای عروسی رویایی آرایش کرده بودن.
تصور میکنم همین میتونه گواه طبیعت باشه محض یاداوری اینکه برای زیبا شدن، برای خوب شدن، برای جلای جان، برای زدودن دل، برای پاک شدن، برای سپید شدن، برای نزدیک شدن به روشنایی و برای درخشیدن هیچ وقت دیر نیست.

مصائب

مریضا علی‌الخصوص پیرا یه علاقه خاصی هم دارن که موقع ابراز تشکر صمیمانه یا فوران علاقه به آدم دوس دارن به سر و روی آدم دست بکشن، بعضا حتی سر و کله‌ی آدمو ماچ کنن و من با اینکه خیلی ماه و مهربونم ولی اصلا با این مسئله حال نمیکنم ولی متاسفانه به همون دلیل که خیلی ماه و مهربونم خیلیم بیشتر از بقیه در این موقعیت قرار میگیرم به همین دلیل بعضی وقتا وقتی دارم از بیمارستان برمیگردم دلم میخواد با  الکل دوش بگیرم که متاسفانه مقدور نیست. بله عرض کرده بودم که یکی دو تا نیست مصائبم...
البته بعضی وقتام فکر میکنم کاش به جای این دسکشا که تا روی مچه این دسکشای دامپزشکا که تا بالای آرنجه توو بیمارستان مرسوم میشد که خب اونم مقدور نیست.
دستامم مث کارگرای ساختمون از سرما و الکل و سایر شویندگان ترک خورده، خشک و نابوده. از کرمم بدم میاد.

گیلتی پلژرمه و خاک عالم به سرم

من واقعا خیلی دوسش دارم و اون واقعا خیلی بیشعوره و من واقعا بدون اینکه اون بخواد خرم کنه خرشم. 
مرسی اه.

کریسمس با کمی تأخیر مبارک

قدیما منم یه سری تعصبات ملیگرایانه و ناسیونالیستی بیهوده‌ای داشتم که شاید توو دلم آدمای "بی‌هویتی" رو توبیخ و مسخره میکردم  چون با اینکه ارمنی و آسوری و مسیحی نبودن، سعی میکردن کریسمسو جشن بگیرن یا اداشو در بیارن و غیره.
بعدها ولی متوجه شدم که اشتباه میکردم. حالا به نظرم هیچ ایرادی نداره اگه مسلمون به دنیا اومدی یا اگه ایرانی هستی و سال نوت اول بهار شروع میشه ولی کریسمس رو هم همراه ارامنه ایران و مسیحیای دنیا جشن بگیری. کار بدی نیست. جشن کریسمس جشن میلاد مسیحه. مسیح پیامبر مهربانی‌هاست. نماد خوبی و گذشته. نه فرمان قصاص داده، نه سنگ اول سنگساری رو پرتاب کرده، نه جواب سیلی مخالفی رو داده، نه با شمشیرش جون کسی رو گرفته، نه ظلمی کرده و نه رویای جهانگشایی و ادعای حق برتری داشته، نه نزد خدا و نه خلق خدا! پس جشن گرفتن میلادش و خوشحالی از زاده شدن همچین انسانی به هیچ وجه ناپسند نیست. کاج همیشه سبز نماد آزادگی و استواریه و آراستنش از اون سری کارهاییه که شادی کودکانه رو در آدمها بیدار میکنه. هدیه دادن و هدیه گرفتن هم به هر مناسبتی رسمی شایسته و خوشاینده. پس چرا که نه. و اگر انقدری داشتیم که مثل بابانوئل کیسه‌ای حتی کوچیک بتونیم بذاریم دم در کسی که نیازمنده چه بدی‌ای داره؟ حالا شما یه بار علی‌وار کیسه رو بذار پشت در یه بارم به اسم بابانوئل، بهارم از طرف عمونوروز اینکارو بکن. چه اشکالی داره. رسمای قشنگ و کارای خوب منسوب به هر کی که باشه، به یاد، به نام، به هر مناسبتی که باشه خوبه. چه ایرادی داره؟
به علاوه اینکه سال نوی میلادی رو به هم تبریک بگیم و با سایر آدمای دنیا که تقویمشون با ما فرق داره خوشحالی کنیم و امیدوار به شروع خوشی از اون تاریخ به بعد باشیم اشکالی نداره. امید و آرزو، باید و نباید نداره، ساعت و روز مشخص نداره، قانون مال من و تو نداره.
چرا همراه بقیه مردم دنیا خوشحال نشیم و برای خودمون و همدیگه آرزوهای خوب نکنیم؟
حالا این شادی بشه چند بار در سال. چرا که نه؟ ضرری به کسی نمیرسونه. بدی‌ای نداره.
ما حق داریم هر خوبی و خوشی‌ای رو که دلیل خوبی داره با هم و با هر کسی، هر جای دنیا و از هر نژاد و اعتقادی شریک شیم.
البته که باعث تأسفه وقتی یک ایرانی از جشن گرفتن نوروز خجالت بکشه یا بخواد فراموشش کنه و به جاش بخواد کریسمسو یا هشانا رو، دیوالی رو یا هر چیز دیگه رو جای نوروز جشن بگیره ولی اگه مهربون و آگاه باشیم، اگه از داشته‌ها و پیشینه‌های تاریخی و فرهنگی خوب و پرافتخار خودمون خجالت نکشیم، فلسفه‌شو و داستانهای قشنگشو بدونیم و برای دیگران هم تعریف کنیم، اگه اجازه بدیم اونام توو جشن ما شریک باشن، بعد خودمونم توو جشن بقیه خودمونو شریک بدونیم و همه در کنار هم مهربون و شاد باشیم، به نظر من خیلیم خوبه.
انقدر بداخلاق نباشید.
اینکه خیلیا جدیدا دوس دارن همراه مسیحیا کریسمسو جشن بگیرن، لزوما ریشه در بی هویتی و غربزدگی و تقلا برای ادای روشنفکری و مدرنیته و... نداره. شاید نوعی عکس‌العمل طبیعی دفاعیه! مردمی که رژیم از دنیا جداشون کرده و باعث شده دنیا و رسانه‌ها بهشون برچسب عقب ماندگی و تحجر و دگماتیسم و تروریسم و خشونت طلبی و دشمنی بزنه، طبیعیه که با هر روشی که به نظرش میرسه دوس داره به دنیای بیرون نشون بده اینطوریام نیست و مام مثل شمائیم و مام از اینکارا بلدیم یا مام هستیم اصلا و مارو هم ببینید و.... مردم ما به همدلی‌های بین‌المللی اینجوری نیاز دارن و این طبیعیه.
با هم مهربون باشیم دیگه. همدیگه رو مسخره نکنیم. برای هر کاری دلیلی وجود داره. به جای عصبانی و خشمگین بودن، به جای تعصب و سرزنش های عجولانه، مسائلو ریشه‌یابی کنیم، خودمونو جای دیگران بذاریم، زاویه دیدمونو کمی تغییر بدیم؛ کمی، فقط کمی مهربونتر باشیم. کمی کمتر خشمگین و عبوس باشیم.
حالا بعدا ایشالا یه بارم یه مطلب تکمیلی در همین مورد براتون مینویسم. 

شکن شکن

یادش بخیر، هـ یه زمان میخواس باهام سلام احوالپرسی کنه،  توو جمله دومش میپرسید دست و پات خوبه؟ باز نزدی یه جاییتو بشکونی؟ و خب کاملا حق داشت :))

بازم یه جام شکست

انگشت بغل انگشت کوچیکه‌ی پامو تاحالا موفق نشده بودم بشکونم که بحمدلاه این توفیق هم حاصل شد ‌‌:)) گفتم در جریان امر باشید به هر حال.

