موهامم باید رنگ کنم چون دیگه یکی دو تا تار سفید نیس که بشه کند یا قایمشون کرد و گور بابای سن و سال و پیری و قر و فر ولی دست خودم نیس خیلی مشکل دارم با اینکه مجبورم شروع کنم به رنگ کردن موهام.

حالا بچه‌ از کجا بیارم جهت فرستادن به کانادا

مامانم بهم میگه وزارت امید واهی‌‌ :))
میگه هر کی افسرده و پژمرده و داغون و امیدلازمه میاد سراغت و راضی برمیگرده. میگم خب واهیش واس چیه؟ میگه یه روز در دسرس نباشی همه بیچاره میشن.
میدونم خنده‌دار ‌نیس ولی با یه نیم‌لبخند تمومش میکنم. میخوام برم یه نخ سیگار بکشم.

بره دیگه لطفاً

به نظرتون بمیریم خستگیامون در میره؟

u were the one

یادم افتاد قدیم یه نفرو داشتم که وقتی می‌پرسید چطوری راحت میتونستم بهش بگم خوب نیستم. بعدنام یه مدت هنوز داشتمش ولی دیگه به اونم نمیتونستم بگم چون یا انقدر ناراحت میشد که از ناراحتیش دوباره خودم بیشتر ناراحت میشدم یا انقدر ناراحت میشد که با خودم دعوا میکرد یا انقدر ناراحت میشد که داد و بیداد میکرد شاکی میشد که چرا مثلاً فلان بلا سرت اومده، چرا مواظب نبودی، چرا اینکارو نکردی که اینجوری نشه یا چرا اونکارو کردی که اینجوری بشه. بهش نمیگفتم که ناراحت نشه. و نمیخواستم ناراحت شه چون خاطرش برام عزیز بود و حقیقتاً نمیخواستم اذیت شه، بعدشم میترسیدم از دست بدمش و نمیخواستم از دست بدمش. نمیخواستم از دست بدمش چون همون صِرف بودنشم خوب بود. همینکه نگاش میکردم یا صداشو میشنیدم خوب بود. کافی بود. اصن عالی بود. حالا ولی دیگه کلاً ندارمش. خِلاص. خسته نباشم نه؟ یه کف مرتب برام بزنید تا باز از دسته گلای به آب داده‌م براتون بگم :)))

+ Billy Joel_You were the One

به دیرم که گیرم یا برعکس

باورش احتمالاً سخته ولی الان اوکیم. میزونِ میزون نیستم ولی واقعاً اوکیم. مسئله اینه که فقط استرس و فشار روحی نیس. حال جسمیمم احیاناً یه مشکلاتی داره. ولی حیقتش چون نمیخوام مطمئن شم که حدسیاتم درسته نمیرم عکس و آزمایش و دکتر... واقعا آمادگیشو ندارم و نمیخوام رسماً بدونم مریضم. میرم حالا. یا وقتی مجبور شم یا وقتی انرژیشو داشته باشم. دیرم شد شد فدای سر هممون.
اه اه چقدر حالم خوب نیس و دلم میخواد بمیرم و نمیتونم بمیرم چون چیزایی که به خاطرش میخوام بمیرم با نبودنم بدتر میشه. چه تناقضیه! بود و نبودم جفتش واسه اطرافیانم بده. یکی از اون یکی بدتر. حالا تو همین وضع یکیم اضافه شده به دلایل اجبارم به زندگی. فاک. واقعا حالم بده. 
باشه. یه دیقه حرف نزنین الان خوب میشم. خوب میشم...
/ چن لحظه/
پ.ن. خب ... خوب شدم. 

No chance to die

یه چیزیم میدونین؟ آدم یه وقت محتاج یه چیزی یا چیزاییه ولی مجبور باشه بدون اون احتیاجاتشم میتونه ادامه بده. مثلاً آدم برای ادامه زندگی محتاج کلیه‌هاشه ولی خب بدون یه کلیه هم میشه زنده موند. بدون جفتشون حتی. یا مثلاً آدم وقتی بچه‌س محتاج پدر مادرشه ولی خب... و این در مورد خیلی چیزای دیگه هم صدق میکنه. میدونم کشف جدیدی نیست ولی خواستم بگم میشه. سخته، گاهی غیر قابل تحمل یا دردناکه ولی مجبور باشی میشه دیگه. شدنشم اثبات اینکه دیگه محتاج اون چیز نیستی نیست ولی خب سام تایمز دِ شو ماست جاست گو آن، نو مَتر وات...

 
جدیداً این مرضو گرفتم دوس دارم یعنی خوش دارم بعضی وقتا سعی کنم با لهجه کردی حرف بزنم :)) خیلی خوبه. حیف که درست حسابی بلد نیستم. واقعاً حیف.

آئاااا خب من که صد دفعه گفتم اگه احتیاج به اطلاعات کرونولوجیکی دارین از پایین به بالا بخونین. باز برعکس میخونین بعد غرم میزنید :| گرفتار شدما از دستتان :)) 

ماه من

اونروز در مورد میرزاده عشقی صحبتی پیش اومد، بعد یاد کتاب ماه غمگین، ماه سرخ جولایی افتادم. خواستم سرچش کنم، اون وسطا دیدم یکی به نام آقای نوری این شعر کوتاهو با عنوان "ماه غمگین من" توو وبلاگش نوشته. نمیدونم شاعرش خودشه یا کیه ولی کوتاه و قشنگ بود. دلم خواست برای گنجیشکام بخونمش. دیگه ایشالا اگه بفهمه از دستم عصبانی نشه. یه وخ اگه حالتون گرفته بود نمیتونستید بیاین پیشم گوشش کنین شاید صدام خوبتون کنه 😉

میبینی؟ بیا اعتراف کن اگه میبینی جیگر :)))

ها اینم میخواستم بنویسم: باز دیشب خواب لیلیو دیدم. لیلیو نه. لیلیمو. با هم بودیم. توی خونه من داشتیم شام میخوردیم و حرف میزدیم. البته من داشتم میخوردم اون داشت راه میرفت و حرف میزد. فضا یه جوری بود که انگار هیچوقت از هم دور نبودیم. خیلی جالبه. چرا خوابشو میبینم؟ و کجای ذهنمه که میاد توو خوابم؟ اونم خواب منو میبینه؟ 

çünkü

حیقتش من خیلی مواظب بودم ناراحتش نکنم اگه‌م خودم از چیزی ناراحت میشدم بی‌تأمل و بی‌شرط بیخیال میشدم چون به هیچ عنوان نمیخواستم ریسک کنم مبادا که از دست بدمش ولی خب آدم علی‌الخصوص یه آدم مغرور بیشعور مث من تا یه جایی میتونه آگاهانه غرورشو سرکوب کنه از یه جایی به بعد دیگه از دستش در میره و میره. البته در بهترین حالت فقط میره. منم رفتم.

یه همچین وضعی

یه بارم خیلی میخواستم براش بنویسم دلم برات تنگ شده، دارم میمیرم از نداشتنت، دوسِت دارم، میخوامت و اینا... ولی به جاش نوشتم خوبی؟ اونم نوشت خوبه و بعد پرسید تو خوبی منم گفتم خوبم.

حدّ

وسط خوابش پیغوم گذاشته بود و خب من فی‌الواقع داشتم ذوب میشدم براش و واقعا دوس داشتم خیلی چیزا بش بگم ولی بیش از هر چیز دوس داشتم بگم بیا بغلم به خوابت ادامه بده ماه من. منتها به جاش خندیدم چون خنده‌دار هم بود البته و فقط نوشتم چرا الان بیدار شدی آخه... 

پیشرفت روانپریشی‌ یا روانپریشی پیشرفته ...

خواب دیدم توو خونه‌ی ایرانمونم. خواب دیدم از پنجره دارم میبینم پلیسا ریختن توو کوچه. خواب دیدم مادر ستارو دارن کشون کشون میبرن. خواب دیدم لبخند امیر یه گوشه داره زارزار گریه میکنه. کاسپین ندا هم. پروین، مادر سهراب داشت فریاد میزد و مادر ندا هم. خواب دیدم زمین کوچه پر از جنازه‌های لت و پاره. صورت تک تک کسایی که توو این سالا کشته بودن و من از اینجا فقط به تماشای خبراش نشسته بودم و بغضمو فرو خورده بودم با کلوزآپ کف کوچه میدیدم. عزت، فرشته، ندا، رامین، فرزاد، امیر، اشکان، سهراب، ترانه، صانع، محمد، ستار، کیانوش، آتنا، زهرا، اکبر، کامران، کسری، نیکیتا، امیررضا، ساسان، آرمین، آرین... احساس میکردم نفسم گرفته، بوی خونو توو مشامم احساس میکردم. میخواستم حرکت کنم ولی نمیتونستم. میخواستم حرف بزنم یا فریاد بزنم ولی صدام در نمیومد. تمام انرژیمو جمع کردم که دستمو بیارم بالا و بکوبم رو شیشه پنجره که موفق شدم و در نهایت بیدار شدم. فقط متأسفانه به جای پنجره توو واقعیت کوبیده بودمش لبه تخت و دردش داشت جرم میداد. بلند شدم توو جام نشستم دیدم دماغم داره چه خونی میاد و لباس و تخت و تنم خونیه. از بیرون صدای ماشین پلیس میومد. چن تا دسمالو مچاله کردم گرفتم جلوی دماغم رفتم از لای پرده نگا کردم دیدم توو کوچه تصادف شده خبر خاصی نیست... ذهنم مریضه. خوابام مریضن. خاطراتم مریضن. روز تعطیلم مریضه. کارم با مریضه. زندگیم مریضه. تنم مریضه. وطنم مریضه. دنیام مریضه. ففف...

