پوففف

دختر نوجوون خودکشی کرده. باباهه گریه میکرده میگفته آخه چرا اینکارو کردی باباجون؟ من چی کم گذاشتم برات رفیق من؟ ایشون خم شده توو گوش باباهه گفته حلالش کن! چرا خب؟ :| بعدشم میگه دختره سابقه‌ی افسردگی و اختلاف با خونواده و مصرف دراگ و غیره هم نداشته، معلومه مشکل شکست عاطفی و اینا بوده. باباش بالاسرش گریه میکرده و میگفته اگه بدونم کی باهات این کارو کرده و فلان. بعد ایشون نوشته خداکنه باباش از ته دلش حلاش کنه. سؤال اینه که چیو حلال کنه؟ کاری کرده بوده مگه دختر بدبخت که پدر بدبختترش بعد از مرگ حلالش کنه؟ چه چرتیه این حرف؟ من اگه مرده بودم یکی در گوش بابام اینو میگف بلند میشدم یکی میخوابوندم در گوشش باز میفتادم به مردنم ادامه میدادم. حلاش کنه حلالش کنه. دخترک انقد درد کشیده، خرد شده، اذیت شده که خودشو کشته! پدر الان چرا باید حلالش کنه واقعا؟ پدر بیچاره باید طاقت بیاره الان که زنده بمونه بعد از دخترش. چیو حلال کنه؟ اه
نویسنده ماجرا منظور بدی نداشته‌ها ولی طرز تفکر...

یه گردنبندم دیدم روش به کردی نوشته بود تقنه‌کم (تاقانه که‌ م). که خب خوشبحال کسی که کسیو داره که اینو واسش بخره.

مهم نی

اینستا یه گردنبند ایران دیدم یادم افتاد شبیه‌شو برام خریده بود ولی موند پیش خودش. مث سرنتیپیتی جانم. 
خودم گفته بودم برام بخره و الان فکر میکنم حتما  سر اینکه گفته بودم حواسش باشه نقشه‌ش کامل و درست باشه، خراسان و سیستان و خوزستان و آذربایجانش یا خزر و خلیج فارسشم کج و کم نباشه حرص خورده یا توو دلش مسخره‌م کرده که چه چیزایی براش اهمیت داره... که خب مهم نی. مهمتر اینه که من هنوزم یه گردنبند ایران ندارم. که خب اونم الان میبینم زیاد مهم نی. مهمتر اینه که من خود ایرانم ندارم و هرگز نخواهم داشت. که خب این در نوع خودش مهمه ولی اگه به اندازه‌ی خودم در کائنات توجه کنم باید اقرار کنم که همینم مهم نی. اصن من مهم نیستم چه برسه به چیزایی که ندارم :))))

سختش نباشه یه وخ

ازم پول قرض گرفته چون خیلی بدهی داره و هیچ راه دیگه‌ای براش نمونده. بعد با شرمندگی و آه و ناله‌ی فراوان بعد از موعدی که خودش برای پس دادن پول مقرر کرده بود ازم دوباره مهلت خواست. منم گفتم اشکال نداره. الانم عکساشو از توو هواپیما بر فراز اقیانوسا استوری کرده طفلکی.
به عنوان صندوق قرض‌الحسنه بین‌المللی میخوام ازش بپرسم اگه اذیته یه مبلغیم واریز کنم براش، سفر بهش خوش بگذره لااقل.

آخه بزغالههه :))

حالش گرفته بود، حوصله نداشت و ساکت بود. منم همزمان که این رو خط بود اونور با خواهرم داشتم چت میکردم. یه جا خواستم عکسمو برای خواهرم بفرستم مثکه دستم خورده بود برا اینم سند شده بود. من هنو متوجه نشده بودم یهو دیدم حالش خووووب شد، نیشش تا بناگوشش وا شد. گفتم چی شد و فمیدم عکسمو دیده. بعد یه مکث کرد یهو با یه هیجانی گف واااای شری چقد هوس کله‌پاچه کردم :))))

منو شرمنده‌ی آرزوم کردی

وا گوگوش گوگولی مگولی کِی اینو خونده بود که من تازه شنیدمش؟
میگه: 
گاهی فقط تصور شاید یه روزی دیدنت
شاید یه روزی بی‌هوا همین ورا شنیدنت
سختی روزگارمـو، این که تورو ندارمـو
مشغول رویا می کنه، درگیر دنیا می کنه ...

چقدرم قشنگ.

عیالوار

رامکال زن داشت. زنشم باردار بود. تازگیام نی‌نیاش به دنیا اومدن. دوتا پشمک مخملی شیطونن. هر روز میان. بعضی وقتام که دیر میشه غذاشون، در خونه رو میزنن که بیا دیگه گشنمونه. اجازه‌م میدن نازشون کنم. با اون چشای دکمه‌ای و دماغای سیاه خوشکلشون.

گود لاک بهت آقای هم‌وطن ناشناس

صبح خیلی زود داشتم با اتوبوس برمیگشتم خونه. یه آقایی با قیافه و ظاهر بسیار موجه توی یکی از ایستگاه‌ها سوار شد. لباس یکی از فروشگاه‌های زنجیره‌ای اینجا تنش بود. کارمند ساده‌ی اونجا بود یعنی. مطمئن بودم که ایرانیه. و حاضر بودم شرط ببندم که حداقل مدرک ارشد داره. بهش میومد که مرد خونواده باشه. شاید حتی یه دختر کوچیکم داشته باشه. بار پذیرش مسئولیت و وقار مردونگی رو میشد توو وجودش به خوبی حس کرد. راضی بود. راضی بود که احتمالا با قرارداد ثابت و حقوق مشخصی که احتمالاً خیلی بالاتر از اون چیزی که توو ایران و در زمینه‌ی تخصصیش در میاورده ـ کار پیدا کرده. ولی من دلم خیلی گرفت. اون آدم بدون شک برای کاری که داشت میرفت سرش خیلی خیلی overqualified بود. امیدوارم بعد از کمی جا افتادن، رسیدن به ثبات نسبی شرایطش یا ارتقاء زبانش بره توو تخصص خودش کار پیدا کنه و موفق شه. قبل از اینکه زیر فشار مهاجرت کمرش تا شه و حس کنه نیروی مبارزه‌ نداره.

آقاجون میگفت گریه‌م حال میخواد/ حق

مسئله‌ی هوای گرم و هورمونا و آدمای بیشعور دور و برم، فشار کار، خواب کم یا دیدن رنج کسایی که برام مهمن نیست، یه چیزیه که نمیدونم چیه و چند روزیه خرمو گرفته داره میجوئه. همش دلم میخواد بشینم یه گوشه گریه کنم. همش. قلبمم یکی در میون یادش میره ریتمو. اونم حال آدمو بدتر میکنه.

همینا دیگه.

داشتم گوش میکردم چی میگه که احساس کردم انگار یه چیزی داره گلومو فشار میده انگار مثلاً یه روبانو محکم دور گردن آدم بپیچن و بخوان گره‌شو محکم کنن. دسمو گذاشتم رو گردنم. موهام گرنبندم یا هیچ چیز دیگه‌ای روش نبود ولی من همچنان این فشار کاذبو حس میکردم. برگه‌ای که لازم داشت مهر و امضا کردم دادم دستش رفت. به این فکر کردم که نیاز دارم گریه کنم و این فشار روو گلو به خاطر بغضم بوده. به تاریخ پریودم فکر کردم و اینکه حال بدم ربطی به هورمونام نداره. به اینکه نمیدونم چرا صبحم که از خواب پاشدم انقدر حالم بد بود که به زور دوباره خوابیدم به امید اینکه دور بعد که بیدار میشم ضربان قلبم خودشو رو دور کندتر و منظم‌تر تنظیم کرده باشه. به اینکه شبم قبل از خواب در حالی که دراز کشیده بودم نفسای عمیق و کنترل شده میکشیدم که آگاهانه و با تمرکز خودمو آروم کنم و بتونم بخوابم. به اینکه نمیدونم چرا. اینکه کاش منم یه شری داشتم. به اینکه سیگارم داره تموم میشه و یادم رفته بود که موقع برگشت دیره. به اینکه چقدر صدای این زنه که ادای مهربونارو درمیاره ولی در واقع ذاتش به یه پاکت عن شباهت بیشتری داره رو اعصابمه. و به اینکه شام چی بخورم چون باز گشنمه ولی به هیچ چیز خاصی میل ندارم.

:)

توو صف واستاده بودم منتظر بودم نوبتم شه خریدامو حساب کنم بیام خونه. یه آقا جلوم بود، یه خانوم مسنم پشتم. یه لحظه رومو برگردوندم سمت خانومه. یهو خانومه بی‌مقدمه با ذوق گفت من مادربزرگ شدم :)) بعدم عذرخواهی کرد گفت ببخشید انقد خوشحالم نمی‌تونستم توو خودم نگهش دارم.