شریولوژی واحد دورخوانی

عموما فایلهای صوتی رو میذارم رو دور تند، نه به خاطر بی‌اهمیت یا آزاردهنده بودن محتوا یا صدای گویندشون و مطمئنا نه از سر عجله و استرس، صرفا به خاطر دور کندشون. پادکست‌ها، کتابای صوتی، شعرخوانی‌ها، بعضا حتی آهنگارو... حتی بعضی موارد هم هستن که وقتی میذارمشون رو دور دوبرابر تازه به نظرم به سرعت معمولی میرسن، بنابراین اگه امکانشو داشته باشم حتما میذارمش رو دور تندتر. 
حافظه‌م یه طوریه که اگه اطلاعات واقعا مهم و قابل سیو شدن رو از باقی اطلاعات جدا نکنم، حجم اطلاعات، خاطرات و افکارم انقدر زیاد خواهد شد که نمیتونم به زندگی عادیم ادامه بدم. پس  نیازی ندارم کتابی یا مطلبی رو دوباربخونم، فیلمی یا تصویری رو دو بار ببینم، حرفی رو بیش از یکبار بشنوم و کسی چیزی رو برام تکرار کنه یا لازم باشه خودم چیزیو برای خودم تکرار کنم. اگه چیزی برام اهمیت داشته باشه همون بار اول توو ذهنم میمونه و هرگز نیازی به یاداوری نخواهد بود. اگه هم به اندازه‌ای که بخوام به خاطر بسپرمش برام مهم نباشه که یاداوری‌های روزانه هم کمکی به اهمیت پیداکردنش نخواهد کرد. 
با وجود ظرفیت شگفت‌انگیزی که در نوشیدن الکل دارم، مشروبم به ندرت و به جز توو مناسبتا نمیخورم چون معتقدم بستن چشما باعث نمیشه واقعیات به نفع من ادیت یا دلیت شن. 
تنهایی و سکوت شرایط ایده‌آلمه و ترجیح میدم از یه دردی بمیرم ولی از کسی درخواست کمک نکنم. اینکه هر وقتم حتی بعضا به خاطر دل طرف مقابلم خلاف این قانون رفتار کردم، نتیجه خوشایندی نگرفتم، مسلما بی‌تأثیر نیست. 
اگه کسی ازم در هر مورد و نسبت به هر چیز- انتظار بیشتری داشته باشه، میتونه مطمئن باشه که منو برای همیشه از دست داده.
در مورد احساستم هرگز دروغ نمی‌گم.   
اگه به صحت چیزی اعتقاد داشته باشم، حتی اگه همه دنیا هم گواهی بده که نع، من باز سر حرفم خواهم بود.
یه زمانی ایمان داشتم آدم هر کاری بخواد میتونه بکنه و من میخواستم و میکردم ... الان ولی زیاد در موردش مطمئن نیستم.
 

خیالتو خام خام

میگه نسبت به قبل خیلی بهتر شدی قبلنا خیلی حالت بدتر میشد و اینا. دیگه از دهنم پرید گفتم من بهتر نشدم تو کمتر در جریانی.

+ توجه کردم دیدم هیچ دوستی ندارم.
- مریضی دیگه!
+ من که ادعای سلامتی نکردم ولی تو که دکتری چه گهی میتونی برام بخوری؟
- خب حیقتش همونطور که خودت گفتی من دکترم نه گه‌خور. 
+ ای بابا راس میگن آدم با تو نباید بحث کنه، آدم با خودشم نباید بحث کنه، تو ام که اصن آدم نیستی. 
- خب بیا بریم دوست پیدا کنیم، میخوای؟ 
+ نه نمیخوام. واقعا با تنهاییم راضیم. گه خوردم دوست میخوام چیکار؟ 
- چمیدونم، خودت شروع کردی!

و این مرحله‌ی آخر غلبه بر یک سرزمینه

ملت کشورو مال خودشون نمیدونن. توجه کردین غالب ایرانیا چقدر آبروی خونوادگی و حفظ ظاهر خونواده در مقابل دیگران براشون مهمه؟ همونقدر برعکسش کشور و آبروی ملیشون براشون مهمه. به عبارتی اصلا براشون مهم نیست! چرا؟ چون مملکتو مال خودشون نمیدونن و این خیلی غمگینه. 

تو فقط خدایی کن

توی این مدت کرونا ضمن همه‌ی گرفتاریا و مشکلاتش، خیلی از همکارا، دوستای خوب و تعدادی از فامیلایی که دلتنگشون بودم و حالا دیگه تا همیشه دلتنگشون خواهم موند رو از من گرفت و این نابخشودنیه ولی در عوض یکیم بهم داد که به خاطرش واقعا ممنونم. یکی که مثل هیچکس نیست. یکی که بودنش برام مهمه. یکی که یه روز تصمیم گرفت بذاره بره و یه روز چون به این فکر کرده بود که شاید کرونا بگیره و بمیره دیگه هیچوقت فرصتی باقی نخواهد موند که برگرده، برگشت! در عین ناباوری، به همین سادگی و بامزگی. و چه خوب که برگشت، چون من بودنشو دوست دارم. همیشه دوست داشتم. دوسش دارم. میدونم که این روزام تموم میشه ولی حالا که هست خوبه و خوشحالم که هست. 
تولدشه و تولدش برای من و همه کسایی که میشناسنش اتفاق مبارکیه. کسی چه میدونه؟ شاید تصادفی نباشه که شب تولد مسیح به دنیا اومده. شاید اصلا خوبا امشب به دنیا، یا دوباره به دنیا میان :))
* برات سبد سبد خوشی آرزو میکنم. دل خوش، حال خوش، روزگار خوش، خاطرات خوش، تجربه‌ها و پیشامدهای خوش... 
من نوکرتم تا ابد،


باور بفرمایید

رابطه نگه‌داری میخواد

^_^

به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی
به هیچ  سورتی اندر نباشد  این همه  آیت

سعدی

👻

حالم خوب نیست
هیچ وقت خوب نبوده 
ولی حالا از همیشه خسته‌ترم
حالم خوب نیست
انقدر خوب نیست که همینطور که دارم با کسی حرف میزنم توی ذهنم به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم فریاد بزنم
همینطوری الکی.
بعد دلم میخواد گریه کنم
بعد حالم خوب نیست همچنان.
بعد دندونامو ناخودآگاه رو هم فشار میدم 
صبح دهنم مزه خون میداد
بغض‌آلودم
حوصله ندارم 
طاقت ندارم
یک خشم فرو خورده‌‌ در حال طغیان دارم 
همینجور که دارم جواب این و اونو پشت تلفن میدم و بعضا به حرفای بی‌معنی و بیهودشون میخندم بی‌صدا و بی‌دلیل گریه میکنم 
حالم خوب نیست
احساس میکنم روحم گرفتاریه سری قل و زنجیره 
و به درک که روحم دربنده و درگیره
مشکل اینه که داره دست و پا میزنه، داره خودشو جر میده که رها شه 
حالم خوب نیست 
سینه‌م درد میکنه دستم درد میکنه دندونام درد میکنن فکم درد میکنه روحم درد میکنه چشام درد میکنه تمام وجودم درد میکنه 
دلم میخواد بهونه بگیرم 
الکی گریه کنم، دعوا کنم، داد و بیداد کنم 
دلم میخواد همه چی خودش خوب شه 
دلم میخواد بگیرم بخوابم دیگه‌م بیدار نشم فرقیم به حال کسی نکنه
دلم میخواد هیچ مسئولیتی در قبال هیچ کسی و هیچ چیزی نداشته باشم
دلم میخواد دیگه همیشه اون آدم قوی و حامی بقیه من نباشم
دلم میخواد همه مسئولیتامو پس بدم از همه جا انصراف بدم با همه خدافظی کنم از همه کسایی که بهم وابسته‌ن جدا شم 
برم در تنهایی و سکوت بمیرم. 
گفتم که حالم خیلی بده. 
منتها خب همینه که هس. زندگی ادامه داره و همونجوریم که خودش میخواد ادامه داره. 
مام ادامه میدیم با اینکه میدونیم همه چیز رو به سرازیری و با سرعت تصاعدی در جریانه و هیچ چیز بهتر نخواهد شد.
کسخلید؟ واقعا جدی گرفتید؟ :))) ببخشید شوخی کردم.
شببخیر

