اون زودپز قدیمیا بود یهو میترکید

ببخشید خیلی عذر میخوام نیمه شبه ولی تار و پودم داره از هم میپاشه مجبورم سؤال کنم. میگم شماها راحت میخوابین؟ یعنی میخوام بدونم چشاتونو میبندین قیافه‌ی اون همه خونی که تو این همه سال ریختن و به چشم دیدیم نمیاد جلو چشاتون؟ رمز فراموشیتون چیه؟ من هنوز ماشین یهو میپیچه جلوم فکر میکنم دوازده سالمه و کمیته میخواد مثل گوسفند دست و پامو بگیره بندازتم توو ماشین و از رو دوچرخه‌م سه بار رد شه که مطمئن شه دیگه قابل استفاده نیست. هنوز پلیس میبینم احساس ناامنی میکنم. هنوز حتی مریض توو بیمارستان وقتی خونریزی داره دونه دونه از عزت تا کیان میاد جلو چشمم. من هنوز کسی که صاحب یه سازی نیس میخواد بهش دست بزنه میترسم ببرتش بالا بکوبتش توو دیوار و پودرش کنه. من هنوز جای زخم خرده شیشه‌هایی که موقع یورششون به خونه رو سرم فرود اومد و رو تنم ریخت خوب نشده. من هنوز صفحات اخر یادداشتای کسی که دوسش داشتم و وقتی تن پاره پاره و معتاد شده‌شو از زندان تحویل گرفتیم سه ماه بعد خودشو کشت نتونستم بخونم. من هنوز به آب بارون که توو چاله‌های خیابون جمع میشه زیاد خیره شم به خودم میام میبینم توهم زدم و خون بچه‌های خردسالی که توو زاهدان کف خیابون کشتنو میدیدم. من هنوز خانمای چادری بهم نزدیک میشن احساس خفگی میکنم چون یاد سیم جین شدنا و اخراج شدنام از مدرسه میفتم به خاطر حرفام. هنوز صدای جیغ خفه میشنوم یاد شرح اون تجاوزاتی توو زندانامون میفتم که هضمش برای جنایت‌کارای بند جرائم جنسی هم سخته. من هنوز هرروز حالم بده. شما چطورین؟ به جز مسائل مالی و عشقی‌ای که هس چیزیتون نیس؟ اگه هس که چرا به نظر میرسه نیس؟ اگه‌م نیس که رمزشو به منم بگین من قول میدم به جاش وقتی مُردم به خدا بگم براتون توو بهشت اون بالابالاها که بی‌شک حقتونه جا رزرو کنه. 

شاید شروع پروسه همین باشه

همش نمایش و تظاهر... واقعاً بشر موجود عجیبیه...
و حیوانات وحشی جنگل باعاطفه تر و با مرام‌تر به نظر میان...

بدون حدّ

گاهی انقدر آدما بد و آزاردهنده‌ن که احساس بیزاری میکنم ازشون. با حیوانات بدن، با خودشون بدن، با خونواده‌شون، بچه‌هاشون، پدر مادرشون، با کسی که داره بهشون خدمت میکنه حتی بدن! با بالادستشون، با زیردستشون، با طبیعت حتی بدن. در مورد بیشعوری و نفهمی و بی‌ملاحظگی و بی‌احساسی و اینا حرف نمیزنما. بدی. در مورد بدی دارم میگم. انگار چیز تاریک کثیفی در درونشون دارن که با رفتارشون بروز پیدا میکنه.
من خودم تا کسی باهام کاری نداشته باشه کاری با کسی ندارم و انقدر ژرف نسبت به همه موجودات و رفتاراشون نگاه میکنم که معمولاً با سختترین و بدرفتارترین‌هام کنار میام، با آدمای بزه‌کار، پرخاشگر، بداخلاق، بدقلق، دگم، بدبین، تلخ، کسایی که مشکلات جدی حاد یا مزمن روانی دارن، کسایی که از شدت دردهای پنهان یا آشکار جسمی و روحی طاقتشون طاق شده و کنترل درستی روی رفتارشون ندارن، حتی کسایی که اختلال حواس شدید دارن و چیز زیادی غیر از غرایز دیگه توی مغزشون باقی نمونده بهتر و راحتتر از بقیه کنار میام. سنسورای منطق و احساسمم جوری تحت کنترل دارم که به جز موارد نادری آسیب‌پذیر نیستم اما با این وجود وقتهایی هست که دلم میخواد از دست این موجودات بدذات و بدجنس فرار کنم یا بشینم یه گوشه گریه کنم...
با خودم فکر میکنم چقدر مگه یه آدم میتونه بد باشه؟ و متاسفانه جوابش بدون حدّه.

من وطنمو میخوام

چرا باید بعد از اینهمه سال دلم برای جایی که دیگه هیچی و هیشکیو توش ندارم انقدر تنگ شه که بشینم گریه کنم ‌‌:(

میخوامش :|

یهو احتیاج پیدا میکنم برم بهش بگم پیشی میخوامت

عذر میخوام خیلی وقته قول نوشتن یه سری مطالب قابل خوندنو دادم که فرصت نکردم هنوز. 
یه کاریش میکنم حالا. یه مقداریشونو نوشتم. بقیه‌شم تموم میکنم و میذارم براتون. متأسفم. 
حالم واقعا جالب نیست ولی این به اون ربط نداره. درستش میکنم. زود. قول.