پ.ن. برای همه‌تون از این خوشحالیا، ذوقا و دلخوشیا آرزو میکنم که دلتون بخواد فریادشون بزنین تا همه بدونن :)

فقط وجود داخلی داره که اونم نتیجه‌شو ملاحظه می‌فرمائید :))

با تأسف و تأثر فراوان باید عرض کنم در حد چند ساعت کفشای پاشنه بلند پام بود و الان جهت تسکین درد کمر و برگشت به تنظیمات کارخونه توو این گرما تشک برقی رو زیرم روشن کردم و منتظرم ترکیبش با مسکن تأثیر کنه. و این یعنی چی؟ یعنی اون شری‌ای که گچ پای شکسته‌شو وا میکرد و با اون کفشای بی‌نهایت خوشکل ساعتهای فراوان بپربپر میکرد و عین فرفره در ورجه وورجه بود و هیچی به هیچجاشم نبود دیگه الان چی؟ دیگه وجود خارجی نداره ‌:)))

خعلیم راعت

جلوی لباسم باز بود ترجیح دادم روی جای زخم سینه‌مو چسب بزنم که کمتر دیده شه ولی خب مستحضر هستید که موجودات فضول چقدر فراوانند. خلاصه هر کی تا میومد بپرسه میگفتم اگه میخواستم در موردش حرف بزنم روش چسب نمیزدم و از خفه شدنشون لذت میبردم :)))

Na sdorowje🍷

عروس انقد ملوس شده بود. امیدوارم کنار هم خوشبخت شن.
دامادم چون روس بود، به جز نوشیدنیای بار، جداگانه روی هر میزی هم  به ازای هر دو سه نفر یه شیشه ودکا بای دیفالت گذاشته بودن که خیلی بامزه بود به نظرم.

💃

به زور رفتم عروسی :))) حوصله‌شو نداشتم ولی دیگه عروس ناراحت میشد اگه نمیرفتم. خوب بود بد نبود. ایشالا برا همه خوشی باشه همیشه. ایشالا عروسی گنجیشکام.
دو هفته‌س حالم خیلی تخمی‌تر از همیشه‌س. قلبم داره اذیتم میکنه. میگم میخندم راه میرم کارمیکنم مشاوره میدم خرید میکنم غذا میخورم گاهی میخوابم حتی، ولی خب تهش خوب نیستم.

اینجوریا

یه چیز خنده‌داریم که همیشه باهاش روبه‌رو‌ام اینه که به یه سری آدمایی برمیخورم که حالا به واسطه‌ای یا مستقیم بهم مراجعه میکنن که کمکشون کنم و خب طبیعیه کاری از دستم بربیاد با کمال میل و اینا. بعد بعضی‌ها - اکثراً یعنی - انقدر اوضاع داغونی دارن که دلم میسوزه براشون و بعد از برخوردمونم یادشون میفتم بهشون فکر میکنم یا ممکنه نگرانشون شم یا نیاز بدونم سراغشونو بگیرم که در صورت لزوم در حد توانم حمایتشون کنم. حالا نکته‌ی خنده‌دار چیه؟ اینکه خیلی از این آدما درسته که اون مشکل بزرگو داشتن که منم ازش باخبرم حالا ولی در همون حال یا با فاصله کم از اون مسئله‌ یا گرفتاری‌ای که براشون پیش اومده میبینم چه جوری دارن به زندگیشون ادامه میدن و چه به خودشون خوش میگذرونن و جالب اینکه میتونن لذتم ببرن و به ظاهر خوبم هستن. این به اون معنی نیس که چون یه گرفتاری‌ای دارن نباید حال کنن یا خوش میگذرونن اون مشکلشون حل میشه و دیگه مشکل نیست و ایناها. ولی خب مثلا کسی که هفته‌ی پیش تو دلت براش کباب شده چون مثلا بعد از یه سال ازدواج شوهرش کتکش زده و این از خونه زده بیرون و سراسیمه دنبال خونه جدید و کارای پزشک قانونی و شکایت و طلاقه، یهو دیروز رفته کنسرت خواننده‌ی مورد علاقه‌اش و کلی‌ام سرمسته از شبی که گذرونده! بعد تو به خودت نگاه میکنی که خب آخرین بار تو کی رفتی کنسرت یا مهمونی‌ای که انقد تووش عشق و حال کردی :))) و ایرادی نداره، چون منم میخواستم خوشمو میتونستم بگذرونم در هر شرایطی، اینم خیلی خوبه که این کارو کرده، زندگی ادامه داره دیگه حالا هر بلایی که سر آدم میاد. درستش همینه. با این وجود به نظرم همیشه و همچنان خنده‌داره که کسی که من دلم براش میسوزه در همون بازه یه تفریحی میکنه که من کمک‌کننده‌ی استیبل و دارنده‌ی شرایط اون تفریح، اصلا فکرشم نکردم که همچین کاری واسه خودم بکنم :)) امیدوارم منظورمو درست متوجه شید.

ولی نمیاد

دلم میخواست کاری از دستم برمیومد برا بعضی از رفیقام. 

کشتی‌شکستگانیم ای باد شرطه برخیز/ باشد که باز بینم دیدار آشنا را

بیخیال دیگه آئا. مگه من شبکه خبرگزاریم یا تعهدی در این زمینه خدمتتون دارم و بی‌خبرم؟ بعد کسی داره خفه میشه زر نمی‌زنه دعواش نمی‌کنن که. بیام چی بگمتون؟ قوی باشید؟ نترسید؟ شیشه‌های پنجره‌ها رو ضربدری چسب بزنید؟ کنار دیوار نخوابید؟ گوشاتونو اینجوری بگیرید دهنتونو وا کنین پرده‌ی گوشتون جر نخوره صدای انفجار شنیدین؟ پشت بوم نرید؟ غصه نخورید؟ آرامش خودتونو حفظ کنید؟ ما پیروزیم؟ مراقب خودتون باشید؟ نمیرید؟ صبحتون بخیر؟ شبتون بخیر؟ آره؟ اینا رو بگم؟ یا فحش بدم؟ جان؟ تسلیت بگم؟ بگم توو این وضع بازم ملتو دسگیر میکنن، اعدام میکنن، میگان و کسی حواسش نیس؟ بگم حواسش نیس یا کلمه‌ی درستو به کار ببرم بگم دقیقن کجاش نیس؟ بیخیال خانوما. بیخیال آقایون. چه انتظاراتی دارید. دیواری کوتاهتر از لب جوی ما گیر نیاوردید :)

حالا ولی الان که اینجام و دارم میگم بذا بگم دیگه.

با هم مهربون باشید. با هم دوس باشید. نفس عمیق بکشید. وقتی محل اقامتتونو ترک میکنید یا مجبورید ترک کنید حیوونای خونگیتونو رها نکنید. با سیگار و مشروب خودتونو خفه نکنید. وقتی ترس و استرس بهتون غلبه میکنه روزای روشن و خنکی رو تصور کنید که توش همه چی خوبه و همه کنار هم،  همونجایی و کنار همونایی هستیم که دلمون میخواد. روزایی که وسط خنده بغضمون نمیگیره و جای زخمامون میخاره چون دارن خوب میشن. روزایی که قرار نیست بترسیم امروز کدوم استخونمون قراره زیر فشار چی بشکنه یا جیگرمون برای چه داغی کباب خواهد شد. روزایی که توش میتونیم راحت نفس بکشیم... شاید شد. اگه نشدم فدای سرتون. ما که به نشدن‌ها عادت داریم. اینم میگذره. همه چی یه روز تموم میشه. ما هم. آره.
دوستون دارم و جونم درمیره برای اینکه فقط یه بار دیگه بتونم برگردم خونه‌‌. 
جانم؟ چیکار کنیم؟ میخواین دستای همو بگیریم؟ بغل فور فری؟
تنها نیستین من اینجام. من اینجام گنجیشکای من. اشکال نداره. درست میشه :*

صام درست کردم (ترکیب صبونه ناهارو شام ینی)، گذاشتم توو یخچال، اومدم نشستم دارم توو تاریکی شیرکاکائو میخورم و بی‌هدف شب زنده‌داری میکنم.

خودش میدونه با کی‌ام

اگه یه وقت از اینورا رد شدی: خواستم بگم بی‌شرفترین آدمی هستی که از نزدیک میشناسم. نزدیک؟ می‌شناسم؟ آدم؟ هان؟ 

عنقلاب و تبعاتش بعد از ۴۷ سال همچنان

حالش خیلی گرفته بود گفتمش مرد! تو بایستی به جای سرزنش خودت و حسرت رویاهاییت که بهشون نرسیدی، به خودت افتخار کنی، باید از خودت مچکر باشی و باید هر روز که بیدار میشی خودتو جلو آینه ماچ کنی که اینی هستی که هستی. چون تو اشتباهی نکردی منتها زندگی عادلانه و منصفانه نیس. اگه تقصیر خودت بود حق داشتی به خودت فحش بدی الان ولی برعکسه. جدی گفتم. گرفتاری شدیما.