حدیست حسن را و تو از حد گذشته‌ای*


* سعدی جان

متأسفانه باز یه آبان دیگه‌مم گذشت

راستی دم همه‌تون گرم، از تبریکای تولد و آرزوهای خوبتون برام مچکرم. متقابلاً برای همتون دل خوش و روزای بهتری نسبت به این روزا آرزو میکنم. 

بوس به همتون :*

توو خوابم رد دادم :))

خواب دیدم شب تا صبح توو بیمارستان بودم و همون اول شب یه جایی که کسی پیدام نکرده خوابم برده صدای گوشی و پیجر و تلفن و هیچیم نشنیدم، دم صبح که بچه‌های شیفت صبح داشتن میومدن تازه بیدار شده بودم و یه سبد حصیری خیلی گنده اندازه اون سبد قرمزا که هممون قدیما توو حموممون یکی ازش داشتیم، دارو توو دستمه :)))) توو خواب فک میکردم حالا من با این داروها چیکار باید بکنم یا کجا قایمشون کنم که کسی نبینتشون :)))))) خلاصه مهمترین دغدغه‌م اینکه چرا خواب مونده بودم یا چه بلایی سر مریضام اومده و بقیه کجا بودن که پیدام نکردن نبود، فقط توو فکر داروها بودم :)))

پ.ن. بازم از خوابای خنده‌دارم میگم براتون

^_^

 کاغذ کروماتوگرافیمم بشی بلدم رنگی پنگیت کنم بعد با دیدنت ذوق کنم :)

یادم تو را فراموش

یه مغازه‌ی لوکسی هم سر راهم وقتی پیاده میرم بیمارستان هست، که انواع تاباک، سیگارای برگ، پیپ، زیپو و از این دست چیزا میفروشه. هر وقت از جلوش رد میشم یاد مجا میفتم. یه روز که داشتم طبق معمول از جلوی ویترینش رد میشدم، پیرمرد فروشنده‌ش یهو پرید بیرون از مغازه و جلوی راهمو گرفت. بدون اینکه سرمو بلند کنم، راهمو کمی کج کردم که از کنارش رد شم ولی دیدم یهو گف ببخشید میتونم یه سوال ازتون بکنم؟ نگاش کردم، گفت من دقت کردم شما هر وقت از جلوی مغازه‌ی من رد میشین یه لبخند میزنید. البته من از دیدن منظره‌ی یه لبخند رو صورت زیبای شما خیلیم لذت میبرم ولی کنجکاوم بدونم چرا؟ خندیدم گفتم جدی؟ خودم متوجه نشده بودم! لبخند زد. روز به خیر گفتم و به راهم ادامه دادم.

Irony

توی خواب داشتم خیلی با عصبانیت داد میزدم من هیچچی یادم نمیره! من هیچی یادم نمیره! منتها هر چی فک میکنم دلیلش یادم نمیاد.

حضرت نمرودم باش*

نوار منیزیومت شم بلدی روشنم کنی؟ 



* + علیرضا آذر و تومور۲


مثل سیگار خطرناکترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز ...

Hg

 جیوه‌ ت شم بلدی باهام بازی کنی خوشال شی؟

مخاطب خاصی داره که اینجا رو نمیخونه. بحمد الهی البته!