بفرمایید شام

دیروقت بود داشتم از سر کار میومدم خونه، توو راه غذا سفارش دادم پولشم آنلاین پرداخت کردم. چون آخر شب بود وامکان داشت قبل از اینکه برسم بیاد، زیرش نوشتم لطفا سفارشو بذارید جلوی در.
رسیدم خونه داشتم لباس عوض میکردم دیدم یکی توو خیابون این وقت شب داره مثل ترافیک تهرون بوق میزنه. بوق بوووق بوووق. اینجا کسی توو روزم بوق نمی‌زنه چه برسه نصفه شب... 
پنج دیقه بعدش گوشیم زنگ خورد یه آقایی با لهجه غلیظ فارسی شروع کرد آلمانی حرف زدن که غذا سفارش داده بودی آدرست چیه؟ آدرسو بهش گفتم داد زد چندین بار پشت سر هم شت شت شت بعدم به آلمانی ترجمه‌ی همون. بعد خیلی بی‌ادبانه گفت تاریکه پلاکتو پیدا نمیکنم بیا بیرون از خونه. بیا توو خیابون. و دوباره با حالت هیستیریک داد زد بیا توو خیابوووووون. گفتم آقای محترم من آدرسمو اشتباه ندادم. برای خودش یه چیزایی میگفت به آلمانی شکسته بسته و به رئیسش بد وبیراه میگفت و میگفت خیلی سفارش دارم تاریکه نمیدونم آدرست کجاس چرا آدرس عوضی دادی و من فقط پرسیدم با من داری حرف میزنی که بیشتر عصبانی شد و گفت پس با کی دارم حرف میزنم. بعد بی‌مقدمه گفت من یه مرد سالم و اکتیو! هستم بیا بیرون خودتو نشون بده نترس! کجایی بیا بیرون توو خیابون دیگه! همینجورم دستش یه سره رو بوق بود. گفتم آقای عزیز من خونه نیستم برای همین درخواست کردم غذا رو بذارید دم در و تشریف ببرید. با غرلند و شت شت شت، گفت پلاکتو عوضی نوشتی ولی من الان غذارو گذاشتم پشت این پلاکی که میگی. رسیدشم میذارم روش که ببینی اشتباه آدرس دادی! تلفنو قطع کرد. صدای بوقم ساکت شد. صبر کردم که صدای رفتنشو بشنوم رفتم غذارو از دم در ورداشتم و رسیدو نگاه کردم دیدم آدرس کامل و درست درج شده روی رسید!!!
نمیدونم از تاریکی ترسیده بود، رو دراگی چیزی بود، حمله‌ی عصبی‌ای چیزی پیدا کرده بود؟! میخواستم بهش دوباره زنگ بزنم بپرسم حالش خوبه یا نه. حتی با خودم فکر کردم باهاش فارسی حرف بزنم بگم آروم باش و بپرسم میتونم کاری براش بکنم یا نه... ولی از یک طرف خیلی بی‌ادبانه و بد حرف زده و رفتار کرده بود از طرف دیگه در حالت غیرطبیعی و خیلی عصبی بود، با خودم فکر کردم این وقت شب کسیم جز خودم توو خونه نیست، نه تنها ممکنه از لحاظ امنیتی مشکلی پیش بیاد بلکه بعید نیست اونم بیشتر عصبانی شه یا فکر کنه باز مشکلی پیش اومده که بعد از دلیوری باهاش تماس گرفتم. دیگه بی‌خیال شدم. رفتم دستامو بشورم بیام، موقع خشک کردن دستام با حوله دیدم دست راستم داره میلرزه... 
خب این چه استرسی بود به من وارد کردی مرد حسابی؟ دلمم براش میسوزه، نمی‌خوام زنگ بزنم ازش شکایت کنم یا خدای نکرده نونشو ببرم. اه. 
از صبح تا شب تو این گرما و رطوبت وحشتناک با همکارا و مریضای یکی از یکی بلانسبت عوضی‌تر باید سروکله بزنم و با کثافات جسمی و ذهنیشون دست و پنجه نرم کنم، شبم که میام خونه اینه وضع. آدم دلشو به چی خوش کنه واقعا؟
یارو بچه‌شو آورده اورژانس مثل کیسه زباله رهاش کرده توو اتاق پذیرش خودش گورشو گم کرده بیرون سیگار بکشه. نه بچه حرف میزنه نه مادر محترم پیدا میشه. حالا چیکار کنیم؟ شری رو صدا کنین. آقا پیاده خودش تشریف اورده اورژانس اون وقت چنان زده توو صورت مسئول رسپشن بیچاره‌ای که بهش گفته چن دیقه باید صبر کنید تا نوبتتون شه، که خون دماغش تا ۵ دیقه بند نمیاد. حالا چیکار کنیم؟ سیکیوریتی؟ برای چی؟ شری رو صدا کنین! خانومی که منتقلش کردن توو بخش چون وضعیتش استیبل شده، دوباره اوردن پایین چون بالا توو بخش مادرشوهرش بهش ویسکی خورونده که معده‌اش ضدعفونی شه! بعد که به مادرشوهره تذکر دادن بیمارستانو گذاشته رو سرش که ازتون شکایت میکنم شما عروس منو مسموم کردین. حالا چیکار کنیم؟ وکیل بیمارستان؟ برای چی؟ ما خودمون شریمزگان داریم شری استاد برقراری ارتباط با روانیا رو صدا کنین. مریض بخش روانو که تورت هم داره آوردن خونین و مالین برای اینکه ملاقاتی یه مریض دیگه توو بخش، اعصابش از داد زدن این خرد شده و زده شل و پلش کرده. همه رو هم با مشت و لگد میزنه نمیذاره یه آرامبخش بهش بزنن. حالا چیکار کنیم؟ معلومه دیگه شری بلده آرومش کنه صداش کنین. بچه‌ی اوتیستو آوردن جوری گریه میکنه که از طبقه همکف تا طبقه پنجم صداش پیچیده. نه پدرش میدونه چشه نه میذاره کسی دس بزنه بهش یا نزدیکش شه که دردشو بفهمن. حالا چیکار کنیم؟ درست حدس زدین: شری با بچه‌ها بلده، شری رو صدا کنین. بچه از بخش کودکان فرار کرده پیداش نمی‌کنن چون از دکترش می‌ترسه و چرا از دکترش میترسه؟ چون پدر مادر نفهمش بهش گفتن اگه موقعی که سرم بهت وصله تکون زیاد بخوری این دکتر غوله با مشت میزندت! و از قضا دکتر غوله برای ویزیت اومده سر بچه. حالا چیکار کنیم؟ شری جاهای قایم شدن بچه‌ها رو بلده پس شری رو صدا کنین و هزارتا مورد دیگه‌ی اینجوری به علاوه اینکه شری این وسط خودشم مریض و هزارتا کار دیگه داره که باید اونارم انجام بده. بعد شبم میاد خونه جایزش یه پیک مهربونه که اقلا خستگیش در بره. 
مرسی فعلا غر دیگه‌ای ندارم. تا برنامه‌ی بعد خدانگهدار.

همه‌ی نوابغ من

سر کلاس از بچه‌ها پرسیدم حدس میزنید وزن مغز انسان حدوداً چقدره؟ دو تا از جالب‌ترین جوابا تا قبل از اینکه گوگل کنن پانصد گرم و چهار کیلو بود.
متأسفانه هر چی دنبال دوربین مخفی گشتم پیداش نکردم.

خونوادگی سوپرایزم کردن

پستچی زنگ درو زد با عجله بسته‌ی سفارشی رو تحویل داد و رفت. دیدم آدرس خونه روشه چی میتونست باشه؟ با اینکه بعید میدونستم ولی با خودم گفتم شاید چیزیمو موقع اومدن جا گذاشتم بدون اینکه بهم بگن برام فرستادنش. خلاصه کنجکاوانه در کارتنو باز کردم و در نهایت ناباوری دیدم توش یه عالمه گوجه سبزه :)))) 

done

دنبال یکی از شعرام میگشتم، وسط جستجو برخوردم به فولدر عکساش. یه سری چیزا رو درست نیست وقتی آدم دیگه با هم نیست همچنان نگهشون داره. یادم افتاد چند وقت پیش به این فکر کرده بودم که اون چندتا چیزو از رو هاردم پاک کنم ولی فرصت نکرده بودم. واقعیتش رغبت چندانی هم به انجامش نداشتم اما کاری بود که باید از روی پرنسیپ انجام میدادم، بنابراین چاره‌ای نداشتم. بایستی همه عکسا و فیلمارو دوره میکردم تا چیزایی که میخوامو پیدا و پاک کنم و باز با این واقعیت روبه‌رو شم که هنوزم دلم براش میره... بله.

