زبونشو میگه

میگه دهنم مو دراورده :))

خوشیای کوچیک

در طول ده دوازده سالی که میشناسمش، با تأکید بر اینکه توو این مدت در همه سختترین و استثنایی‌ترین شرایط زندگیش همراش بودم، باید بگم به ندرت و شاید کمتر از تعداد انگشتهای یک دست واقعا عصبانی تجربه‌ش کرده‌ام. یکی از این دفعات چن شب پیش بود که از پیش دوستاش برمیگشت. 
سر انتخابات بحث کرده بودن. قصد بحث نداشته ولی از شدت فشار حرفای "مفت"، نتونسته خودشو کنترل کنه و مجبور شده اعتراض کنه و نظرشو بگه. از این عصبانی، متحیر و متأسف بود که دوستای به ظاهر روشنفکرش چطور و چرا انقدر سخت در اشتباهن . . .
عصبانیتش برام حس آشنایی بود در عین اینکه بحثشون برام اهمیت خاصی نداشت؛ من خوشحال بودم از اینکه یه بار دیگه میدیدم یکی از گنجیشکام طی این سالها چقدر تحسین برانگیز، آرام اما پیوسته در مسیر رسیدن به تکامل قدم برداشته و چه خوب که تا اینجای راهو درست اومده.

خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت*

لای حرفاش همیجوری که داشت یه چیزیو توضیح میداد گف حالا من دیگه به خدا اعتقاد ندارم اما بعد بقیه‌ی حرفشو ادامه داد و من به یاد روزایی افتادم که هنوز به خدا اعتقاد داشت، به اسلام اعتقاد داشت، نماز میخوند، روزه میگرفت با اینکه بهش واجب نبود، محرم سیاه میپوشید، هیئت میرفت، تا حالا عرق نخورده بود و از اوین هیچ تصوری نداشت.

*خیام

 

یا میخوام توباشی من فقط نگات کنم.
میخوام تو باشی من فقط بمیرم برات.
میخوام...
میخوامت.

باز قراره حماسه بیافرینیم؟

 خب. باز فصل انتخابات شده و داستانهای همیشگی در حال تکرارن. من حرف خاصی ندارم فقط یکی دو تا سؤال دارم که الان عرض میکنم خدمتتون و بعدشم صمیمانه آرزو میکنم اوضاع ملت و مملکت بهتر شه. همین. 

جناب آقای منتخب مردم که از اسم فارسیت شرمت میومده و رفتی عوضش کردی که به شغلت بیاد، جناب منتخب مردمی که به قول خودشون بین انتخاب بد و بدتر بهت رأی دادن، 
خزانه خالی مملکت و جیب خالی‌تر ملت،
آمار اعدام‌ها و شمار زندانیان سیاسیِ همچنان در بند، 
اختلاس‌های ارقام نجومی مداوم و دزدی‌های دزدیدنیهای غیر قابل تصور مثل تن‌ها فولاد و امثالهم همه به کنار، 
وضعیت افتضاح امور داخلی که هیچ و وضعیت شرم آور امور بین‌المللی هم به کنار، 
وقاحت بی‌انتهای گفتاری و قباحت رفتاری وزرا و مسئولینت هم به کنار، از وزیر بهداشتت که توصیه به مالیدن زن مردم میکنه و واردات دارو برای بیمارای خاصو به بی‌شرمانه‌ترین حالت ممکن غیرضروری میدونه و با قاطعیت تلاش برای بقای عمر این افرادو کاری بیهوده میشمره* و مشاور عالیش که غربالگری و سونوگرافی در دوران بارداری رو غلط و دخالت در امر الهی میدونه، بگیر تا نماینده مجلست که توو گوش سرباز وظیفه‌ای که داره وظیفه‌شو انجام میده میزنه و دو قورت و نیمشم باقیه... آره، همه اینا به کنار؛ 
فقط بگو برای همین دو تا بیچاره که با این وضع اومدن بهت رأی دادن یه ویلچر و واکرخریدی توو این ۸ سال یا یادت رفت؟

 

















برای این طفلکام که بهت امید داشتن یه شناسنامه صادر نکردی خدای نکرده! 









جناب منتخب، شما رو میدونم که از عملکردت راضی هستی و تو دلت به خودت افتخار هم میکنی، 
ولی از شمایی که دم انتخابات راه افتاده بودین دنبال دور و بریاتون و برای روحانی گدایی رأی میکردین و هر کی که مخالف بود هر چی از دهنتون در میومد  بارش میکردین، بله از شماها میخوام بپرسم خجالت نمیکشین؟ لااقل از خودتون؟ ها؟
نمیخوام اشتباهتونو به رختون بکشم، آدمی به امید زنده‌س و شما امیدوار بودید ولی تکرار چن باره‌ی یه اشتباه در بازه زمانی کوتاه واقعا جایز نیست، طبیعی هم نیست. ارتکاب به عملی به ضرس امید،  بدون آگاهی و منطق و بعد مظلوم نمایی و ادعای بی تقصیر بودن و فریب خوردگی، نه رفتارتونو موجه میکنه و نه جای ترحم داره. به امید روزهای بهتر بی آگاهی و بی پشتوانه عمل کردن درست همون کار روشنفکر نماهای زمان انقلابه و نسل پدرها و مادرهاتون که اون زمان ریختن توو خیابونا داد زدن دامبولی شاه دامبولی فرح (برای اونا که نمیدونن: کسایی که سواد انگلیسی نداشتن حین تظاهرات اصلاح down with رو دامبولی فرض کرده و شعارشو میدادن. یه چیزی شبیه همون داستان نمیگیگیریم و اینا) و دوازده فروردینم بعضاً خانوما با موهای میزامپلی شده و دامن و آقایون با صورت شیش تیغ و کراوات رفتن رأی آری دادن به ج. ا. به امید آب و برق مجانی و وعده‌ی بهشت برین روی زمین. بعدشم که فهمیدن مردا باید با ریش پشم سر کنن و صورت تراشیده مثل شلوار اتو خورده و پیراهن آستین کوتاه و ادکلن علائم عوامل ضدانقلابه و حجاب اجباری شد و زنا بایست چادر و چارقد سرشون میکردن و به هر تحقیری از صیغه و فحشا گرفته تا التماس واسه پایه‌ای‌ترین حقوق یک انسان باید تن میدادن، تازه فهمیدن چه کردن و چی شده!
وقتی مردکی که از تبعید برمیگشت و هچ احساسی از  بازگشت به "وطنش" نداشت نفهمیدیم که این موجود داره به وضوح اعتراف میکنه که هیچ تعلق خاطری به این سرزمین و مردمانش نداره.
وقتی گفت ایران و ملت ایران معنی نداره مهم اسلام و امت مسلمینه باز هم نفهمیدیم.
وقتی گفت اقتصاد مال خره و ما تحصیل کرده‌های متخصص لازم نداریم و «جهنم که مغزها از کشور فرار میکنن» هم نفهمیدیم.
وقتی جنگ شد نفهمیدیم. 
وقتی جام زهر رو سر کشید نفهمیدیم.
وقتی ۶۷ اون کشتار دسته جمعی فجیع رو کردند باز نفهمیدیم. 
وقتی رفسنجانی سردار سازندگی شد در حالیکه خرمشهر و اهواز هنوز قدم به قدمش ویران مانده بود باز هم نفهمیدیم.
وقتی خاتمی با عبای شکلاتی و وعده‌های آنچنانیش اومد و آب از آب تکون نخورد نفهمیدیم.
قتل‌های زنجیره که شد باز نفهمیدیم.
سلامو که توقیف کردن، به کوی دانشگاه که حمله کردن، عزت ابراهیم نژادو که کشتن باز نفهمیدیم. 
قیام ۱۸ تیرو که سرکوب کردن باز نفهمیدیم. 
احمدی نژاد که آمد باز نفهمیدیم. 
میرحسین که سالهای ۶۰ تا ۶۸ نخست وزیر امام بود و در جریان کامل امور سیاسی مملکت من جمله کشتار جمعی سال ۶۷، وقتی همراه همسرش زهرا رهنوردی که قبل از انقلاب توو دانشگاه هنر مینی ژوپ می‌پوشید و بی حجاب لوندی میکرد و بعد از انقلاب چادری شده بود، علم شدن و حتی از اهنگ سر اومد زمستون یا همون افتابکاران جنگل استفاده تبلیغاتی کردن باز هم نفهمیدیم. 
سبزی شال و مچبند و سربندمون از خون سرخ شد نفهمیدیم.
کشتار ۸۸ که شد باز نفهمیدیم. 
امیر و کیانوش و ندا و سهراب و اشکان و ژاله و رامین و صدها جوون بیگناه دیگه رو جلو چشم خودمون کشتن و انکار کردن و ما باز نفهمیدیم. 
روحانی هم آمد و باز نفهمیدیم. 
به نظرتون امید دلیل موجهی برای اینهمه نفهمیه؟ امید به چی؟ 
نه تنها آب و برق مجانی نداریم، که پولیش هم به زور داریم اونم نه همیشه و همه جا. اینترنتم که ولش کن اصلا. نه دیگه نفتمون مونده، نه از آثار باستانیمون چیزی باقی مونده، مفاخر تاریخیمونم حتی کشورای همسایه به نام خودشون ثبت کردن، نه از طبیعت و جنگلا و دریاچه‌ها و رودخونه‌ها و حیات وحشمون چیزی مونده، نه نون سر سفره ها مونده، نه حق حرف زدن داریم، نه حق نوشتن، نه حق لباس پوشیدن، نه حتی حق داشتن رویای آزادی برامون گذاشتن، نه آبرو و اعتبار بین‌المللی داریم، نه حتی یه جو شرف و انسانیت دیگه برامون مونده.
به جای اینکه تیکه‌های جداشده کشور طی عهدنامه‌های متعدد اعم از گلستان و ترکمانچای و غیره و بحرین و باقی جزایر اشغال شده‌ی جنوبمونو پس بگیریم بقیه مملکتم دو دستی تقدیم چینیا کردیم. 
شاید برین رأی بدین بهتر باشه. امیدتونو از دست ندین و به دشمنای تن و وطن و ناموستون خوووب اعتماد کنین. آفرین.

مسئلتن

من ملحد و مخلص/  تو اما بی بنده چطور خدایی خواهی کرد؟ 
برا کی حتی؟

آره آره

 یه روزم دیگه نمیرم سرکار. شایدم تصمیم بگیرم دیگه هیچوقت نرم سر کار. اونوخ برام دس بزنید هورا بکشیت. آورین

میسوکه

آقا من تابستونا دچار حساسیت و افسردگی فصلی میشم.
من از گرما و آفتاب متنفرم.
من حساسیت دارم به فصل گرما.
میدونم دلتون میخواد من و هر کس دیگه‌ای که از گرمای زیر چل پنجا درجه شاکیه رسماً جر بدید، حقم دارید ولی من اعتراف میکنم ترموستاتم خرابه. به جان عزیزتون دمای هوا از سیزده درجه که میره بالاتر من بدون اغراق گرمم میشه، بدون اینکه فعالیت خاصی بکنم انقدر شرشر عرق میریزم که تیشرتمو بعد از ده دیقه میتونی بچلونی یه بطر عرق دربیاری ازش. موهام یه جوری خیس عرق میشه انگار دوش گرفتم. بیشتر از سه چار دیقه زیر آفتاب باشم کباب میشم. گوجه کباب حتی :)) من واقعا تحمل گرما و آفتاب تابستونو ندارم. مرسی اه

... به چه کارت آید این جان چو ز یار خود گسستی*

هر اومدنی خوبه، هر رفتنیم که دلیلش مرگ نباشه خوبه. همین که مرگ دلیل رفتن نبوده خوبه. 
ولی خب آدمی دلش تنگ میشه. آدمی اندازه بودن هر کس و شاید حتی بیشتر، بعدِ رفتنش تنها و تنهاتر میشه چون جای خالی هیچکس با کسی یا چیز دیگه‌ای پر نمیشه. اون جای خالی همیشه خالی میمونه و وقتی جاهای خالی از جاهای پر بیشتر شه... 


