آاااای اهریمن
که را کُشتی تا کشته شوی زار؟
پاینده ایران
یه ملت خوشحاله که به شرّت از مملکت و کلاً کرهی زمین کم شد ولی خب از طرف دیگهم حیف؛ نشد زجرکشت کنیم و تاوان پس دادنتو ببینیم.
بشمر یک: مبارک
#گهخوریهای حسن عباسی
توو خیابون دو تا دختر ایرونی پشت سرم بودن. خیابون شلوغ بود، فاصلهمون کم. یکیشون گفت حالم داره به هم میخوره انقد اینستا همش پر شده از این جنازهها و آتآشغالای اغتشاشی! اون یکی گفت حتما خودت رفتی روی یه چیزی که الان هی داره برات میاد. اولی هم برگشت گفت آره اشتباه خودم بود دفعه اول فک کردم باحالماحاله! ولی حال به همزن بود. به جان خودم به قصد اینکه بزنم فکشو بیارم پایین برگشتم دیدم همون لحظه یه پورشه نارنجی زد بغل جفتشون خندهکنان سوارش شدن و رفتن. رفتن و من همونجوری یه چار پیج دیقهای سر جام موندم. ایستاده رفتم توو کما فک کنم.
خدایا جسدتو توو کدوم یخچال گذاشتن که صدات درنمیاد؟ چن تا تیر خوردی که اینجوری خفه شدی و داری فقط نگامون میکنی؟
کنار همه غما و دردامون فرصت خوبی پیش اومده برای شناسایی بیشرفهای نقابدار اطرافمون.
استثنا و تبصره هم نداره.
نزدیک من نشه. من این روزا کنترل زیادی رو اعصاب و روان و زبان و اخلاقم ندارم.
من شخصاً معتقد و طرفدار پادشاهی مشروطه هستم ولی با دموکراتها، جمهوریخواهان و غیره مشکلی ندارم. بذارید اینا برن، شاهزادهی نجیبزاده، که شکی در وطندوستیش نیست، آزادیخواهه، رادیکال نیست، خشونتطلب، زنستیز و دینستیز نیست، تشنهی قدرت نیست، مثل عوامل ج.ا. و مجاهدین بیشرف و بیناموس، بیهویت و بیوطن نیست ـ بیاد، در دوران گذار رفراندوم بذارید هر کی رأی خودشو بده، سیستمو بر اساس اکثریت آرا انتخاب کنید. ولی در حال حاضر تنها راه درست حمایت از پهلویه و هر کی غیر از این به هر دلیلی مخالفت کنه، به عمد یا غیر عمد باعث و خواستار بقای ج.ا. محسوب خواهد شد و همینطور هم هست. مفهوم بود؟
نمیدونم این چن روز چن بار حین حرف زدن با ملت از دستم دررفته و بغضم ترکیده و گریهم گرفته ولی امروز صبح داشتم از بیمارستان میومدم خونه یکی ازم تشکر کرد خواستم بگم خواهش میکنم واقعا خواستم بگم خواهش میکنم ولی یهو حس کردم عین یه گلدون بلوری که از ارتفاع پرتش کردن رو زمین هزار تیکه شدم. از هم پاشیدم.
گفت چرا انقد ادعات میشه نمیری ایران کمکشون کنی. عرض کردم اول اینکه برم از خود گیت فرودگاهم نمیذارن مث آدم رد شم چه برسه که حالا بعدش بخوام کمک کنم. دو اینکه مسئولیت چند نفر بر عهدهمه. نمیتونم ولشون کنم.
و هایلایت داستان اونجاشه که میری سر کار مریض شاکیه که چرا ویزیت ۵ دیقه از وقت مقرر دیرتر شده، رئیس شاکیه که قهوهش سرد شده سرش درد گرفته، همکارت دور ورداشته که وای چقدر بیمارا بیملاحظه و پرتوقع شدن، زیردستت نگرانه چون از شدت فشار کار نتونسته به اندازه آب بخوره و حالش بده، آدما خوشالن که برف اومده، ازت میپرسن چرا نمیای بریم پاتیناژ، طوری شده مگه؟ چرا قیافهت ناراحته و... استوری و استتوس و فلان آدمم که میبینن اول میپرسن واقعیه بعد یه اه میکشن عین بز سری تکون میدن و حالا موضوع بعدی...