سه

یکی از چیزای مهمیم که پس ذهنم اذیتم می‌کنه اینه که نباشم زندگی سه چقدر تحت تأثیر منفی این اتفاق قرار خواهد گرفت... کاش وارد زندگیش نمی‌شدم و کاش روم حساب نمی‌کرد. کاش آینده‌شو توو رویاهاش فقط و حتما با من نمی‌دید. کاش نبودنم فرقی براش نمی‌کرد...
اشتباه نابخشودنی و بزرگیه اینکه بذاری دوس داشته بشی در حالی که شوق زندگیت صفر مطلقه. عجب اشتباهی و کاش میشد جبرانش کرد :(

یه لحظاتی هم تو زندگی هست که حتی سیگارم کام نمیده و امیدوارم براتون پیش نیاد.

دیدنشون و اینکه کار خاصی هم برای هیچکدومشون از دستم برنمیاد در حالیکه می‌بایست، حالمو بیشتر می‌گیره. احساس می‌کنم همه چیییز تقصیر منه و خب متأسفانه منطقی بنگری همینطورم هست.

شوکائین

میگه که همونقدر که شریاک آرومم میکنه شوکائین سرحالم میکنه :)))

فکت

از یه حدی که میگذره بائاس موقع دسشویی رفتن هر چقدم عجله داشته باشی، پیش از قضیه شورت اول موهاتو جمع کنی بالا سرت. به هر حال جزو مصائبیه که هست :))

درود بر یزید؟

نصف شب بیدار شدم برم آب بخورم و در حال آب خوردن توو تاریکی به این نتیجه رسیدم که خیلی هنوزم میخوامش، حتی با اینکه میدونم این فقط جلدشه و توش اونی که بوده نیس...

:))

یه تیرو دو نشون و یک بام و دو هوا رو قاطی کرد گفت یه تیر و دو هوا شد  

فایده‌ای هم نداره

خیلی با ذوق و  شوق از دوس‌پسر مسلماااان فلسطینیش، آداب و اعتقاداتش تعریف میکنه؛ هیچیم نمی‌تونم بگم.

special level of nonsense

یه سری واژه‌ها و اصطلاحات کسشریم هس که من مینویسم فقط اون میتونه بخونه و اون مینویسه احتمالا فقط من می‌فمم چی میگه به عبارتی در کسشرخوانی هم لِوِلیم 

چون سر زلف پریشان کسی‌ام یاد می‌آید*

موهامو اتو کرده بودم و چون باد شدید میومد و من از اینکه باد موهامو پریشون کنه لذت میبرم، همینجوری باز توو هوا رهاشون کرده بودم و نتیجتاً ژولی‌پولی شده بودم. وقتی سوار اتوبوس شدم یه پسر هفت هش ساله به دو تا دوستاش که کنارش و روبه‌روش نشسته بودن یواشکی گفت خوشکله‌ها ولی مامان من وقتی از خواب بیدار میشه  هم موهاش از این بهتره :)))


*امیرخسرو دهلوی

لیلی‌ام

چن روز پیشا خواب لیلی رو میدیدم. انگار اومده بود پیشم و داشت چیزایی که ظاهراً توو دنیای خواب در موردش نوشته بودمو میخوند و میخندید... توو خواب یه جور دیگه دوسش داشتم.
امروز تولدشه، چه روز خجسته‌ای و چه اتفاق مبارکی. کاش به خودشم میشد یاداوری کنم که چقدر دوسش دارم و اینکه فکر میکنم چقدر خوب که اون سال با هم همکلاس شدیم و من پیداش کردم گرچه الان باز گمش کردم |:
*یه روز میگردم باز پیدات میکنم و محکم بغلت میکنم خوشکلِ خوش سر و زبونِ دوسداشتنی من. هر جا هستی سرت سلامت عزیزم*

یورتمه

گفت داره مث اسب سورتمه میره :))

خواب ظنّ :))

خواب دیدم ایران توو اسنپیم، با فاصله‌ نشسته بودیم صندلی عقب. راننده پیچید توی یه کوچه و دم در دفترشون زد رو ترمز، اینم داشت خیلی با عجله پیاده میشد که  دستشو گرفتم، خودمو دراز کردم سمتش، لباشو بوسیدم و در همون حین به این فکر کردم که عجب کاری کردم، ما که دیگه با هم نیستیم چرا اصن من اینکارو کردم و اگه بوس بَکم نمی‌کرد یا اگه عصبانی یا ناراحت میشد چی؟ بعدشم به این نتیجه رسیدم که حالا که کردم و ضمناً گور بابای راننده که داره توو اینه نگامون میکنه اونم در عین خنثی و بی‌تفاوت موندنش خودشو عقب نکشید و یه جوری برخورد کرد که انگار همه چی خیلی عادیه و بعدش همچنان بدون حرف و بی‌خدافظی درو باز کرد رف. منم توو اسنپی که نمیدونستم باهاش کجا میخوام برم موندم تا بیدار شم :)))

🙊

تازه از ایران برگشته بود بعد میخواس تعریف کنه که تهران هواش خیلی آلوده‌‌س. گف باور کن من توو نروژ اصلا دس توو دماغم نمی‌کنم ولی توو ایران همش دستم توو دماغم بود :))

نصایح الشریه

عرضم اینه که برای ازدواج فقط دوس داشتنِ هم کافی نیست. از رابطه، با هم بودن و حتی زندگی مشترک حرف نمیزنم، مستقیماً و دقیقا ازدواجو میگم. 
شما وقتی ازدواج میکنی یعنی داری دو تا خونواده رو بهم پیوند میدی و در عین حال به پارتنرت در حدی اعتماد داری که حاضری رسماً و قانوناً همه‌چیتو در اختیارش قرار بدی و نترسی. قسمت پیوند خونواده رو جدی‌تر بگیرید چون خیلی مهمه، حتی اگر فکر میکنید قراره زیاد با خونواده‌ها در ارتباط نباشین یا از لحاظ جغرافیایی ازشون دور باشید. خونواده‌ها از لحاظ سطح فرهنگی و سواد، سطح اجتماعی، اقتصادی و مهمتر از همه مذهبی باید به هم نزدیک باشن و گرنه مشکلات پیچیده‌ای در انتظارتون خواهد بود و این به هیچ وجه قابل کتمان یا  شوخی‌بردار نیست! 
حالا ازدواج ایرانی به سبک اسلامی برای پسرا به لحاظ مهریه و برای دخترا به لحاظ از دست دادن یا انتقال حق استقلالشون به همسر و از دست دادن خیلی حقوق دیگه‌شون، یه نکته مضاعفم داره: تو موقع ازدواج به طرفت نه تنها در حدی اعتماد داری که حاضری رسماً و قانوناً همه‌چیتو در اختیارش قرار بدی و نترسی بلکه انقدری بهش اعتماد داری که بهش این اختیارو میدی هر لحظه که اراده کرد نه تنها از لحاظ روانی، احساسی و شخصیتی بلکه مادی و اقتصادی هم تو رو پودر کنه در صورتی که کارشم کماکان قانونی و موجه خواهد بود...
به این جهت پیشنهاد میکنم در اوج تب عشق، تصمیم غیرمنطقی برای ازدواج نگیرید، آینده‌نگری کنید، عجله به خرج ندین و زندگیتونو دستی دستی نابود نکنید. چقدر من حرص بخورم از دستتون آخه‌ع