اهالی گرم جنوب، تسلیت... ♡

آدم قلبش تیکه تیکه میشه فیلمای بندرو میبینه... 
همراه شما سیاه‌پوش و غم داریم. شرمنده؛ کاری از دستمون برنمیاد ولی لاقل بدونید تنها نیستید. 🖤💔

قلب قلبی و اکلیلی شدیم

اهه هه ههه اسم دخملشو گذاشته شری :)

بی‌ریاع

دو سه دیقه‌ی با کیفیت کافی می‌بود که به وضوح توقع زیادیه.
ارزششو باید داشت که خب به وضوح نداریم.

ماجراهای خط هفتم و پیک آخر

داشت در اوج مستی سعی میکرد لاس بزنه. منم داشتم میخندیدم. یهو ح از اتاق برگشت و همچین یخده با حالت تهاجمی گف پ چی داری میخوری داداش؟ (منظورش این بود که چرا پسته‌هایی که جلوته نمی‌خوری) این بچه‌م هول شد ولی خودشو کنترل کرد خیلی صادقانه گف گه داداش. مثل همیشه دارم گه میخورم و آروم از بغلم پاشد جاشو تعارف کرد به ح :)))))

جان؟ شمام بفرمایید.

باشه خب. 
ما که داریم میدیم. 
ولی تاوان چیو آخه جدی؟ 

خواهد بود

حالم خوب نیس و میتونم خیلی راحتتر از اونی که قابل تصورتونه ایگنورش کنم ولی واقعیت اینه که وقتی یه چیزی هست، وجود داره و با نادیده گرفته شدنش از بین نمیره، همچنان وجود داره، هست و 

d very guilty pleasure

حرف از هدیه‌های بی‌مصرفی که برای تشکر بهم میدن بود. گفتم به جز شکلات و مشروبات مختلف که با وجود اینکه خیلیاشونو به مناسبتهای مختلف هدیه میدم باز هی همینجور هر روز بیشترانبار میشن توو خونه، یه چیز دیگه‌م هست که اونم کِرمه. در مدلای مختلف با مارکا، بسته‌بندیا، طرحا، ترکیبا، رنگا و اسانسای مختلف.
پرسید چطور؟ گفتم دوس ندارم دیگه. خوشم نمیاد از کرم. بعد دیگه چون توو جلسه مهم جی تایم بودیم یه واقعیت نیمه دارکم در مورد خودم بش اعتراف کردم و گفتم تازه زمستونام عشششق میکنم وقتی پوستم از سرما و خشکی ترک میخوره. اصن دوس دارم پوست صورتمم از شدت سردی و خشکی هوا بترکه ولی خب متاسفانه فقط دستام میترکه.
فر خورده، آروم تکرار کرد بترکه؟ گفتم آآآآآره دیگه مثلاً دستتو مشت کردی یهو وازش میکنی یا برعکس، بعد یهو پوستت میترکه دستات خونی میشه و یه سوزش لذتبخش حس میکنی، به به :))))) 

گرفتار یه مشت لجبازو لوس که نمی‌تونمم بگیرمشون به تخم

هی مقاومت میکنه که نه چیزیم نیس نمیرم دکتر. خب نرو! منه نَه. آخر مجبور شدم تعریف کنم این زن ورزشکار و شاداب سرحال که خودش پزشک بود و سه تا تخصص داشت، هیچ علائم خاصی هم نداشت، نه سیگار میکشید، نه بیماری زمینه‌ای داشت. خورد زمین خواستن چک کنن که دنده‌هاش آسیب ندیده باشه، دیدن سرطان ریه داره و هشت هفته بعدشم مرد!
همیشه همه بیماری‌ها علائم مشهود و آشکار ندارن. گاهی همون خستگی‌های بی‌دلیل، تغییر خلق و خو، خواب زیاد یا بی‌خوابی، نفس نفس زدن زیاد بعد از پله یا تند دویدن میتونه نشانه باشه. با یه چک آپ میشه گاهی جلوی بدتر شدن و پیشرفت خیلی بیماری‌ها رو گرفت.

هنوز هر دم زخمی از نو سر باز می‌کند/ لعنت به این دل که میداند و باز به ناکس اعتماد می‌کند

سر صبح یکی از بچه‌ها پیغام داده بود و قدردانی کرده بود که تو چقدر کمکم کردی و چقدر مدیونتم و اینکه الان در این جایگاهم بی تو مقدور نبود و اینا. بابت موفقیت و رضایت از اوضاع و حال خوبش ابراز خوشحالی کردم و گفتم که با کمال میل توو روزای سخت کنارش بودم و چه خوب که گذاشت و تونستم کمکش کنم.
یادم افتاد سه هم که ناامید و مأیوس و خسته میشد بهش میگفتم اشکال نداره کسایی که الان خودتو باهاشون مقایسه میکنی، ازت پیشی گرفتن. تو الان داری خودتو آماده میکنی دورخیز کردی بعد به اونام میرسی ازشون جلو هم میزنی نگران نباش به کارت به تلاشت به راهت ادامه بده به هدفت فکر کن میرسی. میتونی. تازه منم مث همیشه همراهتم هرجا بخوای کمکت میکنم و... 
دم رفتن بهم گفت اشتباه کردم حرفاتو باور کردم و اگه تو نبودی الان شاید خیلی کارا کرده بودم. گفتم چیکار مثلاً؟ یه ذره فکر کرد دید چیزی به ذهنش نمیرسه برگشت گف حداقلش این بود که تو نبودی هر روز یکیو میکردم :))))))))) 
توو پرانتر: کسی که تا دم رفتنشم صرفاً با صدای نفس من هم دهنش سرویس میشد حالا بقیه شرایط به کنار!
گفتم خب میکردی من که هیچوقت اصراری به تعهد و رابطه نداشتم همیشه‌م بت گفته بودم هر وخ با هر کی خواستی برو به سلامت. گفت آره میدونم ولی آخه من از وقتی تو رو شناختم حتی از تصور بودن با کس دیگه‌م حالم بد میشد!
هنوز دوربین مخفی رو پیدا نکردم :|

پ.ن. ولی بی شوخی حیقتش خیلی بهم برخورد. حس کردم انگار منظورش اینه که من جلوی پیشرفتشو گرفتم یه جایی یا یه جوری مانع موفقیتش شدم که مسلماً اینطور نبود. هر چیم که تا اون زمان بهش رسیده بود با کمکا و پشتیبانیا و کلا ً برکت وجود من کنارش بود که نه تنها خودش که اطرافیانشم به خوبی اینو میدونستن. با این حال چیزی از درد حرفش کم نمی‌کرد.

همین دیگه.

زورم نمی‌رسه دیگه :(

خودشو خوشکل کرد بره باغ دوستاش شب و فرداش صداش کردم جوابمو روز بعد داد و گف چن ساعتی بیمارستان بوده و این روزا همچنان زیاد خوب نیس. گفتم اوکی. گف ازم دلخور نشو. گفتم دلخور چرا؟ نگرانت شده بودم. گف این روزا یه روز خوبم یه شب اورژانس. دیگه چیزی نگفتم، انرژی ندارم، چیکار کنم وقتی میدونه درستش چیه و چی حالشو بدتر میکنه ولی رعایت نمیکنه و نمیخواد و هر کار خودش دوس داره میکنه، من چی بگم؟

از تبار نگهبانانم دیگه :))

از معدود مواردی که استرس میگیرم وقتایه که با دلیل یا بی‌دلیل صبح خیلی زود بیدار میشم.

واقعا عادت لازم داشت حرص نخوردن به خاطرش :))

امروز رسیدم دیدم صدای داد و بیداد میاد از توو بخش. همینجوری با لباس بیرون رفتم بالا فمیدم یکی از بیمارا که بعد از عمل منتقل شده به بخش یهو حالش بد شده دوباره بردنش پایین و هنوز معلوم نیس چرا! خانوم بیمار که وکیل تشریف داشتن، کل بیمارستانو گذاشته بود رو سرش که از همتون شکایت میکنم، از کار بیکار و بیچاره‌ و دربه‌درتون میکنم، بیمارستانو تعطیل میکنم و... فحش و بد و بیراه به همه و... بعد یکی بچه‌های خدماتی وسط اون اوضاع یهو با گوشیش یه آهنگ ترکی قری رو بلند شروع کرد به پخش کردن :)) و همه یه لحظه ساکت شدن حتی خانومه. بعد از ته راهرو که رسید به رسپشن کیسه زباله رو گذاشت رو پیشخوان و گفت بیمار کباب‌ترکی و باقلوا زده به بدن اینم آثار جرمشه :)) و حالا رئیس بیمارستان خانومه رو تهدید میکرد که ازتون شکایت میکنم چون دروغ گفتین، تهمت زدین، اهانت کردین و نظم و آرامش بیمارستانو بهم زدین :)) خانومه‌م خفه. یعنی از دیواااااار صدا در میومد از ایشون خیر. خلاصه جاتون خالی خیلی خندیدیم. به آقای رئیس پیشنهاد کردم به عامل کشف جرم یه پاداشی بده، لبخند زد امیدوارم ترتیب اثر بده. 
الان اینو تعریف کردم یادم افتاد برای این پسره‌ ئم غذا مهمترین اولویت بود. مثلاً تو داری غرق میشی، میمیری، تیر خوردی، کور شدی، داری خفه میشی، تصادف کردی، به گا رفتی، سرویس شدی، چکت برگشت خورده، خونه‌ت آتیش گرفته، کسی دنبالت کرده، خفتت کردن، باختی، خسته‌ای، خوابت میاد، دست و بالت سوخته، سرما خوردی، از راه رسیدی، داری میری، داری میای، فرق نداشت در هر شرایطی اولین سؤالش از سر محبت و نگرانی این بود که آیا غذا خوردی :)))))))) 

