شاید توش پشمیه :))

 گفتم کلاه ایمنی نمیذاری؟ گف چرا ولی زمستونا :))

اخبار روز

چار روز نبودم اومدم دیدم رامکال جونم مجروح شده :( 

:))

گفتم دیدی چی شد؟ گف چی شد؟ گفتم آذوقه‌هامو جا گذاشتم توو یخچال و برگشتم. گف اشکال نداره عزیزم تو خودت آذوقه‌ای 

^_^

ازم اجازه گرف غیرتی‌بازی دراره گوگولی خوشکل

چیکا کنم ترموستاتم خرابه دیگه عههه

داشتم از نفرتم به تابستون و گرما میگفتم. دیدم داره یه جوری نگا میکنه، اصلاح کردم گفتم از تابستون واقعا متنفرم به جز امرداد و میوه‌های ترشش :)))

seasonal affective disorder

بله عزیزانم. با تأسف و تأثر فراوان وقتشه دوباره به تابستون نفرت‌انگیز سلام کنیم.

^_^

با ح ویدیوکال کردم. همینجوری که من داشتم میخندیدم و اون با چشای براقش و کلی ذوق داشت نگام میکرد و باهام حرف میزد یهو دستشو دراز کرد و هدیه‌هایی که بیس سال پیش بش داده بودمو نشونم داد! بسی قلب قلبی و اکلیلی شدم. یاداور و تأیید حس خوبی بود. اینکه به جز سه واقعا در مورد انتخاب هیچ کدوم از رفیقام اشتباه نکردم.

yes, the fallen broken angel without wings n claws says hi

در مورد The Banshees of Inisherin هم حرف زدیم و براش تعریف کردم چن روز قبلش چه اتفاقی برام افتاده بود که وقتی فیلمو دیدم به جز برگریزان شدن، با کالین فارلم کلی همذات پنداری کردم. کره‌ خر طفلکی گوش مخملیشم که حضورش توو فیلم بی‌دلیل نبود خیلی دوس داشتم. آخرش ولی توجهمون به این نکته معطوف شد که بنده با وجود اتفاق تخمی مذکور نه تنها خونه‌ی یارو رو آتیش نزدم بلکه ضرورت انجامشم حس نمی‌کردم و حتی اعتراف کردم که متأسفانه احساس نگرانی و ترحمم هم نسبت به یارو فعاله. 

momnson

با ته‌تغاریم گاسیپ‌تایم رفتیم منتها بعد از دو ساعت و نیم و در حالیکه گاسیپ‌های اصلیمون هنوز ناگفته مونده بود مجبور به موکول کردن مسائل مهم باقی‌مانده به نشست بعدی شدیم.

زشته واقعا آدم با این سن و شرایط دو قرون پسنداز نداشته باشه :|

متأسفانه آدم پس‌انداز داری نیستم وگرنه خیلی دلم میخواس امروز بیس‌هزار دلار به یکی قرض بدم :)))

خداروشکر یه آبانی مغرورم :)))))

وقتی خسته‌م انگار بیشتر اختیار دوس داشتنشو ندارم.
دوس دارم برم بش بگم میشه یه کم دوسم بداری؟ میشه بیام بشینم پایین صندلی بغل پات بعد دستتو که یهو میاری پایین همینجوری که حواست نیس نوک انگشتات یه ذره بخوره به موعام؟ میشه نگات کنم وقتی با بقیه مشغولی؟ میشه صداتو گوش کنم وقتی با دوستات داری حرف میزنی؟ میشه با گربه‌ت بازی کنم؟ میشه بت بگم دوسِت دارم؟ میشه یه عکس جدید بدی بهم از خودت و نگار؟ 

^_^

گفتم بمیرم برات، گف نمیر، خواستم بگم واس تو نمیرم واس کی یا چی بمیرم که ارزش داشته باشه آخه هانی ولی شببخیر کردم دیگه باهاش

نمیدونم واقعا چرا انقد

گف بهتری؟ گفتم نه، گف خودتو خوب کن دیگه. گفتم چش. ولی در واقع دوس داشتم بگم تو فقط امر کن عزیزم. ناممکنم بود باشه، من نوکرتم هستم، دورتم بگردم، قربونتم برم، فداتم بشم. رو چشَم.

