به تیریش قباتون برنخوره داداشیا من خودم از همتون گهترم لایق هزار تیکه شدن اول صف آ آ !
یه تومور بدخیم چیه اونم نداریم :))
فیلم مال سی سال پیشه ولی من باهاش خیلی خاطره دارم... اصلا ابراهیمو بخاطر همین فیلماش دوس داشتم و دارم...
دیدم راس میگه خیلی منطقیه !
سر صحبت خویشتن هم ندارم*
عیدتون مبارک
سر کار بودم. خونه نبودم. هفت سینم نداشتم. لحظه تحویل سال زنگ زدم خونه تبریک گفتم، خدافظی کردم و به کارم ادامه دادم. الان تازه اومدم خونه. غر نزنید. یا دوس دارید بزنید خب ولی بدونید که اوضاع از چه قرار بوده.
براتون پیش از هر چیز سلامتی آرزو میکنم. برای خودتون و همه عزیزاتون. بعدشم براتون آرزوی دلخوشی میکنم. دل آدم که خوش باشه همه چی راحتتر میگذره. در نهایت براتون آرزوی موفقیت میکنم. امیدوارم به چیزای خوبی که دوس دارید برسید.
حافظم پیشم نیست وگرنه براتون فال هم میگرفتم...
به امید روزای بهتر و روشنتر.
نوروز خوشیمن، سال نو مبارک.
کاین شیشه عمر ماست که مشتاق سنگ توست*
روزها به سرعت در گذر و گذارن و زمان برای ما لحظهای هم مکث نخواهد کرد. سعی کنید قبل از مرگتون نمیرید. سعی کنید از شانسی که برای بودن دارید به بهترین نحو استفاده کنید. بخواهید و زندگی کنید حتی در روزهای بد.
دو پنجره
شیخ اجل & co
مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول
نباشی
یکی بود یکی نبود یکی که مث هیچکس نبود
kill me
:|
خوبِ بد / بدِ خوب
یه مرضیام دارم موهامو گوجه میکنم زیر سرم یا یه چیز سفت مث توپ تنیس میذارم زیر گردنم وقتی دراز کشیدم بعد به یه حالت بد خوبی میرسم بعد از یه مدت، که شبیه یه چی توو مایههای اینه که مغزم خواب میره. کار درستی نیس ولی حس خوبیه.
به نظر من این آقایون از لحاظ ضریب هوشی با گیاهان واقعا سخت در رقابتن :))
کیف خانومشو ازش گرفت که جلوی دست و پاشو نگیره و راحتتر کارشو انجام بده، بعد که کیفو گرفت همونجا گذاشتش زمین بغل پاش :))))) شاید فک کرده بود زنه خودش عقلش نمیرسه که به جای اینکه کیفو دست خودش نگه داره یا بده دست مرده میتونه بذارتش زمین.
شور زندگی
مثل دفعههای قبل
به خیر گذشت ولی خب نبودی دیگه.
باباجون من هنوزم همونقدر دوسِت دارم تو چی؟
یه روز رفتم سراغ مادربزرگ و گفتم فیلما رو بیار ببرم تبدیلشون کنم که بتونیم توو تلویزیون ببینیمشون و نیازی به دنگ و فنگ پرده آپارات و دم دسگاش نباشه. متأسفانه متوجه شدیم فیلما که همیشه کنار آلبوما سر جای امن خودشون بودن، دیگه نیستن، گم شدن و هیچوقتم معلوم نشد غریبه دزدیدتشون یا آشنا! و چجوری؟ یا کِی اصلا؟ چرا حتی؟
به هر حال اون متن بالا رو خوندم یاد این داستان افتادم و اینکه حالا هر کی بودی دزدی کردی فیلما رو ورداشتی هر چی، به جهنم. مادربزرگ که اهل آبروریزی و شکایت نبود، با هر چی که داشت و نداشت همیشه در حال بذل و بخشش بود. بعدشم حالا عیب نداره دزدیدی، اشتباه کردی هر چی. اون فیلما آخه به چه درد تو میخورد؟ اونا خاطرات من بود. اونا کودکی من ... اونا گنج من بود! اونا صدای گرم و صورت مهربون بابابزرگم بود. من اونا رو میخواااستم...
مال رو از سر ناچاری یا به هر دلیلی میبری ببر ولی دزدی خاطره روا نیست انصافاً. هر کی بودی کاش پسشون میاوردی... و خب زهی خیال باطل.
