داشتم فیلمای اخیر ایرانو میدیدم و گولهگوله اشک میریختم تلفنم زنگ خورد، قبل از اینکه ببینم کیه دستم خورد ورداشته شد.
گفتم الو. گفت سلام شری خوبی؟ گفتم نه ولی جانم؟ گفت ستاره رو پیدا کردن و بغضش ترکید. گفتم ای وای. و بغضم ترکید. گفت مادرش میخواد باهات حرف بزنه. گفتم شمارهشو بده باهاش تماس بگیرم. گفت همینجاس؛ گوشی... :
+ سلام دخترم
ـ تسلیت میگم :'(
+ رفتم جنازهشو تحویل بگیرم مرده بهم گفت پونصد تومن میاری، یه جعبهم شیرینی تر میگیری میای بدون داد و بیداد جنازه دختر هرزهتو تحویل میگیری. باید شرینی بدی تا دخترتو تحویل بگیری. عروس شده دخترت دیگه. بعدم هرهرهر خندید. داشتم داد و بیداد میکردم فحشش میدادم گریه میکردم نمیدونم چیکار میکردم بهم گفت خفه شو، زیاد سر و صدا راه بندازی میگم این بچهها بیان یه حالی به کُس خودتم بدن. بعدم گفت مادر کو ندارد نشان از دختر و قاهقاهقاه شیطانی خندید! صداشم ضبط کرده بودم ولی موقع اومدن گوشیمو به زور ازم گرفتن.
ـ حرومزادههای بیشرف
+ مادر دارم میرم حق تیر و شیرینی تجاوز به دخترمو بدم جنازهشو تحویل بگیرم ولی قبل از رفتنم میخواستم بهت بگم اگه برنگشتم بدونی امانتیت کجاس. اینا به زودی فرو میریزن، من اونروز نیستم ولی تو برمیگردی. میدونم آرزوته بری سر خاک آتش. به کیوان و ستارهی منم سر بزن. نذار کسی یادش بره چی شد.
ـ نسرین جون چیکار میخوای بکنی؟ تورو روح کیوان و ستاره چیکار میخوای بکنی؟
+ دخترم من روزی که فرهادمو کشتن مُردم. شبی که کیوانمو کشتن یه بار دیگه مُردم. الانم که ستارهمو ازم گرفتن بار سومه که مُردم. تمام شد دیگه. ستارهمو بگیرم بعد خودمم همونجا با دستای خودم میخوام خاک کنم. به همه بگید نسرین از بس مُرد، بالاخره مُرد... /صدای زجه و گریه...
ـ بهت و خشم و درد و گریه...
صدای بوق/ پایان تماس.
پ.ن. امانتی من جعبه عکسا و یادداشتای روزانهی عشق اولمه که بعد از دومین باری که بردنش زندان وقتی اومد بیرون، در حالیکه من دیگه ایران نبودم خودکشی کرد. مادر نداشت و پدرش قبل از اینکه خودشم فوت کنه یا دقیقتر بگم از غصه دق کنه، این جعبه رو برای من به رفیق پسرش کیوان سپرده بود./ کیوان دوست صمیمی و چیزی مث برادر بزرگ جفتمون بود که سالها پیش توو یکی دیگه از اعتراضات کشته شد. ستاره خواهر کوچیکش بود. نسرین، مامان کیوان و ستارهس و فرهاد بابای کیوان و ستاره بود. فرهاد رو سه ماه بعد از تولد ستاره بردن و شیش ماه بعد جنازهشو بیهیچ توجیه و توضیح و دلیل و جرم و دادگاه و حکمی تحویل دادن. مرد شریفی بود.
پ.پ.ن. نسرین بانو ستاره رو تحویل گرفته ولی از روزی که برگشته نه حرف میزنه نه غذا میخوره. میگن فقط انقدر گریه میکنه تا از حال بره. بهش سرم و آرامبخش میزنن چند ساعت میخوابه و دوباره از نو همان حکایت...
بدنم نه فقط؛ روحم درد میکنه. دارم متلاشی میشم از درون و بیرون.