نوشته مال هزارسال پیشه امشب حرفشون پیش اومد یادم افتاد اینو نوشته بودم توو درفت مونده. خوندم دیدم چقد ناراحت شده بودم از رفتار و گفتارش که اینطوری نوشتم. حالا این یه شرح خیلی کوچیکیه از وقایع اتفاقیه وگرنه داستانای غم‌انگیزتر و بیشتری به همراه داشتن خونوادگی... از یاداوریشم باز خیلی متأثر و متأسف شدم دوباره. یه آدمی مثل منو به جایی رسوندن که احساس نیاز کنم بشینم همچین نوشته‌ی مسخره‌ای رو بنویسم، کار واقعاً سختیه که خب ایشون توفیقشو پیدا کرده به هر حال. از کسی که پنهون نیس از شمام نباشه. خواستین بخونین نخواستینم به یه ورتون. ولی توو درفت نمونه دیگه بیچاره. پوسید :)) 
القصه: 
هی بهش میگم بچه رو از شما جدا نمیکنن، شما موقع تست همراهش میمونی و برای آرامش بچه بغلش میکنی. هی با من بحث میکنه. بحث نمیکنه که. بحث میکرد من ناراحت نمیشدم که. منو مسخره میکنه میخنده به من!هی من مراعات میکنم با احتیاط برای اینکه ناراحت نشی بهت برنخوره میگم اینجا روششون با ایران فرق میکنه، هی من میذارم به حساب اینکه بچه‌ت مریضه، اعصاب نداری، حالت بده، هی هر چی میگم مخالفت کن. بهت میگم این دارو همون داروعه اسم تجاریش فرق داره، هی به من عاقل اندر سفیه نگاه کن، برو قایمکی با اون انگلیسی داغونت از داروخونه‌‌ای که صاحابش رفیق خود منه، بعدنم بدون اینکه بدونه من میشناسمت برا من تعریف میکنه و قاه‌قاه مسخره میکنه بهت میخنده که چجوری داشتی التماسش میکردی دارویی رو بدون نسخه با ده برابر قیمت بهت بدن که من دو ساعت پیشش خودم برات نسخه‌شو نوشتم و دادم برات خریدن! هی با بی‌تربیتی اظهار جهل کن. هی با اینکه میدونی ممکنه به نفع بچه‌ی مریضتم باشه، باز مخالفت و مقاومت کن. جوری با آدم حرف میزنی، انگار دکتر شمایی، بنده هم گارسون کافه‌ی سر خیابونم. 
حالا من نه ادعایی دارم، نه توقعی. ولی دیگه بی‌احترامیم حدی داره دیگه. شما موجود تازه به دوران رسیده‌ای که ارزش خودتو در حد ویلای شوهرت توو کیش میدونی، دیپلمتم با بدبختی و پول و پارتی و تقلب از هنرستان گوزمشنگان گرفتی، شعور اینم نداشتی که قبل از ازدواج یه آزمایش ساده بدی که از این بلایی که الان سر بچه‌ت اومده پیشگیری کنی، دوران حاملگیتم مُرده بودی لابد که اون موقعم نفهمیدی که خودت و بچه رو از این عذاب نجات بدی! بعد الانم زبونت انقد درازه؟
شما رو خدا به اندازه زدتت، من نمیخوام نمک رو زخمت بپاشم، بیشتر ناراحتت کنم ولی حرفمو نزنم خناق میگیرم میدونی؟ حرفم بمونه توو دلم میترکم. برای همین دارم اینجا مینویسم. اینجا شما نمیخونی ولی واسه من گفتن حساب میشه، راحت میشم.  
توو ایران اسم بچه توو کنکور درمیاد، هنوز دانشگاه ثبت نام نکرده به بچه‌هاشون میگن خانوم دکتر و آی دکتر. فامیل و دوست آشنام پیرو همین فرمون. بعد از اون طرفم یه پدیده‌هائیم داریم، توو ایران که هر سال با شیش تا تجدید و تک‌ماده و زور و بلا سال به سال فلان جان آفرین توو جانشان خودشونو میکشوندن بالا. بعد یه تقی به توقی خورده باباهه یه زمین پدری‌ای توو دهاتشون بهش میرسه اونو میفروشه، یا مال یکیو یه جایی بالا میکشه، یا اصن حالا با بدبختی پول حلالی جمع میکنه میده دست این فرزند نابغه‌ش، اینو میفرسته خارج از یه سوراخی توو یه سوراخی توو یه دانشگا یا مدرسه‌ عالی سوراخی توو خارج یه مدرکی به این بچه میدن در حد بهیار یا پادوی آزمایشگاه یا پزشک حتی اصلا؛ یا یه وقتایی همون مدرکم نمیگیرن میان خارج به جای اینکه درس بخونن دکتر شن، خانوم میارن انقد دکتر بازی میکنن که دکتر عملی شن تااااا اون موعدی که باید خارج باشن بگذره بعد با دبدبه و کبکبه اسم اینام میشه خانوم دکتر و آقای دکتر خارج تحصیل کرده!
بعد ملتم خر نیستن که، بالاخره میبینن یا میفهمن که آقازاده‌ها چجور دکترایی شدن! همین میشه اسباب به سخره گرفتن و به لجن کشیدن آبروی هر کی اینجا درس خونده حالا اونطوری یا اینطوری.
یه سریام که خودشون آی‌کیوشون زیر حد متوسطه، این وسط خب گیج میشن دیگه. یا شاید گیجم نشن ولی دلشون میخواد از آب گلالود ماهی بگیرن و اینطوری میشه که با بی‌احترامی به هر کسی که بهش میرسن عقده‌هاشونو خالی میکنن و ماهیشونو میگیرن.
حالا شما خانوم نامحترمی که اندازه‌ی سر سوزنم شعور نداری و حتی همین حرفای منم اگه بخونی، سر در نمیاری چی میگم؛ باشه شما خوب ما عن. ولی من توو ایران هم از کلاس اول که رفتم مدرسه تا آخرش نه فقط تو مدرسه و کلاس خودم، توو همه‌ی کلاسای دیگه‌ای که در کنار مدرسه‌ میرفتم هم، همیشه شاگرد ممتاز کلاس بودم و وقتی اومدیم اینجا هم توو باقی سالای مدرسه‌م تا پیش‌دانشگاهی و بعد دانشگاهم همیشه همینطور بودم. من آدمی هستم که هر بار وقتی برای امتحان حاضر شدم و سر جلسه رفتم، استادو میتونستم زیر سوال ببرم و کوچکترین شکی در چیزی که یاد گرفته بودم نداشتم. من کارمو خوب بلدم، در رشته‌ی خودم درسمو خوب یادگرفتم و مهارتهایی که باید کسب میکردمو بدون شک به بهترین نحو تحت کنترل دارم. اگه پدر مادرمم همچین مفتخر از داشتنم نیستن، یا به نظرشون انقد کار مهمی نکردم یا آدم مهمی نشدم که مثل ندید بدیدا همه جا بچشونو توو بوق و کرنا کنن، به دلیل اینه که اونا منو با خودشون، زحمتایی که برا من کشیدن، تربیتی که منو کردن و مهمتر از همه منو با خودم و توانائیای بالقوه‌ای که دارم، مقایسه میکنن نه با دیگران!
حالا شما فک کن ما باقالی. کی تخمشه اصن توو این آشفته بازار شما چی فکر میکنی؟ 

:))

میگه زود میگذره یه چشم بخوره تموم میشه

فقط :))

دلت سخت است و پیمان اندکی سست
                        دگر در هر چه گویم بر کمالی


سعدی جان

این داستان کتک

تعریف میکرد که یارو نابغه بوده، استعداد درخشان بوده، نخبه بوده و خلاصه خیلی خفن بوده، بعد رفته آمریکا برای ادامه تحصیل و زندگی، همونجام با یکی آشنا شده، ازدواج کردن، ولی نه فقط بعد از ازدواج بلکه حتی توی همون دوران نامزدیشونم به دفعات مرده زنه رو میزده و یه بارم بالاخره انقدر بدجور زدتش که تا پلیس برسه دختره رفته توو کما و بعد هم فوت کرده. بعد خیلی ناراحت بود و سوأل براش پیش اومده بود که چطور میشه یه آدم عاقل باهوش مستقل و آزاد توو یه کشور آزاد! از کسی کتک بخوره و باهاش ادامه بده به زندگی مشترکشون؟! گفتم میشه، ضمن اینکه کتک که همیشه جسمی نیس! منظورمو فهمید. گفت ولش کن نمیخوام دیگه در موردش حرف بزنیم.

مال خودت مال چشات

گر سر ما  خواهی اینک جان  و سر     ور سر ما داری اینک مال و تن 
گر نوازی ور کشی فرمان تو راست     بنده‌ایم  اینک  سر و  تیغ  و کفن

سعدی

Rettungsgasse

آخر شب داشتم پیاده از سر کار برمیگشتم، خیابون خیلی شلوغ بود، صدای آژیر آمبولانس اومد، یهو انگار که موسی عصاشو تکون داده و دریا رو شکافته باشه، ماشینا همه منظم ردیف هم کشیدن کنار و راهو برای آمبولانس باز کردن. آمبولانس رسید، با سرعت از وسطشون رد شد و ماشینا دوباره به حالت عادیشون برگشتن و راه افتادن. یهو به خودم اومدم دیدم زل زدم به خیابون در حالیکه اشک صورتمو خیس کرده ... نمیدونم از خستگی زیاد بود یا هورمونام جابجا شده بودن، شایدم به خاطر این بود که یه روز دو ساعت به مغز از هم پاشیده‌ی پسر همسایه کف آسفالت زل زده بودم تا آمبولانس آخرشم نیادو چشاشو خودم ببندم. نه شاید به خاطر آقای شین بود که سکته کرد و آمبولانس انقدر دیر اومد که دیگه لازم نبود ببرنش بیمارستان. نه نه شایدم به خاطر مامان میم بود که قبل از رسیدن آمبولانس مرد و دختر کوچیکش هی مامانشو تکون میداد و میگفت چرا بیدار نمیشی. آخ نه حتما به خاطر ح.م. بود که تصادف کرد و انقدر آمبولانس نرسید که کنار جوب رو دست پسر کوچیکه و زنش جون داد. شایدم به خاطر دایی مامانم بود یا نه حتما به خاطر الف بود که سوخت و هیشکی خاموشش نکرد و تا سالها بعد حتی سوختیگیای دیوارشونم کسی رنگ نکرد... شایدم به خاطر عین بود که به خاطر یه تب و تشنج ساده جونش از تن کوچیکش برای همیشه در رف... نمیدونم شایدم کسخلم. به هر حال من ایران به دنیا اومدم و بزرگ شدم، چرا باید جون بی‌ارزش آدما برام مهم باشه؟ عجیبه!