* داراب افسر بختیاری

مود

unknown source

 

ای بابا

حالا دیگه من واسه کی این کلیپای درمانای قطعی کرونا ره بفرستم؟ :)) 

وه کدامت زین همه شیرین‌تر است

کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
هنوز وصف جمالت نمی‌رسد به نهایت


* چه کسی الا شیخ اجل؟ 

تولدت مبارکه لیلی‌ام

                 ‌آی لیلی >*:<

سبد سبد آرزوهای خوب برات یار قدیمی 

ولی خب هیچیش نیستم :))

یهو نگرانش میشم یهو میگم کاش میشد بدون اینکه بدونه صدای نفساشو یا ضربان قلبشو میتونستم بشنوم که بدونم خوبه. یا کاش مثلاً یه چیزیش بودم، گوشیش، لپتاپش، میزش، لیوانش، پرده‌های زشت آشپزخونه‌ش یا دمپاییاش حتی...

گزارش هفته

دلم تنگه، نفسم تنگه، خسته‌م، چشام درد میکنن، سرم سنگینه، تنم درد میکنه، استخونامم درد میکنن، انگار با باتوم کتک خوردم، یه چیزی با یه نیروی وصف ناپذیری هی میکشدم به سمت پایین، انگار یه بار صد کیلویی رو دوشمه، انگار با یه پمپ قوی تا آخرین قطره‌ی انرژی رو از وجودم بیرون کشیدن، انگار دو لیتر آبلیمو یا سرکه ‌رو خالی‌خالی خوردم. اکسیژن کم دارم، به جاش درررد دارم. ففف
کرونا نگرفتم نترسید. بیشتر از یه ساله که پدر مادرمو از نزدیک ندیدم. حساب دوستا و همکارایی که توو این مدت از دس دادم از دستم در رفته. خیر، واکسنم هنوز نزدم. به واسطه شغلم از حدود شیش ماه پیش امکانش برام بود ولی هنوز نزدم. شمام خیلی عقب نموندید نترسید. درست میشه. این روزام میگذره. روزای بدتر و شاید بهتری هم خواهد آمد. حرص نخورید انقدر زیاد. طاقت بیارید. همدیگه رو دوس داشته باشید. 

از سری تراوشات روانپریشانه

من درختم تو بهار/ من خرابم تو سر حال
ناز انگشتای بارون تو خامم میکنه 
یاد تو صافم میکنه/ صدات داغم میکنه و غیره 
میون موندن و رفتن/ میون مرگ و حیات
تو همون قلّه ی مغرور بلندی که به من می‌خندی
ناز انگشتای بارون تو...

التماس دعا

عرضم به حضورتون که باز رمضونه و شاهدیم که باز و همچنان خیلیا این ماه رو به چشم حراج بهشت میبینن و با منطق یک تیر و چند نشون میخوان از این فرصت استفاده کنن و هم به بهانه روزه لاغر شن، هم سم زدایی شن، هم توبه کنن، هم حلال کنن و در قبالش حلال بَک شن، هم جانماز آب کشی کنن، هم با علی آن همای رحمت تجدید بیعت کنن و خلاصه هم ثواب دنیا و آخرتو با نازلترین قیمت و در کمترین زمان توو پرونده‌شون نزد پروردگار عالمین فرو کنن هم بی عذاب وجدان از خجالت زولبیا بامیه ها و رشته خوشکارا و باقی خوشمزگیای موسمی دربیان.
بنده کی باشم که بخوام اظهار نظری کنم. باب دوم در احسان سعدی رو بخونید و تأمل کنید: 

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن

برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندکانت نظر بر رهند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد

زن از ناامیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود دل از فاقه ریش

که سلطان از این روزه گویی چه خواست
که افطار او عید طفلان ماست

خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صائم الدهر دنیا پرست

مسلم کسی را بود روزه داشت
که درمانده‌ای را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم که سعی‌ای بری*
ز خود بازگیری و هم خود خوری

*(در نسخه‌ای دیگر آمده: وگرنه چه حاجت که زحمت بری)

مربوطم محدودم محبوبم محرومم محمومم معدومم محکومم مصدومم مخدومم محزونم مرعونم معلولم ملعونم مأمونم مأمومم محرورم مخمورم معذورم مسحورم محذورم محجورم منسوخم من مش مشکوک آها مشکوکم مشکوکم به تو

من اصلا از دوربین گوشیم استفاده‌ نمی‌کردم. اومده بود خیلی استفاده‌ش کردما ولی الان که نیس دوباره بی‌مصرف شده. عجیبه که گاهی چیزای بی‌ربط در واقع چه‌جوری و چقدر به هم مربوطن. 

همینجوری چون راس میگه

ســـعـدی غـم نیســـتی نـدارد
جان دادن عاشقان نجات است 

پ.ن. به مناسبت روز بزرگداشت سعدی جان میخواستم براتون غزلی بخونم ازش ولی فرصت نشد. یه وقت دیگه ایشالا...

نه میرم نه برمیگردم

 بعضی وقتام دلم میخواد برم فقط بش یاداوری کنم دوسش دارمو برگردم.

میخوامت

به قول روزبه، مث تیر خلاص میخوامت. 


نه دست با تو آویختن نه پای گریز/ نه احتمال فراق و نه اختیار وصول*

ممکنه هر آدمی جلوی کسی یا کسایی توو زندگیش اختیاری از خودش نداشته باشه. این بی‌اختیاری میتونه دلایل مختلف داشته باشه. از نداشتن زور کافی جسمی گرفته تا زور مالی یا عاطفی. اشکالیم نداره ینی پیش میاد دیگه و طبیعیه.
اما یه وقتاییم آدم بی هیچکدوم از دلایل بالا، جلوی يکی از خودش اختیاری نداره. اون وقتا آدم عاشقه و بی‌چاره. 
و حساب عشق از زور عاطفی و زيرمجموعه‌هاش جداس. چون ممکنه شما زورت برسه باهاش مقابله کنی ولی دلت نمیاد یا شایدم بیاد ولی دلت نمیخواد اینکارو بکنی.


*سعدی

روز خوبی داشته باشید :*

 + خیال خوش

نیمه پر از عن :))

حال جالبی نداشتم، غمگین، بی‌حوصله، خسته... برای اولین بار از اینکه مجبور بودم ماسکو رو صورتم تحمل کنم راضی بودم. ماسک رو صورتم بود و نیازی نبود به خودم زحمت بدم برای همکارا و مریضا ماسک لبخند بزنم.

ارتش نازنازی‌ها

به سیبیلی که سمبل مردیه، گیر میدن ولی به ابروهای ورداشتشون کاری ندارن! 
آدم نمیدونه بخنده یا بگریه واقعاً

وطنم، پاره تنم :|

مصائب

به این صورت که مصرف سیگارم رفته بالا لذت کام گرفتنم اومده پایین مقصرشم خودم نیستم.

گرفتاری :))

میگم میزنمت، ذوق میکنه کرّه‌خر

ناز انگشتای بارون تو

سعدی

مرکب در وجودم همچو جانی
                       مصور در دماغم چون خیالی


منبع: ناشناس
 


تو رد شو من فقط نگا کنم تو رو*

صبح داشتم برمیگشتم خونه یادم افتاد چقدر توو راه نگاش میکردم... اصن دلم میخواست فقط نگاش کنم، وقتی خواب بود، وقتی کار میکرد، وقتی سیگار میکشید، وقتی کتاب میخوند، وقتی موهاشو کوتا میکرد، وقتی ریشاشو میتراشید، وقتی سیبیلشو میزون میکرد، وقتی پیتزا درست میکرد، وقتی غذا میخورد، وقتی قهوه مینوشید، وقتی فوتبال میدید، وقتی خرید میکرد، وقتی حرف میزد، وقتی میخندید، وقتی نفس میکشید، وقتی عکسمو نگا میکرد...

*روزبه بمانی

addicted

همینجور که داشتم کارمو میکردم کش ِ سرم یهو خودبه‌خود وا شد موهام پخش و پلا شد روم. دلم یه لحظه ریخت حس کردم موهام، دستشه روی شونه‌م...  

unknown artist


 

به تیریش قباتون برنخوره داداشیا من خودم از همتون گه‌ترم لایق هزار تیکه شدن اول صف آ آ !