اینطوریاس دیگه
قصهی پرغصه Felix
مثل سمورآبی اعصاب آدمو میجوئن
بدقلق
قصه بگم؟
بستنی زمستونی؟
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول/ مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول*
*سعدی
اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان که گر به قهر برانی کجا شود مغلول*
که بودی اندر عهد
من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد/به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
ملامتت نکنم گرچه بیوفا یاری/هزار جان عزیزت فدای طبع ملول
مرا گناه خودست ار ملامت تو برم/که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
سعدی
گلاب منظورش بود
یه دفعهم داشتیم بعد از غذا یه دسری میخوردیم، یهو برگشت گفت مامان من از اینا درست میکنه ولی توش آبِ گُل میریزه خیلی خوشمزه تر میشه :)))
که شکستهای شکستی*
واقعاً که
لقد کلفت مالم اقو حملا و مالی حیله غیر احتمالی
میگه ینی وادارم کردی به تحمل آنچه در توانم نبود و جز تحمل چارهایام نبود...
باز هم سعدی
مصائبی که هس به هر حال
انقدر رفت رو اعصابم همونجا وسط راه پله بیمارستان نصف شب یه جوری سرش داد زدم دعواش کردم رید به خودش گفت آروم باش بیا فراموش کنیم چه اتفاقی افتاده و از نو شروع کنیم منم گفتم باشه ولی خب چرا عاقل کند کاری که بعدش اینجور بیفتد به گهخوری؟ من اصلاً کلاً کاری با کسی ندارم مگر اینکه کسی با من کار داشته باشه. انقدرم همه چی برام بیاهمیته که هر کی هر زری بزنه از این گوش میشنوم از اون گوش فلان. عادتم ندارم به کسی توضیح یا جواب بدم. چون کارمم درست انجام میدم پیش هم نمیاد که لازم باشه. در واقع فقط اگه کسی خیلی و به دفعات گه اضافه بخوره و انقدر بی نهایت بره رو اعصابم جوابشو میدم و خب باید بهش تبریک گفت چون اون شب آندریاس عن دماغ موفق شد منو به این مرحله برسونه و برای من که فرقی نداره ولی متعاقباً خودش الان بعد از دو ماه و خوردهای هنوز هر جا میره بچهها پش سرش پچ پچ میکنن و ریزریز میخندن و از خنک شدن دلشون میگن که شری چطور دهنشو سرویس کرده. دلمم براش میسوزه حالا، ولی چارهای نداشتم واقعاً. چیزی بهش نمیگفتم باید منتظر عواقبش میبودم و میبودن.
آه
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه...
سایه
زنگار دل
مصائب
گیلتی پلژرمه و خاک عالم به سرم
مرسی اه.
کریسمس با کمی تأخیر مبارک
بازم یه جام شکست
انگشت بغل انگشت کوچیکهی پامو تاحالا موفق نشده بودم بشکونم که بحمدلاه این توفیق هم حاصل شد :)) گفتم در جریان امر باشید به هر حال.
شریولوژی واحد دورخوانی
حافظهم یه طوریه که اگه اطلاعات واقعا مهم و قابل سیو شدن رو از باقی اطلاعات جدا نکنم، حجم اطلاعات، خاطرات و افکارم انقدر زیاد خواهد شد که نمیتونم به زندگی عادیم ادامه بدم. پس نیازی ندارم کتابی یا مطلبی رو دوباربخونم، فیلمی یا تصویری رو دو بار ببینم، حرفی رو بیش از یکبار بشنوم و کسی چیزی رو برام تکرار کنه یا لازم باشه خودم چیزیو برای خودم تکرار کنم. اگه چیزی برام اهمیت داشته باشه همون بار اول توو ذهنم میمونه و هرگز نیازی به یاداوری نخواهد بود. اگه هم به اندازهای که بخوام به خاطر بسپرمش برام مهم نباشه که یاداوریهای روزانه هم کمکی به اهمیت پیداکردنش نخواهد کرد.
خیالتو خام خام
میگه نسبت به قبل خیلی بهتر شدی قبلنا خیلی حالت بدتر میشد و اینا. دیگه از دهنم پرید گفتم من بهتر نشدم تو کمتر در جریانی.
- مریضی دیگه!
+ من که ادعای سلامتی نکردم ولی تو که دکتری چه گهی میتونی برام بخوری؟
- خب حیقتش همونطور که خودت گفتی من دکترم نه گهخور.
+ ای بابا راس میگن آدم با تو نباید بحث کنه، آدم با خودشم نباید بحث کنه، تو ام که اصن آدم نیستی.
