چون یه چیزی ورای بینهایته
گاهی از بیرون که به دوس داشتنام نگا میکنم فکر میکنم از لحاظ کل وجودم مسلماً نه، ولی از لحاظ طریقت و درجه عشق و عاشقی، معشوق من بودن احیاناً در نوع خودش توو کل کهکشانا تجربهی بینظیریه.
غلطهای رایج بد
خود خانوادتاً هم غلط محضه چون خانواده لغت فارسیه. درستش خانوادگی یا نسل اندر نسله مثل گاهاً که غلطه و مثل ایرانیت که غلطه. چون واژههای فارسی پسوند "یت" بهشون نمیچسبه.
آخه ما خانوادتاً فرهنگی هستیم :))))))
حالا صدا باز قابل هضمه الان یه چیزی میگم پشماتون چیز شه
تنها صداست که فلان و فلان خر
دیگه خود به خود این تموم شد رف رو ویس بعدی و دیگه دیر... فاک صدای خودش بود، چرا صدای خودش بود؟ دیگه صداش بود دیگه و همونجور که مستحضرید گوشو هم نمیشه مث چشم آگاهانه بست. میشدم البته فکر نمیکنم میتونستم بخوام که ببندم. کلاً میتونستم در چیزیو ببندم اول در دلمو بعد در خودمو میبستم. والا چه انتظاراتی دارید.
مکهایه واس خودش
من میگم شمام تأیید کنین جدی تقصیر من نیس این خودش ضامن آهو وار میطلبه. الان میگم چرا. اون روز یه چیزیو براش فوروارد کردم رفتم دیدم دو دیقه پیش اونم همونو برام فرستاده. خیلی فقط میخواستم بش بگم لعنتی. و بگم دووووسِت دارم. و تا ابد ببوسمش ولی خب موفق شدم خودمو نگه دارم.
میخوام با مصائب جدیدی آشناتون کنم :))
بابانومو یادشون رفته بود :))
level unlocked
اعتراف جدید عجیب
گفتم یه ذره م خرد بورزم براتون :))
شببخیر
شرح وقایع اتفا...افتضاحیه
و در ادامه میفرماید که *
به مناسبت روز بزرگداشت سعدی جان
حالا آدم الزاماً نه ولی گربه که میتونست باشه :))
جواب قسمت اول
مسئلتن
سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد / از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
Heart$hit
I'm damn drunk and here some home truth of lady Hicha
حالا بچه از کجا بیارم جهت فرستادن به کانادا
u were the one
به دیرم که گیرم یا برعکس
No chance to die
ماه من
میبینی؟ بیا اعتراف کن اگه میبینی جیگر :)))
çünkü
یه همچین وضعی
پیشرفت روانپریشی یا روانپریشی پیشرفته ...
خواب دیدم توو خونهی ایرانمونم. خواب دیدم از پنجره دارم میبینم پلیسا ریختن توو کوچه. خواب دیدم مادر ستارو دارن کشون کشون میبرن. خواب دیدم لبخند امیر یه گوشه داره زارزار گریه میکنه. کاسپین ندا هم. پروین، مادر سهراب داشت فریاد میزد و مادر ندا هم. خواب دیدم زمین کوچه پر از جنازههای لت و پاره. صورت تک تک کسایی که توو این سالا کشته بودن و من از اینجا فقط به تماشای خبراش نشسته بودم و بغضمو فرو خورده بودم با کلوزآپ کف کوچه میدیدم. عزت، فرشته، ندا، رامین، فرزاد، امیر، اشکان، سهراب، ترانه، صانع، محمد، ستار، کیانوش، آتنا، زهرا، اکبر، کامران، کسری، نیکیتا، امیررضا، ساسان، آرمین، آرین... احساس میکردم نفسم گرفته، بوی خونو توو مشامم احساس میکردم. میخواستم حرکت کنم ولی نمیتونستم. میخواستم حرف بزنم یا فریاد بزنم ولی صدام در نمیومد. تمام انرژیمو جمع کردم که دستمو بیارم بالا و بکوبم رو شیشه پنجره که موفق شدم و در نهایت بیدار شدم. فقط متأسفانه به جای پنجره توو واقعیت کوبیده بودمش لبه تخت و دردش داشت جرم میداد. بلند شدم توو جام نشستم دیدم دماغم داره چه خونی میاد و لباس و تخت و تنم خونیه. از بیرون صدای ماشین پلیس میومد. چن تا دسمالو مچاله کردم گرفتم جلوی دماغم رفتم از لای پرده نگا کردم دیدم توو کوچه تصادف شده خبر خاصی نیست... ذهنم مریضه. خوابام مریضن. خاطراتم مریضن. روز تعطیلم مریضه. کارم با مریضه. زندگیم مریضه. تنم مریضه. وطنم مریضه. دنیام مریضه. ففف...