خاکندازدم دس نداشتم :))

پسره باباش مریض بود. مریض بود یعنی در وضعیتی بود که اگه عمل نمیشد میمرد و ریسک عملشم بالا بود. منتها خود پدره نمیخواست عمل کنه. پسره با دوست دخترش جلوی بیمارستان داشت قهوه میخورد. نگران و توو فکر بود. دختره گفت بیا شب بریم فلان جا پارتی. پسره گفت پدر من تاحالا هیچ چیزی از من نخواسته و من هیچ کاری براش نکردم زیادم با هم ارتباط نداشتیم ولی وضعیتش الان ذهنمو درگیر کرده مود پارتی ندارم. دوس‌دخترش بهش گفت حالا که بابات نمیخواد عمل کنه یعنی تو تخمشم نیستی و باید به فکر خودت باشی. مام الان اینجا نشستیم و تو به جای اینکه حواست به من باشه به فک این مردکی. من شونه واسه چسناله‌ها و گریه‌های تو نیستم که، دوس‌دخترتم.  تصمیم بگیر الویتت توو زندگی کیه! بعدم رفت.
و گس وات؟ پسره نه تنها ترکش نکرد بلکه بعداً ازش عذرخواهی‌ام کرد!
با دست تیکه‌های خرد شده‌امو از کف سنگفرش جمع کردم...

باشه تو مریضم نیستی

یکی از مصائبمم اینه که یه کسایی در یه موقعیتی که به نفعشون نیس یا به زعم خودشون فلانشون زیر سؤال میره یهو میگن هوی فلانی من مریضت نیستما با من اینجوری برخورد میکنی یا نمیخواد منو مث مریضات تحلیل کنی یا من گنجیشکت نیستما... خب عوضی. اه. نفرت‌انگیز. خیلیم دلت بخواد.
نه حالا بدون عصبانیت ولی؛ خب آدم ناحسابی من همینم دیگه همیشه‌م همین بوده‌م و با همین مدلی که بودم شیفته و دلباخته و مجذوبم بودی، بعد تو که منو میدونی، تو که منو میشناسی، تو که از  جریان آگاهی، یهو اونوقت چرا این حرفو به من میزنی ناراحتم میکنی؟ خب باعث میشی از چشَم بیفتی، ازت بدم بیاد... عه

یکی از قشنگترین اسمای فارسی/ بود :(

اسمشو خییلی دوست داشتم، خیلیا. اصلا قبل از اینکه اینو بشناسم اسمشو دوس داشتم. از بچگی. و حالا؟ حالا متأسفانه اسمش منو یاد شخصش میندازه و این خیلی متأثرکننده‌س. من اسمشو واقعا دوس داشتم. 
کاش خرابش نمیکرد :|

حق رو اینجوری سعدی شیرین سخن میفرماد که

تواضع گرچه محبوبست و فضل بی‌کران دارد
نباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد

غیرت به پشم نیس که

مریضم موقع مرخص شدن یه دسته گل بزرگ برام آورده بود، یهو یادم افتاد یکی از اقوام که پدر و مادرم خیلی بهش تعلق خاطر داشتن فوت کرده بود و از اینکه دور بودن و کاری از دستشون برنمیومد خیلی ناراحت بودن. خواهش کردم پول بریزم حسابش که یه تاج گل بخره برام توو ایران و بفرسته به آدرس خونواده‌ی مرحوم. اسم روشو اشتباه نوشته بودن. بهش گفتم گف به نظر من که اوکیه اگه مشکل داری خودت با یارو تماس بگیر، اینم شماره‌ش :))) بعد خب اسمو روش اشتباه نوشتن! یعنی چی که به نظر من اوکیه؟ :)))) یه کار اینجوری توو این سال‌ها بهش محول کردم اونم انداخت گردن خودم و همون لحظه برای همیشه بی‌غیرتیشو به غایت برام ثابت کرد.
بایستی بش میگفتم عناقا من اگه خودم بدون ریسک و روال میتونستم کارو انجام بدم که از اولش به تو رو نمینداختم ولی دیدم چه فایده؟ وقتی کسی نخواد با کمال میل کاری برات بکنه زور نیس که. یه معنی هم بیشتر نداره اونم اینکه به اندازه‌ی لازم براش ارزش نداری. هیچی دیگه چیزی نگفتم و مث همیشه خودم حلش کردم.