+ مجری‌ام هنرمند محسوب میشه؟ 
+ اونم مجری صداسیمای جمهوری اسلامی؟
+ اتفاقا برای مجریگری در ج.ا. باید بازیگر خیلی خوبی بود!
+ خدایش بیامرزد ولی این کولی‌بازیایی که براش درمیارن واقعا روا نیست.
+ عه ؟ خب شغلش بوده؟ مجبور بوده؟ زندگی شخصیش به کسی مربوط نبوده؟ همه همینن؟ گناه داشته؟ اذیتش کردن؟ الهی! چه مظلوم مرد و اینا؟ 
+ از خدا از همدیگه از خودتون خجالت نمیکشین؟
+ خرخره‌شو چسبیده بودن گفته بودن اگه مجریگری نکنی ترتیبتو میدیم؟
+ بابا شرف و شعورتون با هم رفته دس به آب. لاقل در چاهو بذارید بوی گه روشنفکریتون خفه‌مون کرد.
+  من ازش خوشم نمیومد راضی به مرگشم نبودم از اولش برام پر واضح بود چه استاد تزویریه و وقتی هم لو رفت نه تعجب کردم نه حکمی توو  ذهنم براش صادر کردم. اگه قرار بر حکم دادن باشه خیلیا توو صف اول حبس ابد در اردوگاه‌های کارهای سخت اجباری  و در کنارش ارائه خدمات رایگان روسپیگری هستن. 
+ برای دخترش تحمل و قدرت ادامه زیستن آرزو میکنم
+ ولی شمایی که حالا که یارو رو کردن زیر خاک دارید براش مرثیه‌سرائی میکنید و اشک تمساح میریزید یا باهاش همزادپنداری میکنید چون همونقدر متظاهر و ریاکارید و عذرتونو با اقتضای شرایط و جامعه موجه میکنید که عذری بدتر از گناهه یا انقدر معذرت میخوام ـ احمقید که قلم از وصفش قاصره و همانا لیاقتتون همین نوع رفتار و رویه‌ایه که رسانه‌ی ج.ا. به کار میبره.
+ والا جمع کنید بساطتونو. فردا لابد اون یکی بوزینه‌ای هم که گفته بود هر کی خوشش نمیاد جمع کنه از ایران بره جام زهرو سر بکشه همین اطوارا رو میخواید دربیارید و ابراز پشیمانی و ندامت از رفتار بدتون باهاش بکنید؟ ها؟ یا اون تاپاله‌ای که از در رد نمیشد و مردمو به قناعت و پایین آوردن سطح انتظاراتشون دعوت میکرد همینطور. آره؟
+ مجری مظلوم فرخزاد بود که با شرف در خون خودش غلتید و هیچکس ککشم نگزید! هنرمند هم زمانی گویا حرمتی داشت. باری این روزها و در اون ملک بی صاحاب چی و کی دیگه حرمت داره جز پول و کسایی که با پول خون مردم طبقه به طبقه پی دور شکمشون جمع کردن، مال زناشونم دادن عمل کردن، برج رو برج ساختن، با ماشین میلیاردیشون از کنار زباله‌گردا رد میشن و پیف پیف میکنن، مملکت ما رو سرزمین نفرین شده خطاب میکنن، واسه آغازاده‌های حروم لقمه‌شون در گرونترین و لوکس‌ترین نقاط دنیا اقامت و اقامتگاهای فوق لاکچری فراهم میکنن و به جز تأمین حق اقامت، حق زندگی فوق برتر، اعم از حق تحصیل در هر شهر و دانشگاهی و خرید هر جور مدارج و مدارکی با هر نوع مخارجی، هر نوع تفریح و تفرجگاهی از کاخ تا باغ و باغ‌وحش خونگی بگیر تا جنده‌خونه و قمارخونه‌های خصوصی و سرمایه‌های ابرمیلیاردی، زندگی هفت نسل بعدشونم تضمین میکنن! بله. شماهام برید رأی بدید، برید بالا پشت بوم الاهو اکبر بگید، قران بذارید رو سرتون، توو امامزاده‌ها پول نون بچه‌تونو بریزید، ضریح آقا رو بلیسید، ربنا قلوبنا بخونید و عنبر نساتونو دود کنید. نه آقا/ نه خانووم/ با شما نیستم. شما که توو تاکسی میشینی اول یه فحش به رهبر میدی بعد به قبر عمام میرینی رو نمیگم که. شما که توو خونه میشینی شعر طنز میگی اینا رو به باد سخره میگیری و باد معدتو مجازی توو دهن اینا خالی میکنی رو نمیگم که. شمایی که فرق اسلام نااااب محمدی رو با اسلام این بی‌ناموسا میدونی رو نمیگم لاشیا. شماها که هاسکی میارید توو آپارتمانای گوگولیتون که با قوانین اسلام و نجاست سگ و این حرفا مشکل دارید بابا میدونم! من اونایی رو که سگ و گربه‌های خیابونی رو آزار میدن و میکشنو میگم بابا. شما که خودت حامی محیط زیستی حالا یه بارم اگه یه کبکی، گنجیشکی شکار کردی قابل مقایسه نیست با کسی که با این موتورای غیرمجاز انقد دنبال آهو کرده بود که آهوی بیچاره طحالش پاره شده بود! آره شما رو نمیگم. شمایی که اگه کمتر از چن تا زید همزمان داشته باشی کسر شأنته رو نمیگم که. اون اُمّلایی رو که سفره ابلفضل میندازن که بچه‌شون کنکور قبول شه، بعد که سفره رو جمع میکنن با آهنگ شمسی خانوم گف، چی گفت قر میدنو میگم. وگرنه واسه امام حُسِن ادای گریه کردن دراوردن که به اون بهونه اون لا لوعا یه مخی بزنی بعداً حالشو ببری که عین زکاوته، چه بدی داره! یا شمایی که به استادت پیشنهاد سکس میدی و میدی که نمره بگیری خب مجبوری چون از سیستم سهمیه کنکور بدجوری زخم خوردی مرهمم که نیست. خلاصه شما رو نمیگم چون شما مشکلی نداری دمتم گرم چون شما یه اُپن مایند به تمام معنایی. یا شمای طفلکی گرفتار از زمین و زمان خورده که شیشه عرقو گذاشتی بغل دستت مست و خراب نشستی پشت فرمون و پی اینو که بزنی یه بدبختم سر راه بکشی به تنت مالیدی فقط واسه اینکه که پلیس توو راه بگیردت بعد با نامه حکم جلبت بری پناهندگی بگیری که آخه نمیشه بهت خرده گرفت. آدم اگه مجبور نباشه که خودشو اینطور توو دردسر نمیندازه که بعد حالا هی سند ببر بیار وثیقه بذار هزار و یک دردسر دیگه رو به جون بخر فلان. شما همین که عرقتو میخوری مشتی هستی. یا شما که ادعای همجنسگرایی میکنی با اینکه از خودتم چندشت میشه ولی خب راه دیگه‌ای واسه فرار از اون سرزمین نداری شما مقصر نیستی که. تازه همجنسگرایی خیلیم باکلاسه، اون قضیه‌ش اصلا با ترنسا و اینا که اُب دارن و اینجور انحرافات و اینا فررررق داره بائا. تصادفاً شما خیلیم آوانگاردی. یا شمایی که توو این وضعیت نابسامان اقتصادی از سر ناچاری نه که دلتون بخواد خب ناگزیرید دیگه حالا با یه دختری که باباش دستش به دهنش میرسه میرید بیرون میخواید تیغش بزنید و معتقدید دختری که دنگ خودشو یا حتی منو بده خیلی مَرده، شما خودِ خود روووشنفکری به مولا. یا مثلاً شمای طفلکی که به بقال محل پول میدی که برات دو تا روغن  و یه قالب کره نگه داره و گیر افتادی از دست اینا، نمیدونی مایحتاج اولیه‌ت رو چجوری تأمین کنی و از احتکار و محتکرا شاکی و بیزاری رو نمیگم که. شما که از بی تفریحی داری دیوارارو میجویی و از دست مردمی که جاده رو انقدر شلوغ کردن که تو نتونی با خیال راحت دو روز بری بیرون از شهر یه نفسی بگیری یه کرونایی بدی رو که نمیگم. شما حق داری. شمایی که از بی‌واکسنی گریه میکنی و فقط برای یه عکس یا یه تندیسی که به زور میخوان بهت بدن ماسکتو درمیاری رو نمیگم که. شمایی که حتی حق انتخاب محل دفن خواننده‌ محبونتونو نداشتین نمیگم که. ایهاالناس شماها مظلومترین و بی‌گناهترین آدمایی هستین که من میشناسم! من منظورم اون بچه‌های بی‌پدریه که توو ایران زندگی میکنن و بزرگ میشن ولی یه شناسنامه ندارن. اونا! اون بچه‌های پا پتی که فارسی صحبت میکنن ولی نمیدونن ایران کجاستااا اوناااا! یا این بچه‌ سمج پرروها که سرچارراها اعصاب واسه آدم نمیذارن انقد شیشه ماشینو دس مالی میکنن و واسه انداختن دو تا شاخه گل پلاسیده بهت یا هر آشغال دیگه‌ای که میفروشن انقد چونه میزنن. یا اون بچه‌هه بود یه دونه معنی آرزو رو بلد نبود! انقد بی‌سواد ینی! یا مثلاً اون بی‌همه چیزا که یه آلونک کاهگلی وسط بیابون ساختن خجالتم نمیکشن دم سوراخش پرچم پر افتخار کشورو زدن و نوشتن دبستان فلان اونا رو میگم. یا حتی اون پیرزنِ بی‌فرهنگِ هیچی‌ندار که شوهرفلجشو گذاشته بود توو فرغون اینور اونور میبرد خجالتم نمیکشید، والا. یا اون کارگر کر کیثف بی سر و پائه که با گونی واسه خودش ماسک درست کرده بوداااا، من اونا رو میگم. این کولبرا حتی. چیه آبروی ملت گرفتارو خسته رو با اون لباسا و کاراشون میبرن تازه یه حادثه‌ایم براشون پیش میاد انگار تقصیر ماست! خودت میخواستی ادای صخره نوردای حرفه‌ای رو درنیاری بدون تجهیزات اونم تو اون هوای نامناسب. اه اه. آدمای بی‌ملاحظه. والا. اونا بدَن. اونا اخَن. من و شما و اون عزیزان اپوزیسیون نازنینی که چه اونور آب چه اینور آب داریم در خط مقدم جبهه‌ ها برای حقوق بشر مبارزه میکنیم، علی‌الخصوص عزیزان رسانه‌ای از بی‌بی‌سی و صدای آمریکا بگیر تا خود اون شیردلایی که توو تلویزیون خود ایران ـ ای وای ای وای ـ کسایی که توو خود اونجااااا شهامت به خرج میدن و حرفای اونجوری میزنن رو نمیگم که خدای نکرده! استغفرلاه تف تف. خدا خودش جوابشونو بده که مملکت ما رو اینطور به گه کشیدن و ما رو بیچاره کردن. چه قدر ما مظلوم و معصومیم. وای!
+ از کجا به کجا رسیدیم... 

یه تومور بدخیم چیه اونم نداریم :))

فیلم مال سی سال پیشه ولی من باهاش خیلی خاطره دارم... اصلا ابراهیمو بخاطر همین فیلماش دوس داشتم و دارم...

+ Hülya

دیدم راس میگه خیلی منطقیه !

گفت خام‌دکتر ما که سالهاست فقط با هم زندگی میکنیم و عشقی در کار نیس ولی کلا کسی که مث من اعتیادشو یه بار تونسته بذاره کنار، ترک کردن کسی رو که دوس داره براش هیچ کاری نداره!

سیگار؟ فندک؟

حیقتاً دلم براش پررر میکشه




دست خودم نیس دیگه. انقد دوسش دارم اصن یادش میفتم دلم آب میشه براش. 
دوسش دارم دیگه. مرسی. اه :))

سر صحبت خویشتن هم ندارم*

گفتم خوش بین باشی زودتر خوب میشی. گفت خوشم نمیاد خودمو گول بزنم. گفتم مسکنم مغزتو گول میزنه چرا اونو میخوری ولی حاضر نیستی به درست اینطور فکر کنی که قراره زود خوب شی؟ گفت نمیدونم. گفتم مثل گوشتخوارای حامی حیوونا واینا که فک میکنن فمینیستن ولی با افکار و رفتارای اشتباشون بیشتر زنها رو زیر سؤال میبرن// یه ذره با قیافه‌ای شبیه علامت سؤال نگام کرد بعد پرسید چی؟ گفتم نه من حوصله توضیح دارم نه تو تصمیم تجدید نظر پس بیخیال. در اتاقو پش سرم بستم و توو دلم گفتم انقد منفی‌بافی کن تا بمیری به من چه. ندارم نه. اعصاب ندارم.

*خاقانی

عیدتون مبارک

سر کار بودم. خونه نبودم. هفت سینم نداشتم. لحظه تحویل سال زنگ زدم خونه تبریک گفتم، خدافظی کردم و به کارم ادامه دادم. الان تازه اومدم خونه. غر نزنید. یا دوس دارید بزنید خب ولی بدونید که اوضاع از چه قرار بوده.

براتون پیش از هر چیز سلامتی آرزو میکنم. برای خودتون و همه عزیزاتون. بعدشم براتون آرزوی دلخوشی میکنم. دل آدم که خوش باشه همه چی راحتتر میگذره. در نهایت براتون آرزوی موفقیت میکنم. امیدوارم به چیزای خوبی که دوس دارید برسید.

حافظم پیشم نیست وگرنه براتون فال هم میگرفتم...

دوسِتون دارم. از دور میبوسمتون. 
به امید روزای بهتر و روشنتر.
نوروز خوش‌یمن، سال نو مبارک.  

ما از نور و بارون و آیینه‌ایم

+ سرنوشت / سیاوش قمیشی

بله

سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیم.

