پ.ن. لیلی جان خیلی وقته ازت خبر ندارم ولی هر کاری داری میکنی، هر جایی هستی مواظب خودت باش عزیزم. حدالمقدور افغانستان و کلاً سفرای این شکلیم فعلاً بیخیال شو، اگهم مقدور نبود زحمت بکش خودت دوباره پیدام کن دیگه چارهای نباشه لااقل باهم میریم :)) داداش در اینکه رفیق بیشعوریم شکی نیست ولی در عین حال دوسِت دارم در اینم شکی نباشه.
لیلی با من است
پ.ن. لیلی جان خیلی وقته ازت خبر ندارم ولی هر کاری داری میکنی، هر جایی هستی مواظب خودت باش عزیزم. حدالمقدور افغانستان و کلاً سفرای این شکلیم فعلاً بیخیال شو، اگهم مقدور نبود زحمت بکش خودت دوباره پیدام کن دیگه چارهای نباشه لااقل باهم میریم :)) داداش در اینکه رفیق بیشعوریم شکی نیست ولی در عین حال دوسِت دارم در اینم شکی نباشه.
مغز عاشق؟ داشتیم مگه؟
میس یو
این داستان نیازهای عجیب
همگی بگید ماشالا
اینجا یک وبلاگ کاملاً شخصی ست
پیش پیش لالا
خب دیگه جمع کنید بساطتونو. فیلم تموم شد. اومدیم خونه. من میرم دوش بگیرم بیام بخوابم شب باید برم بیمارستان. روز روشنی داشته باشید.
الاهو اکبر این همه جلال
سلامتی نفسات
ببینیم کی خاموش میشم آیا اصن
💉
تو رو جون هر کی دوس داری خوب باش و خودت دوباره پیدا شو
شماره ش توو گوشیم همینجوری سیو بود. دلم به عکسای پروفایلش خوش بود که دیر به دیر اما گاهی عوضشون میکرد. خندهش با اون دندونای ریزش... موهای لخت صاف قشنگش... خیالم راحت بود که هست و خوبه. یادم نیست از کی و چرا دوباره ارتباطم باهاش قطع شد ولی خیلی وقت پیش بود. اونروز اتفاقی متوجه شدم اسمش دیگه تو لیست کانتکتای تلگرامم نیست :( شاید شماره شو عوض کرده، شاید برگشته ایران، شاید گوشیشو گم کرده ولی شایدم براش اتفاقی افتاده و امیدوارم هیچ اتفاقی... شایدم ایشالا شوهر کرده سیم کارت سابقشو سوزونده :)) و شاید، نه نه و باااااید، خاک عالم بر سر من بیشعور که کسایی رو که انقدررر دوسشون دارم اول یه روزی ول میکنم به امون خودشون بعد که اینطوری میشه نگرانشون میشم :(
شاید
سفر یا سقوط آزاد حتی
باور بفرمائید
حنجره مم نت جیغ نداره متأسفانه
امروز همش دلم میخواست داد بزنم، عصبانی بودم، دلم میخواست همه چیو بکوبم توو در و دیوار ولی خب نه صدامو بلند کردم نه چیزیو کوبیدم توو چیزی.
۴ راه خاکستری
دل است دیگر. تنگ میشود گاهی.
توو چت خودم در مدلای مختلف صداش کردم و براش نوشتم دوسش دارم بعدم پاکشون کردم. خوب بود بد نبود. خواستید امتحان کنید.
این داستان خیال منظر دوست به خواب :))
چرا نمیتوانستند؟
خاکستری رنگ نیست
یه چیزی گفتم گفت آره زن داداشمم همینو گفته. گفتم چیکارهس زن داداشت؟ گفت اونم دکتره. دکتر بیهوشیه. گفتم مگه چن سالشه بهش نمیاد سنی داشته باشه... معلوم شد ۲۳ سالشه و آنستزیست نیست تکنسین یا همون کارشناس بیهوشیه، لیسانسشو داره ینی. هیچی دیگه خواستم خودمو دار بزنم یاد خانوم دکترایی افتادم که دیپلمهن ولی شوهرشون پزشکه، دیگه بیخیال شدم.
*سوء تفاهم نشه. تکنسینها، پرستارا، ماماها و همهی بچههای کادر درمان جایگاه شایسته و خاص خودشونو دارن. تعجب من صرفا از لحاظ عدم اگاهی و منطق مخاطبم بود. (به جز نوابغی که جهشی تحصیل کردن سن یه پزشک متخصص کم کم حدود سی ساله، نه بیست و دو سه سال)
فلک سقف بشکافت دهنمون سرویس شد
چوب جادو یا عصای سحرآمیز منو ندیدین؟
خواهر و برادرش هر دو توو سن ۵۷ سالگی با سرطان ریه فوت کردن. میترسید که اینم سال دیگه به سرنوشت اونا دچار شه، بعد از اینکه پک عمیقی به سیگارش زد ازم پرسید چیکار باید بکنم که منم گرفتار نشم؟ گفتم اول از همه سیگارتو ترک کن. گفت نمیکنم!
