مصائب

کاش میشد نمیبودم.
گاهیم فک میکنم کاش نمیبودم بعد به این فک میکنم که اگه من نمی بودم جام یکی دیگه بالاخره میبود دیگه. بعد میبینم اونم گناه میداشت اگه بود دیگه. خلاصه دلم برای اونی که نیست و ممکن بود جای من میبودم میسوزه و دیگه دلم نمیخواد کاش نمیبودم. بعدش دیگه میگم کاش زودتر تموم شم پس. که اونم داستان خودشو داره و اینجوریا دیگه.

«آسوده خاطرم که تو در خاطر منی»*

بعضیا هم صرف "داشتن" یک نفر خاص براشون کافیه و متأسفانه جزئیات روابط و اینتراکشن‌ها یا به اصطلاح فارسیش "اندرکنشها" براشون اهمیت چندانی نداره.

* سعدی 

همین دیگه

جایی در دیوان شمس میفرماید که

حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
بسی علتیان را ز غم بازخریدیم

^_^

اسمارتیزم

بد نیست بدونید

یکی از استراتژیهای مدیریت بحرانهای روحی یا به عبارتی یکی از مکانیزم های ناخوداگاه دفاعی بدن در مقابله با تنش های غیرقابل تحمل درونی استفاده از روش به خود آسیب فیزیکی رسوندنه. دلایل و علت و معلول‌های مختلف داره که بحث روانشناسی تحلیلی داره و غیره. ولی یکی از مثال های رایج و ساده ش اینه که بیمار (یا از نظر من در همچین مواردی: فرد گرفتار) به هر دلیلی دچار یک دردیه و از این درد درونی که برای دیگران قابل رؤیت و احیاناً حتی قابل درک نیست، در حدی و چنان رنج  میبره که فرد احساس نیاز میکنه به خودش آسیب فیزیکی‌ای وارد کنه که کم و بیش اون درد درونی رو در ظاهر هم آشکار کنه و مثل آینه، زخم روح و روانشو از درون به بیرون انعکاس بده. بحث جلب توجه و ترحمم نیست. خارج از بحث ترشح اندورفین و حس آرامش کاذب و بالانس شدن بعضی ترشحات دیگه در بدن، صرفاً نیاز تبدیل اون رنج غیر قابل رؤیت به یه زخم واقعی و قابل لمسه.
بعضیام به هر دلیلی (طیف دلایل وسیعی داره باز) از دوست داشته شدنشون یا به خاطر دوس داشته شدنشون احساس گناه میکنن و شاید به همین خاطر میل شدیدی دارن که در راه اون عشقشون یا برای خاطر کسی که دوسش دارن و دوسشون داره سرشون یه  بلاهایی بیاد یا یه سری آسیب‌هایی فیزیکی‌ای رو متحمل شن. شاید اینم شبیه همون مکانیزم خودآسیب زنیه که بالا توضیحش دادم.
به هر حال و به هر دلیلی متأسفانه همچین حس‌ها، نیازها، تنش‌ها و چالش هایی در بعضی آدما وجود داره. امیدوارم توضیحاتم به درکتون از کارا و رفتارهای اینجور افراد کمی کمک کرده باشه و به امید اینکه کسی ارزش خودشو از اونچه که هس پایینتر ندونه و ایضاً امیدوارم کسی انقدر درد پنهونی نداشته باشه که مجبور شه به خاطرش رو خودش خط بندازه...

پ.ن. اینی که خدمتتون عرض کردم البته با اون قضیه گرایشات جنسی هارد کور و بی دی اس ام و کینک و غیره فرق داره. کاملاً بی‌ربط نیستن ولی فرق دارن.

همچنان

یه وختاییم ادم هی میخواد بره نمیشه

پ.ن. یه وختائیم آدم میره ولی خودشو جا میذاره همونجا

بُن‌سای حتی

بنده خیلی علاقه دارم اگه تناسخی در کار باشه، ایشالا که چرخه و دوره بودنم هر جور و هر چقد که هس زودتر تموم شه تموم شم و خلاص. ولی خب آدم نمیدونه که یهو دور بعدی حشره میشه، خرس میشه، گربه میشه، گیاه میشه یا چی میشه. فقط هر چی میشه امیدوارم به قول مجا آدم یهو درخت نشه، مجبور شه تا نوبت دور بعدی شه یه هزار سال بلکه م بیشتر همینجوری سیخ واسه تا تموم شه :))
+ شُلتم
- ینی چی؟
+ ینی نگات میکنم آب میشم برات. ناراحتم باشم از دستت، تصمیم گرفته باشم قهر کنم باهات، حرف نزنم، دوسِت نداشته باشم یا بذارم برم حتی، وقتی نگات میکنم یا میشنومت یا حتی بت فکر میکنم مثل یخ روی آب یا زیر آفتاب وا میرم، از نو دل از کف میدم، دست و پام شل میشه، بی اختیار میشم، دلم میخواد بمیرم برات، دلم میخوادت...

هر که او شد آشنا و یار تو*

بعضی دخترا از طرف مقابلشون انتظار خونه و برج و ماشین و سفرای آنچنانی و تفریحای اینچنینی و پول و طلا و جواهر و کلفت و نوکر و شوفر و غیره و ذالک دارن به اضافه رومنس و احترام و توجه و محبت و نازکشیای بی انتها و سکسهای مطابق میلشونو. بعضیام هیچ انتظاری ندارن میخوان فقط بعضاً دیده یا شنیده بشن، سوال میکنن جواب بدن بهشون، حرف میزنن گوش بدن بهشون یا وقتی هستن حواسشونو گاهی به اینام بدن، اگه بهشون توجه و محبت نمیکنن محبتا و دلدادگیاشونو لاقل ببینن و اینجور چیزای پیش پا افتاده و حقای مسلم و اینا. 
متأسفانه معمولا گروه اول همه چیزایی که میخواد رو به دست میاره و یه قورت و نیمشم همیشه باقیه و باهاشم با کلی اجر و حتی ارج و قرب و دب دبه کبکبه و احترام برخورد میشه و حلوا حلواش میکنن و رو سرشون میذارنشون و گروه دوم! امان از گروه دوم که همیشه بدبخت و بیچاره و توسری خورده و بی هیچ چیز در دور دستها ایستاده که آخرشم یا باید در نقش کلفت خونه و لَلِـه بچه ها ایفای نقش کنه یا مث آدامس جویده شده دور انداخته شه و با "از اونا بهترون" جایگزین شه.
جهان اول دوم سوم و اسلام و مسیحیت و گبر و عرب و عجم و سیاه و سفید و زرد و سرخ و پیر و جوون و نسل و عصر قدیم و جدید و فرهنگ زنسالاری یا زن ستیزی و مردسالاری و فمینیسم و مدعییانش و کج و راست اندیشی و روشنفکری و اُملی و غیره هم ربط نداره زیاد. به انسانیت و شعور و جنبه و معرفت و این چیزا بیشتر مربوطه. ولی طبیعت بشر همینه دیگه. خیلی نمیشه کاریش کرد. 
نمیخوام بیشتر وارد عمق قضیه شم چون به درازا میکشه و حواشی زیاد میطلبه ولی اینطوریه دیگه و مع الاسف اینطوری بوده همیشه هم.
البته همین یه مورد نیست در مورد خیلی مسائل دیگه هم این بحث مصداق داره. علاوه بر این حدود وسط و استتنائات هم قابل کتمان نیس ولی اجالتاً این به اون ربطی نداره.

