توو حیاط بیمارستان نشسته بودم. یه آقای غریبه اومد کنارم گفت دخترم هر چی شده میگذره، انقدر غصه نخور. به خودم اومدم دیدم صورتم خیس اشکه. لبخند زدم بهش. گفتم اینو میشه به بچهای که قاب عکس باباش از هیکلش بزرگتره و داره گریه میکنه میگه بابایی کجایی کی میای دلم برات تنگ شده هم گفت؟ به مادری که اول دوقلوهای تازه به دنیا اومدهشو رو تخت بیمارستان، بعد شوهرشو جلو چشاش کشتن و بعد به خودش تیر خلاص زدنم میشه گفت؟ به بابایی که میون کیسههای بیشمار جسدای رو زمین ریخته شده دنبال پسرشه و اسمشو با گریه فریاد میزنه میشه گفت؟ به آتشنشانی که مجروح رو کولشه داره میدوئه و بهش تیر خلاص میزنن چی؟ به مردی که تنهایی یه درو جلو یه لشکر وحشی مسلح نگه داشته که بقیه فرصت فرار پیدا کنن و وقتی زورش دیگه تموم میشه و درو وا میکنن اول یه گوله توو کلهش خالی میکنن میشه گفت؟ به مادری که توو عزای پسرش میرقصه که دشمن شاد نشه چی؟ بگم میگذره مادر غصه نخور؟ بگم جیگرگوشهتو توو خیابون با گولهی جنگی زدن کاسهی سرش جوری ترکیده که هیچ اثری از مغزش حتی رو زمین اطرافشم باقی نمونده ولی هر چی شده میگذره ها؟ بگم جسد دخترتو بهت تحویل ندادن چون رحمشو شکافتن و بکارتشو دریدن که مبادا به بهشت بره ولی میگذره غصه نخور ها؟ بگم پول گولهای که توو سر و قلب بچهتون خالی کردنو ازتون میگیرن که جسد آش و لاششو تحویلتون بدن میگذره ها؟ بگم سی تا ساچمه از تن یه دختربچه سه ساله بیرون آوردن میگذره آره؟ گفتم آقا من از تبار دردم. گفتم هر چی شده کاش میشد بگذره ولی برای من بیوطن و بیهموطن نمیگذره. گفتم ببین الان این تلفن من که زنگ بخوره، من اشکامو پاک میکنم، لباسمو صاف میکنم، میرم بالا و با لبخند درد آدما رو دوا میکنم اما درد منو هیچکس نمیتونه دوا کنه چون این هر چی شده هیچوقت نمیگذره.