پیرم وگاهی دلم یاد جوانی می‌کند*

سر کار این بچه مچه‌ها دورم جمع شده بودن حرف میزدن. یهو گفتن راستی تو چند سالته؟ گفتم ٣٢ تعجب کردن. تا اومدم درستشو بگم گفتن ما فک میکردیم هنو به ٣٠ نرسیدی دیگه گفتم دست شما درد نکنه جمع کنید برید دنبال کارتون آنتراکت تموم شد :)))


*شهریار
...
گر زمین دود هوا گردد همانا،  آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
...

تامی

یه دوستی دارم قد بلندی داره و تا امروز خیلی طبیعی و اوکی بود که خب ایشون یه دختر قدبلنده. منتها امروز یه چیزی براش تعریف کردم یهو احساساتی شد پرید بغلم کرد از جایی که کله‌م رو تنش قرار گرفت تازه به درک این مهم رسیدم که چقدررررر خیلی زیاد بسیار بسیار اختلاف قد داریم ‌:))) جالب بود.

رامکال

غذا خوردم بعد یادم افتاد غذ‌ای این بچه رو یادم رفته امشب بذارم دم در :(
رفتم گذاشتم، اومد خورد ولی واقعا ناراحت شدم که یادم رفته بود.

زندگی خرج داره به هر حال. مادی و معنوی. متأسفانه.

انقد دلم میخواد هیچ کاری نکنم ولی افسوچ که مجبورم.

بی‌انتها

گفتم فلانی من میرم پایین یه سیگار بکشم بیام. یهو گفت میدونی دلم میخواد شروع کنم به سیگار کشیدن فقط برای اینکه بتونم کنار تو باشم! برگشتم یه بغلش کردم بعد با خنده رفتم پایین.
میگم ینی من یه همچین آدم اینجوری‌ای‌ام :))) اونوقت چقدر یکی باید داغون و بد باشه که بخواد از قصد این منو ناراحت کنه یا بیاد دل منو بشکنه؟ چقدر؟ خیلی.

آدم سر این من حتی دادم نمی‌تونه بزنه ولی خب فقط جهان هستی و جهالت بشر نیس که پایان نداره وقاحتم همینطوره :))

ففف

دیروز توو چند متری جایی که بابام منتظر ایستاده بوده یه تسلای در حال شارژ منفجر شده! یه صدای وحشتناک، همه جا یهو قرمز و بعد پر از دود شده، خداروشکر به بابا آسیبی نرسیده، سه دیقه‌ی بعد آتش‌نشانی و بلافاصله بعدشم پلیس اومده و قضیه رو جمع کردن، از ماشین هم فقط اسکلتش باقی مونده... ولی چقدر هر روز خطرهای غیرقابل انتظار از کنار آدم عبور میکنه...

چراشم معلومه دیگه

جاتون خالی شهر مث تیکه‌ای از بهشت پر از گلای خوشکل مگنولی و گلای صورتی گیلاس شده.
آهان اینم نگفته بودم بهتون ولی مگنولی باغچه‌شونم خشک شد وقتی از من جدا شد :)

خودم خوبم خودش خوب نیست

یه لحظه توو خواب یه جوری دندونامو بهم فشار دادم که نایتگارد تو دهنم شکست.

خوابم میاد و حوصله کار ندارم اصن میخوام تا ابد بخوابم.

گف باشه ولی حالا اگه هم بکشه :|

به بابامم گفتم بالاخره. گفتم تا توان روحی و جسمیشو داری چیزایی که باید بگی رو با منبع و مدرک ثبت کن، کاراتو جمع و جور کن چون فردا من بخوامم کسی آدم حسابم نمیکنه چون همونجوری که مشاهده میکنی با اینکه تلخه ولی باید بپذیری که دختر نابغه‌ت هیچ گهی نشده و نخواهد شد چه برسه به اینکه بخواد کار یا راه تو رو ادامه بده یا هر چی حالا.

شاید توش پشمیه :))

 گفتم کلاه ایمنی نمیذاری؟ گف چرا ولی زمستونا :))

اخبار روز

چار روز نبودم اومدم دیدم رامکال جونم مجروح شده :( 

:))

گفتم دیدی چی شد؟ گف چی شد؟ گفتم آذوقه‌هامو جا گذاشتم توو یخچال و برگشتم. گف اشکال نداره عزیزم تو خودت آذوقه‌ای 

^_^

ازم اجازه گرف غیرتی‌بازی دراره گوگولی خوشکل

چیکا کنم ترموستاتم خرابه دیگه عههه

داشتم از نفرتم به تابستون و گرما میگفتم. دیدم داره یه جوری نگا میکنه، اصلاح کردم گفتم از تابستون واقعا متنفرم به جز امرداد و میوه‌های ترشش :)))

seasonal affective disorder

بله عزیزانم. با تأسف و تأثر فراوان وقتشه دوباره به تابستون نفرت‌انگیز سلام کنیم.

^_^

با ح ویدیوکال کردم. همینجوری که من داشتم میخندیدم و اون با چشای براقش و کلی ذوق داشت نگام میکرد و باهام حرف میزد یهو دستشو دراز کرد و هدیه‌هایی که بیس سال پیش بش داده بودمو نشونم داد! بسی قلب قلبی و اکلیلی شدم. یاداور و تأیید حس خوبی بود. اینکه به جز سه واقعا در مورد انتخاب هیچ کدوم از رفیقام اشتباه نکردم.

yes, the fallen broken angel without wings n claws says hi

در مورد The Banshees of Inisherin هم حرف زدیم و براش تعریف کردم چن روز قبلش چه اتفاقی برام افتاده بود که وقتی فیلمو دیدم به جز برگریزان شدن، با کالین فارلم کلی همذات پنداری کردم. کره‌ خر طفلکی گوش مخملیشم که حضورش توو فیلم بی‌دلیل نبود خیلی دوس داشتم. آخرش ولی توجهمون به این نکته معطوف شد که بنده با وجود اتفاق تخمی مذکور نه تنها خونه‌ی یارو رو آتیش نزدم بلکه ضرورت انجامشم حس نمی‌کردم و حتی اعتراف کردم که متأسفانه احساس نگرانی و ترحمم هم نسبت به یارو فعاله. 

momnson

با ته‌تغاریم گاسیپ‌تایم رفتیم منتها بعد از دو ساعت و نیم و در حالیکه گاسیپ‌های اصلیمون هنوز ناگفته مونده بود مجبور به موکول کردن مسائل مهم باقی‌مانده به نشست بعدی شدیم.

زشته واقعا آدم با این سن و شرایط دو قرون پسنداز نداشته باشه :|

متأسفانه آدم پس‌انداز داری نیستم وگرنه خیلی دلم میخواس امروز بیس‌هزار دلار به یکی قرض بدم :)))

خداروشکر یه آبانی مغرورم :)))))

وقتی خسته‌م انگار بیشتر اختیار دوس داشتنشو ندارم.
دوس دارم برم بش بگم میشه یه کم دوسم بداری؟ میشه بیام بشینم پایین صندلی بغل پات بعد دستتو که یهو میاری پایین همینجوری که حواست نیس نوک انگشتات یه ذره بخوره به موعام؟ میشه نگات کنم وقتی با بقیه مشغولی؟ میشه صداتو گوش کنم وقتی با دوستات داری حرف میزنی؟ میشه با گربه‌ت بازی کنم؟ میشه بت بگم دوسِت دارم؟ میشه یه عکس جدید بدی بهم از خودت و نگار؟ 

^_^

گفتم بمیرم برات، گف نمیر، خواستم بگم واس تو نمیرم واس کی یا چی بمیرم که ارزش داشته باشه آخه هانی ولی شببخیر کردم دیگه باهاش

نمیدونم واقعا چرا انقد

گف بهتری؟ گفتم نه، گف خودتو خوب کن دیگه. گفتم چش. ولی در واقع دوس داشتم بگم تو فقط امر کن عزیزم. ناممکنم بود باشه، من نوکرتم هستم، دورتم بگردم، قربونتم برم، فداتم بشم. رو چشَم.