منم همینطور :))

گویا باباش گفته بوده معلومه خانوم دکتر خیلی اهل مشروبه. پرسیدم چطور؟ گف به خاطر صدات

امید اینکه نرسیم به اون مرحله هرگز؛ ولی خب

اگه پیر و فرتوت و دچار زوال مغز شیم اسم کیو به هر کی میرسیم صدا خواهیم زد و سراغ کیو از همه خواهیم گرفت؟ کیو هنوز و همچنان و ناخودآگاه دوست خواهیم داشت و همه رو به کی شبیه خواهیم دید؟

در عرض چل دیقه/ و چرا آخه اصن :))

صبح زود از سر کار برگشته بودم و از شدت خستگی جنازه بودم. خانوم همسایه‌ توو کوچه بود، همون در حال راه رفتن بهش سلام کردم و پامو گذاشتم رو پله که برم سمت در. باورتون نمیشه من خودمم اگه راوی نبودم باورم نمیشد ولی همونجور که من یه پا رو پله یه پا توو کوچه واستاده بودم کل داستان زندگیشو به همراه پکیج کامل مشکلات جسمی، روحی و روانیش از کودکی تا الان برام تعریف کرد لابه‌لای حرفاش خندید، بغض کرد، آسمونو نگاه کرد، گریه کرد، آروم شد و در نهایت گفت ببخشیدا میدونستم خسته‌ای ولی...

آن روز ز روب‌های اشکت به کجا/ وان گرمسری‌های چو اشکت پس کو*

یکی از چیزاییم که بدم میاد تهدیدا و تحریکا و دیس‌های بعد از پایان روابط به اصطلاح عاشقانه‌ست. از مهربانانه‌هاش گرفته تا وحشیانه‌هاش. تو حرف و دعوا یا تو آهنگ و نوشته‌ها، چسناله‌ها و درد دلا و...
چیزایی مثل هیچ کس تو رو به اندازه من... هیچ کس مثل من... هیشکی به خوبی من پیدا نمیکنی... بعد از من تو هرگز... نفرین به تو که... تو قدر منو ندونستی... مدیون منی... پشیمون میشی... الهی با هر کی باشی یاد من بیفتی... آب خوش از گلوت پایین‌ نره، به زمین داغ بخوری... من فرشته بودم تو اهریمن... تو دلت از سنگ بود... تو لیاقت منو یا لیاقت عشق منو نداشتی... و و و
چرا آخه؟
عذر میخوام ولی شما گه میخوری دم از عشق میزنی و فکر میکنی عاشقی اگه بعد از هر اتفاقی که افتاده و نیفتاده و به هر دلیلی، کوچکترین منتی سر معشوقت میذاری!
عاشق کسیه که همه چیشو از نونش تا جونش داوطبانه و با اشتیاق برای معشوقش بده بدون اینکه هیچ و هیچ و هیچ توقعی داشته باشه الا جلب رضایت یار. بعد شمایی که حتی لبخند روی لب معشوقتو مدیون وجود مبارک و تعالی و تعالای خودت میشمری چطور روت میشه ادعای عاشقی کنی؟ شما اجالتاً دهنتو آب بکش بعد بیا تا ادامه‌شو بگم برات. 
وقتی معشوق عاشقشو به هر دلیلی ترک میکنه یا حتی وقتی بهش خیانت میکنه یا به هر نحوی جفا یا ترک وفا میکنه، به صرف معشوق بودن حق داشته هر کاری کنه و جوری که دلش میخواد رفتار کنه. این قانون عشقه. در عین حال هر کردار و گفتاری که از معشوق سر بزنه در احساس و عشق عاشق نسبت به معشوقش فرقی به وجود نمیاره. عشق عاشق وابسته به هیچ فاکتور متغیری نیست. عشق اصلاً چیزی که تحت کنترل باشه نیست که چون حالا معشوق جفا کرده یا وفا نکرده کلیدشو بزنی خاموشش کنی، بیخیالش شی و... چه برسه به اینکه به نفرت تبدیلش کنی و بخوای با رفتارت یا حرفات یا شعرات و نوشته‌هات، آهنگات، آرزوهات یا دعات و... تهدید یا تحقیرش کنی. 
ببخشيد من تحملم کم شده گاهی خیلی تند و رک واقعیتها رو میکوبم توو سر و صورت آدما. دست خودم نیست. خسته‌ام از حماقت و جهالت و تزویر زیاد. از نفرت و بددلی و بدخواهی زیاد خسته‌ام. 
سوء تفاهم نشه، من خودمم بدم. ولی لااقل به بدیم واقفم. لااقل مفتخر و حق به جانب وای‌نمیستم در همون حین مظلوم نمایی دیگرانو نفرین ناله کنم...

*انوری

گر تیر چنان رسد که بشکافد مو/ باید که ز یک دگر نگردانی رو*

خوشم نمیاد این ژانری که راه انداختین اگه قهر کرد، اگه دلتون تنگ شد، اگه حسودیتون شد، اگه خواستین لختش کنین، اگه خواستین اینو بگین اونو بگین، به جاش مث سعدی و حافظ و مولوی و فلانی و بهمانی اینجوری و اونجوری بگین بهش.
آدما با نوع حرف زدنشون خودشونو به مخاطبشون میشناسونن. اونی که خودش این شعرو پیدا نکرده، نخونده، به دلش ننشسته، توو ذهنش نقش نبسته و فقط از توو توییتر و تلگرام و اینستاگرام شما اینو پیدا کرده و "مصرف" میکنه، یه چیزیو طوطی‌وار یه جوری ابراز میکنه که منظورش اون نیس و شما باعث میشید یا پیشنهاد میدید خودشو اشتباه معرفی کنه و این خوب نیس. شاید مخاطبش به خاطر همین نوع حرف زدن طرف، روی مخاطبش حسابی باز کنه که بعدا بفهمه توش خالیه.
حالا تکه‌ای از کلامی یا شعری به نظرتون قشنگه دوس دارید برای بقیه هم نقلش کنید، دستتون درد نکنه خیلیم عالی ولی دیگه زیرش ننویسید اگه خواستید فلان کنید یا فلان کنه اینجوری بهش بگید.