دختره‌ هم خودش اسم دختره

یه دردیم هس توو کتابا زیاد ازش ننوشتن. میخوام معرفیش کنم امشب خدمتتون. به این قرار که شما یه خاطره‌ای، یه کسشری، یه کسکلک‌ بازی‌ای، یه آهنگی یا یه چیزیو که شاید همینجوری به تنهایی یا برای عموم خیلی عادیه یا بی‌معناست بین خودت و یکی دیگه داری که خاصه یا معنای متفاوتی داره یا اصن برای شما یه مفهومی داره که برای بقیه نداره. پیچیده شد میدونم خنگای عزیزم، الان با مثال توضیح میدم: مثلا یه بار تو پیش رفیقت به جای اینکه بگی خودکار ندارم اشتباهی گفتی فندک ندارم. از اون به بعد هر وقت خودکار لازم داری به رفیقت میگی فندکتو بده و اونم میخنده و میدونه تو منظورت خودکاره. حالا این یه مثال چرت ساده بود ولی مطمئناً همتون از این کسشرا حداقل با یکی از رفیقاتون دارین.
حالا درده چیه؟ درده اینه که یه بار یهو شما به همون رفیقت که همیشه باهاش میخندیدی میگی فندکتو بده و اون یا مثل بز کوهی نگات میکنه که فندک میخوای چیکار یا یهو برمیگرده میگه من که سیگاری نیستم فندکم کجا بود... . بله این اون درده. یه درد بدیم هس که داروش فقط گم شدن در افق و هرگز بازنگشتنه. 
نه به خاطر اون لفظ یا کار یا موضوع مسخره‌ها. بحث یا درد سر دور شدن اون آدم از شماست. حالا یا دور شدن دلش یا فکرش یا کل وجودش.
ایشالا که پیش نیاد برا هیشکی.

یا شجرا غصونه فوق سماء وهمنا /هزهز فی قلوبنا مرحمه لنجتنوا*

به قول شهریار، که با حسرت وداعت می کنم حافظ خداحافظ ...
# تسلیت مژگان/ تسلیت همایون
عکس: افسانه شجریان


* مولانا

دردا

یارو رفته جلو در بیمارستانی که شجریان بستریه فیلم گرفته میگه فعلا خبری نیس نگران نباشین خبری شد خودم بهتون میگم. 
عه دیوث! عین کرکس رفتی وایسادی دم در بیمارستان که تا مُرد خبرشو بدی به بقیه بعد خودتم طرفدار و مرید "استاد" میدونی؟ 
فرق نداره همونایین که میرن لب مرز جنگ آذربایجان و ارمنستانو نگا میکنن، چایی میخورن و فیلم میگیرن یا کله سحر میرن اعداما رو تماشا میکنن کفاره میدن، تصادف میشه، دعوا میشه، جایی آتیش میگیره، کسی داره غرق میشه، کسی رو میان به ناحق میگیرن میبرن، مردی به زنی اهانت یا دس درازی میکنه، بزرگی بچه‌ای رو میزنه یا به کسی تجاوز میشه، دزدی میشه، ظلم میشه، خونی ریخته میشه و هر اتفاق دیگه‌ای که میفته وامیستن بر و بر نگا میکنن، شاید فیلمم بگیرن، شایدم خمار باشن و وسطاش چرتشونم ببره. جوگیر. خوابزده. لمپن، بی‌غیرت. بی‌شعور. بی‌فرهنگ. از دست رفته. نابود...

with love to ma lil sis

بعد از ظهر یه روز پاییزی قشنگ به دنیا و به دنیام اومد. و خنده، روشنی، صدا و رنگین کمونو برام به ارمغان آورد. من اسم عروسکمو روش گذاشتم. باهاش بازی کردم، براش شعر و کتاب خوندم، از ادب و آداب و رسم زندگی گفتم، سوألای ریاضی و فلسفیشو براش حل کردم، بهش گفتم مثلاً یکشنبه چند شنبه‌س و حالا که شبه کی قراره صبح شه وقتی سوأل براش پیش اومده بود. براش قصه گفتم، براش بستنی خریدم، باهاش حرف زدم و به حرفاش گوش دادم، بهش گفتم که باید بخواد و اگه بخواد میتونه و تونست. و بالاخره یه روز وقتش که رسید سمت جاده‌ی عشق بدرقه‌ش کردم. بهش گفتم نترسه و هر وقت دستشو دراز کنه یا بلغزه من هستم. البته یه بارم وسط سیاه زمستون جلوی در خونه‌ای که رفته بود پارتی تا صبح خیابونا رو متر کردم تا برگرده. ولی در نهایت اون جسور و هنرمند و طناز و شیرین‌زبون و مهربونترین آدم دنیا شد. دختری که موهاشو پیش آقا " فهراد" پسرونه کوتاه میکرد و میخواست " شوتبالیست" بشه ولی به آمپول‌زنی که بهش گفته بود پسر شجاع به شدت اعتراض کرده بود و گفته بود من دختر شجاعم، به هر حال از آمپولم نمیترسید و عاشق توپ بود، قرار بود دامپزشک شه چون عاشق حیووناست ولی حالا دندون‌پزشکه و خیلی چیزای جالب‌انگیز دیگه که اگه بخوام ازش بگم یه طومار میشه. خلاصه‌ش: گنجیشکیه که با وجودش، انرژیای مثبتش و بقیه‌ی قشنگیاش نه فقط زندگی منو که زندگی همه‌ی کسایی که اطرافش بودنو به مراتب قابل تحمل‌تر و قشنگتر کرده.
فقط بعضی وقتا، گاه و بیگاه از همون بچگی یه کم ترسناک میشه. مثلاً وقتایی که اون تلفن قدیمیای بی‌دیسپلی سیم فرفری توو خونه زنگ میخورد و اون میدونست که دقیقاً کی پشت خطه، یا مثلاً وقتی برای اینکه مادربزرگ شب پیشمون بمونه و به بهونه‌ی زنگ زدن به خیاط لباساش نره خونه خودشون، شروع میکرد یهو شماره‌ی کبری خانوم خیاطو از حفظ بهش گفتن، یا مثلاً وقتی که خواب دیده بود پدر دوستش بعد از سالها بی‌خبری داره از افغانستان برمیگرده و به خونواده‌ش میپیونده و چند روز بعد دوستش شیرینی برگشتن پدرشو داد یا مثلاً روزی که من مجبور شدم باور کنم به زبان روسی واقعا و جدی جدی مسلطه، در حالیکه تا اونروز فکر میکردم تمام ترجمه‌های روسی‌ای که همیشه تحویلم میداده جزو شوخی و مسخره بازیاش بوده و نه واقعی! ووووو خیلی چیزای دیگه که هیچ دلیل منطقی‌ای برای توجیه‌ش پیدا نمیکنی و بعداً بهت ثابت میشه که حسش درست بوده ... در مورد شمّ کاراگاهیشم ترجیح میدم دیگه چیزی نگم چون نمیخوام پشماتون بیش از این بریزه، حوصله جاروکردن ندارم، مستخدممون رفته مرخصی مثلا :))