خاکندازدم دس نداشتم :))

پسره باباش مریض بود. مریض بود یعنی در وضعیتی بود که اگه عمل نمیشد میمرد و ریسک عملشم بالا بود. منتها خود پدره نمیخواست عمل کنه. پسره با دوست دخترش جلوی بیمارستان داشت قهوه میخورد. نگران و توو فکر بود. دختره گفت بیا شب بریم فلان جا پارتی. پسره گفت پدر من تاحالا هیچ چیزی از من نخواسته و من هیچ کاری براش نکردم زیادم با هم ارتباط نداشتیم ولی وضعیتش الان ذهنمو درگیر کرده مود پارتی ندارم. دوس‌دخترش بهش گفت حالا که بابات نمیخواد عمل کنه یعنی تو تخمشم نیستی و باید به فکر خودت باشی. مام الان اینجا نشستیم و تو به جای اینکه حواست به من باشه به فک این مردکی. من شونه واسه چسناله‌ها و گریه‌های تو نیستم که، دوس‌دخترتم.  تصمیم بگیر الویتت توو زندگی کیه! بعدم رفت.
و گس وات؟ پسره نه تنها ترکش نکرد بلکه بعداً ازش عذرخواهی‌ام کرد!
با دست تیکه‌های خرد شده‌امو از کف سنگفرش جمع کردم...

باشه تو مریضم نیستی

یکی از مصائبمم اینه که یه کسایی در یه موقعیتی که به نفعشون نیس یا به زعم خودشون فلانشون زیر سؤال میره یهو میگن هوی فلانی من مریضت نیستما با من اینجوری برخورد میکنی یا نمیخواد منو مث مریضات تحلیل کنی یا من گنجیشکت نیستما... خب عوضی. اه. نفرت‌انگیز. خیلیم دلت بخواد.
نه حالا بدون عصبانیت ولی؛ خب آدم ناحسابی من همینم دیگه همیشه‌م همین بوده‌م و با همین مدلی که بودم شیفته و دلباخته و مجذوبم بودی، بعد تو که منو میدونی، تو که منو میشناسی، تو که از  جریان آگاهی، یهو اونوقت چرا این حرفو به من میزنی ناراحتم میکنی؟ خب باعث میشی از چشَم بیفتی، ازت بدم بیاد... عه

یکی از قشنگترین اسمای فارسی/ بود :(

اسمشو خییلی دوست داشتم، خیلیا. اصلا قبل از اینکه اینو بشناسم اسمشو دوس داشتم. از بچگی. و حالا؟ حالا متأسفانه اسمش منو یاد شخصش میندازه و این خیلی متأثرکننده‌س. من اسمشو واقعا دوس داشتم. 
کاش خرابش نمیکرد :|

حق رو اینجوری سعدی شیرین سخن میفرماد که

تواضع گرچه محبوبست و فضل بی‌کران دارد
نباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد

غیرت به پشم نیس که

مریضم موقع مرخص شدن یه دسته گل بزرگ برام آورده بود، یهو یادم افتاد یکی از اقوام که پدر و مادرم خیلی بهش تعلق خاطر داشتن فوت کرده بود و از اینکه دور بودن و کاری از دستشون برنمیومد خیلی ناراحت بودن. خواهش کردم پول بریزم حسابش که یه تاج گل بخره برام توو ایران و بفرسته به آدرس خونواده‌ی مرحوم. اسم روشو اشتباه نوشته بودن. بهش گفتم گف به نظر من که اوکیه اگه مشکل داری خودت با یارو تماس بگیر، اینم شماره‌ش :))) بعد خب اسمو روش اشتباه نوشتن! یعنی چی که به نظر من اوکیه؟ :)))) یه کار اینجوری توو این سال‌ها بهش محول کردم اونم انداخت گردن خودم و همون لحظه برای همیشه بی‌غیرتیشو به غایت برام ثابت کرد.
بایستی بش میگفتم عناقا من اگه خودم بدون ریسک و روال میتونستم کارو انجام بدم که از اولش به تو رو نمینداختم ولی دیدم چه فایده؟ وقتی کسی نخواد با کمال میل کاری برات بکنه زور نیس که. یه معنی هم بیشتر نداره اونم اینکه به اندازه‌ی لازم براش ارزش نداری. هیچی دیگه چیزی نگفتم و مث همیشه خودم حلش کردم.

آره ما مثل هم نبودیم

اینجوری بود که هیچ درکی از این بابت نداشت که من چرا اینجام و چرا نمی‌تونم اونجا باشم. یه چیزی توو مایه‌های داستان مردم نون ندارن بخورن، خب بیسکویت بخورن... کوچکترین درکی از رعب و وحشت کمیته، ارشاد، حراست، وزارت اطلاعات، تهدید، تهمت، تحقیر، تعهدای اجباری، جرمای کذایی، حکم بی‌دادگاه، بازداشت بی‌حکم، حکم ارتداد، تعقیب، فرار، حد، شلاق، تهدید تلویحی و علنی عزیزات، ریختن لباس شخصیا توو کلاس بابات، هجوم مأمورا توو خونه‌ت، پایین آوردن کتابخونه‌ت، توقیف دار و ندارت، شکستن سازت، پاره کردن زنجیر گردنت، کلت کمری پس گردنت، جلو چشات با لگد زدن توو شیکم ناموس و خار مادرت، اسلحه رو شقیقه پدرت، درد باتوم، اعترافای اجباری تصویری و نوشتاری، پرونده‌های قضایی فضایی، انواع شکنجه‌های روحی و جسمی و جنسی، انواع تعرض، تجاوز، سلاخی شدن، خودکشی شدن، زندان، اعدام و... نداشت. و خب من چون دوسش داشتم براش خوشحال بودم که اینجوریه. اون توو دلش به من میخندید و نمیفهمید که من هنوز وقتی صدای شکستن شیشه یا چوب میشنوم به هم میریزم. یا هنوز، همینجا و بعد از اینهمه سال وقتی با پدرم قدم میزنم و کسی از پشت بهمون نزدیک میشه میترسم که چاقو، تیغ یا سیم توو دستش باشه. و هنوز و هر رووز که میرم بیمارستان یادم میفته که چطور اون روز ضربه‌ای که به سر پدرم...
آره ما مثل هم نبودیم.

شری سایکو یا کینک آو شری :)))))

امروز صبح قبل از اینکه خوابم ببره دوس داشتم ازش بپرسم حاضری به خاطر من مرتکب قتل شی؟ و قبل از اینکه جوابمو بده میخواستم بگم دلم میخواد دستاتو بذاری دور گردنم خفه‌م کنی. دستت درد نکنه. ولی خب خوابم برد :)) نمیبردم نمیگفتم بهش البته ولی خب دلم می‌خواست. 

سفر بخیر آقای .J

اون شب یکی از بچه‌ها زنگ زد گف فلانی من حالم خیلی داغونه سرما خوردم میشه تو به جای من امشب بیای بیمارستان و من گفتم متاسفم چون همونطور که از صدام پیداس منم مریضم تب و لرز دارم ریه‌هام وضش خرابه و علاوه بر اون دیروز دندونپزشک بودم و دارم از درد هر پین دیقه یه بار هزار تیکه میشم. برم آرزوی سلامتی کرد و خدافظی. منم گفتم واقعا متاسفم نشد کمکت کنم. جداً هم اگه حالم اوکی بود، حتی اگه برنامه‌ی نیمه واجب داشتم یا حوصله نداشتم با این حال بهش نه نمیگفتم، چون بچه بامعرفتیه باهاش حال میکنم کلاً ولی خب مقدور نبود حیقت. 
صبح زود زنگ زد گف خوب شد نیومدی شب پرحادثه‌ای بود یه دیقه‌م ننشستم. بعدم گف ضمناً فلانی و فلانی هم فوت کردن! 
معمولا وقتی بیمارای بدحالی که میدونیم دیگه کاری برای درمانشون از دستمون برنمیاد فوت میکنن براشون خوشحال میشم که راحت شدن. اما امروز عمیقاً از اینکه خبر مرگ این آقا رو شنیدم ناراحت شدم. از راحت شدنش خوشحالما ولی با خودم میگم کاش شب خودم بودم... بعد خودم بودم چیکا میخواستم بکنم مثلاً؟ شاید... شاید چی؟؟ نه واقعاً چی خانوم محترم؟ نمیدونم. مسلماً چرت و بیهوده‌س ولی یه چیزیه که خودش یهو میاد تو ذهن آدم دیگه چیکا کنم :)) 
کسی رو نداشت و آدم عنی بود قلدر و گردن کلفت و گنده منده و بداخلاق و  متعصب و کمی نژادپرست بود هیچ کس باهاش حال نمیکرد ولی منو دوس داشت و هر وقت توو راهرو منو میدید یا میرفتم سرش میگف خداروشکر تو اومدی :( 
و عجیبه تاحالا همچین حسی نداشتم که بعدا متاسف شم از یه شب نبودنم توو بیمارستان :)) اونم چرا؟ برای کی؟ :)) بعضی وقتا واقعا شک میکنم نکنه یک سوسیوپات خفته درونم نهفته. یهو یه وخ بیدار میشه یه حرکاتی میزنه بعد دوباره آف میشه تا نوبت بعدی. از کات مستقیم رو مووآن سوئیچ کرده بودمم یه همچین شکی به خودم داشتم :)))