آره ما مثل هم نبودیم

اینجوری بود که هیچ درکی از این بابت نداشت که من چرا اینجام و چرا نمی‌تونم اونجا باشم. یه چیزی توو مایه‌های داستان مردم نون ندارن بخورن، خب بیسکویت بخورن... کوچکترین درکی از رعب و وحشت کمیته، ارشاد، حراست، وزارت اطلاعات، تهدید، تهمت، تحقیر، تعهدای اجباری، جرمای کذایی، حکم بی‌دادگاه، بازداشت بی‌حکم، حکم ارتداد، تعقیب، فرار، حد، شلاق، تهدید تلویحی و علنی عزیزات، ریختن لباس شخصیا توو کلاس بابات، هجوم مأمورا توو خونه‌ت، پایین آوردن کتابخونه‌ت، توقیف دار و ندارت، شکستن سازت، پاره کردن زنجیر گردنت، کلت کمری پس گردنت، جلو چشات با لگد زدن توو شیکم ناموس و خار مادرت، اسلحه رو شقیقه پدرت، درد باتوم، اعترافای اجباری تصویری و نوشتاری، پرونده‌های قضایی فضایی، انواع شکنجه‌های روحی و جسمی و جنسی، انواع تعرض، تجاوز، سلاخی شدن، خودکشی شدن، زندان، اعدام و... نداشت. و خب من چون دوسش داشتم براش خوشحال بودم که اینجوریه. اون توو دلش به من میخندید و نمیفهمید که من هنوز وقتی صدای شکستن شیشه یا چوب میشنوم به هم میریزم. یا هنوز، همینجا و بعد از اینهمه سال وقتی با پدرم قدم میزنم و کسی از پشت بهمون نزدیک میشه میترسم که چاقو، تیغ یا سیم توو دستش باشه. و هنوز و هر رووز که میرم بیمارستان یادم میفته که چطور اون روز ضربه‌ای که به سر پدرم...
آره ما مثل هم نبودیم.

شری سایکو یا کینک آو شری :)))))

امروز صبح قبل از اینکه خوابم ببره دوس داشتم ازش بپرسم حاضری به خاطر من مرتکب قتل شی؟ و قبل از اینکه جوابمو بده میخواستم بگم دلم میخواد دستاتو بذاری دور گردنم خفه‌م کنی. دستت درد نکنه. ولی خب خوابم برد :)) نمیبردم نمیگفتم بهش البته ولی خب دلم می‌خواست. 

سفر بخیر آقای .J

اون شب یکی از بچه‌ها زنگ زد گف فلانی من حالم خیلی داغونه سرما خوردم میشه تو به جای من امشب بیای بیمارستان و من گفتم متاسفم چون همونطور که از صدام پیداس منم مریضم تب و لرز دارم ریه‌هام وضش خرابه و علاوه بر اون دیروز دندونپزشک بودم و دارم از درد هر پین دیقه یه بار هزار تیکه میشم. برم آرزوی سلامتی کرد و خدافظی. منم گفتم واقعا متاسفم نشد کمکت کنم. جداً هم اگه حالم اوکی بود، حتی اگه برنامه‌ی نیمه واجب داشتم یا حوصله نداشتم با این حال بهش نه نمیگفتم، چون بچه بامعرفتیه باهاش حال میکنم کلاً ولی خب مقدور نبود حیقت. 
صبح زود زنگ زد گف خوب شد نیومدی شب پرحادثه‌ای بود یه دیقه‌م ننشستم. بعدم گف ضمناً فلانی و فلانی هم فوت کردن! 
معمولا وقتی بیمارای بدحالی که میدونیم دیگه کاری برای درمانشون از دستمون برنمیاد فوت میکنن براشون خوشحال میشم که راحت شدن. اما امروز عمیقاً از اینکه خبر مرگ این آقا رو شنیدم ناراحت شدم. از راحت شدنش خوشحالما ولی با خودم میگم کاش شب خودم بودم... بعد خودم بودم چیکا میخواستم بکنم مثلاً؟ شاید... شاید چی؟؟ نه واقعاً چی خانوم محترم؟ نمیدونم. مسلماً چرت و بیهوده‌س ولی یه چیزیه که خودش یهو میاد تو ذهن آدم دیگه چیکا کنم :)) 
کسی رو نداشت و آدم عنی بود قلدر و گردن کلفت و گنده منده و بداخلاق و  متعصب و کمی نژادپرست بود هیچ کس باهاش حال نمیکرد ولی منو دوس داشت و هر وقت توو راهرو منو میدید یا میرفتم سرش میگف خداروشکر تو اومدی :( 
و عجیبه تاحالا همچین حسی نداشتم که بعدا متاسف شم از یه شب نبودنم توو بیمارستان :)) اونم چرا؟ برای کی؟ :)) بعضی وقتا واقعا شک میکنم نکنه یک سوسیوپات خفته درونم نهفته. یهو یه وخ بیدار میشه یه حرکاتی میزنه بعد دوباره آف میشه تا نوبت بعدی. از کات مستقیم رو مووآن سوئیچ کرده بودمم یه همچین شکی به خودم داشتم :)))

notsherry.ai

متأسفانه متوجه شدم m منو با چت جی‌پی‌تی جایگزین کرده برای همین کمتر برام مینویسه. 
هر چن وقت یه بارم که یه چیز بهتر و پیشرفته‌تر پیدا میکنه میاد خبر میده که چقد حرف زدن باهاش خوبه.