تولدت مثل وجودت و بودنت مبارکه گنجیشک ریزم. امیدوارم به همه‌ی آرزوهات برسی

life task

بچه‌های بزرگتر خونواده (اکثریت قریب به اتفاقشون)، قبل از اینکه بخوان یا بتونن هر شغل دیگه‌ای رو توو زندگیشون انتخاب کنن، سرنوشت* مهمترین و شاید سختترین وظیفه‌ی دنیا رو براشون از پیش برگزیده! اونا قبل از هر چیزی و هر کس دیگه‌ای توو زندگیشون، حامی و محافظ خواهر/ برادر کوچیکترشونن. 
* با وجودی که اکثر والدین نه تنها ناخوداگاه چنین انتظاری از فرزند ارشد خود دارن، بلکه حتی ناگفته هم از اونها انتظار دونستن و پذیرفتن این وظیفه رو دارن! در عین حال اغلبشون برای محکم‌کاری، تلویحی، ضمنی و یا به طور مستقیم این توقع از آنها رو بیان و بهشون گوشزد هم میکنن. اما! 
امّا از این لحاظ عرض میکنم سرنوشت چون اغلب، اساساً هیچ نیازی به واگذاری علنی این وظیفه‌ از طریق پدر و مادر به عهده فرزند بزرگتر نیست! این حس ذاتاً، شاید حتی به گونه‌ای غریزی در اونها وجود داره و اونها ناگزیر همیشه خودشونو مسئول خواهر/ برادر کوچیکترشون میدونن.
اینکه رابطه‌ی این خواهر/ برادرا با هم در طول زندگیشون چطور تکامل پیدا میکنه، نسبت مستقیم داره با دوست داشتن یا بیزار بودن بچه‌های بزرگتر از اولین و سختترین شغل زندگیشون. مقایسه کنید با میزان شوق وعلاقه‌ی بادیگاردی که شخص مورد حفاظتشو دوس داره، نسبت بهش بی‌تفاوته یا چش دیدنشو نداره ولی چون کارشه، قبول مسئولیت کرده!
و بله مثل هر وظیفه‌ی دیگه‌ای میشه از این مورد هم سر باز زد یا مثل هر شغلی میشه ازش استعفا داد ولی مختار بودن به این امر، ربطی به نفس قضیه نداره. به طور مثال شما به عنوان یک پزشک، مختاری هر زمان و به هر دلیلی از شغلت استعفا بدی ولی شما نمیتونی مدعی بشی که دیگه پزشک نیستی. شما فقط تصمیم گرفتی که طبابت نکنی! 
شما میتونی تصمیم بگیری دیگه هوای خواهر یا داداش کوچیکتو نداشته باشی و ولش کنی به امون خدا یا خودش ولی این دلیل نمیشه که شما تا ابد اولین، قویترین و بهترین حامی و حافظ اونا نباشی.


مادر خرگوشای دو عالم

یه عکس‌نوشته واسش فرستادم که توش چن تا جمله‌ بود که اینجوری شروع میشد: آدمی که خواهر نداشته باشه انگار... بعد نوشته بود مثلا انگار ماکارونی ته‌دیگ نداره، پیتزا پنیر نداره و...
توو جوابش در ادامه‌ش برام نوشته بود انگار هاپو دماغ نداره :)))

حیوونارو دوس داره دیگه بچه‌م

یه بارم اون موقع‌ها که دانشجو بودم هنوز، یکی از بچه‌های بیمارستانمون زنگ زده بود خونه‌، یاسی گوشیو ورداشته بود. اصولا کارش بود دوستامم زنگ میزدن خونه اول یه ساعت و نیم با این حرف میزدن بعد پنج دیقه با من کارشونو میگفتن خدافظی میکردن :)) به هر حال طبق عادت شروع کرده بود با یارو گرم گرفتن و حرف زدن، وسطای حرفش نمیدونم اون چی گف، این یهو گف شما چقد بانمکین آدم عاشقتون میشه دقیقا مثل یه توله سگ! :))))))))))) عه! بعد از چن لحظه و دیدن صحنه چنگ انداختن من رو صورتم فهمید چه گندی زده اومد درستش کنه، برگشت گفت منظورم این بود که آخه من عاشق همه‌ی حیوونام :))))))))))) و این روند همینجور انقدر ادامه پیدا کرد تا خودش گف ببخشید من دیگه باید برم گوشیو میدم به خواهرم :)))))

میبخشید دیگه :))

انصافا انسانی راحت الحقوم تر از من کجا دیدید؟ نه چیزی بهم برمیخوره، نه از چیزی ناراحت میشم، نه حساسم، نه نازک نارنجیم، نه ناز دارم، نه لوسم، نه ادا اطوارا و حرکات پیچیده دارم، نه احساس شاهزادگی و از کون آسمون افتادگی دارم، نه در لفافه حرف میزنم، نه به در میگم دیوار بشنوه، نه با نیش و طعنه و کنایه و اشاره برخورد میکنم، نه میگم نع که معنیش آره باشه یا برعکس، نه چس کنم به برقه، نه حسودم، نه بدجنسم، نه بی‌انصافم، نه خرجی دارم، نه توقعی دارم، نه سؤال جواب زیادی میکنم، نه پرحرفم، نه جیغ و پرسروصدا و اعصاب خردکنم، نه دروغگوام، نه لجبازم، نه انتقامجو و تلافی کارم، نه استرسی و عصبی‌ام، نه بی‌ثباتی روحی دارم، نه مزاحمم، نه درد و غصه‌هامو با کسی قسمت میکنم، نه حال بدمو به کسی منتقل میکنم، نه اعصاب خردیای بیرونو سر کس دیگه‌ای خالی میکنم، نه غرغرو ام، نه نفهمم، آرومم، سرم توو کار خودمه، ادعایی ندارم، مهربونم، به حرف آدما گوش میکنم، آرومشون میکنم، به هر زبونی حرف بزنین میفهمم، به هر سازی بزنین میرقصم، هر دردی داشته باشین درمون میکنم، هر کمبودی داشته باشین جبرون میکنم، هر چی بتونم براتون فراهم میکنم، عجیب و غریبترین سؤالاتتونو جواب میدم، همیشه همه جوره پایه‌م، اگه بخواین با کمال میل و به بهترین نحو مشورت، کمک، راهنمایی، حمایت، تشویق و حتی ترغیبتون میکنم، با همه چی همه جوره کنار میام، تازه دوستتونم دارم بی هیچ انتظاری.
بعد اگه سالی ماهیم یه طوری شد اتفاقی اخمام رف توو هم یا غصه‌م گرف با دلیل یا اصن فرض بر محال بی‌دلیل، با یه گل از باغچه سر کوچه، با یه اریگامی از کاغذای مچاله‌ی باطله، با یه جوک بیمزه، من با حرفای خیلی ساده، خیلی زود، خیلی آسون اوکی میشم. من نه بدقلقم نه پیچیده. ولی خب آدمم دیگه. بالاخره یه وقتایی یه حسا و نیازایی دارم. 
نوشابه خانواده میل ندارید؟ :))
اینجوریا که گفتم نیس. اغلب جوری که آدم در مورد خودش فکر میکنه با جوری که دیگران میبیننش فرق داره. برای مثال من کسی رو میشناسم که با اینکه دوسمم داره ـ ینی از روی لج و نفرت نیس که اینجور فکر میکنه ـ ولی یه وقتایی اتفاقی یه چیزایی در مورد یه چیزایی میگه که در من میبینه که بعدش من فقط دلم میخواد با بالاترین سرعت و شدیدترین حالت ممکن با کله برم توو دیوار.
غرض اینکه همه فک میکنن خوبن منتها متأسفانه فقط از دید خودشون. فرضاً که شما یه خصوصیت بدی رو هم که دیگران فکر میکنن یا میگن دارین، اصن ندارین! یک رفتار و گفتاری از شما سرزده یا میزنه دائم که باعث شده آدمای دور و برتون اونجوری در موردتون فکر کنن (حتی اگه به غلط)! پس در نهایت مقصر خودتونید و حق با اطرافیانتونه.  
منم خیلی بدم. خیلی. 
مع الاسف. 