از دیوان شمس

کاین شیشه عمر ماست که مشتاق سنگ توست*

کشوی لوازم آرایشم شکسته بود، برای تعمیرش باید خالیش میکردم. بعد که درستش کردم موقع چیدن دوباره‌ش دیدم چقدر خیلی وقته از خیلی چیزایی که یه وخ با کلی ذوق و شوق برای خودم خریده بودم، استفاده نکردم. چقدر حیف. چقدر غمگین. چقدر بد. چقدر ناگزیر.
روزها به سرعت در گذر و گذارن و زمان برای ما لحظه‌ای هم مکث نخواهد کرد. سعی کنید قبل از مرگتون نمیرید. سعی کنید از شانسی که برای بودن دارید به بهترین نحو استفاده کنید. بخواهید و زندگی کنید حتی در روزهای بد.

*نجیب کاشانی

دو پنجره

برف میاد.
پنجره ها رو باز کردم چون خوشم نمیاد خونه بوی سیگار بگیره.
سرده. من هیچوقت سردم نیست. 
کلا به ندرت در دماهای خیلی خیلی پایین یا وقتی روزهای متوالی نخوابیدم یا وقتی ساعتهای طولانی چیزی نخوردم کمی سرما رو حس میکنم که اونم تازه اذیتم نمیکنه. 
گوله‌های برفو نگاه میکنم  و به این فکر میکنم که چرا وقتی میشد با یه جمله ساده جمعش کنی به خودت این زحمتو ندادی و جوابی منطقی تر به نظرم نمیرسه جز اینکه چون ارزششو نداشت. واقعا هم ارزششو نداشتم.
بذ ببندیم پنجره رو و بخوابیم.

ربطی نداره ولی گوش کنید، گوگوش معمولاً جوابه

خیلی

آدمی کلاً موجود عجیبیه ولی منم خیلی عجیبم.

شیخ اجل & co

طریق عشق به گفتن نمی‌توان آموخت 
مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول
کسی‌ام نبود خودتونو بکنین مشغول

شاید سوأل شمام باشه یا شاید راه حلش به دردتون بخوره

گفتم من دارم پاره میشم از دلتنگیت، تو چطور میتونی؟ گفت سرش گرمه، به خودش وقت فکر کردن نمیده. 



نباشی

نباشی چیزی نمیشه. آره نباشی هیچی نمیشه. هیچ اتفاق خاص و عامی نمی‌افته. نه! منظورم اونی نیس که تو فکر میکنی، منظورم اینه که هیچی اونجوری که همیشه میشد یا باید بشه نمیشه. انگار که دنیا همچنان و با سرعت همیشگیش در گذر و جریانه درحالیکه من بی تو مثل عکسی در قاب از حرکت ‌ایستاده‌ام. آره نباشی چیزی نمیشه فقط دنیام هنگ میکنه. باید زودتر میگفتم هرچند که فرقی به حالمون نمیکرد.

یکی بود یکی نبود یکی که مث هیچکس نبود

شاید همزاد، شاید همذاتم بود
شاید بود، شاید نبود
شاید حتی فقط پرداخته ذهنم بود
ولی تجلی عشق در من بود
نهایت حس خواستن
نهایت دوست داشتن یک غریبه
تجربه حس کششی بی‌انتها و بی‌منطق 
به هوایش از مرزهای خودم گذشتم و چیزهایی در مورد خودم کشف کردم که حتی تصورش پیش از تجربه‌اش برایم غیرقابل باور بود.
برعکس اکثر آدمها که عاقبتِ حس امنیت و آرامش و انرژی‌های مثبت و دلخوشی‌های وصف ناپذیر در تعریف عشقشان میگنجد، نه تکیه‌گاه بود نه مأمن، نه آرام جان بود و نه دلیل خوشی‌های بی‌دلیلی که نداشتم. 
فقط با تمام ذرات وجودم میخواستمش. دیدنش جان خسته‌ام را بیدار نگه میداشت و تک‌تک خصوصیاتش هیجانم را به خروش میاورد. 
بی مرز، بی‌پروا، بی‌دلیل، بی‌شرط و بی‌ادعا دوستش داشتم.

وقتی میدیدمش چیزی در دلم فرو می‌ریخت و من سرشار میشدم از شور و حرارت و ذوقی کودکانه. حالا هم که یادش میفتم باز چیزی در دلم فرو می‌ریزد اما انگار که اینبار هربار چیزی از وجودم کم می‌شود.

هی دلم میخواد برم بش بگم من بی تو میمیرم ببین دارم میمیرم ولی خب همونجور که مستحضر هستید دروغه...

kill me

 یک پرتگاه بود و یک سایه.
سایه به من نزدیک میشد و من به لبه پرتگاه نزدیکتر.
سایه، ترس از دست دادن بود و سقوط، خود از دست دادن.
میدونستم سایه به من خواهد رسید و من خواهم افتاد. 
میدونستم بعد از سقوط چه اتفاقی خواهد افتاد و با این حال با تمام وجود میخواستم ریسک کنم. 
میترسیدم ولی نه از سقوط. میترسیدم باز زنده بمونم...





:|

پرسیدم چقدر حدوداً در 24 ساعت گذشته آب خوردی، گفت هیچی! گفتم چرا؟ گفت رژیم آب گرفتم! پرسیدم خب چرا همچین کار احمقانه‌ای کردی؟ گفت دوس دخترم بهم گفته تو اگه آب خوردنو بتونی ترک کنی سیگارتم میتونی ترک میکنی! منم با این ترفند که هر وقت تشنه‌م میشد به چیزای خوشمزه فکر میکردم تا بزاقم بیشتر ترشح بشه، تونستم آبو ترک کنم!
نتیجه‌ اخلاقی : با کسی که در درک طعنه و کنایه مشکل داره با ایهام حرف نزنین!

خوبِ بد / بدِ خوب

یه مرضی‌ام دارم موهامو گوجه میکنم زیر سرم یا یه چیز سفت مث توپ تنیس میذارم زیر گردنم وقتی دراز کشیدم بعد به یه حالت بد خوبی میرسم بعد از یه مدت، که شبیه یه چی توو مایه‌های اینه که مغزم خواب میره. کار درستی نیس ولی حس خوبیه.

بدینش بهم

دلم میخواد عین بچه ها پاهامو هی بکوبم زمین و بهانه بگیرم بگم من اونو میخوام. میخوام میخوام میخوام عهع عهع عهع


:|

به خانومه گفتم متاسفانه جواب تست کروناتون مثبته. گفت عه من بیرون کار دارم نمیشه مثل معتادا که یه کاری میکنن جواب تستشون اشتباهی منفی شه یه کاری کنی جواب تست کرونای منم منفی شه؟!

from Sherry with love

 تقدیم به همه دخترا ی سرزمینم 
+ روز جهانی زن مبارک

به نظر من این آقایون از لحاظ ضریب هوشی با گیاهان واقعا سخت در رقابتن :))

کیف خانومشو ازش گرفت که جلوی دست و پاشو نگیره و راحتتر کارشو انجام بده، بعد که کیفو گرفت همونجا گذاشتش زمین بغل پاش :))))) شاید فک کرده بود زنه خودش عقلش نمیرسه که به جای اینکه کیفو دست خودش نگه داره یا بده دست مرده میتونه بذارتش زمین.

شور زندگی

نه قدرتشو دارم نه انگیزشو
فقط دلم میخواد بخوابم یا بهتر از اون بمیرم.
یه چیزی در من هست که نیست
یا یه چیزی در من نیست که نیست
نه که ناسپاس باشم
فقط خسته‌ام
همه عمر خسته بودم
و حالا تمام استخونای بدنم از خستگی درد میکنن
امیدوارم هیچوقت هیچکدومتون از خودتون بدتون نیاد
گاهیم فک میکنم بشینم دو دیقه زارزار گریه کنم ولی به نظرم کار خنده‌دار و بیهوده‌ایه.
چه تناقض عجیبی.

هنوز

هنوز حرف می زنم، هنوز راه می روم
به سمت جای خالیت، به اشتباه می روم
. . .

بهمن محمدزاده

مثل دفعه‌های قبل

امروز باز خیلی احتیاجت داشتم ولی باز نبودی و خب امروزم گذشت. 
به خیر گذشت ولی خب نبودی دیگه.

باباجون من هنوزم همونقدر دوسِت دارم تو چی؟

 توو تلگرام یه چیزی خوندم الان براتون کپی پیست میکنم. بعد اونو خوندم یاد یه چیز دیگه افتادم که اونم در ادامه‌ش براتون مینویسم الان. 
نقل کرده بود: « روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه‌ی سکه‌ی مردی غافل را دزدید.هنگامی که به خانه رسید، کیسه را باز کرد و دید روی سکه‌ها کاغذیست که بر آن نوشته است: خدایا به برکت این دعا سکه‌های مرا محفاظت بفرما! اندکی اندیشه کرد سپس کیسه را به صاحبش بازگرداند. دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست دادی. دزد کیسه در پاسخ گفت: صاحب کیسه باور داشت که دعا، داراییِ او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است. قرار من دزدیدن دارایی او بود نه دزدیدن ایمان او. اگر کیسه او را پس نمی‌دادم، باورش بر دعا و خدا سست می‌شد. آنگاه من دزدِ باورهای او می‌بودم واین دور از انصاف است.»
امروز سالگرد پدربزرگم بود... بچه که بودم به گواه همه از همه بیشتر دوسش داشتم و یادمه که اونم منو. اون موقع دوربین فیلمبرداری هنوز برای مصارف شخصی در دسترس نبود. به جاش آپارات بود که به نظر من خیلیم باحالتر بود. با آپارت ازم کلی فیلم گرفته بود. اغلب خودشم تو فیلما کنارم بود و این خیلی خوب بود. یه دلگرمی بود انگار. یه حس خوب که بودنشو یادم میاورد. روزای بی دغدغه‌ی کودکی. روزایی که بچه اول دختر و پسر بزرگ خونواده بودم، نوه اول پدر بزرگ و مادربزرگ مادریم بودم، همه کنار هم بودیم، همه حالشون خوب بود، یه توپ قرمز بزرگ داشتم. یه دوچرخه طلایی بی‌نظیر داشتم، میتونستم توو کوچه با شلوار کوتاه و بدون حجاب و بدون ترس دوچرخه‌سواری کنم، میتونستم وقتی پدر و مادرم سر کار بودن جیم شم توو کوچه و تا دم غروب با بچه‌ها گل کوچیک و لی‌لی بازی کنم، میتونستم بعدش بیام خونه با شلنگ باغچه آب بخورم، لباسامو بکنم و بپرم توو استخر تا خنک شم، پفک نمکی و آلوچه ۵ تومن بود، بستنی قیفی سی تومن بود، گربه‌مو هنوز کسی با ماشین زیر نگرفته بود، با معنی مرگ آشنا نشده بودم، دلم میخواست روزا زودتر بگذرن تا بزرگ شم و برم مدرسه! و تنها استرسی که بود صدای آژیر خطر بود که با هیجان دویدن سمت زیرزمین خونه و جمع شدن همه کسایی که دوستشون داشتم توو یه اتاق تاریک و کوچیک، کم و بیش خنثی میشد...
یه روز رفتم سراغ مادربزرگ و گفتم فیلما رو بیار ببرم تبدیلشون کنم که بتونیم توو تلویزیون ببینیمشون و نیازی به دنگ و فنگ پرده آپارات و دم دسگاش نباشه. متأسفانه متوجه شدیم فیلما که همیشه کنار آلبوما سر جای امن خودشون بودن، دیگه نیستن، گم شدن و هیچوقتم معلوم نشد غریبه دزدیدتشون یا آشنا! و چجوری؟ یا کِی اصلا؟ چرا حتی؟ 
به هر حال اون متن بالا رو خوندم یاد این داستان افتادم و اینکه حالا هر کی بودی دزدی کردی فیلما رو ورداشتی هر چی، به جهنم. مادربزرگ که اهل آبروریزی و شکایت نبود، با هر چی که داشت و نداشت همیشه در حال بذل و بخشش بود. بعدشم حالا عیب نداره دزدیدی، اشتباه کردی هر چی. اون فیلما آخه به چه درد تو میخورد؟ اونا خاطرات من بود. اونا کودکی من ... اونا گنج من بود! اونا صدای گرم و صورت مهربون بابابزرگم بود. من اونا رو میخواااستم...
مال رو از سر ناچاری یا به هر دلیلی میبری ببر ولی دزدی خاطره روا نیست انصافاً. هر کی بودی کاش پسشون میاوردی... و خب زهی خیال باطل. 