- خب بیا بریم دوست پیدا کنیم، میخوای؟
+ نه نمیخوام. واقعا با تنهاییم راضیم. گه خوردم دوست میخوام چیکار؟
- چمیدونم، خودت شروع کردی!
و این مرحلهی آخر غلبه بر یک سرزمینه
تو فقط خدایی کن
تولدشه و تولدش برای من و همه کسایی که میشناسنش اتفاق مبارکیه. کسی چه میدونه؟ شاید تصادفی نباشه که شب تولد مسیح به دنیا اومده. شاید اصلا خوبا امشب به دنیا، یا دوباره به دنیا میان :))
* برات سبد سبد خوشی آرزو میکنم. دل خوش، حال خوش، روزگار خوش، خاطرات خوش، تجربهها و پیشامدهای خوش...
من نوکرتم تا ابد،
👻
متأسفانه باز یه آبان دیگهمم گذشت
راستی دم همهتون گرم، از تبریکای تولد و آرزوهای خوبتون برام مچکرم. متقابلاً برای همتون دل خوش و روزای بهتری نسبت به این روزا آرزو میکنم.
بوس به همتون :*
توو خوابم رد دادم :))
خواب دیدم شب تا صبح توو بیمارستان بودم و همون اول شب یه جایی که کسی پیدام نکرده خوابم برده صدای گوشی و پیجر و تلفن و هیچیم نشنیدم، دم صبح که بچههای شیفت صبح داشتن میومدن تازه بیدار شده بودم و یه سبد حصیری خیلی گنده اندازه اون سبد قرمزا که هممون قدیما توو حموممون یکی ازش داشتیم، دارو توو دستمه :)))) توو خواب فک میکردم حالا من با این داروها چیکار باید بکنم یا کجا قایمشون کنم که کسی نبینتشون :)))))) خلاصه مهمترین دغدغهم اینکه چرا خواب مونده بودم یا چه بلایی سر مریضام اومده و بقیه کجا بودن که پیدام نکردن نبود، فقط توو فکر داروها بودم :)))
پ.ن. بازم از خوابای خندهدارم میگم براتون
یادم تو را فراموش
حضرت نمرودم باش*
نوار منیزیومت شم بلدی روشنم کنی؟
مثل سیگار خطرناکترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز ...
مخاطب خاصی داره که اینجا رو نمیخونه. بحمد الهی البته!
این داستان کتک
مال خودت مال چشات
Rettungsgasse
آخر شب داشتم پیاده از سر کار برمیگشتم، خیابون خیلی شلوغ بود، صدای آژیر آمبولانس اومد، یهو انگار که موسی عصاشو تکون داده و دریا رو شکافته باشه، ماشینا همه منظم ردیف هم کشیدن کنار و راهو برای آمبولانس باز کردن. آمبولانس رسید، با سرعت از وسطشون رد شد و ماشینا دوباره به حالت عادیشون برگشتن و راه افتادن. یهو به خودم اومدم دیدم زل زدم به خیابون در حالیکه اشک صورتمو خیس کرده ... نمیدونم از خستگی زیاد بود یا هورمونام جابجا شده بودن، شایدم به خاطر این بود که یه روز دو ساعت به مغز از هم پاشیدهی پسر همسایه کف آسفالت زل زده بودم تا آمبولانس آخرشم نیادو چشاشو خودم ببندم. نه شاید به خاطر آقای شین بود که سکته کرد و آمبولانس انقدر دیر اومد که دیگه لازم نبود ببرنش بیمارستان. نه نه شایدم به خاطر مامان میم بود که قبل از رسیدن آمبولانس مرد و دختر کوچیکش هی مامانشو تکون میداد و میگفت چرا بیدار نمیشی. آخ نه حتما به خاطر ح.م. بود که تصادف کرد و انقدر آمبولانس نرسید که کنار جوب رو دست پسر کوچیکه و زنش جون داد. شایدم به خاطر دایی مامانم بود یا نه حتما به خاطر الف بود که سوخت و هیشکی خاموشش نکرد و تا سالها بعد حتی سوختیگیای دیوارشونم کسی رنگ نکرد... شایدم به خاطر عین بود که به خاطر یه تب و تشنج ساده جونش از تن کوچیکش برای همیشه در رف... نمیدونم شایدم کسخلم. به هر حال من ایران به دنیا اومدم و بزرگ شدم، چرا باید جون بیارزش آدما برام مهم باشه؟ عجیبه!