حیف

دوس داشتم آدم بودی و دلم میومد بت بگم: هی! تالا وقتی جدا شده بودیم بت گفته بودم... :)))

باد میشم میرم توو موهات

زودتر رسیده بودم و نشسته بودم سر جام، داشتم آدمایی که وارد میشدنو نگا میکردم. با آشناها به نسبت نزدیکیمون گاهی سر، گاهی دس تکون میدادم، گاهی لبخندی و گاهیم حتی یه بوس هوایی. یهو برگشتم دیدم یه آقایی چن ردیف جلوتر از من ایستاده. کاپشنشو دراورد بعد کلاهشو برداشت، موهاشو مرتب کرد و نشست. اندازه و حالت موهاش دقیقا همون چیزی بود که منو ترن آن میکنه. 
یادم افتاد بار اول که سه رو دیدم موهاش همینجوری بود و چقدر موهاشو اونجوری دوس داشتم. بعدها ولی موهاشو کوتاه کرد و دیگه هیچوقت نذاشت اونجوری که من دوس داشتم بشه. مدل سیبیلاشم دوس داشتم ولی از وقتی میرفت سر کار ریش گذاشت به بهونه‌ی اینکه اگه ریششو بتراشه سیبیلاش جلب توجه میکنه. دوس نداشتم ریش داشته باشه و دوس نداشتم موهاشو انقد کوتاه کنه ولی خب دوس داشتم راحت باشه و خودش حس خوبی داشته باشه. میدونست و با خودخواهی تمام از حقی که در اختیارش گذاشته بودم استفاده میکرد :))
یادم افتاد بار اولی که انقدر از گرمای شهر محل اقامت موقتش کلافه شده بود که دلش میخواست موهاشو از ته بزنه، جرأت نمیکرد. میدونست چقدر زشت میشه :)))) و میشد واقعا. ولی خب به کسی چه. انقدر بهش اعتماد به نفس و حسای خوب و وایبای مثبت دادم که راضی شد و بعدها که یه بار دیگه مجبور شد به یه دلیل دیگه موهاشو بزنه اعتراف کرد که اگه من نبودم هنوزم جرأت نمیکرد به هر جبری این کارو بکنه. 
اما بعدها که مجبور نبود هیچوقت به خاطر من... انتظار نداشتم. مهمم نبود. آدم یکیو دوس داره دیگه هر تغییری هم بکنه، با هر چی طرف داره و نداره، داشته و دیگه نداره یا نداشته و حالا داره، هر چی که خودش واس خودش دوس داره و هر جور که خود طرف راحتتره، یارو رو دوس داری دیگه. جوانب جانبی مهم نیس خیلی. ولی خب موهای این پسره رو دیدم ضمن اینکه حتی بدون دیدن چهره‌ش تحریک شدم، دلم هری ریخت. فکرم یهو رفت سمت سه و اینکه خیلی وقتا میتونست اما نمیخواست و من انقدر غنی و بی‌نیاز از عشق و توجه و لطف غریبه‌ام که هیچوقت هیچ‌چیز برام مسئله‌ نبود. باید میبود. باید باشه. باید حتی اگه نیست به مخاطبت بفهمونی که هست. ولی خب یه وجب شری هستم یه ستون تا خود خدا غرور و مرام :)) 
نتیجه‌شم این میشه که یارو برمیگرده یه روز بت میگه از دستت شکارم چون وقتی اذیتت کردم از دستم رنجیدی :)))))) یا با اینکه اگه تو نبودی تمبونشم نمی‌تونست تنایی بکشه بالا یهو برمیگرده بت میگه تقصیر تو شد که من فلان کارو هنوز نکردم. کدوم کارو؟ همون کاری که تو هر روز بهش یاداوری کردی و کلی وقت صرف کردی مقدماتشو براش آماده کردی و ایشون تخمشم نبوده :)))) 