مولانا میفرماید:
هر که اوشد آشنا و یار تو
شد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو هم
پیش تو او بس مه‌است و محترم

زندگی سگی

سگش از صبح تا شب خونه تنهاس و منتظر تا این از سر کارش، تفریح، خرید، ورزش یا بهر حال از بیرون بیاد و شاید اگه بقیه آدما و مشغله‌هاش بذارن، اگه حال کنه یه اعتنای سگ بهش بکنه، غذاشو بخوره، فیلمشو ببینه، توو اینترنت چرخ بزنه، با لپتاپش ور بره، غرولنداشو بزنه، دوششو بگیره، مسواک بزنه، بشاشه، برینه و بگیره بخوابه. سگشم اینو نگا کنه، فرصتی اگه پیدا کرد دست و پاشو یه لیسی بزنه، یه نگاه عاشقانه یا ملتمسانه‌ای بکنه برای یه نمه محبت یا توجهی که آیا بش بکنه یا نکنه و این چرخه هی همش تکرار میشه تا آخرش. وسطام تا سگه میخواد پارس کنه بش میگن خفه شو، مردم میترسن یا بیدار میشن یا اذیت میشن یا حالا به هر دلیلی، تا میاد  بازی کنه میگن نکن، خرابکاری نکن، اینو دندون نزن، اونو پاره نکن، اینو صدا نده، اونو کثیف نکن ، اینو دس نزن، اونجا نرو، اینجا نیا، اینو نخور، اون کارو نکن، بشین، پاشو، بخواب، بمیر و همین. و اون سگ باز صاحابشو دیوونه ‌وار دوس داره، حتی اگه بش توجه نکنه، بش غذا نده، باهاش بد رفتار کنه، سرش داد بزنه، بزنتش یا هر چی، اون سگ باز صاحابشو دوسش داره، جونشم براش میده و یارو نباشه‌م از نبودش دق میکنه و بله دوسش داره دیگه و تا ابد دوسش داره و همیشه منتظرشه و میخوادش و میمیره براش و وفاداره بهش و هیچ انتظاری نداره ازش و بیچاره‌س. زندگی سگی که میگن اینجوریه. حیوون طفلکی. تازه بعضا عقیمشونم میکنن. از طبیعت و محل سردسیر زندگیشم ورش میدارن میارنش توو گرما و آپارتمانای نیم وجبی و تنگ و تاریک و داغ وسط شهر. گاهی نوک گوشاشم میبرن، ناخوناشم که میگیرن، قلاده های نامیزون و سفتم بشون میبندن، با روشای کسکشانه م مثلاً تربیت و رامش میکنن ولی اون سگ بازم... ای بابا


حالا مینویسم براتون

یه سری هم حوصله کنم براتون این غلط غلوطای رو اعصابمو لیست میکنم توجه کنین. زشته. بیسوادی افتخار نداره. خط فارسی مشکل داره بله ولی دلیل نمیشه مام سوء استفاده کنیم بدتر آبو گلالود کنیم که. دهع

اصلاح بفرمایید

مطمعن نیس مطمئنه. مطمئن. با ئ. نه با عین. حتی شما دوست عزیز.

و این پایان خیلی تلخیه

باز میخوام یه رازی رو بتون بگم. میدونستین یکی از بهترین راه‌ها برای فرار از رویارویی با مشکلات، خوابه؟ مثلا من خودم در حالت عادی به چهار ساعت خواب خوب بیشتر نیاز ندارم ولی یه روزای خاصی دوبرابر این مقدار خوابیدم و اگه مجبور به بیدار شدن نبودم میتونستم همچنان هم به خوابم ادامه بدم ولی خب مجبور بودم بیدار شم و مجبور بودم خودمو مجبور کنم با مشکلاتم رودررو شم و مجبور بودم بهشون غلبه کنم. حالا ممکنه خیلیلتون بگید اینجور مواقع اصلا آدم خوابش نمی‌بره که! اگر جزو این دسته آدما هستید باید بهتون تبریک بگم، چون وقتی خوابتون نمی‌بره ینی شما ناخوداگاه با مشکلاتتون رویارو شدین و این ینی شروع جنگ رو پذیرفتید. و متعاقبا پر واضحه کسی که میجنگه ممکنه شکست بخوره ولی کسی که نمی‌جنگه حتماً شکستشو از پیش پذیرفته. 
باید بدونیم کسی که میتونه توو اون مواقع بخوابه اگه چیزی نباشه یا نداشته باشه که بتونه وادارش کنه بیدار شه، اغلب نه تنها شکستو در مقابل مشکلاتش پذیرفته، بلکه انقدر چیزی برای از دست دادن نداره که اصلا شکست براش مفهموم تخریبی‌ای نداره دیگه!
البته شامل حال شوماها که نمیشه. شماها شری دارید. بعله. پاشید برید دنبال کار و زندگیتون تا با لگد بیدارتون نکردم. پاشید بینم گشادای جیگر.