اینطوریاس دیگه

دیگه وقتی از کسی که سی سال پیش فوت کرده خاطره داری ینی خودتم پیر شدی دیگه. واسه باورش تعداد موهای سفید شده‌ات هم لازم نیس حتی. 

قصه‌ی پرغصه Felix

تقریبا سه هفته‌ی پیش نزدیکای غروب در حالیکه ظرفیت روحیمو تا آخرین قطره مصرف کرده بودم و از شدت فشاری که روم بود داشتم منفجر میشدم، فرصتی پیدا کردم که برم پایین یه نفسی بکشم. نشستم رو زمین یه گوشه‌ای بغل دیوار توو خلوتترین و بی‌رفت و آمدترین جایی که توو حیاط بیمارستان میشد پیدا کرد. نیاز داشتم چن دیقه از آدما دور باشم. چشامو بسته بودم، سرمو تکیه داده بودم به دیوار پشت سرم و سعی میکردم به جای گریه کردن نفس عمیق بکشم. یهو یه چیز نرم رو صورتم احساس کردم. چشمامو باز کردم دیدم دستای یه پسر کوچولوعه که از زیر کاپشنش لباس بیمارستان پیداست. ناخوداگاه لبخند زدم. با دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و بهم گفت اشکال نداره آدم گاهی گریه کنه. حتی فرشته‌هام گاهی گریه میکنن! در حالیکه به خاطر این حرفش یه جوری تحت تأثیر قرار گرفتم که بیشتر دلم میخواس بزنم زیر گریه، خودمو کنترل کردم و گفتم تو از کجا میدونی؟ و اون مثل یک جنتلمن واقعی در حالی که با دست کوچیکش دستمو گرفته بود ازم پرسید: اجازه دارم پیشت بشینم؟ گفتم زمین سرده بشین رو پای من. اینطوری روبه رومم هستی و بهتر میتونم ببینمت. چشاش ذوق کرد و نشست. نمیدنم چرا احساس کردم انگار هیچ وزنی نداره... گفتم خب حالا بگو ببینم از کجا میدونی؟ گفت وقتی خانوم فلانی که توو بخش کودکان کار میکنه اینو به همه پدر و مادرایی که بچه‌هاشون قراره به زودی برن بهشت و گاهیم به بچه‌هایی که از مرگ میترسن میگه، شنیدم!
گفتم راستی اسمت چیه؟ مثل مردای کوچولو دستشو آورد جلو وگفت من فلیکس هستم. منم دستمو سمتش دراز کردم گفتم خوشوقتم فلیکس. منم شری هستم. یهو با ذوق داد زد گف میدووووونم ما هممممون تو رو میشناسیم. بعد انگار که رازی از دهنش در رفته باشه دستشو گرفت جلوی صورتش و سکوت کرد. همینطور که خنده‌م گرفته بود گفتم تو و کیا، منو از کجا میشناسین؟ 
گفت من و دوستام. گفتم خب از کجا؟ صورتشو به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت ما میدونیم که تو یه پری هستی :))))) با قیافه متعجبانه‌ نگاش کردم و گفتم از کجا فهمیدین؟ گفت مثلا به خاطر موهای جادوئیت! همیشه وقتی میای موهات صافه ولی وقتی میری فرفریه (راس میگفت چون من موهامو اتو میکنم ولی سر کار چون فعالیت میکنم بر اثر رطوبت هوا و... موقع رفتن معمولا موهام دوباره فر شده). اگه بالهات خیس شن مرئی میشن، برای همین سعی میکنی زیاد زیر بارون واینستی (درسته ولی خب حیقتش چون نمیخوام موهام دوباره فر شه زیر بارون واینمیستم). صدات خیلی مهربونه، هیکلت از آدما کوچولوتره و با اینکه آدم بزرگی همیشه مثل بچه‌ها کوله پشتی میندازی که احتمالا جای بالهاتو زیرش قایم کنی! تازه ما از خیلیا پرسیدیم همه گفتن تو بلدی همه رو خوب کنی. ضمناً تینا یه دفه وقتی داشتی میخندیدی مستقیم توو چشات نگاه کرده بود و یه چیز آبی دیده بود که اومده سمتش و باعث شده بود که سه رووووووووز تموم نفس کم نیاره و بتونه با ما توو سالن بازی کنه! (شاید تصور کودکانه‌ی هیجان‌انگیز و سحرآمیزش وامدار رنگ آبی شیشه‌های آنتی رفلکس عینکمه). من و سه تا از دوستام شب کریسمس به بابانوئل گفتیم که تو رو بیاره توو بخش ما تا یوناس که چن روز بود همش درد داشت و حالش خیلی بد بود خوب کنی ولی بابانوئل گفت خدا منتظر یوناسه و درست نیست که خدا رو منتظر بذاریم، بعدشم شب وقتی ما خوابیدیم یوناسو با خودش برد... 
دلم میخواس از خجالت بمیرم. دلم میخواست نابود شم از شرم چیزی که نبودم و رویایی که چارتا بچه فرشته‌ی طفلکی که خدا میدونه چند وقته توو بخش سرطان کودکان بسترین، از من ساخته بودن. داشتم فکر میکردم کاش واقعی بود و قدرتشو داشتم که همه بچه‌ها رو خوب کنم. 
دیدم از دور یکی از پرستارای بخش کودکان (از رو رنگ روپوشش مشخص بود که از بچه‌های بخش اطفاله) داره مستأصل اینور اونورو نگاه میکنه و احتمالا دنبال فلیکس میگرده. بهش گفتم فکرمیکنم دیگه وقتشه برگردیم توو بخش وگرنه بقیه میفهمن که بی‌اجازه اومدی بیرون. گفت آره ولی وقتی از پنجره اتاقم دیدمت به خودم گفتم نباید تنهات بذارم.
از رو پام بلند شد که بریم اما یهو تعادلشو از دست داد جوری که داشت میفتاد و من که هنوز نشسته بودم خیلی راحت گرفتمش. و این براش یه نشونه‌ی دیگه ساخت از اینکه من یه پری واقعی هستم. 
خواست دوباره بلند شه که بهش گفتم اجازه بده بغلش کنم و با هم بریم. فک نمیکردم ولی از خداخواسته مححححکم خودشو چسبوند بهم دستاشو دور گردنم و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت بریم.
رسیدیم و موقع خداحافظی وقتی میخواستم صورتشو ببوسم بهم گفت میشه وقتی خدا منتظر منه که برم پیشش یه کاری کنی که مثل یوناس درد نداشته باشم. من دلم میخواد با خوشحالی برم پیش خدا.
بهش گفتم کار سختیه ولی ببینم چیکار میتونم بکنم و بوسیدمش. وقتی داشتم میرفتم دوباره صدام کرد و گفت یه آرزوی دیگه‌م دارم گفتم بگو. گفت ولنتاین من باش :)) بهش یه چشمک زدم و گفتم باید به پیشنهادت فکر کنم...
یکشنبه چهاردهم وقتی صبح داشتم میرفتم بیمارستان گردنبند دونه برفمو انداختم گردنم، گوشواره‌ها، دستبند، انگشترا و سنجاقای سرسفید و اکلیلی‌ام رو همراه پیراهن سفید کوتاهم و نیم‌چکمه‌های سفید پاشنه‌دارم گذاشتم توو کوله‌م، سر راه یه بطری کوچیک سودای توت فرنگی هم بعنوان جایگزین شامپاین :)) خریدم و با خودم بردم.
به سرایدار ساختمون روبه‌رویی که بخش کودکان طبقه دومش بود، جریان را گفتم و خواهش کردم ساعت هفت بعد از ظهر میزی رو گوشه رستوران بیمارستان که به خاطر کرونا بسته‌ست برامون آماده کنه و او قبول کرد.
‌کارامو را کمی زودتر کردم، نامه‌ها و پرونده‌ها و یادداشتای رو میزمو جمع و جور کردم و به بچه‌ها گفتم که حدود یک ساعتی بیرون کار دارم و سپردم که همین نزدیکی‌ها هستم واگر کار ضروری‌ای بود بهم زنگ بزنن. 
لباسامو عوض کردم، موهامو درست کردم، کمی آرایش کردم، گوشواره‌ها و دستبندمو انداختم. جعبه‌ی کوچکی که یه گردنبند با یک سنگ جادویی توش بود گرفتم دستم و رفتم سر قرارم. 
با دکترش قبلا صحبت کرده بودم که از اوضاعش با خبر باشم و اون به پرستاری که یکشنبه شیفت بود جریانو گفته بود که همه چیز مهیا شه... 
دم در منتظرم بود. من که رسیدم بهیاری که از دور میپائیدش دکمه آسانسورو فشار داد و رفت. 
فلیکس با همون قد کوتاهش ولی مثل یه مینی‌جنتلمن دستمو گرفت تا به میز رسیدیم، بعد صندلی رو برام عقب کشید و منتظر شد بشینم و بعد خودش پرید روی صندلی روبه‌روم...
جای شما خالی ماکارونی خوردیم، سودای توت فرنگی نوشیدیم، حرف زدیم و بعد از بستنی به هم هدیه دادیم. 
من به اون گردنبندشو دادم و گفتم این کمکت میکنه که وقتی داری میری پیش خدا حالت خوب باشه و بتونی قوی بمونی. و اون به من یک پاکت داد که باید قول میدادم روز مرگش بازش کنم!
لپشو بوسیدم و از هم خداحافظی کردیم. پنج دیقه بعد زنگ زدم به بخش که بپرسم به سلامت رسیده بالا و خیالم راحت بشه که پرستار بخش با مهربونی گفت اومده بالا و همه رو دور خودش جمع کرده و داره براشون تعریف میکنه....
🖤🖤🖤    
فلیکس امروز صبح به قول خودش رفت پیش خدا و من پاکتی که بهم داده بود رو طبق قولی که بهش داده بودم باز کردم. دیدم توش (با ترجمه دقیق) نوشته:
تو زیباترین دختری هستی که توو زندگیم دیدم و با اینکه میدونم کار بدی کردم که بهت واقعیتو نگفتم ولی اعتراف میکنم که بر خلاف بقیه بچه‌ها من از اولشم میدونستم که تو یه پری واقعی نیستی!
من میدونم که تو یه فرشته‌ای و برای همین هیچ ناراحت نیستم که امروز داری اینو میخونی و مطمئنم که وقتی پیش خدا باشم هر وقت بخوای و بخوام بازم میتونیم همو ببینیم ولی از اونجایی که آدما روی زمین الان تو رو بیشتر احتیاج دارن ممکنه کمی طول بکشه تا بتونی بازم بیای سراغم. خواستم بدونی که من اینو میدونم و از دستت ناراحت نمیشم. عجله نکن و به کسایی که باید کمک کنی کمک کن چون اونا مطمئنا خیلی بیشتر به تو احتیاج دارن تا کسی که مثل من توو بهشته. توی این فرصت منم میخوام با خدا صحبت کنم و ازش بخوام که حال چند تا از دوستامو زودتر خوب کنه، یکی رو بفرسته که در نبود من مواظب پدر و مادرم باشه و بعدشم باید دنبال یوناس و چن تا دیگه از دوستام بگردم که دیگه تنها نباشن. 
در مورد هدیه روز ولنتاین باید بهت بگم که شنیده‌م آخرین آرزویی که آدما قبل از مرگ میکنن بی برو برگرد برآورده میشه. من آخرین آرزومو به تو هدیه کردم. آخرین آرزوی من اینه که تو به همممه‌ی آرزوهات برسی. امیدوارم که جواب بده.
خب دیگه میبوسمت. تا به زودی. 
فلیکس‌ ِ تو.