آخرش بهم گفت جانت آباد سات حلاله :)

انقدر دل‌نازک و از توو در هم شکسته شده‌ام که چند روز پیشا وقتی میخواستم به درخواست پلیس برای یه خانواده‌ی افغانی چند ساعتی مترجمی کنم، خیلی جاها به سختی خودمو کنترل کردم وگرنه دلم میخواست همینجور که دارم حرفاشونو ترجمه میکنم مث ابر بهار اشک بریزم. خیلیم داستان تراژیکی نبودا. یعنی خب ما خیلی وضعیتا و داستان‌های به مراتب بدترو وحشتناکتر از اینا رو دیدیم و شنیدیم یا حتی شخصاً شاهدش بودیم اما گاهی آدم شکننده‌تر از همیشه‌س.


* سا یا ساه به معنی نفس

despicable you

از قدیم تا الان و برای همیشه ترجیح میدادم و میدم که تنها باشم.
و این چیز تازه‌ای نیس همه میدونن، تو هم میدونستی.
با این وجود اومدی خلوت ما رو آشفتی و رفتی.

البته بهتر که نبود

یادم نبود سالگرد آشنائیمون بود 

یه روز یه آقا خرگوشه...

با ح حرف زدم. گف چه خبر؟ گفتم همه‌چی مث همیشه‌س فقط الان یه مدته ریه‌هام چرک کرده یه ماهه هنوز خوب نشدم دهنم سرویس شده، فک و دندونامم دیگه درد گرفتن انقدر سرفه کردم. گفت از صدات معلومه سلام کردی فک کردم محسن چاوشی پشت خطه :)) یه کمم فحشش دادم بعد گف دیگه چه خبر؟ گفتم دیگه اینکه از سه جدا شدم. البته خیلی وقت پیش ولی از اون موقع حرف نزده بودیم دیگه با هم. گف چرا؟ گفتم بهم گف چون اگه یه زمانی باز عوضی شم میدونم منو میذاری میری نمی‌تونم دیگه بت اعتماد کنم :)) داشتیم میخندیدیم درشونو زدن رفت اومد بعد موضوع عوض شد، رامکالمو بهش معرفی کردم، یه کم چرت و پرت گفتیم و الکی یه عالمه خندیدیم، یه کمم در مورد چیزای جدی مختلف حرف زدیم، یه ذره‌م خاطره‌بازی کردیم و نوستالژیک شدیم بعدم خدافظی کردیم، اون رف که بره حموم. منم جواب برگه‌ی آزمایششو که توو واتساپ فرستاده بود خوندم تا یادم نرفته که بعدا هر وخ زنگ زد سریع بهش بگم، بعدشم رفتم آشپزخونه برای خودم یه چایی ریختم و برگشتم. خواستم سیگارمو روشن کنم که دیدم یه لیوان آب جوش با خودم آوردم :)))

چیزی نیس

فقط دوس داشتم به یکی بگم دارم از دندون درد میمیرم

عادات غلط

با مامانم حرف میزدم سانی اومد توو اتاق گفتم صدامو بذاره رو اسپیکر باهاش حرف بزنم. میخواستم صداش کنم به جای اینکه بگم سانی‌جان عشقم گفتم فلانی جان عشقم. خیلیم محکم و رسا گفتما :))) بلافاصله فمیدم ولی دیگه اتفاق افتاده بود دیگه. بعدش به مدت سی ثانیه صامت گریه کردم و با دست صورتمو که داغ شده بود باد زدم بعد همینجور که صورتمو از اشکام پاک میکردم، یه نفس عمیق کشیدم، صدامو صاف کردم، به اشتباهم خندیدم و به حرفام ادامه دادم.

ستاره‌ی دنباله‌دار

توله اورکای فرفری مغرور پریشونم از وسط اقیانوسای طوفانی و بعد از مدتهای مدید اومد سراغم. دلم براش تنگ شده بود... 

وا

داشتم توو آشپزخونه قهوه درست میکردم، مامانم لیوانای گوگولی‌مگولیمونو گذاشت رو میز و همزمان و با ذوق ازم پرسید توئم اون ماگای جفتی که برات خریده بودمو استفاده میکنی؟ مکث کردم. شایدم از قصد جواب ندادم. نمیدونم. فک کرد نشنیدم. دوباره پرسید. حیقتش من نه عصبانی بودم نه غمگین. اصلا هیچ حس خاصی نداشتم ولی یهو بلند گفتم نگهشون داشته بودم سه اومد با هم... بعدم هونجوری یهوتر گریه‌م گرفت. حالا درسته در حد ده پونزده ثانیه بود ولی بالاخره دیگه. روانیم خودتونین.