بی‌اختیاری ادرا... اِ احساسی آقا عه :| بی ادبا

دس خودم نیس دیگه ناخودآگاهم همینجوری ناخودآگاه و غیرارادی میخوادش و البته که لعنت به من و ناخودآگاهم :)))

نسخ

هان؟ آره بعضی وقتام نصف شبا یا سر صبا علی‌الخصوص نسخش میشم. انگار یه نیروی نامرئی فوق‌العاده قوی تمام ذرات وجودمو میکشه سمت خودش... 

روانپریشی صبحگاهی به این صورت که‌‌ :

نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده و نمیدونی چقدر دلم میخوادت. میخوامت. لنتی میخوااامت... دیوووث میخوامت... کسکششششش دلم برات تنگ شده... و تمام ذرات وجودم میخوانت. میخوامت... می...خواااااااا...مت. میخوامت... 

حوصله داشته باشم شب باز یه آتیش درست میکنم بیاین بغلم بشینیم باهم آهنگ گوش کنیم. گردنم بدجوری گرفته از صبح. 

شادمهر یه آهنگی داره به اسم +‌ قاضی که شعرش مال محسن حسینیه. نیمه دوم آهنگ حوالی دیقه ۰۱:۵۴ تا ۰۲:۱۸یه چیزای خوبی میخونه و تهش میگه: چون دلم میخواد برات بمیرم و نگا کنی... / خیلی خوب میگه. کاش همینقدر بود ادامه نداشت دیگه اصلاً. میتونم همین ۲۲ ثانیه رو ساعتها پشت سرهم گوش کنم.  

با سلام دلمم ارات خیلی تنگه ضمنا داداش

کاژه

هه هه بهم گف اسمت باید کاژه میبود! گفتم چی؟ گفت به داداشت بگو تأیید میکنه :))

دوستی بعد ازعشق

مثل این میمونه که روزه باشی یا رژیم داشته باشی بعد بری بشینی جلوی غذای مورد علاقه‌ت و هی بوش بره توو مشامت، هی نگاش کنی و هی نتونی بهش دس بزنی! یا نسخ باشی آتیش نداشته باشی. یا که خمار باشی بری بشینی پای بساط، دستتم باز باشه ولی دس نزنی فقط نگاش کنی. انگار آخرین لحظه‌ای که داری میای مجبور شی خودتو نگه داری و نیای چون هیچوقت نباید بیای. یا مثل اینکه هی عطسه‌ت بخواد بیاد ولی نیاد. دائم. مادام. هی. همش. تا ابد...
حالا شما ممکنه بگید وقتی رابطه تموم شه آدما نسبت به هم سرد میشن یا با گذر زمان حساشون تغییر میکنه که خب صد در صد درسته ولی متأسفانه باید بهتون یاداوری کنم دارم از عشق میگم و عشق هیچوقت تموم نمیشه. آدمایی که دچارشن رو تموم میکنه‌ ولی خودش تموم نمیشه...

چرا واقعا

دندونام مشکل ندارن ولی دو سه روزه دهنمو سرویس کردن دستشون درد نکنه :|

gaming time

شاید تنها پسری یا حتی تنها بشری بود که وقتی بازی میکردیم لازم نبود حواسم باشه از قصد بهش ببازم که اوقاتش تلخ نشه. فک میکردم خیلی دوسم داره. شایدم داشت.

:))

به مریض نود و سه ساله‌م همینجور که دراز کشیده بود گفتم پاتو یه ذره بیار بالا. میخواستم پاشنه پاشو ببینم. یهو پاهاشو عمود به بدنش نود درجه اورد بالا. حال نزاری داشت واقعا انتظار نداشتم بتونه همچین کاری کنه خنده‌م گرفت به شوخی گفتم باید بهت مدال ژیمناستیک بدن. اونم خندید بعد گفت آره میخوام توو مسابقات آتلانتیک شرکت کنم! گفتم آتلانتیک که اقیانوسه منظورت آتلتیکه؟ گفت نه بابا اون که حلقه‌های رنگ و وارنگ داره! منظورش المپیک بود :))))

خیلی/ هنوز/ همش

دست خودم نیس دوسش دارم دیگه. دوسش دارم. 

سال نوتون مبارک / دلتون خوش ـ تنتون سلامت

بهارا تلخ منشین خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی به روی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان


ه.ا.سایه

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌ 

آدم باشید دیگه یه ذره

قبلنا جوون بودم یا حالم بهتر بود زیاد اذیت نمیشدم ولی جدیداً حالمو بد میکنه انرژیای منفی آدمایی که از ته درّه، بعضاً حتی بیش از یه بار بالا کشیدمشون یا لب پرتگاه دستشونو گرفتم، درد و مرض و مشکلات و گرفتاریاشونو حل کردم یا در تخمی‌ترین شرایط سعی کردم کمکشون کنم... ینی میخوام بگم منی که نه تنها هیچ توقعی از هیچکس ندارم بلکه با نمک نشناسی و بی‌معرفتی و کسکشی آدمام جا نمیخورم و باهاشون کنار میام چون برام قابل پیشبینی‌ان، وقتی وجود کسی حالمو بد کنه خیلیه! خیلی. واقعاً. متأسفانه.
کیو دارید جز من که در دوس‌نداشتنی‌ترین حالت ممکنتونم دوستون داشته باشه، تنهاتون نذاره، پیشتون بمونه یا کمکتون کنه، نگهدار رازای مگوتون باشه، قضاوتتون نکنه، ازتون آتو دستش نگیره، انتظار تلافی و تشکر و قدردانی نداشته باشه و...؟ بعد منم بیخیالتون شم دیگه چه زندگی‌ای؟ چه دنیایی؟ چیکار میخواید بکنید وقتایی که نمیدونید چیکار باید بکنید؟ ها؟

چقدر من ماهم که همه چیو براتون انقدر خوب توضیح میدم نه؟ :))

میدونم تسمه تایم پاره میکنید بعد از حرفای جدی یهو از عاشقانه‌ها و روزمرگی‌هام و اینا مینویسم ولی خب با هم منافاتی ندارن. فکت اینه که شخصیت آدما ابعاد مختلف داره منتها آدم معمولاً آگاهانه تصمیم میگیره با کیا کدوم قسمت افکار و اعمال و زندگیشو شریک شه. درسته که معمولاً اکثر آدما طیف همه‌ٔ ابعادشون کم و بیش شبیه به همه ولی الزاماً نباید اینطور باشه. مثلاً ممکنه اکثر کسایی که با ریاضیات ارتباط بهتری برقرار میکنن، مباحث مربوط به ریاضی فیزیکو به ادبیات و زبان ترجیح بدن ولی دلیل نمیشه کسی که ریاضیش خوبه حتماً ادبیاتش افتضاح باشه یا هیچ علاقه‌ای به مباحث ادبی نداشته باشه یا برعکس. اما آدمی که هم ریاضیاتو دوس داره هم ادبیاتو؛ با دوستای ریاضیش عموماً نمیشینه از ادبیات صحبت کنه و وقتی در جمع دوستای شاعر و نویسنده‌ش نشسته از ریاضی حرف نمیزنه. 
مثلاً خود من با کسایی که حرفای جدیمو باهاشون شریک میشم اغلب از چیزای دیگه حرف نمیزنم ولی خب شما رو که باهاتون از چیزای دیگه حرف میزنم گاهی تو فکرا و حرفای جدیمم شریک میکنم. شاید چون کلاً به شما بیشتر علاقه دارم، شایدم چون فقط دلم میخواد :))

به بهانه روز جهانی زن و بزرگداشت زنان مبارزی که در سراسر دنیا برای احقاق حقوقشون و حقوقمون جنگیدن و میجنگن...

زن‌ها را از رقصیدن منع کردند،
از آواز خواندن،
از عاشقی کردن،
بوسیدن، 
خندیدن...
زن‌ها در پیله‌هایِ خود فرو رفتند
و از تنهاییِ بسیار شاعر شدند
و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند،
آواز خواندند،
عشق ورزیدند،
بوسیدند،
اما خنده نه؛
فقط گریستند...

سیمین بانو

فقط سیاستمداران میتوانند جنگ را از هر طرف بخوانند/ برای بقیه جنگ همیشه و فقط یک فاجعه‌س!