بعد از ظهر تلگرامم سرخود تصمیم گرفت یکی از فایلای صداشو که توش برام داره یه کتابی رو میخونه پلی کنه. دلم برای صداش تنگ شده بود، نبستمش گذاشتم گوشش کنم. دیدم وسطاش یه جایی خطارو گم میکنه تا دوباره ادامهی متنو پیدا کنه همونجوری که انگار متن مربوط به کتابه و با همون لحنی که داشت قبلش میخوند میگه بقیهش اینجا نیست و شری جان دوستت دارم و بعد کتابو ادامه میده :)))))
کم مشکلات داشتیم ماااااااادربزرگ رفیقمونم دعوتمون کرده به صرف کیک و قهوه :|
شیشهی سیرترشی از دستم افتاد شکست و من خیلی ریلکس انگار که شکستن شیشه اصن از قبل برنامهریزی شده بوده باشه زمینو تمیز کردم سیرای نریخته رو زمینو نجات دادم دمپاییمو شستم شیشه رو روزنامه پیچ کردم انداختم دور، زمینو خشک کردم با شوینده پاک کردم و دوباره خشکش کردم، پنجره رو باز کردم، لیوان چاییمو پر کردم، چراغو خاموش کردم، اومدم نشستم رو تختم و به این فکر کردم که احتمالاً چون سرشب جواب این بچهرو مختصر مفید دادم و مث همیشه لیلی به لالاش نذاشتم دلش شکسته و این شیشه الان به همین دلیل از دستم افتاد و شکست :)))
متأسفانه لذت میبرم از اینکه وقتی بیمار میپرسه عصر، شب یا فردام تو باز اینجایی و من میگم نه یا وقتی با بیماری خداحافظی میکنم چون قرار نیس دوباره که برگردم سر کار هنو بستری باشه، میبینم صادقانه ناراحت میشن :))
واقعیت تلخو یا جواب مخالف تصورشو یا نظر متفاوتم با نظرشو که میگم ناراحت میشه میگه اگه اینجوری میگی یا فکر میکنی از این به بعد باید پیشت نقش بازی کنم، خودم نباشم، یه چیزایی رو وانمود کنم یا بهت نگم دیگه! میگم خب اونوقت من باید همین کارایی که تو نمیخوای بکنی رو بکنم. باز ناراحت میشه! علناً دوس داره دروغای قشنگ به جای واقعیتو بش بگم، همدلی یا راهنمایی غلط کنم و در عين حال فیلمم بازی کنم و توش تظاهر کنم به راستی و درستگویی! نکنمم باز گرفتاری داریم. بکنمم البته باز گرفتاری داریم. اصن کلاً گرفتاریم.
دکترم امروز تهدیدم کرد :)))) رفتم نسخهمو بگیرم گفت تا نری امآرآی جدید و وقت عمل نگیری نسخهتو نمیدم. دیگه متأسفانه مجبور شدم خودم کار خودمو را بندازم :))
آقا استرس میگیره بگم میخوام بهش زنگ بزنم ولی بعدش که بزنم خوب میشه. منتها اینکارو نمیکنم چون دوس ندارم همون اندازهی قسمت اولشم اذیت شه. بذا من شص برابرش اذیت شم به جاش. فقط مسئله اینجاس که زنگم نزنم بهش حالش خوب نمیشه کلاً.