یکی از کشفیات قدیمی تیمیمونم در اختیارتون بذارم

انعکاس آینه‌ی زلال دل با فیلتر عشق، در چشم به هم زدنی تبدیل میشه به گوله زغال با فیلتر گرد و غبار توو چهره‌ی آدما. و اینو خیلی راحت بدون چشم بصیرت میشه توو صورت و سرتاپای کسی که خودشو یا عشقشو فروخته، دید. با مقایسه‌ی عکسای قبل و بعدشون تست کنید و رستگار شوید.

هر کی یه ایرادایی داره دیگه بالاخره

بله. در مورد مخاطب خاصم همینطوره. کسی که و به محض اینکه صداقت احساس من نسبت به خودشو زیر سؤال ببره در لحظه  و تا همیشه من رو از دست خواهد داد. حتی اگر همچنان عاشقش باشم.

💫

چند بار پیغامای یه کلمه‌ای برام گذاشته بود که دلم تنگ شده، حرف بزنیم، کی و کجا هستی و اینا. در حالت عادی پیگیرانه سراغشو میگرفتم، براش وقت پیدا میکردم، حال دلشو میپرسیدم و به آغوش بازم دعوتش میکردم ولی خیلی بی‌تفاوت جوابشو دادم و وقتی فرصت حرف زدن نشد اهمیتی خاصی نداشت برام. خواهرم ازم پرسید چرا؟ مگه یه زمانی گنجیشکت نبود؟ نیازی به تأمل طولانی نداشتم. گفتمش کسی که به صداقت احساس من نسبت به خودش شک کنه یا بخواد حتی از روی شوخی یا حتی از سر لوس شدن زیر سوال ببرتش، منو برای همیشه به عنوان شری‌ش از دست میده. همتای کسی که منو بیشتر از اونی که هستم برای خودش بخواد. این موجود در لحظه از لحاظ اولویتی تبدیل میشه برای من به یکی مثل بقیه. دلیلشم اینه که من تا آخرین درجه‌ای که برام مقدوره و از دستم برمیاد برای کسی که پناهش دادم، هستم و بیشتر نمیتونم که نیستم. بیشتر ندارم که در اختیارش نمیذارم. و مطمئن باشید همون حدی از من که در اختیارش بوده بدون شک - بدوووون شک - نه تنها کم نیست که با اختلافِ نزدیک به بی‌نهایت از مجموع بودن خیلی‌ها بیشتره و کسایی که منو میشناسن اینو میدونن. و بی‌ریا، من برای کسی که اینو نتونه درک کنه، کار خاصی از دستم برنمیاد. 

مثل نوشیدن یه لیوان شکلات تلخ در یک عصر تاریک زمستونی

همه همیشه فک میکنن حق با خودشونه. وقتی چیزی تموم میشه همه تقصیرو در دیگری میبینن. همه دلشون میخواد حق به جانبشون باشه و چون خیلی دلشون میخواد اینطور باشه، حتی اگه واقعیت چیزی ورای خواستشون باشه - این باعث میشه آدما ناخودآگاه خودشونم باور کنن که مظلوم داستان خودشونن و همه‌ی دیگران مقصرن جز اونا. 
واقعیت اما اینه که اتفاقاتی که برای آدما میفته نتیجه‌ی زنجیره‌ای به هم پیوسته و به هم مربوطه از اونچه که همه‌ی فاکتورها دست به دست هم رقمش زدن. 
اگر کسی میره، کسی که میمونه بی‌تأثیر در تصمیم او نبوده. و اگر کسی میمونه به تنهایی مسئول این تنهایی نیست. تقصیر رو در دیگری دیدن به آدما کمک میکنه خودشونو با شرایط ناخواسته‌ی جدیدشون راحتتر تطبیق بدن. اینکه آدم دلش برای خودش بسوزه و مخاطبشو مسئول پیش‌آمدها بدونه به آدما کمک میکنه راحتتر با درد شکست کنار بیان. 
این فقط در مورد روابط عاشقانه صدق نمی‌کنه. روابط والد و فرزندی، شرایط کاری، رفاقت‌ها و همه‌ی شرایط دیگه رو هم همین شامل میشه.
واقعیت اما اینه که مااااااا اگرچه نه به تنهایی ولی همیشه و حتما نقشی در اتفاقاتی که برامون میفته داشته و داریم. ما همیشه مسئول چگونگی پیشرفتن زندگیمون هستیم. ما گاهی بیشتر گاهی کمتر اما همیشه باعث شرایطی هستیم که توش قرار گرفتیم و خواهیم گرفت. و مهمتر از همه اینکه: ما همیشه مختار و قادریم برای ادامه‌ی داستانمون و چگونگی اون تصمیم بگیریم. 
این به این معنا نیست که قضیه رو عکس موقعیت اولیه فرض کنیم و شروع کنیم همه‌ی تقصیرارو گردن خودمون بندازیم و غرق در سرزنش خودمون بشیم. اینم غلطه.
باید شرایطو بپذیریم. باید بپذیرییم که همه ماجرا به دست یک نفر و کاملا از پیش تعیین شده و حساب شده نقش نبسته. باید خودمون و اطرافیانو ببخشیم. باید قبول کنیم که گاهی میشود و گاهی نمیشود و این تقصیر هیچکس به تنهایی نیست.
بپذیریم. ببخشیم. از نو بنویسیم. و ادامه بدیم. بدون خشم. بدون یأس و بدون ترس.