این روزا باز همه مفسّر جنگ شدن و اظهارنظرای درست و غلط زیادی میکنن که زیاد میشه در مورد تأیید یا نقضشون بحث کرد. من اما میخوام اینجا حدالامکان خلاصه و مختصر در مورد موضوع جدیدی که همزمان با جنگ اخیر روسیه و اوکراین مطرح شده بنویسم: تبعیض. تبعیض ملیتی و تبعیض جنسیتی و جنگ!
میگن جنگ برای همه جنگه و آدما همه حق و حقوقشون برابره. به همه جنگ‌زده‌ها باید به یه اندازه توجه، ترحم و کمک‌رسانی بشه و معترضن که اوکراینیا چون چش آبی و بلوند و اروپایی و مسیحی هستن، خیلی بیشتر مورد توجه و ترحم قرار گرفتن نسبت به جنگزده‌های خاورمیانه‌ی مسلمون و چش ابرو مشکی. معتقدن امکانات و تسهیلات بیشتری برای فرار و نجات و پناهندگیشون فراهم شده و رفتار بهتری داره باهاشون میشه...   
برای اینکه موضعم بدون تردید مشخص باشه و جای سوءتفاهم یا سوءاستفاده‌ای از حرفام باقی نمونه عرض میکنم: با جنگ مخالفم. در نظرم همه آدما از هر نژاد و ملیت و جنسیتی با هم برابرند. دریافت کمک، نجات و تأمین امنیت جانی حق مسلم همه‌ی آدماست. 
اما: 
۱ـ فرق هست بین آدمای مملکتی که یکی از بین خودشون در نقش دولت یا حکومت داره به مردمش تجاوز و تعرض میکنه و مردمش به این خاطر از مملکت فرار میکنن با مردمی که یه قدرت خارجی بهشون حمله کرده و دارن فرار میکنن.
۲ـ فرق هست بین آدمایی که ناموس و بچه‌هاشونو میفرستن بیرون که فرار کنن ولی خودشون میمونن تا بجنگن و از مملکتشون دفاع کنن با آدمایی که فقط فرار میکنن که جون و کون خودشونو نجات بدن.
۳ـ فرق هست بین مردمی که برای نجات جونشون فرار میکنن با آدمایی که برای داشتن آینده بهتر، آزادی و رفاه بیشتر و امکانات پیشرفته‌تر از مملکتشون فرار میکنن و به جای دیگه‌ای پناهنده میشن. 
۴ـ فرق هست بین پناه دادن به مردمی که ارزشهاشون با عرفها، استانداردهای فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و حتی اقتصادی با جامعه پناه دهنده همگونتر هستن تا با پناه دادن به کسايی که الفبای ارزشها، عرف و فرهنگ و مذهب و پرنسیپ‌هاشون از بیخ و بن با جامعه پناه‌دهنده متفاوته.
شما خودِ انساندوستِ نوعدوستِ خیرخواه و نیکوکار و آزاداندیش و کمکرسان و همه چیز تمامتون رو در نظر بگیرید: دو نفر در خونتون رو میزنن و ازتون میخوان پناهشون بدید. شما توی خونتون تنها زندگی نمیکنید، مادر پیرتون، پدر مریضتون، همسر جوون و خوشکلتون با بچه‌های کوچیک و بی‌دفاعتون و سگ و گربه‌تون هم توی خونه هستن. چطور تصمیم خواهید گرفت؟ بی هیچ فکر و قضاوتی، بی‌سؤال و بی‌تأمل از هر دو غریبه‌ی پناهجو صمیمانه دعوت خواهید کرد بی هیچ قید و شرط و تعهد و توضیحی وارد خانه‌ی شما شده و هر چه دارید و ندارید را با شما شریک شوند؟ با خودتون رو راست باشید: مسلماً همچین تصمیمی نخواهید گرفت! سؤال و جواب خواهید کرد، سبک سنگین خواهید کرد، قضاوت خواهید کرد، انتخاب خواهید کرد و اگر اگر اگر قصد کردید به کسی از بین اون دو نفر پناه بدید، یقیناً کسی رو انتخاب خواهید کرد که ارزشهاش با شما برابر یا به شما نزدیکتر باشه. مثلاً در حالی که شما و همسرتون به حجاب اعتقادی ندارین کدوم یکیتون مردی رو به خونتون راه خواهید داد که میدونید اعتقاداتش براین پایه‌ست که زن بی‌حجاب هر چقدر هم محترم و نجیب و اصیل و تحصیل‌کرده ولی به صرف عدم اعتقاد به حجاب هرزه‌ای بیش نیست؟ یا کدوم یکیتون در حالیکه خودتون و خونوادتون آدمای معتقدی هستین مردی رو در خونتون پناه خواهید داد که دهنش بوی عرق میده و حاضره با صفحات کتاب مقدس شما طهارت بگیره؟؟؟؟؟ کدومتون؟
۵ـ آدمها از هر نژاد و با هر ملیت و جنسیتی برابرن. به شرطی که اعتقادات، ماکسیم‌ها، پرنسیپ‌ها و ارزشهاشون با وجود تفاوتهایی که با هم داره مخرج مشترک انسانیت و شرف و ناموس داشته باشه! مثلاً کسی که معتقده ریختن خون نامسلمون حلاله چون طرف کافره با کسی که معتقده کشتن کسی به هر دلیلی و در هیچ شرایطی روا نیست، برابر نیستن! 
آرامشتونو حفظ کنید عرض میکنم خدمتتون که بله منم مثل شما میدونم که همه‌ی خاورمیانه‌ای‌های مسلمان یا مسلمان‌زاده همچین اعتقادات رادیکالی ندارن و حتی اکثراً کسایی هستن که از دست همین آدمای رادیکالِ دگمِ متحجر فرار کردن. بنده هم ادعا نکردم که غیر از اینه. صرفاً بارزترین حالت ممکن رو مثال زدم که بگم منظورم چیه از اینکه میگم آدمها همه با هم برابرن ولی نه تحت هر شرایطی!
۶ـ بدون عصبانیت و تعصب به جریان نگاه کنید. پناه دادن کسی که از لحاظ مالی، جنسی، جسمی و چشمی گرسنه نیست و با همون اعتقادات و فرهنگ و ارزشهای شما یا شبیه به شما بزرگ شده و زندگی کرده به مراتب منطقی‌تر و ایمن تره. بنابراین نمیشه به کشورهایی که به اوکراینیای بیچاره و آواره الان دارن راحتتر و بی قید و شرط تر پناه میدن خرده گرفت. یک حساب دو دو تا چار تای قابل درکه... گرچه لزوماً عادلانه نیست ولی طبیعیه.
۷ـ دیدم که یکی نوشته بود و یه تعداد خیلی زیادی تأیید کرده بودن «اگه یه دولتی میگفت مردا آزادن فرار کنن ولی زنای ۱۸ تا ۶۵ سال باید توو کشور بمونن و تا آخرین قطره خون بجنگن، فمینیستا دنیا رو به هم میریختن»! // باشه داداش شاید. ولی همین دولتی که همچین قانونی وضع کرده خیلی از زنا و دختراش حتی از خارج از اوکراین پاشدن رفتن داخل کشور که بجنگن و به کسایی که موندن کمک برسونن. 
توی هر مملکتی، توی هر ارتشی، توی هر دوره‌ای از تاریخ، شاید تعداد زنهایی که اسلحه به دست میجنگن، کمتر باشه ولی بدون و از صحت این ادعا اطمینان داشته باش که در دوران جنگ زنها خیلی بیشتر از مردها قربانی میشن، زنها خیلی بیشتر از مردا در جنگ بها میپردازن و زنها خیلی بیشتر از مردها در پیروزی‌های جنگی نقش دارن. ضمناً دولت وقتی قانون میذاره که زنا فرار کنن و مردا بمونن، زنایی که بچه‌های کوچیک دارن، بچه‌هاشونو با چنگ و دندون و بدبختی بغل میگیرن و کل زندگیشونو که خلاصه کردن توو یه چمدون میذارن رو کول جسم نحیفشون و فرار میکنن، برای اینکه مردای و زنای آینده کشورشونو نجات بدن و برای اینکه نسلشونو ادامه بدن. برای خودشون نمیرن. برای بچه‌هاشون میرن. زنایی هم که بچه کوچیک ندارن بدون و یقین داشته باش بچه‌های بزرگشونو که توو میدونای جنگ اسلحه به دست گرفتن تنها نمیذارن و فرار نمی‌کنن که جون خودشونو نجات بدن. هیچ مادری این کارو نمیکنه. تو هم که اینطوری فکر میکنی و مینویسی مطمئناً کسی برات مادری نکرده وگرنه هم میدونستی که هیچ مادری بچه‌شو زیر رگبار تنها نمیذاره و هم حاضر بودی به ضرب گلوله سوراخ سوراخ شی و با خمپاره پاره پاره شی ولی مادرت یا ناموست در خطر نباشه. بله و بقیه‌تونم که مادر و خواهر یا معشوقِ عاشق داشتین میدونید که زنها میمونن و حتی اگه پا به پای مردا اسلحه به دست و تانک سوار نجنگن ولی میمونن و نمیذارن مردا و پسراشون احساس تنهایی و بی‌کسی کنن. براشون غذا درست میکنن، لباس فراهم میکنن، وقتی زخمی برگشتن رو تنشون مرهم میذارن و پرستاریشونو میکنن، دست نوازش رو سرشون میکشن و حتی به دروغ اما بهشون یاداوری میکنن که اونا قوی‌تر از این هستن که از دشمن شکست بخورن و جنگ پایان خواهد یافت و فردای خوش خواهد آمد. و اگر مردها کم بیارن ـ که در تاریخ کم نداشتیم جنگهایی که یا دشمن دیگه مردی توو میدون باقی نداشته یا مردی دیگه توو میدون پا نذاشته ـ اونوقت زنها حتی با بچه توی بغلشون، با اسلحه‌ای که از هیکلشون بزرگتره، با آگاهی به اینکه اگه شکست بخورن تجاوز اولین بلاییه که سرشون میاد و مرگ راحتترین سرنوشتیه که باهاش روبه رو خواهند شد، ولی به میدون میرن و تا آخرین قطره‌ی خونشونو با جون و دل و نه مثل تو با ترس و منت و اکراه ـ میدن تا از ناموس و وطن و تن و بچه‌هاشون دفاع کنن! عکس و فیلم دخترای پیشمرگ کردی که با داعش میجنگیدن به همین زودی یادت رفته؟ اشکال نداره نمونه‌‌های دیگه‌ش توو خود ایرانمون، در طول تاریخ و به دفعات زیاد هست؛ حماسه‌هائیه که زنهای خطه شمال، آذربایجان، کرد، لر، بلوچ و جنوبیمون بارها آفریدن... مدارکشم موجوده. آره با وجود آدمای فراوونی مثل تو ولی مدارک و حتی بعضاً شواهدش هنوز موجوده.  
۶ـ زنها احتیاج به قانون برای موندن و رفتن یا فرار کردن ندارن. در حالی که اگه قانونی نباشه مردهایی مثل تو و کسایی که نوشته‌ت رو لایک کردن، دو تا پا هم قرض میکنن، حتی شده از بال هواپیما آویزون میشن که فرار کنن، در حالی که زن و بچه و مادر و خواهرشون زیر آوار جنگ و رگباره! اتفاقا میدونی که عصر دیجیتاله و عکس و فیلم این حماسه‌های مردونه هم موجوده. 
 ۷ـ آمار رسمی کشورهای اروپایی و آمریکایی ـ که در دسترس همه هم هست ـ به وضوح نشون میده که در سالهای اخیر، تعداد مردها و پسرهای متقاضی پناهندگی از کشورهای جنگ‌زده‌ی خاورمیانه‌ای که دلتون واسشون میسوزه و ناراحتید که کشورهای غربی عادلانه باهاشون برخورد نمیکنن، همیشه و با اختلاف فاحش، بیشتر از تعداد زنهاشونه. به نظرتون چرا؟ مرداشون بی‌غیرتترن یا زناشون غیرتشون بیشتره؟ شاید قانونشون عادلانه‌تره و به مردایی که فرار میکنن بلیط مجانی اهدا میکنه ها؟ 
پ.ن. بحث خیلی طولانی‌تر و عمیق‌تر از این حرفاس ولی خب همونجور که میدونید اینجا یک رسانه سیاسی نیست و منم مدتهاست دیگه روزنامه‌نگار نیستم. بنابراین بیش از این حد زیاده‌روی نمیکنم. روزتون بخیر. دنیاتون بدون  جنگ. از وقتی که صرف مطالعه مطلب کردین سپاس.