بیاختیاری ادرا... اِ احساسی آقا عه :| بی ادبا
روانپریشی صبحگاهی به این صورت که :
نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده و نمیدونی چقدر دلم میخوادت. میخوامت. لنتی میخوااامت... دیوووث میخوامت... کسکششششش دلم برات تنگ شده... و تمام ذرات وجودم میخوانت. میخوامت... می...خواااااااا...مت. میخوامت...
دوستی بعد ازعشق
حالا شما ممکنه بگید وقتی رابطه تموم شه آدما نسبت به هم سرد میشن یا با گذر زمان حساشون تغییر میکنه که خب صد در صد درسته ولی متأسفانه باید بهتون یاداوری کنم دارم از عشق میگم و عشق هیچوقت تموم نمیشه. آدمایی که دچارشن رو تموم میکنه ولی خودش تموم نمیشه...
gaming time
:))
سال نوتون مبارک / دلتون خوش ـ تنتون سلامت
ه.ا.سایه
آدم باشید دیگه یه ذره
کیو دارید جز من که در دوسنداشتنیترین حالت ممکنتونم دوستون داشته باشه، تنهاتون نذاره، پیشتون بمونه یا کمکتون کنه، نگهدار رازای مگوتون باشه، قضاوتتون نکنه، ازتون آتو دستش نگیره، انتظار تلافی و تشکر و قدردانی نداشته باشه و...؟ بعد منم بیخیالتون شم دیگه چه زندگیای؟ چه دنیایی؟ چیکار میخواید بکنید وقتایی که نمیدونید چیکار باید بکنید؟ ها؟
چقدر من ماهم که همه چیو براتون انقدر خوب توضیح میدم نه؟ :))
مثلاً خود من با کسایی که حرفای جدیمو باهاشون شریک میشم اغلب از چیزای دیگه حرف نمیزنم ولی خب شما رو که باهاتون از چیزای دیگه حرف میزنم گاهی تو فکرا و حرفای جدیمم شریک میکنم. شاید چون کلاً به شما بیشتر علاقه دارم، شایدم چون فقط دلم میخواد :))
به بهانه روز جهانی زن و بزرگداشت زنان مبارزی که در سراسر دنیا برای احقاق حقوقشون و حقوقمون جنگیدن و میجنگن...
از آواز خواندن،
زنها در پیلههایِ خود فرو رفتند
و از تنهاییِ بسیار شاعر شدند
و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند،
آواز خواندند،
عشق ورزیدند،
بوسیدند،
اما خنده نه؛
فقط گریستند...
سیمین بانو
فقط سیاستمداران میتوانند جنگ را از هر طرف بخوانند/ برای بقیه جنگ همیشه و فقط یک فاجعهس!
قول
مدتهای زیادیه که مطلبی نیمه کاره در مورد فمینیسم نوشتهم برای اینکه وقتی فرصت کنم و تمومش کنم بذارمش اینجا که بخونیدش. به نظرم خوندنش خیلی لازمه.
این مطلب و یه سری مطالب دیگهم هس مربوط فمینیسم، زنستیزی، غرضورزی، کج فهمی و ابهامات مربوط به این موضوعات. سعی میکنم در اولین فرصت تمومشون کنم تا در خوندنش شریکتون کنم.