سایه

سایه ی او شدم چون گریزم ازو؟

^_^

خیلی جدیااا! برگشت گفت بعد از صدای تو، صدای جیلیز ویلیز روغن وقتی داری چیزی توش سرخ میکنی قشنگترین صدای دنیاس :))

میشدی / میشی / اخلاقته

دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووور میشی یهو ازم

پ.ن. توو درفت بود ولی یادم نبود برا کی نوشتمش الان یادم افتاد :))

الوعده

راستی یه سری از لینکای صدامو درست کردم. چن تائیشونو تاحالا نذاشته بودم براتون، یه سریشونو پیدا نکردم هنوز و یه سریشونم خیلی افتضاح بودن دیگه نذاشتمشون. نمیدونم چرا انقد تعریف تمجید میکردید؟ بضیا جدی خوب نبودن حتی بد بودن شرمنده شدم واقعا خودم شنیدمشون دوباره :)) اینام البته شاید بعداً به نظرم افتضاح بیان ولی خب حالا فعلا قابل تحملن :))

پ.ن. بقیه‌شونم به زودی ایشالا

^_^ یه دونه‌م از اینا بذاریم همش هی از اوناش نذاریم :))

+ جان؟
ـ  چیزی نگفتم
+ خب منم گفتم جان که چیزی بگی

خلاصه

یه بارم داشتیم در مورد کتاب و کتابخونه و کتاب خوندن و اینا حرف میزدیم؛ بهش گفتم من غالبا جوری کتابامو ورق میزنم و ازشون مراقبت میکنم که بعد از اینکه تموم شدن، هنوزم نو و کماکان دست نخورده به نظر میرسن! گفت یه بار با رفیقم رفته بودیم خونه‌ی یه دختره که خیلی در مورد شناخت ادبیات فلان آمریکا ادعاش میشد، بعد من قفسه‌ی کتاباشو وقتی توو اتاق نبود، نگاه کردم دیدم همه کتاباش نوئه. به رفیقم گفتم این دختره اصلا این کتابارو نخونده فقط اداشو درمیاره و ...
من خب مثل همیشه به دو دلیل اول اینکه به خودم شک نداشتم و دوم اینکه دوسش داشتم، اون موقع حتی فکر اینم نکردم که شاید منظورش از تعریف اون داستان طعنه زدن یا تیکه انداختن به من بوده باشه. 
/ کات/
صابخونه‌م قبل از اینکه هفته‌ی گذشته بره سفر، ازم خواهش کرده بود، روزنامه‌های این هفته  رو براش نگه دارم. امروز که برگشته بود؛ وقتی روزنامه‌ها رو جمع کردم بردم براش قبل از تشکر ازم پرسید خودت نخوندیشون؟ خندیدم گفتم چرا و بعد از اونجایی که ذهن آدمی پدیده‌ی بسیار پیچیده‌ایه، یاد صحبتای اونروزمون در مورد کتاب و کتاب خوندن با ب افتادم و به این فکر کردم که شاید با تعریف اون داستان بعد از اون حرف من منظوری داشته. حالا شایدم نداشته ولی من به هر حال بعد از بیش از پنج سال یاد حرفش افتادم و احتمال دادم که بله ممکنه :))

پ.ن. نوشته مال سه چار سال پیشه.
پ.پ.ن. پی‌نوشت اول خودش الان مال چن سال پیشه :)))

کلاً یهو میرفت

بعد اینطوری بود که داشتیم حرف میزدیم یا سکوت میکردیم یا نشسته بودیم حالا هر چی، بعد یهو پامیشد میرفت. 
ینی کلا میرفتا. انگار که مسخ شده باشه پا میشد بی‌مقدمه و مؤاخره همینجوری سرشو مینداخت میرفت. بهشم میگفتی کجا میری یا نرو یا بمون یا منم بیام یا چی شد یا کی میای یا خیلی یاهای دیگه، همینجوری به رفتن ادامه میداد.

زهی مال زهی قال زهی حال زهی پر و زهی بال*

یه روزم از روی محبت همچین ناخوداگاه یه میم مالکیت گذاشتیم ته اسمش موقع صدا کردنش وسط ناز و نوازشش؛ آقا یهو ناراحت شد. گفتیم منظوری نداشتیم والا ما که نه ادعایی داریم نه توقعی، بوخدا صرفا از روی ترکیدن باک محبت و ابراز شدید علاقه بود ایشونم البته سخاوتمندونه فرمودن اشکال نداره! ولی خب تجربه شد بعدها بیشتر توجه کنیم به کسی خدای ناکرده بی‌غرض از این توهینا نکنیم. 
ولی بعدنا باز یه بار از دهنمون پرید بی‌اجازه به کسی گفتیم فلانیم. بعد زود درس عبرتمون یادمون افتاد. از طرف پرسیدیم اشکال نداره اینطوری صدات کردیم که؟ اوشون هم البته رنجیدن از ما. منتها به دلیل سؤالمون اینبار...
خولاصه کلوم که آدم توو زندگی یه اشتباهاتی میکنه که از اول نباید بکنه. حالا از ما که گذش ولی شوما نکونین لاقل. حدالامکان.

*با سوء تخلص :)) از حضرت مولانا

پ.ن. سعدی هم البته دوس داشته چون یادمه یه جایی میگه جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی ولی یه وخ ممکنه خب یکیم مث اوشون دوس نداشته باشه دیگه. شاید حس تسخیر و تصرف شدن بش دست بده. شاید حس کنه که اگه بذاره با میم مالکیت صداش کنی برای خودتم حق و حقوقی در موردش قائل میشی که نمیخواد یا نمیتونه یا میترسه که بت بده. حق و حقوقو میگم بابا منحرفا. آدما تصمیماتشونو بر طبق تجربیات و تصورات شخصیشون میگیرن. نباید به کسی خرده گرفت. باید همو درک کرد. باید با هم مهربون موند حتی اگه وسوسه عصبانیت فلان. خودتون میدونید دیگه چی میخوام بگم. سرم درد میکنه. سر کارم. شمام برید بخوابید. فعلا خدافس

آی ام سو ساری واقعا

یه دفه‌م خیلی عصبانی بود از یه چیزیا، نه از دست من، ولی من همچنان آروم بودم، برگشت گف این خونسردی تو منو گاییده احساس میکنم اگه نصف دنیا هم به گا بره تو پتانسیلشو داری که ندید بگیری :))

دو نخطه خط

دنبال یه ایمیل میگشتم هنوزم پیداش نکردم البته که توش یه آدرسی سیو بود. کلیدواژه‌هایی که حدسی میزدم تا سرچ آدرس گم شده‌مو سریعتر کنه، باعث شد چشمم بیفته به یکی از چتام با اسمی که با پسوند جونم سیوش کرده بودم... 

+ دیروز اولین باری بود که من وختی ناراحت بودم یکی میدونست چرا حالم گرفتس (طبق تاریخ مبدل اواسط یه خردادی بوده/ یه خرداد پرحادثه‌ای دیگه  طبق معمول)
+ بقیه دوستای من تو این سالا هیچوخ اینو درک نمی کردن
+ دوستایی که اینجا دارم
+ :)
ـ ‫میفهمم‬
+ می خواستم بگم خیلی خوب بود که بودی


این چار خط از چت من با یه آدمیه که یه روزی برگشت به من گفت یادمه بهم گفتی اون حسی که بقیه به ایران دارن رو من ندارم و چندان احساس نگرانی نسبت به آینده اش نمیکنی! عین جمله‌ش رو کپی پیست کردم اجحاف نشه در حقش. بعدها اعتراف کرد البته که فقط میخواستم حرصتو دربیارم یا یه همچین چیزی که اینجوری گفتم.

