به یزدان که تا در جهان زنده‌ام
به کین سیاوش دل آگنده‌ام

بران تشت زرین کجا خون اوی
فرو ریخت ناکاردیده گروی

بمالید خواهم همی روی و چشم
مگر بر دلم کم شود درد و خشم

وگر همچنانم بود بسته چنگ
نهاده به گردن درون پالهنگ

به خاک اندرون خوار چون گوسفند
کشندم دو بازو به خم کمند

و گر نه من و گرز و شمشیر تیز
برانگیزم اندر جهان رستخیز

نبیند دو چشمم مگر گرد رزم
حرامست بر من می و جام و بزم


* فردوسی