*ابوسعید ابوالخیر

H

صداش شبیه شاهین نجفیه قیافه‌ و اخلاقش شبیه دین وینچستر

ماشینمم دستم نیس پنجره‌هارو وا بذارم توو بارون و طوفان، با سیصد تا... اشاره میکنن بدآموزی داره ادامه ندم به زر زرام

یه جایی که بشه چند تا داد بلندم کشید نداریم. واقعاً نیاز دارم داد بزنم...

اینجوری برای همه بهتره...

میل خودتونه ولی اگه خدای نکرده دکترا عزیزیتونو جواب کردن، اجازه بدین روزای آخرشو بیاد خونه و کارایی که دوس داره با کسایی که دوس داره بکنه. کسی که فرصتش کوتاه و محدوده، به خاطر یه روز دو روز بیشتر کنار شما موندن ولی با عذاب نفس کشیدن اسیر بیمارستان و دوا درمون دکوری نکنین. با مصیبتی که براتون پیش اومده روبه‌رو شید و سعی کنید شرایطو بپذیرید. رها کنید و کمکش کنید رها کنه.

آخرش یه روز میمیرم و چیزایی که میخواستم بنویسمو هنوز ننوشتم

نوروز

بچه‌ها عیدتون مبارک عزیزای دلم. درست میشه غصه نخورین، من خودم حواسم بهتون هس گنجیشکای قشنگم. عیدیاتونم محفوظه :)

کاش امسال دیگه جدی جدی با بهار عید میشد

به هر جهت در یکی از این سال‌ها...

همبستگی‌ غیرعمدی

هیچ میدونستید نوروزا ملّت توو فرنگ در واقع آغاز بهار ایرانو جشن میگیرن و در واقع آغاز بهارِ هر کشوری برابر با ساعت تعیین شده‌ی تحویل سال به وقت همون کشوره و تبدیل لازم نداره؟

یاد سیاوش‌هامون گرامی...


چارشنبه‌سوری سر کار بودم امیدوارم بلایی سر خودتون نیاورده باشین. زردیتون از تک‌تک وابستگان به رژیم و سرخی تک‌تک اونا از شما... آتیش زندیگتون همیشه روشن و گرم، دلتون پر از امید و خالی از غم و زخم... 

برای پیروز

برای مرگ پیروز غمگین و متأسفم. برای مرگ پیروز کوچک و مرگ تمام یوزهای دیگر ایران در این سالها، مرگ گورخرهایی که زنده‌گیری و کشته شدند، مرگ پلنگ سرگردانی که به جای تفنگ بیهوشی با گلوله‌واقعی کشتندش، خرسی که در تله افتاد و تلف شد، شیری که در باغ‌وحشی که بیشتر شبیه شکنجه‌گاه بود جان داد، زرافه‌ی گردن‌شکسته، سگهایی که زنده زنده سوزاندند، روباه‌هایی که به خاطر خزشان بی‌شرمانه شکار کردند، آهویی که انقد با موتور دنبالش کردند که طحالش پاره شد و جان داد و همه موجودات بی‌زبان و بی‌دفاعی که در این سال‌ها و بر اثر عدم  دانش و آگاهی و امکانات لازم، عدم تدبیر و فرهنگ و شناخت لازم و در نهایت به دلیل عدم کفایت و بی‌مسئولیتی رأس‌نشینان ـ از بین رفتند...


پیروز پیروز بود تا روزی که اون رو با یک اشتباه کشتند. باری پیروز اولین فرزند ایران نبوده و نیست که اینطور ناعادلانه به فنا رفته. اون حتی اولین پیروزی نیست که ایران از دست داده... منتها این پیروز هم مثل اون یکی پیروزها همیشه در دل ما زنده خواهد ماند و گرچه باز پیروزی رو شکستند، ما به حرمت همین نام/ همین واژه، نخواهیم شکست. ما با جنازه پیروزهامان بر دوش، این روزهای تاریک و تلخ تاریخ رو سپری خواهیم کرد و روزی همه با هم پیروز خواهیم شد و انتقام پیروزهای کشته‌شده‌مان را خواهیم گرفت!

حالا بیاین بغلم. آتیش درست کردم که بشینیم کنارش. میخوام براتون قصه بگم...