همینقد سخت/ همینقد ساده
در ستایش شب
متأسفانه بنده را شب نیز خلوتی در کار نیست و خلق شب همپای روز در کار است که تشویشم دهد ولی بازم شبو ترجیح میدم.
روز پزشک رو به پزشکان شریف و دلسوز تبریک میگم. خدا قوت. خسته نباشید.
که تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم
این روزگار تلختر از زهر...
واقعیت درباره چگونه لاغر شویم
سلامتی همتون گور بابای دنیا
🍅🍅🍅
تولدت مبارکه عزیزکم :*
برات روزای خوب، اتفاقای خوب و حال خوب آرزو میکنم.
لاو یو دادا
![]() |
| اینجام بگم که یادت نره تولدت چقدر مبارکه و چقدر برات سبد سبد آرزوهای خوب دارم |
باز مثکه زدم ابروی عه ببخشید چش یکیو کور کردم :))
بذا یه اعترافم براتون بکنم بعد بریم به کار و بدبختیمون برسیم
هنوز انقدر دوسش دارم که بهش فکر میکنم گشنم میشه :)))
معلوم نیس این یه هفته کجا بودم
روزگار غریب مردمان عجیب
شری یا شریه مسئله اینست :))
البته الان از اتاق فرمان یاداوری کردن صفدرم اولش فک کرده بود من پسرم :))) یادش بخیر چقدر با بچهها توو کامنتا سر همین کسشرا الکی خندیدیم...
مصائبی که دارنیم
فقط متأسفانه انقد بیشوره که الان فک میکنه با یکی دیگهم دارم میگم دوسش دارم
چرا حالا؟ چه تصویری؟ چی شده؟
اسلام نازنین و مسلمونای گوگولی مگولی
حرف اسلامو اینا شد بعد یهو فهمید که سگ مثل خوک برا مسلمونا نجس محسوب میشه داشت روانی میشد. میگف ینی همه این دوستای مسلمونمون که تا حالا سگ منو دیده بودن و ناز و نوازشش کردن فلان؟ دیگه به سختی جلوی خودمو گرفتم نگفتم اینا خود تو رو هم به عنوان نامسلمون و کافر نجس میدونن بیچاره :))) دل خوشی دارن با این احترام به عقاید دیگرانشونا والا
خدا چرااا با صدای حامد بهداد :))
دلتنگیم نسبت بهش موّاجه. یهو اوج میگیره دهنمو سرویس میکنه بعد فروکش میکنه باز یه مدت قابل تحمل میشه. وای الان نوشتم موّاج یاد موهاش افتادم ای خدا چه وضعیه آخه :))
غصه دارم چهل سال
بله حق میگه
همه چی مزه کاغذ میده :))
گرفتار شدیم والا
خواب دیدم با بابام رفتیم یه جا که واکسن بزنه، میخوان بهش یه واکسنی بزنن که من اسمشم تاحالا نشنیدم. منم عصبانی میخواستم برم یقه دکترو بگیرم بعد هی از این اتاق میرفتم بیرون به جای اینکه از اتاق دکتره دربیام دوباره وارد همون اتاق اولی میشدم :))
این داستان مأموریتهای ناموفق 💍😃
و طنم درد میکند
بهتون میگم چرا. چون به صورت ناخودآگاه تک تک ذرات وجود من نسبت به اونجا احساس تعلق میکنه. من هزار سالم که اینجا باشم باز ایران وطن منه. مهمم نیس که منو از خودش رونده یا رنجونده باشه. باور کنید.
من به خود زندگی تعلق خاطر ندارم، چرا اونوخ باید به یه جای زمین انقدر وابسته باشم؟ نیستم. دست خودمم نیست. ناخوداگاهمه که این حسو داره.
معلمی که ازش حرف میزنم مرد میانسال آلمانیالاصلی بود، به ظاهر خوشرو و مهربان که ظاهراً گرایش سیاسی خاصی نداشت، ادبیات تدریس میکرد و آزاداندیش مینمود. از همان سالهای جوانی مدرس همین مدرسه بود که یکی از خوشآوازهترین دبیرستانهای شهر به حساب میأمد و به واسطه شغلش اسم و رسم من و خانوادهام را خوب میدانست و به آسانترین شکل ممکن نه فقط به آدرس که به همه اطلاعات شخصی من و خونوادهم توان دسترسی داشت.
همچنین من هیچوقت نمیتونم بهتون بگم یا براتون بنویسم که چه احساس بد و غمانگیزیه اینکه کسایی که... ای بابا. شاید شمام جزو همونا باشید...
ولی یه نیروی ربایش غریبی دارم به هر حال
از خودگذشتگی
زودتر از من بمير، فقط کمی،
که مجبوره راه خونه رو
تنها برگرده!
؟؟؟
خوشیای کوچیک
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت*
*خیام