قول

مدتهای زیادیه که مطلبی نیمه کاره در مورد فمینیسم نوشته‌م برای اینکه وقتی فرصت کنم و تمومش کنم بذارمش اینجا که بخونیدش. به نظرم خوندنش خیلی لازمه. 

این مطلب و یه سری مطالب دیگه‌م هس مربوط فمینیسم، زن‌ستیزی، غرض‌ورزی، کج فهمی و ابهامات مربوط به این موضوعات. سعی میکنم در اولین فرصت تمومشون کنم تا در خوندنش شریکتون کنم.

چون در مورد جنگ نوشتم یادم افتاد مطلبی هم هست که مدتها پیش به مناسبت اتفاق خاصی که برام پیش آمده بود در مورد جنگ ایران با محوریت مقوله شهید نوشته‌م که اونم براتون میذارم بخونید. 

ذهنم آشفته‌ست. خیلی درگیری فکری و کاری دارم ولی هم مطالب جدیدمو براتون مینویسم هم سعی میکنم قبلیا رو در اولین فرصت جمع و جور کنم و باهاتون همخوان کنم. 


💥

برای دلفینم انرژی بفرستید، بد تصادف کرده :(

کاریش نمیشه کرد باید مود پستش باشه که الان نیست

متأسفانه انقدر حرف و اعتراف و کسشر مونده توو درفتمه که نمیدونم از کجا شروعشون کنم و کجا تمومش کنم. بعضاً تاریخ مصرفشونم حتی منقضی شده... 

قبل رفتن باید قول برگشتنتو میگرفتم

د‌اشتم توو اخبار عکسای فرودگاه ترکیه رو که در اثر برف شدید سقف یکی از ترمینالاش ریزش کرده بود و پروازاش که کنسل شده بودو میدیدم، یادم افتاد یه مدتم هر سقوط هواپیما و سانحه‌ی هوایی‌ای که اتفاق میفتاد هم، یاد تو میفتادم و هواپیمات که آتیش گرفته بود و اینکه وقتی بعد از ساعتهای خیلی طولانی و کشدار تأخیر و دلهره و انتظار بالاخره سالم رسیدی خونه و اینکه انگار تو رو دوباره بهم داده بودن و . . .

ژان

قبلنا حس میکردم روح یه شاعر پیر و خسته در تنم زندانیه. جدیداً حس میکنم روح یه دختر کوچولو توو تن خسته‌ و پیرم اسیره.
البته فکر نمیکنم اون موجود پیر و خسته مسخ شده باشه. گمانم این منم که در این بین انقدر پیر و خسته شدم که حالا اون همونجوری که بود در مقابل این من مثل یه دختربچه به نظر میاد...

like diamonds in the sky :)))

الان این پایین نوشتم کی نونمونو دراره یادم افتاد چن روز پیش یکی برام نوشته بود بیا من از نوک انگشت پا تا فرق سرت حتی شورت و سوتینتم طلا جواهر میگیرم هیچیم ازت نمیخوام فقط میخوام خرجت کنم چون باهات حال میکنم :))))) 
آخه چرا؟ رو چه حسابی؟ بعدشم حالا به تخمم که رو چه حسابی ولی از کجا اینهمه دراوردی که اینجوری میخوای خرج‌ کنی کسکش؟ 
منم که متعهد و مغرور :)) حیف شد واقعا وگرنه الان در حالی که با شورت و سوتینی مملو از سنگای قیمتی کنار استخر ویلامون نشسته بودم داشتم با کیبرد طلا براتون از جواهرات جدیدم مینوشتم و شب که میومدین آشیونه استیک و بستنی با روکش طلا میدادم بخورین که دفعه بعد خواستین جایی برینین مث ایشون طلایی برینین  :))))

غیبتکده

محیط یه جاهایی و نشست و برخاست با یه آدمایی، یه طوری انگار غیبت میطلبه! یعنی اهل غیبتم نباشی یهو یه چیزی میگی یا یه چیزی میشنوی و چیزی نمیگی که خب خیلی بده. متاسفانه نمیتونم رابطه‌مو باهاشون قطع کنم چون اونوقت کی نون دربیاره برامون؟ ولی خب باید حواسمو جمع کنم آلوده نشم. به هر حال تلاشمو میکنم. سخته ولی من میکنم.

خیلی شدید

یکی از نیازهای عجیبمم نیاز شدیدم به تنهاییه.

وقتی نیچه گریست

«برای ساختن فرزندان، باید نخست خویش را بسازی، در غیر این صورت، فرزندان را برای نیازهای حیوانی، فرار از تنهایی یا پر کردن چاله‌های وجودت پدید آورده‌ای.
وظیفه تو به عنوان یک والد، تنها ساختن خودی دیگر نیست بلکه چیزی برتر است. چیزی همانند آفریدن یک آفریننده.»

من اگه داروخونه داشتم، علی‌الخصوص در این شرایطی که دولت با سیاست‌های غلط سعی دربالا بردن نرخ رشد جمعیت داره، این تیکه از کتاب یالومو قاب میکردم میزدم یه جایی که همه ببینن و بخوننش. البته نه فقط داروخونه، مطب، کلاس درس، مغازه یا هر جایی که اختیارشو داشتم، به شرطی که بتونه در معرض دید عموم باشه...

و اما مولانا...

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم...

اینجوریا

حکایتِ بارانی بی امان است
این گونه که من دوستت می دارم
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه‌ها و خیزاب‌ها
به بیراهه و راه‌ها تاختن
بی تاب، بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
چون خونی در دل 
که همواره فراموش میشود
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من دوستت می دارم...

شمس لنگرودی 

شراب قرمز کی بودی؟

دیدین یه وخ یه چیزی می‌ریزه رو پیرن سفیدتون که هررر چقدر و با هر چی و هر جوری میشورینش یا هر کاریش میکنین دیگه رنگش نمیره؟ آخرش به این نتیجه میرسین که رنگه رفته توو خورد پارچه و چاره‌ای جز پذیرفتن واقعیت ندارین، خب؟ همون. دوسداشتنش همونجوری رفته تو خورد وجودم...


و باز چیزی در آشفتگی وجودم فرو ریخت

فقط دستاش توو کادر بود. دستاشو نگا کردم بعد هی ویدیو رو زدم اول دوباره دستاشو نگا کردم. بعد دلم بیشتر براش تنگ شد. رفتم توو پیجش و بازم دستاشو نگا کردم. بعد دلم باز ناخودآگاه براش ضعف رفت. خواستم بیام بهش بگم الهی قربونت برم بیا دستاتو ببوسم، بیا دورت بگردم، فدات شم، عزیزم، جونم، نفسم... ولی خب فقط بهش گفتم مرسی.