مثل سمورآبی اعصاب آدمو میجوئن

هی گف چه خبرا و من هی گفتم خبر خاصی نیس. بعد دوباره گف چه خبرا و انقدرررر گف چه خبرا که گفتم خبر مرض، خبر درد بی درمان، خبر مررررگ. گفتم انقدر که توی این یک سال گواهی فوت امضا کردم جمعا توو ده سال گذشته نکرده بودم. دیگه خفه شد ماسکشو کشید رو دماغش راهشو کشید رفت. چی میخواستی بشنوی آخه زن حسابی. برو کشکتو بساب دیگه. من چه خبری میخوام داشته باشم برای تو آخه. 
یه سری هنوز تا برای خودشون یا نزدیکاشون اتفاقی نیفته باورشون نمیشه چه خبره. والا لااقل توو جنگ یه بار گردان میره نفر برمیگرده و تمام. ما الان بیشتر از یه ساله هر روز همین کابوسو داریم هی تکرار میکنیم ...

بدقلق

یکشنبه ساعت یازده شبه. هیچجا باز نیست جز یه فست فود که فقط کباب ترکی میفروشه و پیتزافروشی روبه‌روش که مسلما فقط پیتزا میفروشه. میگه گشنمه چی بخورم به نظرتون؟ همه یک صدا: کباب ترکی! نه نه خسته شدم انقد کباب ترکی خوردم. همه باز یک صدا پس پیتزا. هیوق اگه بدونین چقد ضرر داره این پیتزاهای بیرون! همه یک صدا ولی این دفه همچین زیر لب و یخده نامفهوم: پس اینو و قاه قاه‌های بدجنسانه.
با دلخوری و اخم صحنه را ترک میکند و زیر لب فحش میدهد :))
واقعا نمیدونم اینا که خودشونم نمیدونن چی میخوان چطور به یه مراحلی از زندگیشون میرسن اصلا. چطوری پیش میرن واقعا؟ 

^_^

گف صدات بوی بهارنارنج میده :)

قصه

یه بارم سرحال باشم براتون قصه‌های سارای، بنوشه، اصلی، شاره، اولدوز، ساری گلین، نگار، خدابس، هانی و... رو میگم. شاید بعدشم یهو سر ذوق اومدم و حتی لیلی و شیرین و فرخ‌لقا، منیژه و تهمینه و رودابه، میترا، آزاده، گلچهر، زهره و عذرا و همای، ویس و ... رو هم  گفتم براتون. 

قصه بگم؟

اون تصادف وحشتناک باعث شد تا شیش ماه بعد از مرخص شدنش از بیمارستان همچنان درگیر و گرفتار ویلچرش باشه و با یأسی توام با امید یا برعکس، هر روز از نو برای زنده موندن و دوباره ایستادن با سرنوشتش دست و پنجه نرم کنه. توی این شیش ماه وقتیایی که احساس مفلوک و مفلوج شدن خیلی بهش فشار میاورد پناه میبرد به پنجره بزرگ اتاقش. پنجره رو تا ته باز میکرد، ویلچرشو صاف کنار تختش بغل پنجره پارک میکرد،  یه طرف صورتشو تکیه میداد به قاب پنجره. بعد شروع میکرد پشت هم هی سیگاراشو روشن کردن و در حالی که سعی میکرد خودشو توو هیاهوی مردمِ توی کوچه و ماشینای توو خیابون گم کنه، سیگاراشو چس دود میکرد. 
میگفت یه روز که داشتم کوچه رو تماشا میکردم دیدم که نرسیده به درشون سیگارشو خاموش کرد، رسید به در خونه، بدون اینکه زنگ بزنه نشست دم در. چمیدونم شاید نمیخواست با صدای زنگ آرامششو بهم بزنه، گوششو بیازاره یا از کاری که داره میکنه بازش بداره... منتظر موند تا خودش برای گذاشتن آشغال یا غذا دادن به گربه‌ها بیاد بیرون.
هوا نیمه تاریک شد. در باز شد و قامتش میان چارچوب در ظاهر شد.
جلوش زانو زد، انگار با دستاش میخواست ساق پاشو بگیره ولی حتی شلوارشم لمس نکرد و آروم دستاشو گذاشت رو زمین بغل دمپاییاش و انقدر خم شد که وقتی سعی میکرد به صورتش نگاه کنه باید سرشو انقدر رو به عقب و بالا کج میکرد که انگار میخواد با کسی توی آسمونا حرف بزنه.
همونجور که سرش بالا بود رو به خداش گفت من دوسِت دارم ببخش غلط کردم گه خوردم هر چی تو بگی، هر چی تو بخوای، هر تصمیمی تو بگیری، هر کاری هر رفتاری تو بکنی، من تابع تو ام. من نوکرتم.  من گه میخورم از تو توقع چیزی داشته باشم فقط بذا خاک پات باشم ولی باشم، بذا پیشت باشم. بذا دوسِت داشته باشم. داد بزن، فحش بده، بزن لت و پارم کن، سیاه و کبودم کن، زخمی و زارم کن، بزن استخونامو بشکن، دستتو بذا رو گلوم با تمام زورت فشار بده، کله‌مو بکوب توو دیوار، بزن دماغ و فکمو خورد کن، جف پا بپر رو قفسه سینه‌م، با مشت بکوب توو شیکمم، سیگارتو روم خاموش کن، تیزی چاقوتو رو تنم امتحان کن، نگام کن. بذا باشم. ببخش منو. من خیلی میخوامت. دوسِت دارم. من میمیرم برات. خواهش میکنم...
میگف آشغالا رو گذاشت زمین، سرشو کمی بلند کرد نگاهی به راست و چپش انداخت و بدون اینکه هیچ حرفی بزنه، رفت توو و درو پشت سرش بست.
توی اون شیش ماهی که خونه بود علاوه بر اینکه نمیتونست بایسته یا پاهاشو حتی کمی تکون بده و به جز دردِ به نظر خودش بی‌نهایتی که در گردن و ستون فقراتش به صورت بی‌وقفه و مدام احساس میکرد، مشکل  بی‌خوابی هم پیدا کرده بود و معمولا تازه دم دمای صبح از زور ضعف و به ضرب قرصای خواب و مسکنای قوی‌ای که میخورد موفق میشد یه چرتی بزنه که اغلب هم یکی دو ساعت بعدش با تداعی و شنیدن صدای یه تصادف کذایی وحشتناک میپرید. 
میگفت مثل هر روز با صدای تصادف از خواب پریدم. صورتمو با بی‌حوصلگی سمت پنجره چرخوندم و غافلگیرانه دیدم که چه برف تندی داره میاد، مثل بچه‌ها و با ذوق گوشه توری پرده رو کنار زدم شاید که سفیدی کوچه رو ببینم...
کوچه یک دست سفید شده بود و فقط کیسه سیاه آشغالی که پسر همسایه دیشب به جای اینکه ببره سر کوچه گذاشته بود دم در، از لای برفا به سفیدی دهن‌کجی میکرد و روی برفی که هنوز و تند میبارید یک رد پایِ رفته بود...


بستنی زمستونی؟

یه وقتم آدم دلش مثل بستنی یخی زیر آفتاب ظهر تابستون کویر، واسه یکی آااااب میشه ولی اون سرش به قهوه‌ش گرمه، بستنیشم لیوانی میخوره و اساساً از غصه‌ی آب شدن بستنیای چوبی درکی نداره.

من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول/ مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول*

بیا مغلولم کن من میخوام مغلول دلت باشم لنتی :)))

*سعدی

اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان که گر به قهر برانی کجا شود مغلول*

آدم خجالت میکشه بپرسه ولی واقعاً چطور ممکنه دلش تنگ نشه. حتی وانمود کردنشم یاروعه. 

*سعدی

که بودی اندر عهد

یه وقتم آدما یه طوری در گذر زمان عوض میشن که آدم یهو به خودش میاد میبینه اگه اسم یارو رو فاکتور بگیره، داره به خودش و اونی که یه روز انقدر میخواستتش با اینی که الان کنارشه خیانت میکنه و قصه وقتی غم‌انگیزتر میشه که تو میدونی اینی که باهاشی اونی نیس که میخواستی باهاش باشی ولی نه میخوای نه میتونی که بیخیالش ‌شی. اینجا همونجاییه که میشه گفت لعنت به خودم و دلمو عشقشو همه مشتقاتش.

من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد/به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
ملامتت نکنم گرچه بی‌وفا یاری/هزار جان عزیزت فدای طبع ملول
مرا گناه خودست ار ملامت تو برم/که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
سعدی

گنجیشک لالا 🌜

میگم که...
هیچی.
اِممم...
هیچی.
اِهم...
هیچی.
شب بخیر...

گلاب منظورش بود

یه دفعه‌م داشتیم بعد از غذا یه دسری میخوردیم، یهو برگشت گفت مامان من از اینا درست میکنه ولی توش آبِ گُل میریزه خیلی خوشمزه‌‌‌ تر میشه :)))

:))

میگه تو باید بری یه منطقه‌ی سردخیز! زندگی کنی.

با خود شمام

نه در برابر چشمی، نه غایب از نظری 
نه یاد می کنی از ما، نه میروی از ياد

حافظ

فاجعه

رسانه‌های داخلی که معلوم‌الحالن ولی اوضای گند و افتضاح خبرگزاریا و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشورو فقط میشه با یه لغت توصیف کرد: اسف باره آقا. اسف باااااار. از گوینده‌های غالباً بی‌سوادش بگیر تا باقی دم و دسگاهشون. اه اه اه. ملت درمونده‌ی بیچاره‌ای که هستیم ... 
:(

❄️

❄️

هیچی دیگه گف اگه زنش بشم ماه عسل میبرتم اینجا :)) 
گفتم در جریان باشید

که شکسته‌ای شکستی*

یداللهی میگه یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم/ از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم ...
من که البته همیشه دچارت هستم فقط متأسفانه مطمئن نیستم که تو اصلاً یک روز بیایی ولی در عوض مطمئنم که از صبر ویرانم و چشم انتظارتم نیستم...


*بشکستی آن دلی را که شکسته بد زعشقت/ ز چه رو به خویش بالی، که شکسته‌ای شکستی/ داراب افسر

همش پونزده سالش بود

مُرد.

 درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدائی‌ها...


*ا.سایه

واقعاً که

آدم وقتی یکی یه نفرو واقعاً دوست داره، هر بار با کمال میل و اصن بیمناسبت حتی، دلش میخواد بهش هدیه بده. هر چقدرم پول نداشته باشه بازم یه چیزی واسه هدیه دادن پیدا میکنه و از این کار لذت میبره. شماها چتونه انقد در مورد ترفندای پیچوندن مخاطبتون در حوالی ولنتاین و فشاری که برای هدیه خریدن روتونه میگید؟ زوره مگه؟ دوسش نداری کادو نخر. پول نداری و طرفت میدونه و انتظار کادوی گرون قیمت داره خب چرا اصن با اون آدم موندی؟ اگه‌م فک میکنین هدیه‌ی فلان تومنی ندین بهش، نمیده یا نمیکندتون که خب دقت کنید از اول در حد دهنتون لقمه وردارین. قیمت جنده‌ها مقطوع هس ولی یکی نیس. چطور قبل از خرید چیزای دیگه اول جیبتونو نگا میکنید بعد میرید توو مغازه ولی در این مورد اول میرید جنسو ورمیدارید امتحانم میکنید ولی بعدش یادتون میفته انقدری ندارید یا دلتون نمیاد انقدی خرجش کنید و باید بپیچونیدش یا اینطور ننه من غریبم‌واربنالید؟ چرا اینجوریید جداً؟ چتونه واقعاً؟ چه وضعیه راه انداختین؟ اه اه اه 

لقد کلفت مالم اقو حملا و مالی حیله غیر احتمالی

میگه ینی وادارم کردی به تحمل آنچه در توانم نبود و جز تحمل چاره‌ای‌ام نبود...


باز هم سعدی

باز هم :(

مصائبی که هس به هر حال

انقدر رفت رو اعصابم همونجا وسط راه پله بیمارستان نصف شب یه جوری سرش داد زدم دعواش کردم رید به خودش گفت آروم باش بیا فراموش کنیم چه اتفاقی افتاده و از نو شروع کنیم منم گفتم باشه ولی خب چرا عاقل کند کاری که بعدش اینجور بیفتد به گه‌خوری؟ من اصلاً کلاً کاری با کسی ندارم مگر اینکه کسی با من کار داشته باشه. انقدرم همه چی برام بی‌اهمیته که هر کی هر زری بزنه از این گوش میشنوم از اون گوش فلان. عادتم ندارم به کسی توضیح یا جواب بدم. چون کارمم درست انجام میدم پیش هم نمیاد که لازم باشه. در واقع فقط اگه کسی خیلی و به دفعات گه اضافه بخوره و انقدر بی نهایت بره رو اعصابم جوابشو میدم و خب باید بهش تبریک گفت چون اون شب آندریاس عن دماغ موفق شد منو به این مرحله برسونه و برای من که فرقی نداره ولی متعاقباً خودش الان بعد از دو ماه و خورده‌ای هنوز هر جا میره بچه‌ها پش سرش پچ پچ میکنن و ریزریز میخندن و از خنک شدن دلشون میگن که شری چطور دهنشو سرویس کرده. دلمم براش میسوزه حالا، ولی چاره‌ای نداشتم واقعاً. چیزی بهش نمیگفتم باید منتظر عواقبش میبودم و میبودن. 

آه

خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه...

سایه

+ با صدای شری

زنگار دل

دخترش بهش زنگ زده بود باهاش شببخیر کنه. با پروژه‌های هنری دانشجوییش که مادرش گاهی بهم نشون میداد یا بعضا نظرمو در موردشون میپرسید میشناختمش. گفتم بهش سلام برسون و وقتی قطع کرد گفت بچه‌مم بهت سلام رسوند. 
من چیزی نپرسیدم چون به نظرم چندان هم غیرعادی نبود ولی خودش همینجور که داشت سیگارشو روشن میکرد گفت به دخترم میگم بچه‌م چون دخترم حس میکنه نیاز داره تغییر جنسیت بده و دوس نداره با ضمیر مؤنث خطاب بشه یا حتی با اسم دخترونه‌ش صداش کنن.
گفت وقتی مشکلشو برام اعتراف کرد نشستم باهاش دنبال یه تراپیست متخصص این مورد گشتم، براش وقت گرفتم و بهش گفتم همه ما فقط یک بار زندگی می‌کنیم و باید در این زندگی احساس رضایت و خوشبختی رو تجربه کنیم! بعد با عجله و شاید برای اطمینان از اعتمادش به من اضافه کرد ولی هنوز به جز من و برادرش کسی نمیدونه. 
اینکه آدما همینطوری یهویی یه چیزای فوق‌العاده شخصی و خصوصیشونو شروع میکنن برام تعریف کردن، زیاد چیز عجیبی نیست چون زیاد برام اتفاق میفته ولی اعتراف میکنم هربار از نو خوشحال میشم که اون آدم منو به عنوان یه محرم برای فاش کردن رازی از زندگیش انتخاب کرده. 
بهش گفتم ممنونم که بهم اعتماد کردی و باید بگم که به نظرم بدون شک بهترین و قشنگترین حرف ممکن رو بهش زدی و چقدر خوب که همچین مادری هستی.
چشمای سبزش برق زد، حس کردم چقدر به همچین تأییدی از طرف یه شخص سوم نیاز داشت، لبخندی صورت خسته‌شو آراست و با حالتی آمیخته از خوشحالی‌ای شیطنت‌آمیز  و شرمی کودکانه گفت بچه‌هامم همینو میگن...
همینطور که داشتم ستاره‌ها رو توو آسمون قرمز و از میون دونه‌های برف نگاه میکردم به این فکر میکردم که چقدر مهمه آدمها رو هرگز از روی ظاهر، سطح تحصیلات، مدرک، شغل و جایگاه اجتماعی یا اقتصادیشون قضاوت نکنیم. و اینکه وسعت روح و بزرگی دل، سطح شعور و درک بالای آدمها مثل درجه انسانیتشون موهبتی کم نظیره و در عین حال بی‌نهایت ارزشمند.
دنیا بی‌تعصب، بی نفرت، بی خشم، با کمی عشق خیلی ساده میتونه جای بهتری بشه.
اینکه باید از خودمون شروع کنیم. امروز چقدر انسانیم؟ و فردا برای بهتر شدن خودمون و دنیای اطرافمون چه خواهیم کرد؟
آیا هم قد ادعاهامون بزرگ و خوبیم؟ آیا حداقل برای نزدیک شدن و شبیه شدن به لافها و توهمات خودخوب‌پندارانه‌مون قدمی هم برمیداریم؟
توو شیشه‌ی در عکس خودمو نگاه کردم. انگار رو موهام اکلیل نقره‌ای پاشیده بودن. توو همین چند دیقه دونه‌های برف مثل دونه‌های درخشان الماس زیر نور سفید ویترینای جواهر فروشیها موهامو مثل موهای عروسی رویایی آرایش کرده بودن.
تصور میکنم همین میتونه گواه طبیعت باشه محض یاداوری اینکه برای زیبا شدن، برای خوب شدن، برای جلای جان، برای زدودن دل، برای پاک شدن، برای سپید شدن، برای نزدیک شدن به روشنایی و برای درخشیدن هیچ وقت دیر نیست.

مصائب

مریضا علی‌الخصوص پیرا یه علاقه خاصی هم دارن که موقع ابراز تشکر صمیمانه یا فوران علاقه به آدم دوس دارن به سر و روی آدم دست بکشن، بعضا حتی سر و کله‌ی آدمو ماچ کنن و من با اینکه خیلی ماه و مهربونم ولی اصلا با این مسئله حال نمیکنم ولی متاسفانه به همون دلیل که خیلی ماه و مهربونم خیلیم بیشتر از بقیه در این موقعیت قرار میگیرم به همین دلیل بعضی وقتا وقتی دارم از بیمارستان برمیگردم دلم میخواد با  الکل دوش بگیرم که متاسفانه مقدور نیست. بله عرض کرده بودم که یکی دو تا نیست مصائبم...
البته بعضی وقتام فکر میکنم کاش به جای این دسکشا که تا روی مچه این دسکشای دامپزشکا که تا بالای آرنجه توو بیمارستان مرسوم میشد که خب اونم مقدور نیست.
دستامم مث کارگرای ساختمون از سرما و الکل و سایر شویندگان ترک خورده، خشک و نابوده. از کرمم بدم میاد.

گیلتی پلژرمه و خاک عالم به سرم

من واقعا خیلی دوسش دارم و اون واقعا خیلی بیشعوره و من واقعا بدون اینکه اون بخواد خرم کنه خرشم. 
مرسی اه.

کریسمس با کمی تأخیر مبارک

قدیما منم یه سری تعصبات ملیگرایانه و ناسیونالیستی بیهوده‌ای داشتم که شاید توو دلم آدمای "بی‌هویتی" رو توبیخ و مسخره میکردم  چون با اینکه ارمنی و آسوری و مسیحی نبودن، سعی میکردن کریسمسو جشن بگیرن یا اداشو در بیارن و غیره.
بعدها ولی متوجه شدم که اشتباه میکردم. حالا به نظرم هیچ ایرادی نداره اگه مسلمون به دنیا اومدی یا اگه ایرانی هستی و سال نوت اول بهار شروع میشه ولی کریسمس رو هم همراه ارامنه ایران و مسیحیای دنیا جشن بگیری. کار بدی نیست. جشن کریسمس جشن میلاد مسیحه. مسیح پیامبر مهربانی‌هاست. نماد خوبی و گذشته. نه فرمان قصاص داده، نه سنگ اول سنگساری رو پرتاب کرده، نه جواب سیلی مخالفی رو داده، نه با شمشیرش جون کسی رو گرفته، نه ظلمی کرده و نه رویای جهانگشایی و ادعای حق برتری داشته، نه نزد خدا و نه خلق خدا! پس جشن گرفتن میلادش و خوشحالی از زاده شدن همچین انسانی به هیچ وجه ناپسند نیست. کاج همیشه سبز نماد آزادگی و استواریه و آراستنش از اون سری کارهاییه که شادی کودکانه رو در آدمها بیدار میکنه. هدیه دادن و هدیه گرفتن هم به هر مناسبتی رسمی شایسته و خوشاینده. پس چرا که نه. و اگر انقدری داشتیم که مثل بابانوئل کیسه‌ای حتی کوچیک بتونیم بذاریم دم در کسی که نیازمنده چه بدی‌ای داره؟ حالا شما یه بار علی‌وار کیسه رو بذار پشت در یه بارم به اسم بابانوئل، بهارم از طرف عمونوروز اینکارو بکن. چه اشکالی داره. رسمای قشنگ و کارای خوب منسوب به هر کی که باشه، به یاد، به نام، به هر مناسبتی که باشه خوبه. چه ایرادی داره؟
به علاوه اینکه سال نوی میلادی رو به هم تبریک بگیم و با سایر آدمای دنیا که تقویمشون با ما فرق داره خوشحالی کنیم و امیدوار به شروع خوشی از اون تاریخ به بعد باشیم اشکالی نداره. امید و آرزو، باید و نباید نداره، ساعت و روز مشخص نداره، قانون مال من و تو نداره.
چرا همراه بقیه مردم دنیا خوشحال نشیم و برای خودمون و همدیگه آرزوهای خوب نکنیم؟
حالا این شادی بشه چند بار در سال. چرا که نه؟ ضرری به کسی نمیرسونه. بدی‌ای نداره.
ما حق داریم هر خوبی و خوشی‌ای رو که دلیل خوبی داره با هم و با هر کسی، هر جای دنیا و از هر نژاد و اعتقادی شریک شیم.
البته که باعث تأسفه وقتی یک ایرانی از جشن گرفتن نوروز خجالت بکشه یا بخواد فراموشش کنه و به جاش بخواد کریسمسو یا هشانا رو، دیوالی رو یا هر چیز دیگه رو جای نوروز جشن بگیره ولی اگه مهربون و آگاه باشیم، اگه از داشته‌ها و پیشینه‌های تاریخی و فرهنگی خوب و پرافتخار خودمون خجالت نکشیم، فلسفه‌شو و داستانهای قشنگشو بدونیم و برای دیگران هم تعریف کنیم، اگه اجازه بدیم اونام توو جشن ما شریک باشن، بعد خودمونم توو جشن بقیه خودمونو شریک بدونیم و همه در کنار هم مهربون و شاد باشیم، به نظر من خیلیم خوبه.
انقدر بداخلاق نباشید.
اینکه خیلیا جدیدا دوس دارن همراه مسیحیا کریسمسو جشن بگیرن، لزوما ریشه در بی هویتی و غربزدگی و تقلا برای ادای روشنفکری و مدرنیته و... نداره. شاید نوعی عکس‌العمل طبیعی دفاعیه! مردمی که رژیم از دنیا جداشون کرده و باعث شده دنیا و رسانه‌ها بهشون برچسب عقب ماندگی و تحجر و دگماتیسم و تروریسم و خشونت طلبی و دشمنی بزنه، طبیعیه که با هر روشی که به نظرش میرسه دوس داره به دنیای بیرون نشون بده اینطوریام نیست و مام مثل شمائیم و مام از اینکارا بلدیم یا مام هستیم اصلا و مارو هم ببینید و.... مردم ما به همدلی‌های بین‌المللی اینجوری نیاز دارن و این طبیعیه.
با هم مهربون باشیم دیگه. همدیگه رو مسخره نکنیم. برای هر کاری دلیلی وجود داره. به جای عصبانی و خشمگین بودن، به جای تعصب و سرزنش های عجولانه، مسائلو ریشه‌یابی کنیم، خودمونو جای دیگران بذاریم، زاویه دیدمونو کمی تغییر بدیم؛ کمی، فقط کمی مهربونتر باشیم. کمی کمتر خشمگین و عبوس باشیم.
حالا بعدا ایشالا یه بارم یه مطلب تکمیلی در همین مورد براتون مینویسم. 