یکی بود یکی نبود، سالها پیش وقتی اجدادمان در صلح و صفایی نسبی در سرزمین آبادشان، سرخوش مشغول زندگی بودند، با یورش بربرها غافلگیر و مغلوب جنگ شدند.
متجاوزان زمین‌ها را آتش زدند، خانه‌ها را ویران کردند، کتاب‌ها را سوزاندند، به دخترها تجاوز کردند، زنان را به کنیزی گرفتند و مردان را کشتند. آنها که ماندند هم به بردگی بردند. 
چادر سیاه وحشت و سکوت بر سر شهر فرود آمد. مردم اجازه نداشتند حتی به زبان مادری خود صحبت کنند یا بنویسند. مردم حتی حق نداشتند بر فرزند خود نامی غیر از اسامی عربی برگزینند. مردم حق نداشتند به غیر از اسلام تابع دین دیگری باشند و مردم حق نداشتند هیچ کدام از سنتهای فرهنگی خود را به جا بیاورند.
مردم سرزمینمان آن روزها مثل هنوز، خوی بربریت و وحشیگری نداشتند، فرهنگشان با ریختن خون و بریدن گردن هم‌نوعشان عجین نبود. مردم سرزمین ما آنروزها مثل هنوز، جنگجو نبودند. صلح‌طلب و مهربان بودند. اهل پندار و گفتار و کردار نیک بودند. اهل قلم و نه اهل شمشیر بودند. اهل نجابت و نه گرفتار اداب نجاست و شرارت بودند. مردم سرزمینمان آنروزها، مثل هنوز اهل سخاوت و نه شقاوت بودند. مردم سرزمینمان آنروزها مثل هنوز اهل ذکاوت بودند.
*حکم بود که تجاوز به عجم رواست! مادرانی که مورد تجاوز قرار گرفته بودند میدانستند که فردا فرزندانشان حرامزاده خطاب خواهند شد و در میان جمعِ آشنا و غریبه شرمسار خواهند ماند. تدبیر کردند که پیشوند نام کودکشان یک سید و سادات بنویسند و شایع کردند که این‌ها از نسل پیغمبرند و حرمتشان واجب. به این ترتیب حکام هرگز به خود و دیگران اجازه ندادند، کسی فرزند حرامزاده زنان ایرانی را تحقیر کند! تف سر بالا میشد. مجبور بودند احترامشان کنند و حتی برتر از غیر بخوانندشان، چون آوازه شده بود که از نژاد حکام و اولاد پیغمبرند!
*حکم بود که مردم نام خود را به نامهای تازی تغییر دهند و بر کودکانشان نام‌ غیرعربی ننهند! مردم باز تدبیر کردند و قرار بر آن شد که فرزندشان را زهرا و نرجس و نجمه، علی و محمد و حسین بنامند ولی در خانه روشنک و نرگس و ستاره، تهمینه و منیژه، رستم و کوروش و داریوش و آرش و سیاوش صدایشان کنند! و این فلسفه از همان روزها دلیل و آغاز دو اسمی بودن اکثر ایرانیان شد!
*حکم بود که به غیر از قرآن کتابی نخوانند و جز ادعیه اسلامی چیزی ننویسند! دانشمندان برای این درد هم تدبیری اندیشیدند. به لطف هوش سرشارشان چنان به زبان تازیان مسلط شدند که توانستند به عربی دانش خود را بنگارند و نام دانش اسلامی بر آن نهاندند تا دشمن به حاصل علمشان احساس تملک پیدا کند و بخواهد با آن فخر بفرشد! اینگونه شد که کتابهایشان را نسوزاندند و زیرکانه علم و ادبشان را بی‌واهمه هر چند به زبان عربی اما ثبت کردند، آموختن و آموزش را ادامه دادند و سهم خود را در پیشرفت علم و ادب و هنر و فلسفه از کف ندادند. 
*هنرمندان هم از این قافله جا نماندند و گرچه هنر از هر نوعش در اسلام حرام بود، معماری و کاشیکاری را به بهانه و با بنای مساجد و اماکن مذهبی تحت عنوان معماری اسلامی، خطاطی و نقاشی و نگارگری را در غالب تذهیب قرآن و ادعیه، و رسم نقوش و کشیدن روایات راست و دروغ در باب تاریخ پیداش و گسترش اسلام، شعر را با آمیختن فارسی به عربی، موسیقی و آواز را درغالب صوت قرآن و تواشیح و تعزیه‌ها و... زنده نگه داشتند!
*حکم بود که پارسی سخن نگویند! مردم در خانه‌ها اما شعر و ترانه‌های فارسی می‌سرودند، مثل هنوز در پستوها یواشکی طنز می‌پرداختند، دشمن را به سخره می‌گرفتند، بد و بیراه و فحش می‌دادند و به پارسی سخن می‌راندند تا دلشان خنک شود و تا کودکان بدانند و بیاموزند و بزرگترها فراموش نکنند...
*حکم بود سنت ایرانی برپا نکنند! پس هفت شین را هفت سین کردند، قرآن را کنار سفره چیدند و یا مقلب‌القلوب را به عربی ساختند، حتی عرفان را به اسلام بسط دادند و همه چیز را تا جایی که میشد به ظاهری عربی چنان آذین کردند که جز خودشان کسی نداند و غریبه شک نبرد و تا که حکام دلیلی برای مخالفت و برچیدن بساطشان پیدا نکند!
گفتم که، هر چه نداشتند ذکاوت زیاد داشتند.
و اما این قصه‌ی تکراری چرا؟
می‌خواستم برایتان قصه‌ی پیروزمندانه‌ی پیروز را دم نوروز تعریف کنم که مقدمه‌اش باید به شرح فوق می‌بود.

گفتم که پیروزِ یوز، پسر ایران، اولین پیروزی نبود که از دستش دادیم. ما در طول تاریخ خیلی پیروزها رو از دست داده‌ایم. پیروزایی که شاید اسمشونم پیروز نبوده ولی همینکه انقدر دشمنو مستأصل کردن که کشتنشون، نشون میده که عملاً پیروز بودن، حالا چه فرقی میکنه اسمشون مهسا بوده باشه، نیکا یا سارینا، کیان، محسن، محمد، محمدمهدی یا حتی عزت... یا فریدون... الان ولی میخوام براتون قصه‌ی یکی از پیروزایی که اسمشم پیروز بوده بگم. 

حوالی سال ۶۶۰ میلادی یعنی حدود هزار و سیصد و شصت و سه چهار سال پیش، پس از فتح نهاوند به دست تازیان، بازار خرید و فروش بردگان ایرانی بین اعراب گرم بود. 
پیروز نهاوندی یکی از برده‌هایی بود که خریداری و به عربستان برده شد.
پیروز که زیرک بود و علاوه بر آن هنر و صنعت و آهنگری هم میدانست، موفق شد در مدینه خودش را به بهانه‌ی وعده ساخت یک آسیاب به دستگاه خلافت عمر ـ که خلیفه وقت مسلمین بود ـ نزدیک کند و در فرصتی مناسب عمر را هنگام خروج از مسجد به ضرب خنجر دوسری که به دست خودش ساخته بود به قتل رسانید.
تاریخ این قتل را اوایل زمستان سال ۶۶۴ میلادی روایت کرده‌اند و چه مژده‌ای خوشتر از خبر چنین انتقامی در آستانه نوروز برای ایرانیان! اما خبر را چگونه پخش باید کرد؟ چگونه هلاکت دشمن را جلوی چشمان خودش جشن باید گرفت؟ چطور بذر امید رهایی و آزادی را باید در نوروزِ پیش رو پاشید؟ و چطور باید برای این پیروزی شادی و پایکوبی کرد در حالی که سرزمینمان هنوز گرفتار تازیان است؟
عرض کردم که هر چه نداشتند ذکاوت زیاد داشتند. 
شخصیتی پرداختند به نام حاجی فیروز با چهره‌ای سیاه و لباسی قرمز که دایره به دست کوچه به کوچه می‌گشت، به بهانه آمدن بهار، شعرکی می‌خواند و به ظاهر تکدی می‌کرد. تازیان سر از کارش درنمی‌آورند و تهدیدی محسوبش نمی‌کردند، مردم ولی مثل امروز در پستوها با هم حرف می‌زدند. مردم می‌دانستند که فیروز همان پیروز نهاوندی‌ست که روزی به بردگی بردندش. می‌دانستند که پیشوند حاجی تأیید و نشان رفتنش به حجازست. می‌دانستند که چهره‌ی سیاه‌کرده‌اش نشان بردگی در سرزمین داغ عربستان‌ست، لباس قرمزش نماد مبارزه‌ست و خونخواهی‌اش، و شعرش اتفاقاً هیچ بی‌معنی نیست، تمام و کمال به سخره کشیدن اعراب‌ست، با سامبولی بلیکم زبانشان را نشانه می‌رفت، قیافه‌شان را به خاطر ریش بدون سبیلشان به بز تشبیه می‌کرد، بزبزقندی خطابشان می‌کرد و به معنای واقعی کلمه به ریش دشمن می‌خندید، مژده کشته شدن عمر را می‌داد و به طعنه می‌گفت ارباب خودم سرتو بالا کن، به من نگاه کن، (چی شد؟) چرا (دیگه) نمی‌خندی؟ و اینکه گرچه در آشفته‌بازارِ این روزها هر بلایی خواستید سرمان آوردید ولی ما تسلیم نخواهیم شد و نخواهیم شکست: بشکن بشکنه، من نمی‌شکنم! دایره می‌نواخت، می‌خواند و می‌رقصید، مژده بهار می‌داد و انتقامی که پیروز با قتل عمر گرفته بود را یادآوری می‌کرد. تکدی نمی‌کرد مژدگانی می‌گرفت و در عوض امید و شادی قسمت می‌کرد...
 