اعترافات ظریفانه و خیس

امروز گریه کردم چون داشتیم در مورد یه چیزی حرف میزدیم که باعث شد من یادم بیفته به نظرم چقد خوب بود و یهو چقدر بد شد. من تاحالا در مورد آدما انقدر اشتباه نکرده بودم. اشکال نداره آدم اشتباه میکنه دیگه. پیش میاد. ولی آخه من بهش اجازه داده بودم نزدیکم شه. من حتی بدون اینکه دغدغه مسائل امنیتی داشته باشم فامیلی کاملمو و حتی پدرمو بهش معرفی کردم... شایدم اعتراف نکرد ولی بعد از همینا و به خاطر کشف حس حقارت در مقابلم اینجوری تغییر کرد یا عوضی شد. شاید نگفت ولی خجالت کشید از خود خودآدم‌پندارش در طول این دوران. حالا هر چی و به درک ولی خب من امروز گریه کردم. البته چون با تلفن حرف میزدیم داشتم صدای خنده در میاوردم ولی توو واقعیت دونه‌های اشکم افتاد توو زیرسیگاری‌ای که زیر دستم بود.

notsherry.ai

متأسفانه متوجه شدم m منو با چت جی‌پی‌تی جایگزین کرده برای همین کمتر برام مینویسه. 
هر چن وقت یه بارم که یه چیز بهتر و پیشرفته‌تر پیدا میکنه میاد خبر میده که چقد حرف زدن باهاش خوبه.

حیف

دوس داشتم آدم بودی و دلم میومد بت بگم: هی! تالا وقتی جدا شده بودیم بت گفته بودم... :)))

باد میشم میرم توو موهات

زودتر رسیده بودم و نشسته بودم سر جام، داشتم آدمایی که وارد میشدنو نگا میکردم. با آشناها به نسبت نزدیکیمون گاهی سر، گاهی دس تکون میدادم، گاهی لبخندی و گاهیم حتی یه بوس هوایی. یهو برگشتم دیدم یه آقایی چن ردیف جلوتر از من ایستاده. کاپشنشو دراورد بعد کلاهشو برداشت، موهاشو مرتب کرد و نشست. اندازه و حالت موهاش دقیقا همون چیزی بود که منو ترن آن میکنه. 
یادم افتاد بار اول که سه رو دیدم موهاش همینجوری بود و چقدر موهاشو اونجوری دوس داشتم. بعدها ولی موهاشو کوتاه کرد و دیگه هیچوقت نذاشت اونجوری که من دوس داشتم بشه. مدل سیبیلاشم دوس داشتم ولی از وقتی میرفت سر کار ریش گذاشت به بهونه‌ی اینکه اگه ریششو بتراشه سیبیلاش جلب توجه میکنه. دوس نداشتم ریش داشته باشه و دوس نداشتم موهاشو انقد کوتاه کنه ولی خب دوس داشتم راحت باشه و خودش حس خوبی داشته باشه. میدونست و با خودخواهی تمام از حقی که در اختیارش گذاشته بودم استفاده میکرد :))
یادم افتاد بار اولی که انقدر از گرمای شهر محل اقامت موقتش کلافه شده بود که دلش میخواست موهاشو از ته بزنه، جرأت نمیکرد. میدونست چقدر زشت میشه :)))) و میشد واقعا. ولی خب به کسی چه. انقدر بهش اعتماد به نفس و حسای خوب و وایبای مثبت دادم که راضی شد و بعدها که یه بار دیگه مجبور شد به یه دلیل دیگه موهاشو بزنه اعتراف کرد که اگه من نبودم هنوزم جرأت نمیکرد به هر جبری این کارو بکنه. 
اما بعدها که مجبور نبود هیچوقت به خاطر من... انتظار نداشتم. مهمم نبود. آدم یکیو دوس داره دیگه هر تغییری هم بکنه، با هر چی طرف داره و نداره، داشته و دیگه نداره یا نداشته و حالا داره، هر چی که خودش واس خودش دوس داره و هر جور که خود طرف راحتتره، یارو رو دوس داری دیگه. جوانب جانبی مهم نیس خیلی. ولی خب موهای این پسره رو دیدم ضمن اینکه حتی بدون دیدن چهره‌ش تحریک شدم، دلم هری ریخت. فکرم یهو رفت سمت سه و اینکه خیلی وقتا میتونست اما نمیخواست و من انقدر غنی و بی‌نیاز از عشق و توجه و لطف غریبه‌ام که هیچوقت هیچ‌چیز برام مسئله‌ نبود. باید میبود. باید باشه. باید حتی اگه نیست به مخاطبت بفهمونی که هست. ولی خب یه وجب شری هستم یه ستون تا خود خدا غرور و مرام :)) 
نتیجه‌شم این میشه که یارو برمیگرده یه روز بت میگه از دستت شکارم چون وقتی اذیتت کردم از دستم رنجیدی :)))))) یا با اینکه اگه تو نبودی تمبونشم نمی‌تونست تنایی بکشه بالا یهو برمیگرده بت میگه تقصیر تو شد که من فلان کارو هنوز نکردم. کدوم کارو؟ همون کاری که تو هر روز بهش یاداوری کردی و کلی وقت صرف کردی مقدماتشو براش آماده کردی و ایشون تخمشم نبوده :)))) 

آخرش بهم گفت جانت آباد سات حلاله :)

انقدر دل‌نازک و از توو در هم شکسته شده‌ام که چند روز پیشا وقتی میخواستم به درخواست پلیس برای یه خانواده‌ی افغانی چند ساعتی مترجمی کنم، خیلی جاها به سختی خودمو کنترل کردم وگرنه دلم میخواست همینجور که دارم حرفاشونو ترجمه میکنم مث ابر بهار اشک بریزم. خیلیم داستان تراژیکی نبودا. یعنی خب ما خیلی وضعیتا و داستان‌های به مراتب بدترو وحشتناکتر از اینا رو دیدیم و شنیدیم یا حتی شخصاً شاهدش بودیم اما گاهی آدم شکننده‌تر از همیشه‌س.


* سا یا ساه به معنی نفس

despicable you

از قدیم تا الان و برای همیشه ترجیح میدادم و میدم که تنها باشم.
و این چیز تازه‌ای نیس همه میدونن، تو هم میدونستی.
با این وجود اومدی خلوت ما رو آشفتی و رفتی.

البته بهتر که نبود

یادم نبود سالگرد آشنائیمون بود 

یه روز یه آقا خرگوشه...

با ح حرف زدم. گف چه خبر؟ گفتم همه‌چی مث همیشه‌س فقط الان یه مدته ریه‌هام چرک کرده یه ماهه هنوز خوب نشدم دهنم سرویس شده، فک و دندونامم دیگه درد گرفتن انقدر سرفه کردم. گفت از صدات معلومه سلام کردی فک کردم محسن چاوشی پشت خطه :)) یه کمم فحشش دادم بعد گف دیگه چه خبر؟ گفتم دیگه اینکه از سه جدا شدم. البته خیلی وقت پیش ولی از اون موقع حرف نزده بودیم دیگه با هم. گف چرا؟ گفتم بهم گف چون اگه یه زمانی باز عوضی شم میدونم منو میذاری میری نمی‌تونم دیگه بت اعتماد کنم :)) داشتیم میخندیدیم درشونو زدن رفت اومد بعد موضوع عوض شد، رامکالمو بهش معرفی کردم، یه کم چرت و پرت گفتیم و الکی یه عالمه خندیدیم، یه کمم در مورد چیزای جدی مختلف حرف زدیم، یه ذره‌م خاطره‌بازی کردیم و نوستالژیک شدیم بعدم خدافظی کردیم، اون رف که بره حموم. منم جواب برگه‌ی آزمایششو که توو واتساپ فرستاده بود خوندم تا یادم نرفته که بعدا هر وخ زنگ زد سریع بهش بگم، بعدشم رفتم آشپزخونه برای خودم یه چایی ریختم و برگشتم. خواستم سیگارمو روشن کنم که دیدم یه لیوان آب جوش با خودم آوردم :)))

چیزی نیس

فقط دوس داشتم به یکی بگم دارم از دندون درد میمیرم

عادات غلط

با مامانم حرف میزدم سانی اومد توو اتاق گفتم صدامو بذاره رو اسپیکر باهاش حرف بزنم. میخواستم صداش کنم به جای اینکه بگم سانی‌جان عشقم گفتم فلانی جان عشقم. خیلیم محکم و رسا گفتما :))) بلافاصله فمیدم ولی دیگه اتفاق افتاده بود دیگه. بعدش به مدت سی ثانیه صامت گریه کردم و با دست صورتمو که داغ شده بود باد زدم بعد همینجور که صورتمو از اشکام پاک میکردم، یه نفس عمیق کشیدم، صدامو صاف کردم، به اشتباهم خندیدم و به حرفام ادامه دادم.