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست/ آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست*

عکس دستشو دیدم، عکس ساعتشو در واقع. و خب چه کنم دوسش دارم هنوزم بی‌نهایت. قربونشم رفتم تازه. سیس میدونم میدونم. 


*حافظ

جوونی پرررر

داشتیم حرف میزدیم بش گفتم رامکال اومده بود دم خونه باز. گف رامکال کیه؟ رامکالو نمیشناخت! :( گفتم ای وای دیدی چقد پیرم :))))

:|

و اما نکته‌ی دیگه اینه که حالا من دیگه واس کی کراوات بخرم؟ ففف

رامکال

برای سنجابا و گربه‌ها و اینا غذا گذاشته بودم نصف شب دیدم صدای تلق تولوق میاد، از پنجره نگا کردم دیدم یه راکون اومده داره دستاشو توو آب پرنده‌ها میشوره. بعدشم خیلی ریلکس غذای گربه‌ رو خرت خرت خورد، در همون حالِ خوردن منم قشنگ دید که از پنجره‌ تا کمر خم شده بودم داشتم نگاش میکردم. دو سه بارم باهام چش توو چش شد ولی تخمشم نبود. قشنگ به کارش ادامه داد، غذا که تموم شد یه صدای گوگولیم از خودش دراورد بعد رفت با پا توو ظرف دونه‌ها، آب گربه‌هارم تا ته خورد، بعدم بادوما و گردوهایی که واسه سنجابا گذاشته بودمو با دستای کوچولوش بغل کرد با خودش برد. پشمالوی پرروی خپل :))

*I Will Survive

یه عالمه برای خودم خریدای گوگولی مگولی غیرواجب هیجان‌انگیز جالبنگیز کردم و فدای سرم که پولامو بر باد دادم. باید دختربچه خوشکل و باهوش و مهربون درونمو خوشحال میکردم که بتونیم وسط این همه آدم بدا و بدیا، تاریکی و زخما، خستگی و خشما، همچنان ادامه بدیم و چراغ وزارت امید واهی :)) رو روشن نگه داریم، باز هی عشق بلاعوض وام بدیم، خنده اهدا کنیم و گره‌ها بگشائیم.

عزرائیل

الانم مثلاً نه که حالم بد باشه اما واقعا دوس دارم هر لحظه کارامو، در واقع مسئولیتامو زودتر به سرانجام برسونم و منتظر بشینم بیاد سراغم، بهش بگم زر نزن دستتو بده هر چه زودتر شرّ این منو از این دنیا بکن و وای به حال خودت و رئیست اگه بخواین ذره‌ای از این وجود منو برای بار دیگری یا زندگی‌ای دوباره باقی بذارین. والا.  اینهمه آدمای دیگه هس که ولع زنده موندن و دوباره زیستن دارن. رها کنید من ره دیگه.

:))

مامانم گف فردامیری سر کار؟ گفتم آره ولی دلم نمیخواد برم. گفت به خاطر هوا نمیخوای بری؟ گفتم نه به خاطر کون گشادم. انتظارشو نداش 

میشه؟

چن بارم خواستم براش بنویسم میشه تو همیشه با من دوس بمونی؟ بعد دیدم گفتن و نگفتنش فرقی نداره. چه قول و قرارایی که آدما به هم میدن و بعدشم انگار نه انگار. بهش بگم میگه معلومه که میشه قربونتم برم ولی خب تضمینی واسش وجود نداره. بنابراین نگفتم دیگه.