چاردیواری اختیاری

خب دیگه. ادای آدم بزرگارو درآوردن دیگه بسه. بیاین بازم براتون اعترافای عاشقانه کنم، قصه‌های عجیب و جالبنگیز تعریف کنم، غرغرای عشقولانه کنم، ماجراهای خنده‌دار بی‌مزه تعریف کنم، کنار ساحل براتون آتیش روشن کنم براتون آهنگ بذارم و بازم طبق روال همیشه‌ چیزای مهمو جا بذارم توو درفت و چیزای چرت و پرتمو براتون همخوان کنم :)) 

هپی نیو یر

سال میلادی هم دوباره نو شد و ما همچنان اندر خم همون کوچه پس کوچه‌هاییم که بودیم. آره! منم فکر میکنم ارزششو نداره. که چی؟ تهش که چی؟ ولی میخوام با یه واقعیتی روبه‌روتون کنم که شاید حالتونو بهتر کنه. گیرم که اصلا تهش هیچی. حالا چی؟ حالا این که: ما که داریم ادامه میدیم و امروزمونو به فردا میرسونیم و این یعنی فردا رو به هر حال پیش رو داریم و پشت سر خواهیم گذاشت. پس اگه قرارتون با خودتون این نیست که همین الان به زندگی خودتون خاتمه بدین، دستتونو از همین دور بدین به من. بلند شین. بایستین. از داشته‌هاتون استفاده کنین و برای رسیدن، به دست آوردن یا جبران نداشته‌هاتون قدم بردارید. شاید نرسید، شاید به دست نیارید، شاید نشه ولی حالا که آب داره با خودش میبرتتون، پارویی بزنید سمت مسیری که ترجیحش میدین. شایدم شد، شایدم رسیدین. منم اینجام. تنها نیستین. اخماتونو وا کنین. شاید شد. نشدم گور بابای دنیا مگه غیر از اینه؟


Merry Christmas

 

Mariah Carey/All I Want for Christmas Is You +

بد از دست رفته‌ایم...

فقط سریع چند خط میخواستم براش بنویسم در حد دو سه جمله. نمیدونم چن تا کاغذ حروم شد انقد یا دستم خط خورد یا کاغذ تکون خورد یا میز لق خورد یا شاید زمین لرزید، قائدتاً دیگه! چون من که پارکینسون ندارم. خلاصه یا کاغذ خیس شد، کثیف شد، خط خورد، چروک شد، کج شد یا نوک خودکار شکست! آئا نوک خودکار میشکنه مگه؟ نوک خودکار نازنینم شکست. بعد هر یه کلمه‌ای که می‌نوشتم انگار برای اولین باره دارم فارسی مینویسم. به املای کلمه «میکنم» بعد از نوشتنش شک کردم!!! تمام دندونه‌ها و نقطه‌ها و هر پیچ و تابی که خط داشت به نظرم عجیب میومد. شاید اتاق تاریک بود، شاید شیشه‌ی عینکم  کثیف بود، شاید چشمم خسته بود. انگار درست نمی‌دیدم. آخرشم نگا کردم دیدم انگار اصن این خط من نیس. هوا خوب نبود. احساس تنگی نفس می‌کردم، تپش قلب داشتم، قفسه سینه‌م درد می‌کرد. هوا... هوام خوب نبود... 


یلداتون مبارک 💫

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم

دستش از گل ، چشمش از خورشید سنگین...

داشتم با رفیقم یاشار توو ترکیه تلفنی صحبت میکردم. ایران که بود عاشق دختر یکی از همکارای پدرش که برای دیداری کاری از ترکیه به ایران اومده بودن شده بود، سالها با هم از دور در تماس بودن تا اینکه این یه روز دلشو زد به دریا و بیخیال همه چیز بساطشو جمع کرد رفت ترکیه، با وجود مخالفت خونواده‌ی هر دو طرف ازدواج کردن. به سختی ولی با هم یه کافه‌ی کوچولوی خوشکل ساختن که طبقه بالاشم خودشون زندگی میکردن تا اینکه دنیز تصادف کرد و مرد. از اون به بعد طبقه بالا رو با کمی تغییر مثل یه مسافرخونه کرده و اتاقای نقلیشو اجاره میده. خودش میگه اینجا مسافرخونه نیس جانپناهه! برای کسایی که از یه جایی یا یه چیزی فرار کردن به اینجا پناه میارن... قبلترها بهش گفته بودم حواست باشه سر زمستون امسال یه اتاقتو واسه من خالی نگه داری میخوام با یکی از بقیه دنیا فرار کنم و پناه بیاریم اونجا. گفته بودم میخوام تولدشو براش توو کافه بگیریم و چند روزی دور از آدما کنار هم باشیم. حالا زنگ زده بود که تاریخ دقیق رفتنمونو بپرسه. داشتم بهش میگفتم دیگه نیس که بخوام باهاش به جایی پناه ببرم و ترجیجاً روزگارمو بی پناه میگذرونم شاید آرپی‌جی زندگی یه جایی زودتر بخوره توو فرق سرم تا تمام شم... یهو صداش پیچید توو گوشم: خواهد آمد خواهد آمد... یه لحظه قفل کردم. تو اونجا چیکار میکنی؟ یاشارو از کجا میشناسی؟ اومدی که برم گردونی؟ اومدی که غافلگیرم کنی؟؟؟ هه چه توهم خوشایندی، چه حال ناخوشایندی ...
گوشه شالم خورده بود به دکمه هندزفری جدیدم و به عجیبترین دلیل ناشناخته‌ی دنیا میون این همه ویس و آهنگ که توو گوشیمه صدای ضبط شده‌ی اونو در حال شعر خوندن، برای پلی کردن بی هوا وسط تماس تلفنیم انتخاب کرده بود!

. . . خواهد آمد ، خواهد آمد آری، امّا گر نیاید باز سقف آسمان امروز پایین خواهد
                                                                                                                              آمد .

اعتراف

یه وقتائیم دلم براش انقدر تنگ میشه میرم نگا میکنم آخرین بار کی آنلاین بوده و چه خوب که اون موقع وقتی بش گفتم یاروشو جوری تنظیم کرد که بتونم ببینم کی آنلاین بوده... 

چه باااارونی داره میاد...

اعتراف میکنم بعضی کارارم جز تنهایی دوس داشتم فقط با تو... مثلا فقط با تو دوس داشتم زیر بارون خیس شم...

البت که زهی خیال باطل ولی خب خیال شیرین مالیات نداره

الان این قبلی رو تعریف کردم یادم افتاد بگم اخیراً یه جوری همش یه اتفاقا و موقعیتایی پیش میاد که یه جوری دارم هدیه‌پراکنی میکنم، تو گویی که روزای آخر عمرمه و دیگه وقتی برای خوشحال کردن آدما یا حتی بودن نخواهم داشت. 

همین شری خیلیم خوبه مگه نیس؟

برای دوستم یه هدیه بامزه خریده بودم و البته که خودش میدونست چرا، با این وجود در کنار هدیه‌ش متن کوتاه نیمه طنزی هم نوشته بودم در وصف  اینکه چرا این هدیه مسلماً متعلق به اوست... و بسی لذت بردم از اینکه موقع خوندنش از شدت خنده اشک میریخت و جیشش گرفته بود  :))
از اون شب تا حالا شاید چهل دفعه بهم گفته تو باید نویسنده میشدی و پرسیده چرا دارم عمرمو توو بیمارستان تلف میکنم و من هر بار فقط بهش میگم تلف نمیکنم.
شاید توی یه دنیای دیگه

هعی

ولی من واقعا خیلی سعی کردم. خیلی.

وطن پرنده‌ی پر در خون...

رفته بودم اداره‌ی پست. بسته رو گذاشتم جلوی یارو. به آدرسش نگاه کرد و گفت اوه ایرانِ زیبایِ دوسداشتنی با خوشمزه‌ترین خوراکیا و مهربونترین مردم دنیا و مسلما زیباترین دخترای روی کره زمین. بعدم با همون ذوق با لهجه آلمانیش روشو کرد بهم و گفت سلَـــم :)))  گفتم سلام. پولشو حساب کردم تشکر کردم گفتم عصربخیر. پشت سرم داد زد خودا حافیظ :)) ازش فاصله گرفته بودم لازم نبود ولی دست خودم نبود زیر لب جوابشو دادم گفتم خداحافظ. 

شریولوژی/ دارک ساید

آئا من یه عصبانیم. عـ صـ باااا نی! مخلوطی از خشم و عصیان توو وجودم دائم قل قل میکنه. اگه میبینید مهربون و آروم به نظر میرسم چون مادام و پیوسته، اتوماتیک وار در حال فروخوردن این خشما هستم. کرم نریزید. فکر می‌کنید شوخی میکنم بعد ولی وقتی عصباتیتمو می‌بینید جا می‌خورید. خب نکنید دیگه. 