آزموده را از یاد بردن اصل خطاس

آدم یه حسایی رو، یه چیزایی رو گاهی یادش میره و در نتیجه یه اشتباهاتی رو دوباره انجام میده که بعدش وقتی یادش میفته، دلش میخواد بنزین بریزه رو خودش و کبریتو بزنه. 

چرا ینی؟

میگم من که تو هر چی بگی قبول میکنم میگه به ظاهر شاید، ولی منطقت قبول نمیکنه.





                                                به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن      کجا برم گله از دست پادشاه ولایت/ سعدی

هیعچ

من البته پاره پاره شکر پاره میخورم کلاً از کسی توقعی داشته باشما، علی الخصوص که از دلبر.
ولی خب گاهی دوس دارم... چه اهمیتی داره چی دوس دارم/


 

من بی قلق

بعد همونجوری که داشت تند تند پلک میزد گف قلق منو نم‌دونه و نم‌دونه چیکار باید بکنه. من میدونستما ولی بش نگفتم. راستیتش خودم از آدمای بد قلق خیلی بدم میاد و هيچوقت فکر نمیکردم یکی فکر کنه منم همینطوریم. به دو دلیل بش نگفتم اول اینکه بغضم گرفت و دوم اینکه غرورم درد میگرف اگه میگفتم و خب جون تحملشو نداشتم.

اگه بتونم

میتونم جوابشو بدم و قانعش کنم ولی چون میترسم بیشتر ناراحتش کنم، ترجیح میدم به جاش ازش عذر بخوام و سعی کنم یه مدت ینی تا وقتی که بتونم، خفه شم.

زار و بیزار

اعتراف میکنم باعث میشه بدترین حس در مورد خودم بهم دست بده. به یه انزجار از خویشی دچارم میکنه با درجات بالا. شبیه آینه‌ای عمل میکنه که سر راه یه هیولای وحشتناک بدترکیب و وحشی قرار گرفته.

و دور خواهد موند

آدم وقتی یکیو در حد پرستش دوست داره و تا ورای مرزهای وجودش بهش احساس نزدیکی میکنه، سختشه یهو در عرض چن تا جمله بفمه اون چقدر ازش دوره. 

پاییزتون مبارک :)


 

تولدت مبارک عزیزکم :*


 به امید روزای خوبِ در راه و برآورده شدن همه آرزوهات گنجیشکم

ای نامه تو که نمیروی به سویش شاید اون خودش اومد به سویم

خواب دیدم سروی عکس خودشو یه پسریو گذاشته توو پروفایل تلگرامش. خیلیم خوشال. سریع براش نوشتم گفتم کیه کیه؟ گف ایمانه دیگه. بیدار شدم هر چی گوشیمو زیر و رو کردم دیدم شماره سروی توو گوشیم نیس که :(  یادم افتاد توو اون گوشیم بود که دزدیدنش... 
خلاصه پنق محبت و دلتنگی بهت خواهرجونم. ایشالا که خوشال باشی هر کار میکنی و ایمان داشته باشی...
میو.

خداروشکْ اقلاً من و مامانم شغلمون یکی نیس وگرنه مام احتمالا از این داستانا میداشتیم

 یه بارم بعد از دو سه سال رفتم مطب یکی از بچه‌هامون و چون میخواستم غافلگیرش کنم به منشیشم نگفتم که رفیقشم که اونم به این نگه رفیقت منتظرته. خلاصه نشسته بودم توی اتاق تا بیاد که اومد و متأسفانه اون نه تنها با دیدن من غافلگیر نشد بلکه هیچ عکس‌العمل خاصی هم از خودش نشون نداد. ولی برعکس من با دیدن قیافه‌ی اون چنان تشتکم پرید که لِول غافلگیری رو کلاً رد کردم! خودش بودااا ولی انگار توو این دو سال که ندیده بودمش چهل سااااال پیر شده بود. با خودم داشتم فک میکردم ینی چه بلایی ممکنه سرش اومده بوده باشه که اینطوری شده و چرا و چه جوری و کِی و... همینجور که مخم با اینجور محاسبات درگیر بود، جوری که انگار وحشت و تعجب و تأثر توأمان رو در چهره و چشمام دیده و حس کرده باشه، یه لبخند ملیح زد و گفت: من مادرش هستم. ماریا! منم پزشکم ولی خودمو بازنشسته کردم و حالا اوقات آزادمو توی مطب دخترم بهش کمک میکنم...
هیچی دیگه. این بود خاطره‌ی من از سورپریز کردن دوستام :))

از این دیالوگای کیمیایی‌طور

من آدم این حرفها نیسـ... من آدم این بندها نیسـ... نبودم. من... خلاصه‌ی من تنهایی و غرور و منطق و سکوته// ببخشید خلاصه‌ی من تنهایی و غرور و منطق و سکوت بود، غرق در آرامشی خودپرداخته. خلاصه‌م این بود؟ این خواهد بود؟ این خواهد موند؟ حالا چی؟ عاشقم و بیقرار؟ نع. حالا در جنگم. با کی؟ با چی؟ با خودم و چیزی که نیستم و شدم. در عین حال اسیرم. اسیر عشقشم. میخوای خودتو آزاد کنی؟ چه جوری میخوای خودتو آزاد کنی؟ چه جوری میخوای جنگو ببری؟ آزاد؟ آزاد واس چی؟ من دوووووسش دارم. من عشق میکنم که افتادم توو دامش. پس برنامه‌ت چیه؟ میخوام شهیدش شم. چجوری؟ باید منتظر بمونم. انقد که تا همه فشنگاش تموم شه و بعد در حالیکه جونم داره از آخرین قطره‌های خونم خالی میشه، ازش بخوام مستقیم توو چشام نگام کنه و تیر خلاص... فقط کاش میتونستم بعد از مرگمم نوکریشو کنم. تن خون‌آلودمو از جلوی چشاش دور کنم زمینو براش از خون تمیز کنم. دستاشو ببوسم. براش چای ترش بریزم. سیگارشو براش آتیش کنم. برای آخرین بار یه دل سیر نگاش کنم. و بعد مثل سیگار دود شم توو هواش یا حتی بشم فداش... 