شکن شکن

یادش بخیر، هـ یه زمان میخواس باهام سلام احوالپرسی کنه،  توو جمله دومش میپرسید دست و پات خوبه؟ باز نزدی یه جاییتو بشکونی؟ و خب کاملا حق داشت :))

بازم یه جام شکست

انگشت بغل انگشت کوچیکه‌ی پامو تاحالا موفق نشده بودم بشکونم که بحمدلاه این توفیق هم حاصل شد ‌‌:)) گفتم در جریان امر باشید به هر حال.

شریولوژی واحد دورخوانی

عموما فایلهای صوتی رو میذارم رو دور تند، نه به خاطر بی‌اهمیت یا آزاردهنده بودن محتوا یا صدای گویندشون و مطمئنا نه از سر عجله و استرس، صرفا به خاطر دور کندشون. پادکست‌ها، کتابای صوتی، شعرخوانی‌ها، بعضا حتی آهنگارو... حتی بعضی موارد هم هستن که وقتی میذارمشون رو دور دوبرابر تازه به نظرم به سرعت معمولی میرسن، بنابراین اگه امکانشو داشته باشم حتما میذارمش رو دور تندتر. 
حافظه‌م یه طوریه که اگه اطلاعات واقعا مهم و قابل سیو شدن رو از باقی اطلاعات جدا نکنم، حجم اطلاعات، خاطرات و افکارم انقدر زیاد خواهد شد که نمیتونم به زندگی عادیم ادامه بدم. پس  نیازی ندارم کتابی یا مطلبی رو دوباربخونم، فیلمی یا تصویری رو دو بار ببینم، حرفی رو بیش از یکبار بشنوم و کسی چیزی رو برام تکرار کنه یا لازم باشه خودم چیزیو برای خودم تکرار کنم. اگه چیزی برام اهمیت داشته باشه همون بار اول توو ذهنم میمونه و هرگز نیازی به یاداوری نخواهد بود. اگه هم به اندازه‌ای که بخوام به خاطر بسپرمش برام مهم نباشه که یاداوری‌های روزانه هم کمکی به اهمیت پیداکردنش نخواهد کرد. 
با وجود ظرفیت شگفت‌انگیزی که در نوشیدن الکل دارم، مشروبم به ندرت و به جز توو مناسبتا نمیخورم چون معتقدم بستن چشما باعث نمیشه واقعیات به نفع من ادیت یا دلیت شن. 
تنهایی و سکوت شرایط ایده‌آلمه و ترجیح میدم از یه دردی بمیرم ولی از کسی درخواست کمک نکنم. اینکه هر وقتم حتی بعضا به خاطر دل طرف مقابلم خلاف این قانون رفتار کردم، نتیجه خوشایندی نگرفتم، مسلما بی‌تأثیر نیست. 
اگه کسی ازم در هر مورد و نسبت به هر چیز- انتظار بیشتری داشته باشه، میتونه مطمئن باشه که منو برای همیشه از دست داده.
در مورد احساستم هرگز دروغ نمی‌گم.   
اگه به صحت چیزی اعتقاد داشته باشم، حتی اگه همه دنیا هم گواهی بده که نع، من باز سر حرفم خواهم بود.
یه زمانی ایمان داشتم آدم هر کاری بخواد میتونه بکنه و من میخواستم و میکردم ... الان ولی زیاد در موردش مطمئن نیستم.
 

خیالتو خام خام

میگه نسبت به قبل خیلی بهتر شدی قبلنا خیلی حالت بدتر میشد و اینا. دیگه از دهنم پرید گفتم من بهتر نشدم تو کمتر در جریانی.

+ توجه کردم دیدم هیچ دوستی ندارم.
- مریضی دیگه!
+ من که ادعای سلامتی نکردم ولی تو که دکتری چه گهی میتونی برام بخوری؟
- خب حیقتش همونطور که خودت گفتی من دکترم نه گه‌خور. 
+ ای بابا راس میگن آدم با تو نباید بحث کنه، آدم با خودشم نباید بحث کنه، تو ام که اصن آدم نیستی. 
- خب بیا بریم دوست پیدا کنیم، میخوای؟ 
+ نه نمیخوام. واقعا با تنهاییم راضیم. گه خوردم دوست میخوام چیکار؟ 
- چمیدونم، خودت شروع کردی!

و این مرحله‌ی آخر غلبه بر یک سرزمینه

ملت کشورو مال خودشون نمیدونن. توجه کردین غالب ایرانیا چقدر آبروی خونوادگی و حفظ ظاهر خونواده در مقابل دیگران براشون مهمه؟ همونقدر برعکسش کشور و آبروی ملیشون براشون مهمه. به عبارتی اصلا براشون مهم نیست! چرا؟ چون مملکتو مال خودشون نمیدونن و این خیلی غمگینه. 

تو فقط خدایی کن

توی این مدت کرونا ضمن همه‌ی گرفتاریا و مشکلاتش، خیلی از همکارا، دوستای خوب و تعدادی از فامیلایی که دلتنگشون بودم و حالا دیگه تا همیشه دلتنگشون خواهم موند رو از من گرفت و این نابخشودنیه ولی در عوض یکیم بهم داد که به خاطرش واقعا ممنونم. یکی که مثل هیچکس نیست. یکی که بودنش برام مهمه. یکی که یه روز تصمیم گرفت بذاره بره و یه روز چون به این فکر کرده بود که شاید کرونا بگیره و بمیره دیگه هیچوقت فرصتی باقی نخواهد موند که برگرده، برگشت! در عین ناباوری، به همین سادگی و بامزگی. و چه خوب که برگشت، چون من بودنشو دوست دارم. همیشه دوست داشتم. دوسش دارم. میدونم که این روزام تموم میشه ولی حالا که هست خوبه و خوشحالم که هست. 
تولدشه و تولدش برای من و همه کسایی که میشناسنش اتفاق مبارکیه. کسی چه میدونه؟ شاید تصادفی نباشه که شب تولد مسیح به دنیا اومده. شاید اصلا خوبا امشب به دنیا، یا دوباره به دنیا میان :))
* برات سبد سبد خوشی آرزو میکنم. دل خوش، حال خوش، روزگار خوش، خاطرات خوش، تجربه‌ها و پیشامدهای خوش... 
من نوکرتم تا ابد،


باور بفرمایید

رابطه نگه‌داری میخواد

^_^

به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی
به هیچ  سورتی اندر نباشد  این همه  آیت

سعدی

👻

حالم خوب نیست
هیچ وقت خوب نبوده 
ولی حالا از همیشه خسته‌ترم
حالم خوب نیست
انقدر خوب نیست که همینطور که دارم با کسی حرف میزنم توی ذهنم به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم فریاد بزنم
همینطوری الکی.
بعد دلم میخواد گریه کنم
بعد حالم خوب نیست همچنان.
بعد دندونامو ناخودآگاه رو هم فشار میدم 
صبح دهنم مزه خون میداد
بغض‌آلودم
حوصله ندارم 
طاقت ندارم
یک خشم فرو خورده‌‌ در حال طغیان دارم 
همینجور که دارم جواب این و اونو پشت تلفن میدم و بعضا به حرفای بی‌معنی و بیهودشون میخندم بی‌صدا و بی‌دلیل گریه میکنم 
حالم خوب نیست
احساس میکنم روحم گرفتاریه سری قل و زنجیره 
و به درک که روحم دربنده و درگیره
مشکل اینه که داره دست و پا میزنه، داره خودشو جر میده که رها شه 
حالم خوب نیست 
سینه‌م درد میکنه دستم درد میکنه دندونام درد میکنن فکم درد میکنه روحم درد میکنه چشام درد میکنه تمام وجودم درد میکنه 
دلم میخواد بهونه بگیرم 
الکی گریه کنم، دعوا کنم، داد و بیداد کنم 
دلم میخواد همه چی خودش خوب شه 
دلم میخواد بگیرم بخوابم دیگه‌م بیدار نشم فرقیم به حال کسی نکنه
دلم میخواد هیچ مسئولیتی در قبال هیچ کسی و هیچ چیزی نداشته باشم
دلم میخواد دیگه همیشه اون آدم قوی و حامی بقیه من نباشم
دلم میخواد همه مسئولیتامو پس بدم از همه جا انصراف بدم با همه خدافظی کنم از همه کسایی که بهم وابسته‌ن جدا شم 
برم در تنهایی و سکوت بمیرم. 
گفتم که حالم خیلی بده. 
منتها خب همینه که هس. زندگی ادامه داره و همونجوریم که خودش میخواد ادامه داره. 
مام ادامه میدیم با اینکه میدونیم همه چیز رو به سرازیری و با سرعت تصاعدی در جریانه و هیچ چیز بهتر نخواهد شد.
کسخلید؟ واقعا جدی گرفتید؟ :))) ببخشید شوخی کردم.
شببخیر