دختره هم خودش اسم دختره
یا شجرا غصونه فوق سماء وهمنا /هزهز فی قلوبنا مرحمه لنجتنوا*
![]() |
| عکس: افسانه شجریان |
دردا
with love to ma lil sis
life task
مادر خرگوشای دو عالم
توو جوابش در ادامهش برام نوشته بود انگار هاپو دماغ نداره :)))
حیوونارو دوس داره دیگه بچهم
یه بارم اون موقعها که دانشجو بودم هنوز، یکی از بچههای بیمارستانمون زنگ زده بود خونه، یاسی گوشیو ورداشته بود. اصولا کارش بود دوستامم زنگ میزدن خونه اول یه ساعت و نیم با این حرف میزدن بعد پنج دیقه با من کارشونو میگفتن خدافظی میکردن :)) به هر حال طبق عادت شروع کرده بود با یارو گرم گرفتن و حرف زدن، وسطای حرفش نمیدونم اون چی گف، این یهو گف شما چقد بانمکین آدم عاشقتون میشه دقیقا مثل یه توله سگ! :))))))))))) عه! بعد از چن لحظه و دیدن صحنه چنگ انداختن من رو صورتم فهمید چه گندی زده اومد درستش کنه، برگشت گفت منظورم این بود که آخه من عاشق همهی حیوونام :))))))))))) و این روند همینجور انقدر ادامه پیدا کرد تا خودش گف ببخشید من دیگه باید برم گوشیو میدم به خواهرم :)))))
میبخشید دیگه :))
بعد اگه سالی ماهیم یه طوری شد اتفاقی اخمام رف توو هم یا غصهم گرف با دلیل یا اصن فرض بر محال بیدلیل، با یه گل از باغچه سر کوچه، با یه اریگامی از کاغذای مچالهی باطله، با یه جوک بیمزه، من با حرفای خیلی ساده، خیلی زود، خیلی آسون اوکی میشم. من نه بدقلقم نه پیچیده. ولی خب آدمم دیگه. بالاخره یه وقتایی یه حسا و نیازایی دارم.
نوشابه خانواده میل ندارید؟ :))
اینجوریا که گفتم نیس. اغلب جوری که آدم در مورد خودش فکر میکنه با جوری که دیگران میبیننش فرق داره. برای مثال من کسی رو میشناسم که با اینکه دوسمم داره ـ ینی از روی لج و نفرت نیس که اینجور فکر میکنه ـ ولی یه وقتایی اتفاقی یه چیزایی در مورد یه چیزایی میگه که در من میبینه که بعدش من فقط دلم میخواد با بالاترین سرعت و شدیدترین حالت ممکن با کله برم توو دیوار.
غرض اینکه همه فک میکنن خوبن منتها متأسفانه فقط از دید خودشون. فرضاً که شما یه خصوصیت بدی رو هم که دیگران فکر میکنن یا میگن دارین، اصن ندارین! یک رفتار و گفتاری از شما سرزده یا میزنه دائم که باعث شده آدمای دور و برتون اونجوری در موردتون فکر کنن (حتی اگه به غلط)! پس در نهایت مقصر خودتونید و حق با اطرافیانتونه.
منم خیلی بدم. خیلی.
مع الاسف.
آزموده را از یاد بردن اصل خطاس
آدم یه حسایی رو، یه چیزایی رو گاهی یادش میره و در نتیجه یه اشتباهاتی رو دوباره انجام میده که بعدش وقتی یادش میفته، دلش میخواد بنزین بریزه رو خودش و کبریتو بزنه.
من بی قلق
بعد همونجوری که داشت تند تند پلک میزد گف قلق منو نمدونه و نمدونه چیکار باید بکنه. من میدونستما ولی بش نگفتم. راستیتش خودم از آدمای بد قلق خیلی بدم میاد و هيچوقت فکر نمیکردم یکی فکر کنه منم همینطوریم. به دو دلیل بش نگفتم اول اینکه بغضم گرفت و دوم اینکه غرورم درد میگرف اگه میگفتم و خب جون تحملشو نداشتم.
زار و بیزار
اعتراف میکنم باعث میشه بدترین حس در مورد خودم بهم دست بده. به یه انزجار از خویشی دچارم میکنه با درجات بالا. شبیه آینهای عمل میکنه که سر راه یه هیولای وحشتناک بدترکیب و وحشی قرار گرفته.
و دور خواهد موند
آدم وقتی یکیو در حد پرستش دوست داره و تا ورای مرزهای وجودش بهش احساس نزدیکی میکنه، سختشه یهو در عرض چن تا جمله بفمه اون چقدر ازش دوره.