بهشت اندازه‌ی ما نیس

ساعتهاست که خورشید طلوع کرده و من تمام شب را کنارش و به تماشایش بیدار بودم. من دوستش دارم. من دیوانه‌ وار دوستش دارم. و از تماشای آرامشش در خواب لذت میبرم. به موج قشنگ موهایش، به چشمان بسته‌اش و به تنش نگاه میکنم. شبیه فرشته‌هاست. همانقدر دلنشین، خوش، دوستداشتنی و بی‌آزار؛ خوبی که بدی نمیتواند... . خواستنی‌ست و من میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخواهمش.
من خیلی دوستش دارم. 
گاهی چنان وسوسه‌ای تمام وجودم را تسخیر میکند که اگر کمی کمتر مقاومت کنم، بیدارش خواهم کرد و از او خواهم خواست که جان کوچکم را در آغوشش پناه دهد و بگذارد نفسش را روی تنم احساس کنم. 
به هیچ کس دیگری در زندگی همچین حسی را نداشته‌ام. اینطور با تمام وجود و از ته دل کسی را خواستن احساس بی‌نظیر و به طرز وصف‌ناپذیری خوشایندست. برای هر کسی در زندگی‌اش پیش نمی‌آید و اگر پیش بیاید باید که قدرش را بداند. قدر لحظه لحظه‌اش را. لحظاتی ناب و خاطراتی فاب و جانی که از خوشی بی‌تابست! بایستی خوشحال میبودم اما حقیقتش ناراحتم! از اینکه میخواهم و نمیخواهم که بیدارش کنم، اینکه میترسم اگر بیدارش کنم بدخواب شود، بترسد یا خشم کند و خشمش را فرو بخورد اما چیزی نگوید که مرا بیازارد، اینکه نمیخواهم خاطرش را حتی لحظه‌ای بیازارم اما سراپا آزارم و از این حس خروشان نیازم که بیزارم. اینکه دوست دارم دوستم بدارد و نباید. و اینکه حتی دوست دارم ملتمسانه از او بخواهم که دوستم بدارد و میدانم که نباید. اینکه اینکه اینکه میخواهمش اما نباید. اینکه من خسته‌ و ویرانم و یارای خاستن و خواستن و سازش و ساختنم نیست، اما میخواهمش. اینکه همه شوق مرگم اما باز با بندبند وجودم میخواهمش، اینکه در برابرش اینچنین بی‌اختیار و بی‌سپرم و باکی‌ام نیست در حالیکه باید. و اینکه میدانم هر لحظه که اراده کند میتواند تا جایی که بخواهد تلخ و تاریک و سرد و بی‌رحم شود و میدانم که اگر بخواهد میتواند در آنی تا ابد و تا بی‌نهایت از من دور شود... اینکه میدانم اما باز دوستم خواهد داشت، حتی اگر بد باشم... اینکه نمیتوانم بخواهم که دوستم بدارد... . دوستش دارم. دوستش دارم. دوستش دارم. من بی‌انتهاااا دوستش دارم اما 
                                                                       دوست داشتنش 
                                                                                       درد 
                                                                                          دارد... 
                                                                                                    . 

من شرمنده‌م

آقا من یه نکته‌ای رو عرض کنم خدمتتون که به صورت اتفاقی بهش برخوردم و باید در جریان بذارمتون: این دو تا شعر که پایین ملاحظه میفرمائید، جفتشون به همین صورت توو اینترنت پیدا میشه. متأسفانه فکر میکنم دومی مشکل داره و همش نوشته‌ی آقای صالحی نیست، شایدم اشتباه میکنم ولی نمیدونم و کتاب و منبع موثق هم در دسترسم نیس که تحقیق کنم بگم خدمتتون. فقط چون توی قسمت صدای شری اون شعر دومی رو با یه تیکه از یه شعر دیگه که ایشالا اون دیگه واقعا فقط از آقای صالحیه رو خوندم، خواستم یه توضیحی داده باشم که اگه خودتون تمایل داشتید تحقیق بفرمایید.
البته قبلا هم عرض کردم من به هر حال گناهکار و معذورم وشرمنده کسائی که شعراشونو بی‌اجازه روخوانی کردم ولی خب چون کارا غیرحرفه‌ای و شخصیه و صرفا و نهایتاً یه مشت گنجیشک بی‌آشیونه‌‌ که وبلاگ منو میخونن، گوشش میکنن ایشالا که بر من میبخشایند. 


با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم
جا برای من گنجشک زیاد است ولی
به درختان خیابان تو عادت دارم
گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم
دستم اندازه‌ی یک لمسِ بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم
مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم

ـ علی‌اکبر رشیدی

                                                                                  

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است
مثل همین باران بی سوال
که هی می بارد
که هی اتفاقاً آرام و شمرده شمرده می بارد
نمی‌دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند
مثل آسمانی که امشب می‌بارد
و اينک باران
بر لبه ي پنجره ي احساسم می‌نشيند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شايد از لحظه‌های دلتنگی گذر کنم
جا براي من گنجشك زياد است ولی
به درختان خيابان تو عادت دارم 

ـ سیدعلی صالحی

اندکی آرام باش ای بیقرارجان

اه چقدر از ورژن آپدیت شده‌ی بلاگ‌اسپات بدم میاد. خوب بود دیگه. چه مرضی داشت آپدیتش کردن. اسمش گوگله توو خونه بیقرار صداش میکنن. والا. اون از گودر که یه جماعت بی سرو صدای بی‌تجمل و بی‌توقع خوبی رو پناه داده بود که کار به کار کسی نداشتن و با نوشته‌هاشون بین خودشون خوش بودن، که جمعش کرد و ملتو آواره کرد. بعدش که پلاسو علم کرد بعد اونم جمع کرد و... الانم این بلاگ‌اسپات بیچاره که کسی کلاً کاری باهاش نداره رو تغییر داده. دو روز دیگه‌م لابد میخواد بگه جمع کنید بساطتونو میخوایم بلاگو کنسل کنیم کلاً نباشه دیگه.

اعدام نکنید

اعدام نکنید / کسکشا اعدام نکنید/ شما حتی حق ندارید جنایتکارارو هم اعدام کنید/ بچه های بیگناه مردمو اعدام نکنید

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟*


* فریدون مشیری که شاعر مهربانیهاست به نظرم.

میخواسته ینی به اجرا بذارتش :))

گفته میریم طلاق میگیریم، مهرمم ادا میکنم 

منظورش همون آتیش‌پاره‌س

میگم اون مث تو شیطون نیس. میگه اره اون مث من تیکه پاره‌ نیس :))

درستش این بوده

وقتی میری با چشم تر
هر چی دلت میخواد ببر 
سیگارو با خودت نبر :))
در یه حرکت انقلابی احتمال داره یهو تمام شعرایی که توو درفتمه و تمام تیکه‌های شعرایی که همینجوری به ذهنم میرسه یا اینور اونور به گوش و چشمم خورده و خاطرم مونده رو یهو یه جا با هم همخوان کنم.

آدم هیچی نداشته باشه یه اراده قوی داشته باشه.

فقط باش

دلم خیلی چیزا میخواد ولی فدای سرت تو فقط باش

اینم فقط پاراگراف اولش تو فقط باشه بعدش هی میگه اینکارو بکن اون کارو بکن ولی خب کار سختا رو میده به خودش :))

+ دلم خیلی چیزا میخواد

یکی میمرد ز درد بینوایی...

ما تحمل نداریم توو یه شیفت کاری یا حدفاصل بیرون رفتن از خونه و برگشتنمون یه ماسک معمولیو رو صورتمون تحمل کنیم. من خودم توو این روزای بی نهایت گرم و شرجی تابستون چن بار همون در حال ویزیت مریض احساس کردم دارم غش میکنم واقعا و اگه به دیوارای پشتم تکیه نداده بودم بلکه واقعنم میفتادم. حتی تحمل تصورشم سخته اینکه این بچه‌ها طفلکا شیفتای طولانی و پش سر هم با لباس و کفش و دسکش و ماسک و عینک و اون همه استرس فیزیکی و منتالی چی میکشن و چجوری تحمل میکنن و باز هم با جون و دل کار میکنن و به هم و به مریضا دلداری میدن و زیر ماسکشون و با تمام خستگیا و ناامیدیا باز لبخند میزنن... دمشون گرم. اونوخ بعضیا از اینکه باید دور کاری کنن یا به خاطر کنسل شدن سفری که میخواستن توو مرخصیشون برن یا اینکه نمیتونن مثل همیشه برن خرید و پارتی و دور دور غر میزنن، افسرده شدن طفلکای نازنینمون. مرسی اه.