سیگار؟


اینم نمی‌دونم کی و کجا خونده ولی فکر میکنم عرفان طهماسبی نیست با اینکه یه جورایی شاید به خاطر لهجه یا غم صداش صدای اونو تداعی میکنه. آهنگشم نصفه‌س ولی همینشم خیلی خَشه. یه چن ثانیه‌ای هم بیشتر از این ادامه داره ولی جسارتاً به نظر من تا همینجاش دیگه دمش گرم و غمش کم...

پ.ن. عذر میخوام تصحیح میکنم نسخه کاملشو شنیدم و خود عرفان طهماسبی خونده اسم آهنگشم مترسکه.

خرمالو

فصل خرمالوئه منم خرمالو خیلی دوس دارم منتها اغلب حوصله خوردنشو ندارم. البته درستش اینه که بحث حوصله خوردن نیس حوصله لذت بردن ندارم ولی خب الان دچار توفیق اجباری شدیم و چون تکخوری حال نمیده از همین دور دعوتتون میکنم به خرمالوخوری باهم.

^_^
گفتم خرمالو یادم افتاد اینم بگم در ستایش تناقضات: یکی بود بهم میگف تو مث خرمالویی چون خرمالو خیلی دوس داشت. یکیم بود که خرمالو دوس نداشت اونم میگف مث خرمالویی، چون وقتی آدم خرمالو میخوره دهنش جمع میشه، توئم وقتی نیستی دل آدم اونجوری میشه :))

لیلی با من است

قضیه‌ی چند وقت پیشه، برای همین جزئیاتش دیگه زیاد یادم نیست ولی خواب دیدم یکی اومده سراغم داره میگه لیلی داره میره افغانستان! برا چیشو متأسفانه یادم نیست! احیاناً برای تهیه خبری، گزارشی، پروژه‌ی فرهنگی‌ای یا حالا یه همچین کسشرای قابل تصوری. و در واقع اونی که اومده بود سراغم ضمن اطلاع خبر سؤالش ازم این بود که آیا منم باهاش یا باهاشون میرم یا نه؟ و من در حین اینکه داشتم به این فکر میکردم که آخه الان در این وضعیت بحرانی چه وقتشه و حالا واقعاً زمان مناسبی برای سفر به افغانستانِ تخت تسخیر طالبانا نیست و به محض اینکه پامونو بذاریم توو خاکشون هیچ تضمینی برای حداقل امنیت که هیچی، کلاً هیچ تضمینی برای هیچی وجود نخواهد داشت، به یارو میگفتم باشه دیگه معلومه که منم میام. بیچاره‌ام دیگه. آدم کلاً وقتی یکیو دوس داره بیچاره‌س. نمیتونم نیام که. من باید بیام مواظبش باشم :))) حالا توو خوابم همین یه لا قبایی بودم که توو بیداریم هستما، ولی نمیدونم چرا فکر میکردم یا اون یارو حتی و بقیه لابد فکر میکردن من با بودنم می‌تونم از لیلی محافظت کنم :)))) البته دروغ چرا اگه توو واقعیتم اتفاق میفتاد تنهاش نمیذاشتم انصافاً، امّا خود این فکتم از عجیب بودن و خنده‌دار بودن داستان کم نمی‌کنه :))) 
پ.ن. لیلی جان خیلی وقته ازت خبر ندارم ولی هر کاری داری میکنی، هر جایی هستی مواظب خودت باش عزیزم. حدالمقدور افغانستان و کلاً سفرای این شکلیم فعلاً بی‌خیال شو، اگه‌م مقدور نبود زحمت بکش خودت دوباره پیدام کن دیگه چاره‌ای نباشه لااقل باهم میریم :)) داداش در اینکه رفیق بیشعوریم شکی نیست ولی در عین حال دوسِت دارم در اینم شکی نباشه.
+ فریدون/ آی لیلی ماشالا واسه اسمتم خداتا آهنگ خوندن یکی از یکی عاشقانه‌تر :)) منم که به قول سعدی دوست دارم کست دوست ندارد جز من/حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی/ ولی خب نهایتاً باید پذیرفت که ما که باشیم این وسط؟ هویجی زیر خاک :)) 

مغز عاشق؟ داشتیم مگه؟

پشت ساعدم از آرنج تا مچش با بخار یه جوری سوخته که تاول زده. هر بادی که بهش میخوره میسوکه و من ناخودآگاه یاد تو می‌افتم و اینکه نیستی که باهام دعوا کنی و بگی چرا دستت سوخت :)) اعجاب‌انگیز نیست؟

مچکرم

 گرچه از آمدنم نبـود گـردون را ســـود/ وز رفتن منم جاه و جلالش نخواهد فزود ولی از ابراز محبت و تبریکاتون بابت تولدم خیلی ممنونم. امیدوارم هممون روزهای بهتری رو پیش رو داشته باشیم. از دور بغلتون میکنم و میبوسمتون. مواظب خودتون باشین :*


میس یو

من زیاد خواب نمیبینم چون یا انقدر قبلش خسته‌م که باید توی اون مدت کوتاهی که میخوابم خیلی عمیق بخوابم تا دوباره ریکاوری شم یا انقدر سبک میخوابم که تقریبا بیدارم و هر لحظه آماده‌م که پاشم به کارم ادامه بدم. بنابراین فرصت خواب دیدنی که بعدش یادم بیاد زیاد برام پیش نمیاد. اما از وقتی مادربزرگمو از دست دادم خیلی خوابشو میبینم. خواب میبینم که زنده‌ست و حالش خوبه و انقدر خوابام شفافه که وقتی بیدار میشم هر بار باید از نو یادم بیفته که مامانی از بین ما رفته، دیگه نیست و باور کنم که بغلشو، صداشو، خنده‌شو، بودنشو فقط توو خواب میتونم دوباره تجربه کنم...
خیلی حس بدیه. هر بار انگار تازه خبرشو شنیدم. 

اینو تعریف کردم صرفاً در کاتیگوری شرح احوالاتم ولی حالا که چند دیقه‌ای فرصت نوشتن دارم میخوام ازش بعنوان مقدمه سوءاستفاده کنم و در ادامه براتون یکی از رازهای آدما رو فاش کنم. همین آدمایی که هممون هر روز باهاشون سر کار داریم. و بعد میخوام نتیجه بگیرم و ازتون بخوام حدالامکان کمی بیشتر هوای اطرافیانتونو داشته باشین. 
آدمها گاهی از بیرون به نظر نمیرسه ولی دردهای نهفته‌ای دارن که همونا باعث میشه گاهی در جواب رفتارها یا حرفای ما، واکنش قابل انتظار یا معمولی رو که باید، از خودشون نشون ندن. به نظر ما که از دردهای اون آدما خبر نداریم رفتارشون یا جوابشون شاید نامنصفانه یا اشتباه باشه ولی تحمل بار دردهای سنگین و همیشگی یا تکراری دهن آدمو سرویس میکنه و بسته به بالا پایین بودن ظرفیت و آستانه‌ی طاقت هر کسی دیر یا زود آدمو میترکونه و وادار میکنه تو یه شرایطی غیر معقول و غیر معمول واکنش نشون بدن. 
اگه آدم در برخورداش کمی صبورتر و مهربونتر باشه و از خودش درک متقابل نشون بده، زندگی بهتر و راحتتری خواهد داشت، کمتر از دست آدما عصبانی میشه و کمتر بهشون حس تنفر پیدا میکنه. 
آدم یه بار که یکیو از دست میده، غصه میخوره و شاید برای همیشه یه قسمتی از وجودش غمگین و عزادار باقی بمونه ولی اینکه این از دست دادن هی برای آدم به هر دلیلی تکرار شه خیلی بدتره.
مثلاً زنی که همسرشو یا مردی که زنشو از دست داده ولی هر بار که بچه‌شونو نگاه میکنه توی صورتش یا هر کدوم از حرکاتش انگار که همسرشو توی اینه دوباره میبینه، به مراتب تحمل مرگ همسرش براش سختتر و دردناکتر از بقیه‌س. 
یا کسی که از عشقش جدا شده ولی همچنان همه جا توی واقعیت و خیال میبینتش و خاطراتش هی خودبخود توو ذهنش دوره میشه به مراتب سختتر با درد جدایی کنار میاد تا کسی که عشق سابقشو از همه جا حقیقی و مجازی بلاک کرده و امکان دیدن و خبر رسیدن ازشو به کمترین میزان ممکن رسونده. یا کسی که به زور به عقد کسی درومده یا بهش تجاوز شده و حاصل اون تجاوز یه بچه شده و اون آدم قبول کرده که بچه گناهی نداره و مسئولیتشو پذیرفته و سعی میکنه دوسش بداره ولی هر بار که میبینتش یاد درد و زخمی که لحظه‌ی تجاوز متحملش شده میفته، اون آدم هر لحظه خیلی بیشتر از من و شمایی که از این دردا نداریم، انرژی مصرف میکنه تا بتونه به زندگیش ادامه بده.
بچه‌ای که توو خونواده‌ای بزرگ شده که دائم کتک خورده و محبت ندیده، زنی که از طریق پدر برادر یا همسرش دائم تحقیر و سرکوب شده یا میشه همینطور. کسی که توو مدرسه معلما همیشه تحقیر و تنبیهش کردن، دختر یا حتی پسری که بهش تجاوز شده و از ترس یا شرمش نتونسته حتی با کسی در موردش حرف بزنه، خواهر و برادری که دائما با خواهر برادر باهوشتر یا رامترش مقایسه شده حتی. یا کارگری که دائم جلوی رئیس جوان و متمولش تحقیر شده و میشه، حقوقشو ندادن یا نمیدن و او به ناچار و دائم جلو زن و بچه‌ش شرمنده‌س، کسی که زورش نمیرسه حقشو بگیره، حرفشو بزنه، طبق اعتقادش زندگی کنه، کسی که ناخواسته یا به خاطر یه شرایطی یه موقعیتی یه اشتباهی یا حتی به خاطر یه شهامت یا معرفتی که یه جا به خرج داده زندان رفته، شکنجه و شکسته شده و کس و دادرس نداشته همینطور، کسی که عاشق شده و از دست داده،  کسی که خواسته و نتونسته و و و...
اگه یادتون بود و انرژیشو داشتین سعی کنید کمی با اطرافیانتون مهربونتر باشید. مطمئن باشید خوبیهاتون در قالب‌ها و در موقعیتای مختلف مثل یه بومرنگ به خودتون برمیگرده.