چش‌عسلی

داشتیم مینوشتیم اینترنتش قطع شد داش خوابم میبرد براش نوشتم وصل شدی بدون که هیچکس هیچوقت هیجا یکی رو انقدر دوس نداشته که من تو ره دوس داشتم.

میو

بهش پیشناهاد دادم اگه پیشیش مشکلی نداره منم به عنوان حیوون خونگیتش سرپرستیمو قبول کنه هنو جواب نداده :)

done ✅

let's gossip#gossiptime#mom&son qualiltytime#guilty pleasure#no worries#no care#

مبارک بادا

دخترعمه‌مم عروسی کرد ایشالا خوشبخت شه. منم در حالیکه جونم داش از شدت گرسنگی و خستگی بعد از کار در میرف، دراز کشیده بودم و زورم میومد برم یه چیز بیارم بخورم، همینجوری که یه عالمه چیزای گوگولی مگولی رندوم غیرضروری برا خودم سفارش میدادم، یادم افتاد که بهش گفته بودم اگه یه روز خواستیم عروسی بگیریم، به ننه باباهاشون کاری ندارم ولی من بچه‌ها رو حتما دعوت میکنم تا توو شادیمون شریک باشن. یعنی دیقن کاری که دخترعمه‌م نکرد :))
اون حرفم بقیه داش ولی اینو بگم یادم نره مهمتر از اون بالاییه‌س. اونو الان نوشتم یادم افتاد دانشگام رشته و شهری که میخواستم قبول که شدم دعوتشون کردم. اونی که مث داداش دوقلوم بود و اگه بین هر برنامه‌ی دیگه‌ای توو دنیا و برنامه با ما حق انتخاب داش میومد اینور، همون آدم بهم گف ببینم حالا اگه کار نداشتم شاید بیام. اون یکی که عین داعاش بزرگم بود که هر وقت هرجا میرید، چیزی لازم داش یا دستش خالی میشد در حالیکه همچنان جلو بقیه سعی میکرد ادا اژدها رو دربیاره میومد سراغ من، تا نصفه شب ساعتها برام حرف میزد یا توو بغلم گریه میکرد، گف حوصله دورهمی ندارم خواستی برام غذا کنار بذار میام میبرم. اونی که داعاش کوچیکم بود و ننه‌ش تا بیس بیس پین سالگیش میگف این توو بغل منم اینطوری آروم تالا نخوابیده گف دوستم منتظره بعدا حرف میزنیم و این که مث خواهر بزرگم بود و علنا میگف بهت حسودیم میشه ولی خوشالم که میتونم لاقل باهات جلو دیگران پز بدم :)) هم خودش مشغول بود چون اونم تازه همون سال دانشگاه قبول شد و قبل از شروع دانشگاه میخواس بره ایران عشق و حال. اون دو تام که از بس باباهه در غیاب ما، مارو توو سرشون زده بود از همون اول که همو دیدیم فکر میکردن من دشمنشونم انگار. هی مقایسه، هی رقابت، هی هن هن بی‌فرجام. بابا تو جای داداشمی تو جای خواهرمی چه حرصی به اثبات برتریت داری... حالا به هر حال اونا باهوش و با شعور و فهمیده و عاقلن. گاو منم. کودن و احمق و نفهم منم که اون تجربه رو یادم رفته بود و میخواستم عروسیمم دعوتشون کنم :))))
خوب شد که این زودتر عروس شد و اون یارو هم گذاش رف و ناخواسته به عنوان‌ ساید افکت مثبت جلوی یه اشتباه تکراری بنده رو گرف. دستش درد نکنه. 

همین.


یادمان باشد وقتی میشود جلوی فاجعه‌ای را گرفت آن فاجعه دیگر یک حادثه نیست. جنایت از سر سهل‌انگاریست. و قاتل اینبار هم مردک نالایق شکم‌گنده‌ایست که بر سر کار است. و اویی که این لمپن را بر سر این کار گماشته. و این زنجیره‌ی ننگین سر دراز دارد. 
گفتن تسلیت حالا به چه کار بازماندگان میاید؟ تلختر اینکه جز گفتن تسلیت چه کاری از ما...









#نه می‌بخشیم نه فراموش می‌کنیم.

تولد داداششم تبریک گفتم چون اون چه گناهی داره این یهو رم کرده.