نزدیکه ۶٠ ساعته نه گشنمه، نه اشتهای چیز خاصی رو دارم. هر چن وقت یه بار از حالم متوجه میشم فشارم چسبیده به کف یا قندم داره به سمت صفر سوق پیدا میکنه. فی الواقع به زور با یه آبنبات یا یه قاشق از این مربائه زنده موندم. اونوقت الان که اومدم زیر پتو و اگه زلزله هم بیاد از تخت پا نخواهم شد گشنهم شده :)))
کسی که وقتی درد داره نمیتونه یه روز مرخصی بگیره استراحت کنه چون بدهی داره و نمیتونه از حقوق حتی یک روزش بگذره، چرا باید قصد کنه آخرین مدل و گرونترین ورژن آیفونو برا خودش بگیره و برای سفر توریستی به اروپا دنبال دعوتنامه بگرده؟ بد نیستا! شاید حتی خیلیم خوبه. چیزی که خوب نیست قانع و بیتوقع بودنه. ولی من اینجوری نیستم و نکتهی غمگین ماجرا اینه که فقط در مورد مادیات و مسائل مالی و داشتن یا به دست آوردن چیزی نیس که انقدر بیتفاوتم. در مورد تجربه تفریح و تفنن، عشق و حال، معاشرتها، موقعیتها، دوستیا و محبتها و حتی خوراکیا و نوشیدنیام همینجوریم. ینی بود، بود نبود خیلیم فرقی نداره، فکر نمیکنم مثلاً که کاش فلان چیز یا فلان کار یا فلان تفریحو میکردم یا چون در دسترسم نبوده یا نکردم حس کمبودی بکنم. شایدم این معلول همون نداشتن کمبوده. نمیدونم ولی دلیل اینکه عموماً انتظار خاصی از روابطم و مخاطبینم هم ندارم همینه. از پدر و مادر گرفته تا پارتنر و بچه و دوست و همکار و غریبه.
خواب دیدم گرفتنم. بردنم توو اتاق بازجویی. یه مشت پروندهم گذاشته بودن رو میز و از من میخواستن سؤالات پزشکیای رو جواب بدم که با اتیک و اخلاق پزشکی مغایرت داشت. پروندههام مال پزشکا، جراحها و روانپزشکایی بود که از روشهای درمانی غیر استاندارد، غیرمعمول و بعضاً غیر متعارف برای مداوای بیماران خاص یا در شرایط خاص استفاده کرده بودن و حالا این بازجوها دنبال اون روشها، اون داروها، نسبت دوز داروها و میزان اثرگذاریشون، روند دقیق درمان و نوع تاثیرگذاری داروها برای به کارگیریشون جهت اهداف غیردرمانی، غیراخلاقی و غیرانسانی بودن. روشهایی که باهاش بتونن آدمها رو اصطلاحاً بشکنن، به زانو دربیارن، اراده و اختیارشونو تحت تأثیر قرار بدن و بعد به اقرار، اعتراف یا انجام هر کاری که میخوان و هر جوری که دستورشو بهشون قراره بدن، وا بدارن. پرونده اولو دادن دستم، خوندم، گفتم نمیدونم و نمیتونم کمکی بکنم. شروع کردن به کتک زدنم و در همون حین هم داد میزدن که فلان فلان شده تو مگه دکتر نیستی چطو میگی بلد نیستم و نمیدونم. دیگه یه جا یکیشون قاطی کرد با پایه صندلی کوبید توو سرم که خوشبختانه بیدار شدم البته بعد از اینکه با کله رفتم توو دیوار بغل تخت...
شاهین نجفی و لیلی بازرگانم از هم جدا شدن که به خودشون مربوطه ولی به نظرم آدم کلاً نباید از لیلیها جدا شه. من چون خودم از لیلی خودم جدام برا همین میدونم که میگم.
البته بیشتر از یه ساله که جدا شدن فک کنم. من الان اتفاقی مشکوک و بعد متوجه شدم که آره :))
حالش گرفته بود، حوصله نداشت و ساکت بود. منم همزمان که این رو خط بود اونور با خواهرم داشتم چت میکردم. یه جا خواستم عکسمو برای خواهرم بفرستم مثکه دستم خورده بود برا اینم سند شده بود. من هنو متوجه نشده بودم یهو دیدم حالش خووووب شد، نیشش تا بناگوشش وا شد. گفتم چی شد و فمیدم عکسمو دیده. بعد یه مکث کرد یهو با یه هیجانی گف واااای شری چقد هوس کلهپاچه کردم :))))