ستاره‌ی دنباله‌دار

توله اورکای فرفری مغرور پریشونم از وسط اقیانوسای طوفانی و بعد از مدتهای مدید اومد سراغم. دلم براش تنگ شده بود... 

وا

داشتم توو آشپزخونه قهوه درست میکردم، مامانم لیوانای گوگولی‌مگولیمونو گذاشت رو میز و همزمان و با ذوق ازم پرسید توئم اون ماگای جفتی که برات خریده بودمو استفاده میکنی؟ مکث کردم. شایدم از قصد جواب ندادم. نمیدونم. فک کرد نشنیدم. دوباره پرسید. حیقتش من نه عصبانی بودم نه غمگین. اصلا هیچ حس خاصی نداشتم ولی یهو بلند گفتم نگهشون داشته بودم سه اومد با هم... بعدم هونجوری یهوتر گریه‌م گرفت. حالا درسته در حد ده پونزده ثانیه بود ولی بالاخره دیگه. روانیم خودتونین.

یکی از کشفیات قدیمی تیمیمونم در اختیارتون بذارم

انعکاس آینه‌ی زلال دل با فیلتر عشق، در چشم به هم زدنی تبدیل میشه به گوله زغال با فیلتر گرد و غبار توو چهره‌ی آدما. و اینو خیلی راحت بدون چشم بصیرت میشه توو صورت و سرتاپای کسی که خودشو یا عشقشو فروخته، دید. با مقایسه‌ی عکسای قبل و بعدشون تست کنید و رستگار شوید.

هر کی یه ایرادایی داره دیگه بالاخره

بله. در مورد مخاطب خاصم همینطوره. کسی که و به محض اینکه صداقت احساس من نسبت به خودشو زیر سؤال ببره در لحظه  و تا همیشه من رو از دست خواهد داد. حتی اگر همچنان عاشقش باشم.

💫

چند بار پیغامای یه کلمه‌ای برام گذاشته بود که دلم تنگ شده، حرف بزنیم، کی و کجا هستی و اینا. در حالت عادی پیگیرانه سراغشو میگرفتم، براش وقت پیدا میکردم، حال دلشو میپرسیدم و به آغوش بازم دعوتش میکردم ولی خیلی بی‌تفاوت جوابشو دادم و وقتی فرصت حرف زدن نشد اهمیتی خاصی نداشت برام. خواهرم ازم پرسید چرا؟ مگه یه زمانی گنجیشکت نبود؟ نیازی به تأمل طولانی نداشتم. گفتمش کسی که به صداقت احساس من نسبت به خودش شک کنه یا بخواد حتی از روی شوخی یا حتی از سر لوس شدن زیر سوال ببرتش، منو برای همیشه به عنوان شری‌ش از دست میده. همتای کسی که منو بیشتر از اونی که هستم برای خودش بخواد. این موجود در لحظه از لحاظ اولویتی تبدیل میشه برای من به یکی مثل بقیه. دلیلشم اینه که من تا آخرین درجه‌ای که برام مقدوره و از دستم برمیاد برای کسی که پناهش دادم، هستم و بیشتر نمیتونم که نیستم. بیشتر ندارم که در اختیارش نمیذارم. و مطمئن باشید همون حدی از من که در اختیارش بوده بدون شک - بدوووون شک - نه تنها کم نیست که با اختلافِ نزدیک به بی‌نهایت از مجموع بودن خیلی‌ها بیشتره و کسایی که منو میشناسن اینو میدونن. و بی‌ریا، من برای کسی که اینو نتونه درک کنه، کار خاصی از دستم برنمیاد. 

مثل نوشیدن یه لیوان شکلات تلخ در یک عصر تاریک زمستونی

همه همیشه فک میکنن حق با خودشونه. وقتی چیزی تموم میشه همه تقصیرو در دیگری میبینن. همه دلشون میخواد حق به جانبشون باشه و چون خیلی دلشون میخواد اینطور باشه، حتی اگه واقعیت چیزی ورای خواستشون باشه - این باعث میشه آدما ناخودآگاه خودشونم باور کنن که مظلوم داستان خودشونن و همه‌ی دیگران مقصرن جز اونا. 
واقعیت اما اینه که اتفاقاتی که برای آدما میفته نتیجه‌ی زنجیره‌ای به هم پیوسته و به هم مربوطه از اونچه که همه‌ی فاکتورها دست به دست هم رقمش زدن. 
اگر کسی میره، کسی که میمونه بی‌تأثیر در تصمیم او نبوده. و اگر کسی میمونه به تنهایی مسئول این تنهایی نیست. تقصیر رو در دیگری دیدن به آدما کمک میکنه خودشونو با شرایط ناخواسته‌ی جدیدشون راحتتر تطبیق بدن. اینکه آدم دلش برای خودش بسوزه و مخاطبشو مسئول پیش‌آمدها بدونه به آدما کمک میکنه راحتتر با درد شکست کنار بیان. 
این فقط در مورد روابط عاشقانه صدق نمی‌کنه. روابط والد و فرزندی، شرایط کاری، رفاقت‌ها و همه‌ی شرایط دیگه رو هم همین شامل میشه.
واقعیت اما اینه که مااااااا اگرچه نه به تنهایی ولی همیشه و حتما نقشی در اتفاقاتی که برامون میفته داشته و داریم. ما همیشه مسئول چگونگی پیشرفتن زندگیمون هستیم. ما گاهی بیشتر گاهی کمتر اما همیشه باعث شرایطی هستیم که توش قرار گرفتیم و خواهیم گرفت. و مهمتر از همه اینکه: ما همیشه مختار و قادریم برای ادامه‌ی داستانمون و چگونگی اون تصمیم بگیریم. 
این به این معنا نیست که قضیه رو عکس موقعیت اولیه فرض کنیم و شروع کنیم همه‌ی تقصیرارو گردن خودمون بندازیم و غرق در سرزنش خودمون بشیم. اینم غلطه.
باید شرایطو بپذیریم. باید بپذیرییم که همه ماجرا به دست یک نفر و کاملا از پیش تعیین شده و حساب شده نقش نبسته. باید خودمون و اطرافیانو ببخشیم. باید قبول کنیم که گاهی میشود و گاهی نمیشود و این تقصیر هیچکس به تنهایی نیست.
بپذیریم. ببخشیم. از نو بنویسیم. و ادامه بدیم. بدون خشم. بدون یأس و بدون ترس.

یهو بی‌مقدمه یه چیزایی فلش بک میشه اه اه

مثلاً وقتی با یه لحن شخمی دستبندو دراورد گف اینو نمیخواستم برات بخرم ولی خودت خواسته بودی دیگه: بیا! اینجوری که مثلاً یعنی لیاقتت همین آشغاله. 

همین آدم اوایل آشنائیمون میگفت من روم نمیشه برای تو چیزی بخرم چون تو انقد خودت همه چیت فلانه و بیساره، هر چی میخوام بگیرم انقدر مسخره و بی‌ارزشه خجالت میکشم! و من به این آدم بیشعور گفته بودم اولاً تا وقتی خودت پول درنیاوردی نمیخواد واسه من چیزی بخری بعدنم که خودش دستش توو جیب خودش بود گفتمش پولاتو جمع کن واسه بعد. اگه برای من سر راه خونه از توو باغچه حیاط یه گل وحشی بکنی بیاری کافیه، من دسته گل نمیخوام. یا یه اوریگامی که خودت وقتتو، حستو صرفش کردی برای من کافیه دنبال کادوهای گرون نگرد. من بدلیجاتم دوس دارم خودتو معذب نکن که حتما طلا جواهر باید بگیری... و البته که این شخصیت و طرز فکر و مرام منه. ولی موافقید که خاک بر سر کسی که با این آدم بد تا کنه؟ / خب. خیالم راحت شد. پس پاشید بریم شام :))

WTF part II

یا دیگه اینکه میخواستم واسه تولد مامانش از این قوریای فانتزی بخرم که یه روزی بین حرفاش گفته بود دوس داشته بخره ولی هم چیز خیلی خوب پیدا نکرده هم گرون بوده دلش نیومده پولشو سر این چیزای گوگولی و دلی خرج کنه.
آره پیدا کردم خواستم برا مامانش بخرم که گف ما جا برا این آشغالا نداریم توو خونمون. بعدم اضافه کرد چون خودت گفته بودی راستشو بهت بگم، قبل از اینکه بخری بت گفتم!