متأسفانه

زندگی فیلم هندی نیس که بارون بیاد همه چی درست شه یا همه به هم برسن، هپی اند شه. 

# یاداوری


این داستان نیازهای عجیب

نیاز ابراز دارم. ینی دوس دارم برم بهش بگم دوسش دارم. دلم میخواد برم بهش بگم تمام ذرات وجودم میخوادش. بگم هیچ حسی بیشتر از مردنم براش ارضائم نمیکنه.
نمیخوام هیچی بگه. نمیخوام هیچ کاری کنه. نمی‌خواهم حتی اتفاقی بیفته. فقط نیاز به ابراز دارم. 
دلم انقدر براش تنگه که اصلا قابل وصف نیس :(
شاید بپرسید خب کی جلوتو گرفته برو بهش بگو ولی باید عرض کنم که آدم وقتی کسیو ترک میکنه دیگه حق نداره هواییش کنه. زخمای دل خیلی خیلی حساسترن از زخمای تن و نباید از روی خودخواهی و هوس انگولکشون کرد.

همگی بگید ماشالا

نوشته «این تعداد حال مساعد بدی دارند»!
اینم وضعیت ادبیات و خبرنگاری و گزارشگری عزیزان اینور آبه. 

پ.ن. یه روز از دست همشون روانی میشم اه اه آدم انقدر بی‌سواد و بااعتماد به نفس آخه؟

اینجا یک وبلاگ کاملاً شخصی ست

ضمن تأکید بر اینکه بنده هیچ جوابی به هیچ احدی ولو خود خدا بدهکار نیستم عرض میکنم وحشی‌های عزیزم که فحش گذاشتین و نوشتین رفتی پارتی و خوشگذرونی و یه سری چیزایی که دلم نمیخواد حتی تکرارشون کنم... رفته بودم توو کما و حال خوبی نداشتم، بر که گشتم توو دنیای گهتون، بچه‌ها خوشحال بودن نمیخواستم بزنم توو ذوقشون. خوبم کردم. بعدشم  کسخلید انقد نفرت توو وجودتون گوله شده یا وقتی انقد با من خصومت دارید میاید اینجا؟ چرا اصلا اینجا رو میخونید؟ اون بغل یاداوری کردم خدمتتون که هیچ مجبور نیستید مطالعه بفرمایید! دفعه‌ی بعدم زر زیادی بزنید ایمیلمو دی‌اکتیو میکنم مجبور شید خفه شید. حواساتونو جفت کنین اینجا آشیونه من و گنجیشکامه. واسه غریبه‌ها جا نداریم.

پیش پیش لالا

خب دیگه جمع کنید بساطتونو. فیلم تموم شد. اومدیم خونه. من میرم دوش بگیرم بیام بخوابم شب باید برم بیمارستان. روز روشنی داشته باشید.   

 یادم افتاد به کی گفتم. گفتم شمام بدونید

که اونم طوری نیس البت

فقط یه سوتی دادم و نمیدونم به کی ولی به یکی از حسم به لیلی گفتم. 
 

الاهو اکبر این همه جلال

به به. به به. میبینم که هنوز خاموش نشدم و خداروشکر که توو وبلاگ زر زر کردم وگرنه کی میخواس این کسشرارو جمع کنه. 
آره گفتم که ظرفیت الکلم خیلی بالاست. نمیدونم متأسفانه یا خوشبختانه. 
برید به کار و زندگیتون برسین دیگه. بیکارید گوش به زنگ وایسادین کسشرای منو بخونین؟ واقعا که.

سلامتی نفسات

ثانیه به ثانیه دلم برات تنگه و هیچ هیچ هیچ هیییییییییییییییییییییییییچ راه فراری ازش ندارم. 
راه میرم قدم میزنم وایمستم میشینم پامیشم میخوابم بیدار میشم خواب میبینم نمیبینم گرسنمه سیرم غذا میخورم نمیخورم آشپزی میکنم نمیکنم ظرف میشورم خونه رو تمیز میکنم خوشحالم ناراحتم عصبانیم ساکتم حرف میزنم نمیزنم میرم سر کار برمیگردم کار میکنم استراحت میکنم موهامو شونه میکنم لباس میپوشم لباس درمیارم فیلم میبینم کتاب میخونم قصه میگم میخندم بغض میکنم میرم خرید هدیه میدم میگیرم نگاه میکنم چشامو میبندم باز میکنم مینویسم آهنگ گوش میکنم مسواک میزنم جیش میکنم میرم حموم میرم بیرون میام خونه فکر میکنم نمیکنم میخورم توو درو دیوار رانندگی میکنم نمیکنم موهامو صاف میکنم لپتاپو روشن میکنم خاموش میکنم چراغو روشن خاموش میکنم جعبه ابزارو نگا میکنم چکشمو پنجره رو باز میکنم میبندم آفتابیه برفه بارونه طوفانه تگرگه ابریه مه‌آلوده رنگین کمونه روزه شبه تاریکه روشنه قهوه میخورم چایی میخورم ساعتم زنگ میزنه گوشیمو میگیرم دستم واتساپو تلگرامو چک میکنم اسکایپ زنگ میخوره نمیخوره صدای تیک تاک ساعتمو گوش میکنم گرمم میشه سردم میشه تنها هستم نیستم مشروب میخورم سیگارمو روشن میکنم سیگارمو روشن نمیکنی سیگارمو روشن نمی‌کنی سیگارمو روشن نمی‌کنی بعدش بوسم نمیکنی صدام نمیکنی دعوام نمیکنی دوسم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دووووووووسِت با هرررر نفسی که میکشم یاد تو میفتم. 
ولی خوشحالم برات. تو فقط خوب باش. من داوطلبانه جر میخورم برات. از دلتنگیت از دوس داشتنت از خواستنت از نداشتنت از دوس داشتنت از دوس داشتنت از دوست... من داوطلبانه... من فداتم. سلامتی چشات. 

ببینیم کی خاموش میشم آیا اصن

به زور و خواهش و تمنا و گله و گریه و التماس و هزار ترفند و کلک و کلی قر و اطوار بالاخره موفق شدن موافقم کنن که باهاشون بیام. اومدم دیگه. باهاشون. منتها هر جا اتراق میکنم یه تعداد دور هم نشستن که بد میرن رو اعصابم و واقعا نمیتونم تحملشون کنم. مثلا الان اینایی که پیششونم دارن در مورد اندازه بیرونی کلیتوریس بحث میکنن. اون قبلیا داشتن در مورد این بحث میکردن که ساک زدن درستش لیسیدنه یا مکیدن. اون قبلتریا داشتن در مورد وضع اسفبار هاسپیس‌ها بحث میکردن. قبلتریاش یادم نیس چه زری میزدن ولی دو تا قبلتریا داشتن در مورد روبه‌روییاشون غیبت میکردن. قبلیای اینام داشتن در مورد سهام داروخانه‌ها اختلاط میکردن و الا آخر. ها یه پسره‌ی جدیدم راننده آمبولانسه بچه خوشکله تازه اومده همه یه نظر ایکس ری وار هم نسبت به اون ارائه میدادن. برای همین سیّارم. یه جا نمیشینم چون طولانی بغل گوشم باشن یهو ممکنه یکیشونو خفه کنم فاصله یکی دو متریم مانعی ایجاد نمیکنه. مشکل فقط اینه که هر دفه از یه جایی میرم جای دیگه میشینم دو سه تا پیک دیگه کف کفشه. خلاصه الان که دارم اینو براتون مینویسم بی‌نهایت زیاد خوردم. خیلی زیاد. خیلی خیلی خیلی بیشتر از ظرفیتم و ظرفیتم تأکید میکنم مریخی بالاتر از بقیه‌ی آدماس. خیلی بالاتر. خیلی. خیلی خوردم. انقد که میخوام حرف بزنم زبونم میگیره ولی جا دارم هنوز. همینکه دارم میتونم بنویسم و فکر میکنم دارم درست تایپ میکنم چیزشه دیگه. اثباتشه. حالا فردا یه چکی میکنم. فعلا سلامتی سه کس. چرا سه کس؟ سلامتی یه کس. سلامتی خودت. سلامتی همه کس.  