داستان هف هش ده سال پیشه‌ها ولی هنوز خیلی غمگینه. خیلی. 


خودکشی غیرعمد

حدوداً گف این خوشال‌کننده‌س که میبینم حال و روز مردم اون سرزمین برات مهمه! باید بش میگفتم تو وقتی هنوز سواد خوندن نوشتن نداشتی من به خاطر شعرام و حرفای معترضانه‌ای که مینوشتم و میزدم توبیخ و مؤاخذه میشدم! و در همین راستا اون وقتی که تو تازه از تخم درومدی، برای ما جز جونمون چیز دیگه‌ای دیگه واسه از دست دادن نمونده بود، تصادفا سر همین اهمیتی که حال و روز "مردم اون سرزمین" برامون داشت داداش.
ولی خب به جاش بهش گفتم برای خودم متأسفم که اینجوری در موردم فکر میکردی و نمیدونستم و برای تو متأسفم، که اینجوری در موردم فکر میکردی و باهام رفاقت کردی.
اون موقع از حرفش خیلی ناراحت شدم، بهم برخورد حتی. الان که فکر میکنم میبینم دیگه هیچ حس خاصی بهش ندارم. نه به خودش، نه به حرفش. نه عصبانیم، نه دیگه ناراحت. ولی خب دلیل نمیشه جوری که اون روز خودشو توو دلم کشت، فراموش کنم.

پ.ن. اینم از اون کسشراییه که سالهاس تو درفت وبلاگ مونده بوده و امروز به دلیل پست بالایی دیگه قسمت شد بذارمش اینجا طفلکو :)) 
انقد حرص نخورین، بیاین قارچ بخوریم :)))

یکی از نامه‌های شاملو به آیداش

آیدای خودم!
چه قدر تو را دوست دارم!
چه قدر به نفس تو در کنارم خودم احتیاج دارم! 
چه قدر حرف دارم که با تو بگویم! 
اما افسوس! همه حرف‌های ما این شده است که تو به من بگویی: امروز خسته هستی یا چه عجب که امروز شادی؟
و من به تو بگویم که: دیگر کی میتوانم ببینمت؟
و یا تو بگویی: میخواهم بروم. من که هستم به کارت نمی‌رسی... من بگویم: دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگر هم بنشین!
و همین...! 
همین و تمام آن حرف‌ها، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می‌کشد تبدیل به همین حرف‌ها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می‌اندازد: وحشت از این‌که، رفته رفته، تو از این دیدارها و حرف‌ها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی‌کند تا پرو بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

:))

گف تهدیدی خطرش نمی‌کنه

گفتم ار عریان شود او در عیان /// نه تو مانی نه کنارت نه میان

در مورد عرفان عریانی روح میخوام براتون بگم.
وقتی کسی رو به ژرفترین و پنهانترین زوایای درونت راه میدی، وقتی در برابر کسی از همه چیزت از شأن و شرف و غرورت گرفته تا تمام رازها و اسرارت با بهای بود و نبودت میگذری، وقتی تاریکترین روزنه‌های وجودت رو براش نمایان میکنی، وقتی پرده از ترس‌ها، شرم‌ها، وهم‌ها و زخمای پنهانت برمیفکنی، روحتو در برابرش عریان کردی. تو در برابر اون آدم دیگه هیچی نداری هیچ حفاظی هیج سپری هیچ حجابی و هیچ دفاعی. تو دیر یا زود محکومی به تجاوزی خودخواسته و به غایت بی‌رحمانه، در حالیکه حتی حق هیچ اعتراض و شکوه و شکایتی هم نخواهی داشت. چون دقیقا اون لحظه‌ای که تو رخت روحتو کندی از تمام حقوق بودنت در برابر اون آدم انصراف دادی. تو از اون لحظه به بعد در مقابل کسی که اینکارو براش یا جلوش کردی دیگه هیچی نداری. هیچی. هیچی! دقت کن: هیچچی.
و تنها چیزیکه این دیوونگی رو میتونه موجه کنه یا بعد از وقوعش میتونه نجاتت بده اینه که اون آدم برات ارزش نیست شدن در برابرشو داشته باشه. ینی بخوای و بتونی و حتی لذت ببری که جلوش نابود شی، به دستش یا براش نیست شی و به فنا بری.

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت*

ادمی موجود عجیبی‌ست. مثلا ممکنه بعد از سالها تنها زندگی کردن یهو یه شب از ترس تنهایی خوابش نبره! یا ممکنه دلش نخواد از یه جایی بره و بتونه نره ولی بره یا بتونه برگرده ولی برنگرده، بتونه بمونه ولی نمونه، بخواد بمیره ولی زنده بمونه و خیلی چیزای دیگه از این دست.

* حافظ 

در درد بمردیم چون از دست دوا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات   که  رنج   تو ز قانون  شفا  رفت

کس واقف ما نیست ...

خیلی دلم میخواد به خاطر بودنم ازش معذرت بخوام و به خاطر اینکه دوسم داره هم. 
اره میدونم من موجود عجیب و غریبی‌ام؛ گاهی چیزی که آرزوی بقیه‌س و براشون اوج رویاها و یا سرحد خوشبختی محسوب میشه،  منو بعضا حتی آزار میده. اینطوریم دیگه. بدم. خیلی بد. 

معذرت میخوام نبخش منو

میتونم هی بی‌دلیل و با‌دلیل بابت همه چی ازش معذرت بخوام ولی چه فایده؟ 

:))

میگه کمرم درد میکرد کیسه‌ی آبگرمکن گذاشتم روش 

دلداری و دل‌نگه‌داری

همین که قصد رفتن کرد، منتظر نباشی که زودتر بره درو پشت سرش ببندی هم خوبه ولی دیگه انصافا انقدی خسته نباشید که داشت میرفت همینجوری درو نگا کنین تا پش سرش بسته شه، نهایت زیر لب یه نروی خشک خالیم بگین و بعد به دود کردن سیگارتون ادامه بدین.

ا.سایه

گفتم این عشق اگر واگذارد مرا 
گفت اگر واگذارم وفا می کشد

:))

دفه اول گف خودشو از آب و تاب ننداخت!
بعد تصحیح کرد گفت از تک و تاب.
دک و پز منظورش بود.

بزرگداشت ابن سیناست و روز پزشک خدمت همه همکاران کاردان و انسان تبریک

طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیم
که ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم

ایدون باد.