چون در مورد جنگ نوشتم یادم افتاد مطلبی هم هست که مدتها پیش به مناسبت اتفاق خاصی که برام پیش آمده بود در مورد جنگ ایران با محوریت مقوله شهید نوشتهم که اونم براتون میذارم بخونید.
ذهنم آشفتهست. خیلی درگیری فکری و کاری دارم ولی هم مطالب جدیدمو براتون مینویسم هم سعی میکنم قبلیا رو در اولین فرصت جمع و جور کنم و باهاتون همخوان کنم.
کاریش نمیشه کرد باید مود پستش باشه که الان نیست
متأسفانه انقدر حرف و اعتراف و کسشر مونده توو درفتمه که نمیدونم از کجا شروعشون کنم و کجا تمومش کنم. بعضاً تاریخ مصرفشونم حتی منقضی شده...
قبل رفتن باید قول برگشتنتو میگرفتم
ژان
like diamonds in the sky :)))
غیبتکده
وقتی نیچه گریست
و اما مولانا...
اینجوریا
شراب قرمز کی بودی؟
دیدین یه وخ یه چیزی میریزه رو پیرن سفیدتون که هررر چقدر و با هر چی و هر جوری میشورینش یا هر کاریش میکنین دیگه رنگش نمیره؟ آخرش به این نتیجه میرسین که رنگه رفته توو خورد پارچه و چارهای جز پذیرفتن واقعیت ندارین، خب؟ همون. دوسداشتنش همونجوری رفته تو خورد وجودم...
و باز چیزی در آشفتگی وجودم فرو ریخت
فقط دستاش توو کادر بود. دستاشو نگا کردم بعد هی ویدیو رو زدم اول دوباره دستاشو نگا کردم. بعد دلم بیشتر براش تنگ شد. رفتم توو پیجش و بازم دستاشو نگا کردم. بعد دلم باز ناخودآگاه براش ضعف رفت. خواستم بیام بهش بگم الهی قربونت برم بیا دستاتو ببوسم، بیا دورت بگردم، فدات شم، عزیزم، جونم، نفسم... ولی خب فقط بهش گفتم مرسی.
چاردیواری اختیاری
خب دیگه. ادای آدم بزرگارو درآوردن دیگه بسه. بیاین بازم براتون اعترافای عاشقانه کنم، قصههای عجیب و جالبنگیز تعریف کنم، غرغرای عشقولانه کنم، ماجراهای خندهدار بیمزه تعریف کنم، کنار ساحل براتون آتیش روشن کنم براتون آهنگ بذارم و بازم طبق روال همیشه چیزای مهمو جا بذارم توو درفت و چیزای چرت و پرتمو براتون همخوان کنم :))
هپی نیو یر
سال میلادی هم دوباره نو شد و ما همچنان اندر خم همون کوچه پس کوچههاییم که بودیم. آره! منم فکر میکنم ارزششو نداره. که چی؟ تهش که چی؟ ولی میخوام با یه واقعیتی روبهروتون کنم که شاید حالتونو بهتر کنه. گیرم که اصلا تهش هیچی. حالا چی؟ حالا این که: ما که داریم ادامه میدیم و امروزمونو به فردا میرسونیم و این یعنی فردا رو به هر حال پیش رو داریم و پشت سر خواهیم گذاشت. پس اگه قرارتون با خودتون این نیست که همین الان به زندگی خودتون خاتمه بدین، دستتونو از همین دور بدین به من. بلند شین. بایستین. از داشتههاتون استفاده کنین و برای رسیدن، به دست آوردن یا جبران نداشتههاتون قدم بردارید. شاید نرسید، شاید به دست نیارید، شاید نشه ولی حالا که آب داره با خودش میبرتتون، پارویی بزنید سمت مسیری که ترجیحش میدین. شایدم شد، شایدم رسیدین. منم اینجام. تنها نیستین. اخماتونو وا کنین. شاید شد. نشدم گور بابای دنیا مگه غیر از اینه؟