💉

عرضم خدمتتون که من واقعا کمترین و تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید و از دستم برمیومد این بود که تا وقتی شماهایی که دوسِتون دارم واکسن نزدید و امکانش براتون فراهم نیست، منم نزنم و به عحیبترین بهانه‌های ممکن موفقم شدم ولی متأسفانه الان مجبورم چون اگه نزنم به زودی دیگه اجازه کار نخواهم داشت.
شرمنده‌. 

پ.ن. اگه زنده موندم که باز در خدمتتونم، اگه‌م نه که مواظب خودتون باشین و همدیگه رو دوس داشته باشین. این روزام میگذره...

 دوسِت.

به اعتماد ِ 
     چشــــم 
             تو

اگه دیگه فرصتی برای خوب بودن پیدا نکنیم چی؟

شاید از دست رفته‌م و دیگه راه نجاتی برام باقی نیست؟ از کجا معلوم؟

بی ‌دلیل

دختر پسره دستشونو انداخته بودن توو گردن هم و همینجور که راه میرفتن دختره داشت غش غش الکی میخندید. 
یاد تو افتادم...

+ دلشوره 

تو رو جون هر کی دوس داری خوب باش و خودت دوباره پیدا شو

شماره‌ ش توو گوشیم همینجوری سیو بود. دلم به عکسای پروفایلش خوش بود که دیر به دیر اما گاهی عوضشون میکرد. خنده‌ش با اون دندونای ریزش... موهای لخت صاف قشنگش... خیالم راحت بود که هست و خوبه. یادم نیست از کی و چرا دوباره ارتباطم باهاش قطع شد ولی خیلی وقت پیش بود. اونروز اتفاقی متوجه شدم اسمش دیگه تو لیست کانتکتای تلگرامم نیست :( شاید شماره‌ شو عوض کرده، شاید برگشته ایران، شاید گوشیشو گم کرده ولی شایدم براش اتفاقی افتاده و امیدوارم هیچ اتفاقی... شایدم ایشالا شوهر کرده سیم کارت سابقشو سوزونده :)) و شاید، نه نه و باااااید، خاک عالم بر سر من بیشعور که کسایی رو که انقدررر دوسشون دارم اول یه روزی ول میکنم به امون خودشون بعد که اینطوری میشه نگرانشون میشم :( 


شریاک

میگم مهمتر از منطقی بودن من یا اطلاعات تخصصی و غیرتخصصیم که تاحالا تو رو همیشه کمک کرده، اینه که تو از من حس خوبی میگیری و من درواقع میتونم آرومت کنم. میگه میدونم! میدونم! داری در مورد شریاک صحبت میکنی :))


شاید

شایدم یه روز استعفا بدم برم یه جایی نزدیک دریا بساط زندگیمو پهن کنم یه جایی یه جوری که صدای دریا رو توو آشیونه‌م بشنوم. شاید تصمیم بگیرم به خودم برگردم و نویسنده شم. شاید نوشته‌هامو دوس داشته باشید. شاید عاشق قصه‌هام شید. شاید با مقاله‌هام مو به تنون سیخ شه. شاید هوای دنیا کمی بهتر شه. شاید بتونم. شاید بشه.


سفر یا سقوط آزاد حتی

داشتم فکر میکردم چقدر نیاز دارم همه و همه‌چیو بذارم و بی‌خبر و بی‌چمدون برم یه جایی. یه جای دور خلوت. بعد دیدم نمیشه متأسفانه انقدری که باید رها نیستم. در بندم. در بند مسئولیت‌هام. چیه؟ اینکه من از مسئولیت و قبول مسئولیت بیزارم دلیل نمیشه آدم مسئول و مسئولیت‌پذیری نباشم. همونجوری که اینکه دوس ندارم کسی وابسته‌م بشه و تمام سعیمو میکنم این اتفاق نیفته ربطی به این نداره که خیلیا بهم وابسته‌ن، شدن و میشن. 
من حتی به دلیل اینکه مسئولیت جدید نمیخواستم از بچگی و همون وقتی که اکثر هم سن و سالام توو ذهنشون با رویای عروس شدنشونم خوشحال میشدن و براشون مهم بود که به اون روز قشنگ توو زندگیشون برسن، مطمئن بودم خیال ازدواج ندارم و میدونستم عمراً کسی نمیتونه پایبندم کنه. آرمانهای بزرگتری از ازدواج و تشکیل خانواده داشتم و بقای نسل هرگز دغدغه‌ام نبود. نه مسئولیت معشوق بودن و تعهد با کسی تا ابد موندن رو میخواستم نه مسئولیتم در قبال کسی که عاشقم شده و زندگیش به بودنم گره خورده. 
ولی خب آدم بزرگ میشه، رویاهاش مث موهاش کم‌کم خاکستری میشن، آرمانهاش لای گرفتاریای روزمرگی‌ها گم و گور میشن، انرژی و امید آدم تحلیل میره و در نهایت آدم عوض میشه.  
حالا که آرمان‌هامو به باد دادم و به چیزایی که میخواستم و برنامه‌ای که داشتم نرسیدم :)) منتظر بودید بگم میخوام ازدواج کنم و بچه‌دار شم؟ :)) نه من واقعاً ذاتاً و حداقل از لحاظ روحی آدم پایبند و یه جا بشینی نیستم و هنوزم حاضر نیستم مسئولیت بدبخت کردن و عذاب کشیدن یه فرشته بی‌گناه که درخواست تولد نداده رو قبول کنم فقط به خاطر اینکه نسلمو ادامه بدم و برای جاودانگیم تلاش کنم.
ممکنه یه روز گول بخورم و ازدواج کنم چون کسی که فکر میکردم نسلش منقرض شده پیدا کردم ولی مطمئناً خودم بچه‌ای به دنیا نخواهم آورد. نهایتاً شاید یه لونه درست کنم که گنجیشکامو توش جمع کنم. 


روزگار غریبیست

وقتی بود که آنچه می کردند، به ریا می کردند. اکنون بدانچه نمی کنند ریا می کنند...


عطار

دیگه متأسفانه

یه وقتائیم میبینی همه حق دارن متأسفانه

باور بفرمائید

همه فک میکنن خوبن دیگه. هیچکس فک نمیکنه که بده. اونائیم که فک میکنن بدن مرض خودبدبینی دارن وگرنه اکثریت قریب به اتفاق آدما خودشونو همیشه حق به جانب و خوب میدونن!

بی‌جام

جام ندارم، برای همین باید توو لیوان چای، می بنوشم.
جا هم ندارم البته. پناهگاه، نهانخانه، آرامکده.
بیجام. جایی که باید باشم نیستم. بعضا جایی که نباید، هستم.
از هر طرف بنگرید بیجام در هر حال. 

حنجره‌ مم نت جیغ نداره متأسفانه

امروز همش دلم میخواست داد بزنم، عصبانی بودم، دلم می‌خواست همه چیو بکوبم توو در و دیوار ولی خب نه صدامو بلند کردم نه چیزیو کوبیدم توو چیزی.

۱۹۸۴

آنها تا به آگاهی نرسند، طغیان نخواهند کرد و تا طغیان نکنند به آگاهی نخواهند رسید ...

جورج اُرول

 اگه نشد چی؟

اگه نشد که نشده دیگه ولی مهم اینه که شایدم شد!

لالا

بهترین راه فرار از واقعیت‌ها و امن‌ترین مأوای مجازی دنیا

۴ راه خاکستری

تئاتر چهارراه بیضایی رو دیدم. حکایتی بیش و کم آشنا، دردی کهنه، زخمی تا ابد باز، آتشی که میسوزد، میسوزاند و خاکسترم می‌کند هربار.
و دریغ... که خاکسترم را باد با خود نمی‌برد هرگز. نه! سیل اشک هم این خاکستر را با خود نمی‌برد حتی. 
خاکستر از نو من می‌شود تا در اولین فرصت این من از نو خاکستر شود...

دل است دیگر. تنگ میشود گاهی.

توو چت خودم در مدلای مختلف صداش کردم و براش نوشتم دوسش دارم بعدم پاکشون کردم. خوب بود بد نبود. خواستید امتحان کنید.

استناراحت

چشَم یه جوری داره محکم میپره که اگه ازم کارتون میساختن هر بار مث آقای سکسکه یه متر پرت میشدم توو هوا. قشنگ داره به زبون بی‌زبونی داد میزنه بکپ دیگه دو دیقه بذا استراحت کنیم.

این داستان خیال منظر دوست به خواب :))

دم صبح خواب می‌دیدم. انگار بایستی توی یه کلاسی کارگاهی همچین چیزی شرکت میکرد. من همه وسایلشو براش آماده کرده بودم که چیزیو جا نذاره و همه ابزار و چیزایی که احتمالاً لازمشه همراهش باشه. رفته بود اونجا تا اومده بود شروع کنه، متوجه شده بود یه چیزیشو که خودش باید ورمیداشته، جا گذاشته و بدون اون نمیتونسته هیچ کاری کنه.
در نهایت تعجب به جای بیشتر از همیشه عصبانی و عصبی شدن، مهربون شده بود و بهم تکست داده بود که اینجوری شده ولی مهم نیست و اشتباه کرده چون به جای "نواختن" زلف یار همش به فکر این کلاس بی‌اهمیت بوده :)) داشتم به استفاده‌ش از لفظ نواختن می‌خندیدم که متأسفانه گوشیم زنگ خورد و بیدارم کردن.

unknown Artist