روز پزشک یادی هم بکنیم از بچه‌های دلسوز کادردرمانی که به خاطر کرونا از بینمون رفتن


    چون همه یاران ما رفتنــد و تنها مانده‌ایم
    یار تنهاماندگان را ...                     - مولانا

sensiz olmuyor

craving

بند بند تنم انگار دارد تا مرز از هم گسیختگی کشیده میشود اما . . .
مثل عطسه‌ای که نیامده، 
مثل لحظه‌ای که باید می‌آمدی و نیامده،
مثل کام آخری که ناکام ماند و نگرفتی،
مثل خارش حساسیت‌های دستت که جلوی خودت را گرفتی،
مثل جانم که برایت خود به خود در میرود،
چیزی از تار و پود وجودم مدام انگار میرود. 
جان از سر شیشه عمرم بی تو بسیار تندتر میپرد.
چیزی در عمق وجودم انگاربرایت ضعف میرود.
وای چقدر دوستت دارم، 
چقدر دلم میخواهدت،
و چقدر محتاج تو ام.
منِ بی نیاز از همه عالم و آدم 
چنین تا سر حد مرگ بیچاره و خراب تو ام
 که خودم هم نمی‌دانستم اینقدر محتاج تو ام.
اعتراف سنگینی ست
اما جای انکار ندارد
دست خودم نیست
من با تمام وجود 
محتاج توام.

تازه به نبودنات عادت کرده بودم


تو یادت نیست ولی من خوب به یاد دارم برای داشتنت، دلی را به دریا زدم که از آب می‌ترسید

ـ سدعلی صالحی

نفس عمیق

آقا ملت خیلی بی‌اعصابن. همه با هم دعوا دارن. چرا آخه؟ چتونه؟ خب یه کم آروم باشید. دو تا نفس عمیق بکشید بعد حرف بزنید یا عمل کنید. مگه چند بار میخواید زندگی کنید که اینجوری وحشیانه و پرخاشگرانه رفتار میکنید یا حرف میزنید؟ هم خودتونو نابود میکنید هم طرف مقابلتونو. عصبانی میشید یه لحظه به خودتون بیاید، ببینید واقعا ارزششو داره؟ یا حتی اگه ارزششو داره آیا فایده‌ای هم داره؟ خب نکنید دیگه. به جاش نفس عمیق بکشید. ماسکتونو در نیارید فقط :))

شل کنید یه کم بابا

با هادی حرف زدم یادم افتاد این دو تا پایینیارم شر کنم براتون، شاید که یا باشد که لبخندی ...

داسنانهای آب هادی :))

توو دانشگاه آب میخورده یه لیوانم به دختر همکلاسیش تعارف کرده. دختره‌م گرفته. بعد موقع پس دادن لیوان هول شده گفته مرسی آقا آبتون خیلی خوشمزه بود :))))

آبشون قطع شده بوده بندگان خدا

دختر همسایه در خونه‌شونو زده اونوخ تا هادی‌ درو وا کرده؛ دختره‌ سراسیمه و با هول گفته «آقا شما آبتون میاد؟»  :)) بعد حالا تصور کنید هادی در حال نگه داشتن خنده‌ش و زبونش که یهو نگه بله خانوم آخه چرا فک کردین نمیااااد؟ همینجوری زل زده به چشای دختر همسایه و گفته والا تا دفعه‌ی آخر که امتحان کردیم بله. دختره‌ ام گفته پس میشه الانم برین امتحان کنین بیاین به من بگین؟ :))))))))))))

پ.ن. هیچی دیگه خوشحالم که من نبودم اونجا وگرنه مطمئناً کبود میشدم از شدت خنده 

جان جانا من نمیگم که دیگه سعدی داره میگه فلذا بپذیر

سعدی چو سروری نتوان کرد لازمست 
با سخت بازوان به ضرورت فروتنی

hey you

you are my lil sparrow & i love you. it's my job to keep you safe & it's my job to make sure you're happy. 

ننگ به نیرنگتون که خون تک تک ما میچکد از چنگتون

امیدوارم چنان گرفتار شید که تلافی تک تک بلاهایی که سراین مردم آوردید دربیاد. بابا توو سفارتتونم آدم امنیت و آرامش نداره، فضا و آدماش انقد آدمو متشنج و عصبی و داغون میکنه که آدم دلش میخواد یه بار دیگه از دستتون فرار کنه. مرده‌شور همتونو حیفه ببره، بذا بمونید توو همین دنیا به عذاب الهی دچار شید به امید حق. 
باز مردم حیا میکنن کاریتون ندارن. بدبختن دیگه گرفتارن. به خدمات کیریتون نیاز دارن. وگرنه یکی مث من یه وقت اگه گذرش بهتون بیفته، کافیه یکیتون یه دونه از این ادا اطوارا برام دراره شیشه‎‌های اونجارو یه جوری توو صورتتون خورد میکنم که خون گریه کنید.  شماها رو بائاس لخت کرد بعد سر و ته از درختم نه، درخت حیفه از تیر برق باید آویزونتون کرد تا جونتون بخواد از دهنتون دربیاد اما نیاد. 

فک نمیکنم مطمئنم

فک میکنم من اگه نامرئی‌م بودم، بازم پیدام میکردن.

برق چشاش/ چشام حتی :))

به بازی با برق علاقه‌ی خاصی داشت آخرشم برق گرفتتش

تلویزیون

تلوزیون غلطه آقا. غلط. چرا همتون میگین تلوزیون؟

Fast & Far :))

به فاصله دو سه روز چهارتا از رفقای قدیمیم که هیچ ربطیم به هم ندارن در سه گوشه‌ی مختلف دنیا واس خودشون موتور خریدن. یکی از یکی خوشکلتر. فقط مشکلش اینه که همشون ازم دورن :| 
دوره‌ی شعرای کسشره آقا

هیچی دیگه کلاس منفجر شد

یه بارم سر کلاس یه کیسی رو شرح دادم بعد از بچه‌ها پرسیدم، حالا اینجا مرگبارترین عارضه چیه به نظرتون؟ یکی از ته کلاس گف چشاتون استاد :)))

موسیو

یه روزم صبحونه کباب کوبیده هوس کرده بود، اهل بیت به سختی راضیش کردن نون پنیرشو بخوره تا ظهر که ناهار کوبیده بخرن.