*از پیروز به خاطر شجاعت و شهامتش به عنوان باباشجاع‌الدین هم یاد می‌کنند. همچنین چون مرسوم بود که اعراب اغلب برده‌های مؤنث خود را به نام سنگهای زینتی می‌خواندند و دختر پیروز را مروارید یا به تازی همان لؤلؤ می‌گفتند، پیروز یا فیروز به نام ابولؤلؤ هم شهرت دارد/ گویی آرامگاهش جایی حوالی کاشان‌ست.

و من چقدرررر بی‌نهایت دوسش داشتم...

حالم خوب نبود دوس داشتم برم پیشش ولی احساس کردم گویا دلم بالاخره به اون مرحله‌ای رسیده که درک کنه اونی که دوس داشت و هنوزم داره دیگه اونجایی که بود نیست. قالبش هست ولی خودش نیس. خیلی غم‌انگیزه ولی خب واقعیتیه و باید پذیرفتش. 
گاهی آدما خودشون نمیمیرن ولی یه روزی، یه جوری، به یه دلیلی یا شایدم بی هیچ دلیلی، یه چیزی توشون یه جوری تغییر پیدا میکنه که دیگه از اونی که قبلاً بودن خیلی فاصله میگیرن. و معمولاً حیف...
اگه دیر یا کم یا هیچی نمی‌نویسم به خاطر اینه که درد و خشمم توو واژه‌ها نمی‌گنجه.

منبع: ناشناس

 

خسته

دیگه نمیخوام بجنگم. خسته‌ام. میخوام تا ابد بخوابم ولی اگه من بخوابم تمام اونایی که همه‌ی عمر به خاطرشون جنگیدم، تمام اونایی که کنارم جنگیدن و نابود شدن، اون کِسا و چیزایی که دوسشون دارم و نمیتونن از خودشون دفاع کنن... چه بلایی سرشون خواهد اومد؟
واقعاً خسته‌ام. واقعاً دوس دارم تسلیم شم. دلم میخواد انقد داد بزنم که صدام تموم شه، بعد بشینم زار زار گریه کنم، بعد بخوابم و دیگه بیدار نشم... اما خب الان وقت خواب نیس. وایمیستیم. ادامه میدیم. به امید روزای روشن. اگه‌م نرسیدیم به روزای بهتر، لااقل به خودمون مدیون نیستیم.ها؟

مجدد هپی نیو یر 🎆

دو روز مرخصی گرفتم اومدم خونه پیش خونواده. انقدر صدا و تصویر اخبار فارسی شبکه‌ها و رسانه‌های مختلف همراه تحلیل و تفسیرا و کلیپای تشنج‌زای این روزا، دائم، مکرّر و بی‌وقفه از هر گوشه‌ی خونه در حال پخش بود، شب خواب دیدم باز. 
خواب دیدم تهرانم و مأمورا دنبالمن. یه دختر کوچیک ده یازده ساله‌م همراهم بود که هیچ تصوری ندارم کی میتونست باشه یا کی بود. اصلا چرا همراه من بود... پشت سطل آشغال سر یه کوچه بن‌بست پناه گرفتیم نفسمون تازه شه. دیدم راهی نیس دختربچه رو بلند کردم گذاشتم داخل سطل درشم بستم که پیداش نکنن خودمم منتظر شدم تا بیان ببرنم که اومدن منتها دیگه خوشبختانه بعدش بیدار شدم. 

اشکال نداره این روزام میگذره

امیدوار باشیم که سال نوی میلادی برای هممون خوش‌یمن خواهد بود. 
شاید که خدای رنگین‌کمان امسال برایمان بخواهد...


احتمالاً یه گربه‌ی قطبی بودم توو زندگی قبلیم

دمای توی خونه‌م شده بود 12 درجه و خیلی اوکی و راضی بودم تا اینکه یادم افتاد دمای داخل ایگلو یا همون خونه‌های یخی اسکیموها بعضا تا ۱۶ درجه‌م میرسه:)))
دلم خیلی آشوبه :(

یلدا

یلدای امسال انار و هندونه نداشتیم. دور همیای مهربونانه نداشتیم. عوضش چیزی که زیاد داشتیم و داریم خون دل و خون جگره. هندونه و انار نداشتیم عوضش تا چشم کار میکنه سنگفرشای خونی و حوض خون داشتیم. جمعه‌ی خونین داشتیم. هر روز هفته، هر ساعت شبانه‌روز گوله و باتوم و شوکر و گاز فلفل، بازداشت، شکنجه، اعترافات نمایشی و اجباری داشتیم. صورتمون دیگه نه با سیلی که از گریه‌‌ی خون سرخه. امسال یلدا کرسی نه، داااااغ دل داشتیم. امسال بیشتر از همیشه داغ‌داریم. داغ فرزندان وطن... داغ مهسا و نیکا و حدیث و سارینا و غزل... داغ یلدا. داغ مردان نیک‌سرشت سر به دار، داغ محسن و مجیدرضا، محمدمهدی و محمد حسینی. داغ کودکان به خون خود خفته، داغ محمد اقبال و کیان و هلن و مونا و سها و اسرا...  
باری یلدا یادآور پایان تاریکی‌های به ظاهر بی‌انتهاست و ارمغانش امید به روشنایی‌هاست!
امسال اگر دور هیچ سفره‌ی یلدایی جمع نشدیم؛ چون دلمون خوش نبود و چون روزگارمون بسی بیش از پیش ناخوش بود، در عوض بی‌فراخوان همه‌ به میدان آمدیم تا کنار هم باشیم. نه تنها از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران، بلکه از سراسر این کره خاکی، هر کجا و هر کس که نشانی از ایران در دل داشت آمد تا زن زندگی آزادی را با هم فریاد کنیم...
محض یه دلخوشی کوچیک به بهونه یلدا، حالا که بعد از اینهمه سال ظاهراً بالاخره یکی شدیم برای هممون یه فال مشترک گرفتم. 
این شما و این حضرت لسان‌الغیب :)

مصائب جانبی

اونشب یه چیزی نوشت دوس داشتم در جواب بهش بگم الهی دورت بگردم درد و بلات به جون خودم. تو مریض نشو، تو پیر نشو، تو درد نداشته باش، تو فقط خوب باش، من جای تو همه فشارا، همه دردا و مرضا رو... من جای تو، من برای تو، همه چیو دو برابر تاوان و توان خودم تحمل میکنم. من جای تو هم؛ پیر و شکسته میشم، تو پیر نشو، مریض و ناتوان نشو، تو فقط خوب باش... ولی فقط یه دونه از اینا :( براش فرستادم و چیزی نگفتم چون لزومی نداشت واقعاً.

داد از این بیداد

حالم بده و نیاز به یه فریادرس دارم. دریغا که نه فریادم میاد و نه فریادرسی...