WTF part III

یا واسه تولد داداشش کفش خریده بودم گفتم اینو یه روز زودتر بدیم بهش که اگه خواس توو مراسم خواستگاریش بپوشه. گفت نه نمیخوام دختره فکر کنه این توو کمدش هیچی نداشته تا اینو از تو هدیه گرفته همونو پوشیده!
بعد من اینجوری بودم که اولاً دختره از کجا باید بفمه من اینو امروز مثلا هدیه دادم به ایشون؟ بعد گیرم اصلا بفمه چرا باید همچین فکری کنه؟ بعد دختره داداش تو رو اصن قرار نیس واسه بار اول ببینه که. این آدم اندازه موهای سرش خونه شما بوده حتی شب مونده پیشتون، بعد فکر میکنی ندیده کمد شوعر آینده‌ش از کفش داره میترکه؟ گفتم اوکی هر جور خودت صلاح میدونی. بعد شب برگشت گفت مامانمم همون پیشنهاد تو رو داشت. فردا کادوهاشو زودتر بهش بدیم! باز گفتم باشه هر جور تو دوس داری...

همچنان معتقدم که واقعا اتفاق مبارکی نیست ولی

از شمام ممنونم. از تک‌تکتون که به من انقدر لطف دارید که روز تولدم خوشحالید و بهم تبریک میگین. بوس به همتون عزیزانم. 

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست/ آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست*

عکس دستشو دیدم، عکس ساعتشو در واقع. و خب چه کنم دوسش دارم هنوزم بی‌نهایت. قربونشم رفتم تازه. سیس میدونم میدونم. 


*حافظ

جوونی پرررر

داشتیم حرف میزدیم بش گفتم رامکال اومده بود دم خونه باز. گف رامکال کیه؟ رامکالو نمیشناخت! :( گفتم ای وای دیدی چقد پیرم :))))

:|

و اما نکته‌ی دیگه اینه که حالا من دیگه واس کی کراوات بخرم؟ ففف

رامکال

برای سنجابا و گربه‌ها و اینا غذا گذاشته بودم نصف شب دیدم صدای تلق تولوق میاد، از پنجره نگا کردم دیدم یه راکون اومده داره دستاشو توو آب پرنده‌ها میشوره. بعدشم خیلی ریلکس غذای گربه‌ رو خرت خرت خورد، در همون حالِ خوردن منم قشنگ دید که از پنجره‌ تا کمر خم شده بودم داشتم نگاش میکردم. دو سه بارم باهام چش توو چش شد ولی تخمشم نبود. قشنگ به کارش ادامه داد، غذا که تموم شد یه صدای گوگولیم از خودش دراورد بعد رفت با پا توو ظرف دونه‌ها، آب گربه‌هارم تا ته خورد، بعدم بادوما و گردوهایی که واسه سنجابا گذاشته بودمو با دستای کوچولوش بغل کرد با خودش برد. پشمالوی پرروی خپل :))

*I Will Survive

یه عالمه برای خودم خریدای گوگولی مگولی غیرواجب هیجان‌انگیز جالبنگیز کردم و فدای سرم که پولامو بر باد دادم. باید دختربچه خوشکل و باهوش و مهربون درونمو خوشحال میکردم که بتونیم وسط این همه آدم بدا و بدیا، تاریکی و زخما، خستگی و خشما، همچنان ادامه بدیم و چراغ وزارت امید واهی :)) رو روشن نگه داریم، باز هی عشق بلاعوض وام بدیم، خنده اهدا کنیم و گره‌ها بگشائیم.

عزرائیل

الانم مثلاً نه که حالم بد باشه اما واقعا دوس دارم هر لحظه کارامو، در واقع مسئولیتامو زودتر به سرانجام برسونم و منتظر بشینم بیاد سراغم، بهش بگم زر نزن دستتو بده هر چه زودتر شرّ این منو از این دنیا بکن و وای به حال خودت و رئیست اگه بخواین ذره‌ای از این وجود منو برای بار دیگری یا زندگی‌ای دوباره باقی بذارین. والا.  اینهمه آدمای دیگه هس که ولع زنده موندن و دوباره زیستن دارن. رها کنید من ره دیگه.

:))

مامانم گف فردامیری سر کار؟ گفتم آره ولی دلم نمیخواد برم. گفت به خاطر هوا نمیخوای بری؟ گفتم نه به خاطر کون گشادم. انتظارشو نداش 

میشه؟

چن بارم خواستم براش بنویسم میشه تو همیشه با من دوس بمونی؟ بعد دیدم گفتن و نگفتنش فرقی نداره. چه قول و قرارایی که آدما به هم میدن و بعدشم انگار نه انگار. بهش بگم میگه معلومه که میشه قربونتم برم ولی خب تضمینی واسش وجود نداره. بنابراین نگفتم دیگه.

چش‌عسلی

داشتیم مینوشتیم اینترنتش قطع شد داش خوابم میبرد براش نوشتم وصل شدی بدون که هیچکس هیچوقت هیجا یکی رو انقدر دوس نداشته که من تو ره دوس داشتم.

میو

بهش پیشناهاد دادم اگه پیشیش مشکلی نداره منم به عنوان حیوون خونگیتش سرپرستیمو قبول کنه هنو جواب نداده :)

done ✅

let's gossip#gossiptime#mom&son qualiltytime#guilty pleasure#no worries#no care#

مبارک بادا

دخترعمه‌مم عروسی کرد ایشالا خوشبخت شه. منم در حالیکه جونم داش از شدت گرسنگی و خستگی بعد از کار در میرف، دراز کشیده بودم و زورم میومد برم یه چیز بیارم بخورم، همینجوری که یه عالمه چیزای گوگولی مگولی رندوم غیرضروری برا خودم سفارش میدادم، یادم افتاد که بهش گفته بودم اگه یه روز خواستیم عروسی بگیریم، به ننه باباهاشون کاری ندارم ولی من بچه‌ها رو حتما دعوت میکنم تا توو شادیمون شریک باشن. یعنی دیقن کاری که دخترعمه‌م نکرد :))
اون حرفم بقیه داش ولی اینو بگم یادم نره مهمتر از اون بالاییه‌س. اونو الان نوشتم یادم افتاد دانشگام رشته و شهری که میخواستم قبول که شدم دعوتشون کردم. اونی که مث داداش دوقلوم بود و اگه بین هر برنامه‌ی دیگه‌ای توو دنیا و برنامه با ما حق انتخاب داش میومد اینور، همون آدم بهم گف ببینم حالا اگه کار نداشتم شاید بیام. اون یکی که عین داعاش بزرگم بود که هر وقت هرجا میرید، چیزی لازم داش یا دستش خالی میشد در حالیکه همچنان جلو بقیه سعی میکرد ادا اژدها رو دربیاره میومد سراغ من، تا نصفه شب ساعتها برام حرف میزد یا توو بغلم گریه میکرد، گف حوصله دورهمی ندارم خواستی برام غذا کنار بذار میام میبرم. اونی که داعاش کوچیکم بود و ننه‌ش تا بیس بیس پین سالگیش میگف این توو بغل منم اینطوری آروم تالا نخوابیده گف دوستم منتظره بعدا حرف میزنیم و این که مث خواهر بزرگم بود و علنا میگف بهت حسودیم میشه ولی خوشالم که میتونم لاقل باهات جلو دیگران پز بدم :)) هم خودش مشغول بود چون اونم تازه همون سال دانشگاه قبول شد و قبل از شروع دانشگاه میخواس بره ایران عشق و حال. اون دو تام که از بس باباهه در غیاب ما، مارو توو سرشون زده بود از همون اول که همو دیدیم فکر میکردن من دشمنشونم انگار. هی مقایسه، هی رقابت، هی هن هن بی‌فرجام. بابا تو جای داداشمی تو جای خواهرمی چه حرصی به اثبات برتریت داری... حالا به هر حال اونا باهوش و با شعور و فهمیده و عاقلن. گاو منم. کودن و احمق و نفهم منم که اون تجربه رو یادم رفته بود و میخواستم عروسیمم دعوتشون کنم :))))
خوب شد که این زودتر عروس شد و اون یارو هم گذاش رف و ناخواسته به عنوان‌ ساید افکت مثبت جلوی یه اشتباه تکراری بنده رو گرف. دستش درد نکنه. 

همین.


یادمان باشد وقتی میشود جلوی فاجعه‌ای را گرفت آن فاجعه دیگر یک حادثه نیست. جنایت از سر سهل‌انگاریست. و قاتل اینبار هم مردک نالایق شکم‌گنده‌ایست که بر سر کار است. و اویی که این لمپن را بر سر این کار گماشته. و این زنجیره‌ی ننگین سر دراز دارد. 
گفتن تسلیت حالا به چه کار بازماندگان میاید؟ تلختر اینکه جز گفتن تسلیت چه کاری از ما...









#نه می‌بخشیم نه فراموش می‌کنیم.

تولد داداششم تبریک گفتم چون اون چه گناهی داره این یهو رم کرده.