اینطوریه دیگه

پزشک شدن آدمو بالا نمیبره. پزشک بودن پرستیژ و پول نیست. علم پزشکی گواه خرد نیست. پزشک بودن مترادف خوب بودن نیست. طبابت یه فنه، یه حرفه‌س مثل همه شغلای دیگه. منتها یه فرق داره. فرقش اینه که چون "انجام" کارش درمان و برگردوندن سلامت به آدمائه و سلامت نسبی پیش نیاز آدما برای ادامه‌ی زندگیه، پس خیلی مهمه. اینکه خیلی مهمه دلیل بر این نیست که کسی که انجامش میده هم خیلی مهمه یا خیلی خوبه. دلیل بر اینه که کسی که انجامش میده وظیفه‌ی سنگینی رو دوششه. کار نه تنها سخت بلکه بسیار حساسی داره. یک لغزش، یک اشتباه، یک کوتاهی، یک دریغ میتونه یک زندگی رو نابود کنه. یک بودو نبود کنه! فقط "یک" بار! 
این یک بازی نیست. این قابل مقایسه با هیـــــچ شغل دیگه‌ای نیست. این یک مسئولیت بزرگه. مسئولیتی که رو شونه‌های اکثر آدما جا هم نمیشه، چه برسه به تحمل وزن و به دوش کشیدنش.
هوش بالا، حافظه‌ی قوی، پشتکار،اعتماد به نفس و پشتوانه اعتماد به نفس (دانش کافی)، جسارت و سرعت در تصمیم‌گیری، سرعت و دقت عمل، شمّ تصمیم‌گیری درست در شرایط بحرانی، توانایی تشخیص، تمیز و کنترل کامل منطق و احساسات شخصی، در نظر گرفتن تمامی جزیئات و در عین حال توانایی تحلیل و بررسی مشکلات متعدد در یک قالب واحد (کلی بینی)، توانایی برقراری ارتباط مناسب با توجه به شخصیت هر فرد، توانایی و تلاش در درک درگیریهای غیرجسمی بیمار و بستگانش، صداقت، رازداری، توانایی حفظ آرامش تحت هر شرایطی، توانایی و آمادگی برای انجام مسئولیت در موارد اضطراری حتی با وجود کم خوابی، استرس، مشکلات شخصی و ... تنها بخشی از ویژگی‌های لازم پزشک خوب بودنه.
تشخیصش ساده‌س، تقریبا به جز دانش و احیانا پشتکار ِ کسبش، هیچکدوم از چیزای دیگه اکتسابی مطلق نیست. هیچ سیستم آموزشی‌ای هم قادر و واجد نیست، کسانی که داوطلب تحصیل در یک رشته‌ی خاص مثل پزشکی هستن رو به صورت واقعا ایده‌آل انتخاب کنه. گذشته از اون اگر این اتفاق میفتاد سیستم بهداشت و درمان مطمئناً با کبود پرسنل وحشتناکی مواجه میشد که هیچ جوری قابل کنترل نمیبود!
نتیجه اینکه پزشکا موجودات فرابشری نیستن. آدمن. آدمایی که درسای مربوط به این رشته رو خوندن، نمره آوردن، واحداشونو پاس کردن، یه تجربیاتی کسب کردن، یه تلاشی کردن که دانش مربوط به این رشته رو کسب کنن. بقیه‌ ملزومات ولی با درس و دانشگاه به دست نمیاد. پس انتظار همه‌ش از همه بیهوده‌ست. ما هممون آدمیم. بعضیامون آدمای خوبی‌ان بعضی نه زیاد. حتی خوبامون هم گاهی خوبن گاهی نه زیاد. و  آدما اشتباه میکنن. هیچ آدمی دوست نداره از قصد اشتباه کنه یا کاری که بهش محول شده رو غلط انجام بده. ولی آدم اشتباه میکنه. بعضی چیزا قابل پیش بینی نیس. بعضی چیزام هست ولی راه دیگه‌ای نیست. 
و هیچ آدمی انتخاب نمیکنه که بد باشه و بدی کنه. آدما گاهی در طول زندگیشون بد میشن. آدما گاهی در مسیر بزرگ شدنشون، خوب بودنو فراموش میکنن. آدما گاهی خودشونم نمیفهمن از کِی یا چرا بد شدن. پیش میاد دیگه. مثل خیلی بلاهای دیگه‌ای که توو زندگی سر آدم میاد. تاوانشو در این مورد مسلما و قطعا مریض نباید بده که مع الاسف میده. قصدم توجیه این دسته نیست. صرفا شرح واقعیت تلخیه که گاهی ناگزیر وگاهی ناگریزه.
نهایتا اینکه خطای یه آدم بدو به پای همه هم صنفاش ننویسیم. یه اشتباهایی یا کمبودایی رو به حساب بی‌کفایتی محض یه نفر ننویسیم. همونطور که خوبی و شایستگی یه تعداد محدودو به حساب فرشته بودن همه‌ی پزشکا نمینویسید.

میفرمایند که

قوم گفته شکر ما را برد غول
ما شدیم از شکر و از نعمت ملول

ـ حضرت مولانا

بخوابید بینیم بائا

تا یه دردی پیدا میکنن یا استرسی میگیرن سریع بدویئم بریم سراغ شری . . . ولی در شرایط عادی همون آرامشی که دم به دیقه محتاجش میشن و به خاطرش میدوئن دنبال آدم اسمش میشه اعصاب خردکن و کیری و بی احساسی بیخیالی فلان.

واقعیت تلخه دیگه

یه وقتائیم وقتی یه چیزی بهتون میگم، اول حرفمو قبول نمیکنید چون نمیخواید، واقعیتو قبول کنید.
ولی بعدش که بهش رسیدید . . . دیگه لازم نیست ادامه بدم، خودتون میدونید دیگه :|

اسید عشقی

میفرماید که نمیخواد توش حل شم میخواد توم حل شه

+ قند منی

به خدای ایران قسم :))

با پدیده ای روبه‌رو هستیم که توو چشای کسی که بیش از دو سوم عمرشو اینجا زندگی کرده یا حتی  اینجا بزرگ شده نگاه میکنه و به بغل‌دستیش که معلومه مث خودش یه سال هم نیس کوچ کرده اومده اینور، میگه اَه اَه آقا چقدر ایرانی زیاد شده!!!

مادربزرگ رفت

و هیچ چیز دیگر او را برنخواهد گرداند. 
و من
     هیچوقت دیگر
نبودنم در کنارش را نمیتوانم جبران کنم.

پ.ن. ۳ سال گذشت

بی هنر

کاش و اگه هنرمند بودم چپ و راست ازش عکس میگرفتم، فیلم میگرفتم، توو همه حالتا و زوایا اتودش میکردم با تمام تکنیکایی که بلد بودم و تمام متریالایی که در دسرسم بود در مدلای مختلف طراحی و نقاشیش میکردم باهاش حتی کارای گرافیکی خفن میساختم، انیمیشنای کوتاه حتی، با جنسای مختلف ازش مجسمه‌های مدرن بینظیری میساختم، شیشه‌گری‌های مسحور کننده میکردم حتی، براش شعر مینوشتم، یا ترانه، اهنگ میساختم براش/ حتی باهاش، میوزیکالهای میخکوب کننده، کورئوگرافیا و رقصای اکروباتیک تکی دو نفره و گروهی فوق‌العاده، میشد حتی باهاش یه گیم خفن طراحی کرد و ساخت. بیشتر از همه اما دوس داشتم پرتره‌شو با قلمای سریع و قوی بکشم، چشمای قشنگشو حتی فقط. و نمایشگاهی که هر طرف نگاه میکردی در حالت خوشتری از نقش قبلی پیداش میکردی. دوس داشتم همه بفهمن چقدر بی انتها و چه بی پروا میخوامش.

اطلاعات عمومی/ مهربانانه‌هام

بله من تاریخ تولد همه کسایی که از تولدشون و بودنشون خوشالم یادمه چون برام مهمه ولی دیگه حالا یه وقتایی به دلایلی تبریک نمیگم دلیل نمیشه.

پ.ن. توو این مدت که ننوشتم و نمینوشتم تولداتون به دفعات گذشت تولد آرمین اسی مسوت سروی حامد فربد بابکا لیلی آگی فرهاد امیدا میلی یاسر میتی شاهاب الی مهران هادی ممد مجتبا امیر پوریا نازی سحرا شاهینا ایلیا نرگس عالی جهان شبنم وحید وحیده پری یکتا ئاکی مرضیه و ... / حتی تولد خودم و تولد هفت سالگی وبلاگمم گذشت و من همچنان ننوشتم. ولی یادتون بودم و روز تولد تک تکتونم یادم بود و براتون بهترینا رو آرزو کردم. فقط خواستم بدونید. 

:))

میگه منو سر کار ننداز :))
دست ننداز و سر کار نذارو ترکیب کرده

در باب وطن

گاهیم تا ازم نپرسن نظراتمو واسه خودم نگه میدارم، چون فکر میکنم از نظر کسی که اونجا زندگی میکنه و وسط معرکه‌س من قائدتاً یه غریبه‌ی مرفه‌م که دردشو نمیفهمم. تقصیری هم نداره. از کجا باید بدونه من نه تنها بی‌درد نیستم و هیچ وقتم نبودم بلکه حتی چقدر دردشو بیشتر از خودش میفهمم؟ چرا اصلا؟ و چطور؟ این حتی درکش برای کسایی که منو شخصاً هم میشناسن و میدونن که بهتر از خودشون میشناسمشون هم سخته و من اینو درک میکنم. البته اینکه نظرمو بگم هیچ آب رفته‌ای به جوی باز نمیگرده هم بی‌تأثیر نیست :))

به سیبیلاشم خیلی میاد ^_^

تولدش براش لباس کردی خریدیم خوشال شد  

#گیانم

کتاب کیلویی

قرار شد سه کیلو برام کتاب بفرسته و فرستاد :))

:))

با رئیسش دعوا کرده بعد زنگ زده میگه "شری‌وار" لت و پارش کردم 

تبریک میگم دیگه از دست رفتید :))

عکسشو ناز کردین تاحالا؟

فروغ فرخزاد نازنین میفرماد

    بی‌گمان هرگز کسی چون من نکرد/
       خویشتن را مایه آزار خویش.../ 







  
  

دنیای بی مریم

سه سال پیش همین موقع‌ها مریم میرزاخانی که از معدود افتخارات معاصر ایران بود مرد و چه حیف که انقد زود مرد. اما بدتر از اینکه دنیا انقدر زود از داشتنش محروم شد اینه که مجبور شد دختر کوچیکشو انقد زود توو این دنیا تنها بذاره... یادش که گرامی هس ولی امیدوارم همسر و دخترکش...؟ چی؟ امیدوارم که خوب باشن؟ چه امید عبثی! 
روزگار لعنتی # 

اسمایلی بستنی یخی آب شده

هوا انقد گرمه و رطوبتش بالاس، آدم میره بیرون حس میکنه رفته توو کیسه‌ وکیوم

بالاخره یه چی میشه دیگه...

انقدی خوب نیستم که می‌تونم همینجوری الکی بی‌مقدمه وبی ‌دلیل خاصی وسط هر کار و هر جایی هی بزنم زیر گریه ولی خب چه فایده؟ چیزیو درست میکنه یا چیزی درست میشه مگه؟ تَش که چی؟ 

به وقت گیر و دار از هم جدا نباشید ایشالا

گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا
نیســتند امــــا به وقت گیـر و دار از هم جدا

صائب تربیزی

به خدای ایران سوگند :|

دروغ میگیم چون ایرانی‌ایم
یا ایرانی‌ایم پ دروغ میگیم

پارادوکس

همه با عجله یا هیجان، هر کس به دنبال کاری، همه در تکاپو و حرکت بودن. تنها گدایی که کنار در فروشگاه زنجیره‌ای روی یه تیکه مقوا خودشو جمع کرده بود، با شنیدن صدای ناقوس دستشو به رسم مسیحیان هنگام دعا به حالت کشیدن صلیب جلوی سینه‌ش تکون میداد.
با خودم فکر میکردم چون بدبخت بود متوصل به مذهبش شده بود یا چون به مذهب معتقد بود بدبخت شده بود؟ به هر حال باگ عجیبی بود. 

duydum ki

حالا من و خواهرم خودمون بیشتر از بابامون فوتبالی هستیم ولی میگن اصولا پسری که سر فوتبال دوسدخترشو زنشو زیدشو یار و یاروشو نپیچونه پسر نیس :)))
دیگه به هر حال :)))

این روزها؟ این سال‌ها حتی

عجب روزگاری شده آقا. هر طرف نگا میکنی یه درد بی‌درمانیم داره تو رو نگا میکنه! چقدر حالمان خوش نیست این روزها. 
جونم ته کشیده
واقعا انرژی ندارم
جداً اینهمه انرژی و امید به زندگیو از کجا میارید؟ پایدار باشه براتون البته ایشالا

از عجایب عشق

دوس داشتم میشد هر لحظه طبق نقش ایده‌آلش از من توو ذهنش تغییر ماهیت بدم و همیشه همونطوری باشم که میخواد. دوس داشتم بخواد و تمام اونچه که میخوادو بتونم براورده کنم. دوس داشتم اونی و اون چیزی و دقیقا همونجوری که میخواد باشم. دوس داشتم ولی نه میشد نه میخواست نه میتونستم.

الف الف لام سین شین

خیلیا تموم زندگیشون دنبال یه نفر میگردن که ارزش رفاقت داشته باشه و همونم خیلی وقتا تا سوت آخر بازی پیدا نمیکنن. من اما حداقل اندازه انگشتای یه دست رفیقای دوسداشتنی‌ای داشتم که ترکشون کردم صرفاً چون جونشو نداشتم. 
و اعتراف بزرگتر اینکه هنوزم جونشو ندارم حیقتا.
حوصله خودمو زندگی رو ندارم چه برسه به رفیق و رفیق‌بازی ...

پ.ن. رفیقای مجازی قابل رفاقتمم البته همون اندازه انگشتای دستمن که دمشون گرم البته ولی کمم دیگه. انرجی ندارم متاسفانه.

ساعت خوش

داشتیم در مورد اختلاف نسلا و خاطرات مشترکشون حرف میزدیم صحبت عطاران و ساعت خوش شد، یادم افتاد اینم توو درفت مونده گفتم همخوان شه. دارن کم‌کم کم میشن ولی خب خیلین هنوز. کسشرای شِر نشده رو عرض میکنم...
ساعت خوش اسم یه برنامه‌ی تلویزیونی بود که وقتی ما بچه بودیم پخش میشد و احتمالا تلاش میکرد که شبیه یه شوی طنز به نظر برسه. شاید الان اگر هر قسمتی ازش رو (دوباره) ببنید، به تأسف سری تکون بدین و تو دلتون بگید چه طنزی چه کشکی! و خب واقعیت هم همینه اما در عین حال نباید بی‌انصاف بود. در دورانی که چادر وحشت بر سر شهر پهن بود و سیاهی رنگ غالب و روضه و زارزار و عمه بابایم کجاستا و ممدی نبودیا صدای غالب روزها و شبهامون بود، ساعت خوش در روزگاری بس ناخوش با رادش و عطاران و ارژنگ و شفیعی‌جم و بقیه بچه‌های تیمشون، با همون برنامه‌ی بی‌نهایت مسخره، دل مردمو واسه دقایقی خوش میکرد و گاهی لبخندی شاید بهشون هدیه میداد، گرچه کمرنگ و بی‌صدا یا حتی غیرمجاز! یادش بخیر؟ نمیدونم...

سیگار؟

لیلی جانم، لیلی‌ترین لیلی دنیا

لیلی اگه اینجارو میخونی بدون که هنوووز و مث همیشه خیلی دوسِت دارم. 
نمیدونم چرا دلم یهو انقدر زیاد  تنگت شد. میدونم باز تقصیر من بود که دوباره از دست دادمت. یادم نیست کجا کی چرا ولی دوسِت دارم دیگه لنتی.  

تو

ما چاره عالمیم و بیچاره تو

*از لابه‌لای دیوان سحرآمیز شمس

و فقط نیست یا نمیتونه باشه که نیست؟

این خودش مسئله‌ی مهمیه که اون یکی که هیچ‌وقت نیست، نیست چون من هستم؟ یا نیست چون من خودم اون یکی‌ هستم؟

کسی که هیچ وقت نیست

باورش احتمالا سخته ولی منم گاهی دلم میخواد یکی باشه. یکی که بهم بگه خیالت راحت یا یه کاریش میکنیم. یکی که قابل باور باشه.

خیالت راحت خیالم...

خوب بود آدم کسی رو میداشت که بتونه بهش بگه احتیاجت دارم و اون آدم در حالیکه داشت بغلت میکرد یه چیزی بت میگفت که خیالت راحت میشد. ینی در کل خوب میشد اگه کسی بود که میتونست خیال آدمو راحت کنه. من خودم یکی از استعدادام همین راحت کردن خیال آدماس ولی خب یه لحظات خیلی کمی هم توو زندگیم هس یا بوده که دلم... که کاش یکی... که خیالمو...
کسی که هیچوقت نیست.

به خودتون مربوطه البته

عجیبه که مهمترین مشکل آدما در غالب مواقع مربوط به مسائل رومنس و عشقه. اینهمه بدبختی و مشکلات و گرفتاری هس اونوخ چطور مهمترین دغدغه مشکلات عشقیتونه؟

ما که دادیم :))

در کل آدم از خودش انصراف نده خودش نوعی بُرده.

مصائب

بین راه از تنها کافه‌ای که این وقت شب بازه یه قهوه خریدم بلکه حالمو کمی خوب کنه ولی متأسفانه باید اقرار کنم قهوه‌اش مزه‌ی تف اژدها میده.

راز مگو

اصولا اینجوریه که آدما وقتی عاشقن خوبن ینی خوب میشن، انگار مشکلاتشون توو هیچی حل میشه. پر میشن از فوران انرژی و شوووور و شوق بودن، پر از نیرو برای مبارزه و اشتیاق بُرد. من اما عاشق و فارغ همیشه و همچنان و همچنان مثل همیشه یک درد بی‌درمانی دارم که دواش دیدار و شنیدار و داشتار و حتی خود یار هم نیست. حیقتش فقط مشتاقم به نیستی. اگه میتونستم همه رو یه جا خوشحال و رستگار کنم این کارو میکردم و بعد میرفتم میکپیدم توو یه قایقی وسط یه اقیانوسی و همونجا انقدر میموندم تا بمیرم. یا حتی زیر آفتابش کباب شم. آخرین آرزومم این میبود که دوباره و هرگز گرفتار دور تناسخ نشم. کلا نابود شم برای همیشه و همه ادوار و از همه دنیاها. ولی خب نمیشه دیگه. فعلا که محکومم به تحمل این توده خسته و تاریک و پر از کوتاهی و غفلت و دوست نداشتنی هستی‌ام که ظاهراً در عین بیهودگی چندان بی‌مصرف هم نیست و باید باشد چون نبودنش آزاردهنده‌تر ازبودنش ست.

متاسفانه

کیمیایی یه دیالوگی داره توو یکی از فیلماش که میگه انقدی زنده ایم که میمیریم. 
من متاسفانه همونقدم زنده نیستم. واسه همینه احتمالا که هی نمیمیرم همش اصلا هیچ. بله. متاسفانه.

پ.ن. نمیخواستم فکر کنم چه فیلمی و اینا ولی دیالوگو نوشتم خودش اومد توو ذهنم. فیلم متروپل بود. رضا یزدانیم خوندتش. شعرش مال یغماگلروئیه

در بند خویشم و حال رهاییم نیست

پریشانم. پریشان احوال.غمگین. خسته... از دست خودم. از دست زندگی، نع. 

چش عسلی ابروکمون

انقد دوسش دارم که اصن خااااک عالم بر سرم