بیدار هر که گشت در ایران رود به دار/ بیدارو زندگانی بی دارم آرزوست

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
از اعدام بچه بی‌گناه مردم قدردانی میکنی؟
چقدر باید ذات آدمی مملو از لجن و کثافت باشه که از مرگ دیگری نه تنها متأثر نشه بلکه از عوامل قتلشم قدردانی کنه؟ 

#بیشرف

عارف قزوینی

بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست
بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست

یاران شدند بدتر از اغیار گو بدل
کای یار غار صحبت اغیارم آرزوست

ای دیده خون ببار که یک ملتی بخواب
رفته است و من دو دیده بیدارم ارزوست

ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم
اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست

بیدار هر که گشت در ایران رود بدار
بیدار و زندگانی بیدارم آرزوست

ایران فدای بوالهوسیهای خائنین
گردیده یک قشون فداکارم آرزوست

خون ریزی آنچنان که ز هر سوی جوی خون
ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست

در زیر بار حس شده ام خسته راه دور
با مرگ گو خلاصی از این بارم آرزوست

بیزار از آن بدم که در آن ننگ و عار نیست
امروز از آنچه عمری بیزارم آرزوست

مشت معارف ار دهن شیخ بشکند
زین مشت کم نمونه خروارم آرزوست

حق واقف است وقف بچنگال ناکسان
افتاده دست واقف اسرارم آرزوست

تجدید عهد دوره سلطان حسین گشت
یکمرد نو چو نادر سردارم آرزوست

ما را ببارگاه شه عارف اگر چه راه
نبود و لیک پاکی دربارم آرزوست

همچنان انقدر دوسش دارم که وقتی بهش فکر میکنم دهنم سرویس میشه :|

دلم براش تنگ میشه هی :(

برای آزادی



+ شری/ برای خدانور/




منبع عکس: متأسفانه ناشناس

برای خدانور/ برای آزادی

خدا  نور را کشتند و خاموش نماندیم! 
خدانور را کشتید و گمان بردید که بردید!
غافل از اینکه که منشاء این روشنایی‌ها
آتشست و این خاک مهد آتشکده‌هاست!
ما
خدایان آتش، 
شما
پسماندگان کائنات، 
ما،
از خاکستر خود آتیش می‌شویم و پرواز می‌کنیم
شما، 
در آتش خشم ما می‌سوزید و خاکستر می‌شوید؛ 
و اما خاکسترتان را باد هم با خود هیچ‌کجا نخواهد برد!

خدای رنگین کمان کجایی؟

تیرها به خونمان رنگین شد
کمان قامتمان شکست
کجایی پس؟ 

شب است و غم گرفته چارسویم/ بیا ای دوست بنشین روبه‌رویم/ بیا تا قصه‌ی شب را و غم را/ اگر خوابت نمی‌آید بگویم*...

حالش خوب نبود، گفت یادته فال حافظایی که میگرفتی ردخور نداشت؟ گفتم میخوای برات بگیرم. گفت یکی برای هممون بگیر ولی خلاصه‌شو بهم بگو. گفتمش: 
                     غبار غم برود حال خوش شود حافظ
                                            تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار


*اخوان‌ثالث

گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را/ خدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را*...

کرونای سختی گرفته بودم، بستری بودم، باز تا نزدیکی مرگ رفتم و برگشتم. حالا بهترم...
بهتر که... متأثرم، نگرانم، عزادارم، خشمگینم، خسته‌ام ولی امیدوارم. شمام امیدوار و استوار باشید. روزای خوب خواهند اومد. براتون انرژی میفرستم، آرزوی موفقیت میکنم و هر جایی که فکرم میرسیده و میتونستم صداتونو بازتاب دادم. کم و بیش بی‌نتیجه‌م نبوده. در مقابل شما که جونتون کف دستتونه و به خیابونا میرید قطعاً ناچیزه ولی بهتر از بی‌عملیه. امیدوار باشید. ما پیروزیم چون حق با ماست و نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند و ایران ققنوس‌وار از میان خون و خاکستر خود برخواهد خواست و این جماعت پست غاصب رو در آتش خشم خود خواهد سوزاند.  

...
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از
وحشت در خواب سخن گفتن می‌آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت می‌کندیم... 

ا. سایه



*حزین لاهیجی

مصائبی که داریم

از اونجایی که ظاهراً غیر از مخاطبین خودی و گنجیشکام، تعداد خواننده‌های بلاگم بیشتر از چیزیه که حدس می‌زدم، سعی کردم این چند وقت چیزایی که جاهای دیگه هم عرض میکنم خدمت شمام بنویسم. خلاصه تعجب نکنید :))
ببینید با وجود تمام بدبختیایی که گریبانمونو گرفته و همه درگیری‌های دیگه‌ای که داریم ولی مجبوریم به چیزای جانبی هم برسیم چون کسی به جز خودمون قرار نیست بهمون کمک کنه. 
باید هشتگ‌های حمایتمون از اوکراین و محکومیت ج. ا. برای کمک به روسیه با پهپاداشو ترند کنیم و اجازه ندیم فردا اوکراین ما رو مسئول جنایات ج. ا. و همکاریش با پوتین بدونه یا بخواد ازمون طلب غرامت کنه!
بچه‌هایی که امکانشو دارن بنویسن ما به عنوان ملت ایران حمله به اکراینو محکوم میکنیم.  و اوکراینی‌ها باید بدونن که خواست ما و حکومتمان یکی نیست. ما خواستار صلح و آزادی هستیم: برای خودمون، اوکراینی‌ها و باقی ملل. بقیه‌ هم کمک کنن ترند شه. 
IRI_does_not_represent_iranian_people#
iranian_stand_with_Ukraine#
Peace4Ukraine#
no_war#

امیدوار باشیم/سحر نزدیکه

سال ۸۸ بهش گفتم اولین باره توو این سالهای غربت که دور و برم کسی هست که لازم نیس حال این روزامو بهش توضیح بدم و این خیلی حس خوبیه که البته بعداً متوجه شدم متأسفانه اونم نمی‌فهمیده :)) 
ولی میخوام بگم آدمی گاهی واقعا نیاز داره فهمیده بشه، بدون اینکه یا پیش از اینکه لازم باشه یا مجبور بشه همه چیز رو و بعضاً چیزای خیلی پیچیده رو به ساده‌ترین و جامعترین حالت ممکنش تشریح کنه، توضیح بده و تفهیم کنه...
نداریم دیگه...
حالا زیادم اشکال نداره زندگیه دیگه. تازه من شماهارم دارم :) 

از عکس عمام رو ماه که خیلی دقیقتره :))

داستان توهم عکس خمینی توو ماه که یادتونه؟ حالا بی‌توهم توو روز روشن عکس ایرانو توو آسمون دیدین در حالی‌ که خورشیدم داره  توو سینه‌ش نورافشانی میکنه؟ جان؟ ‌بی‌بی‌سی دچار نقص فنی شده؟ اشکال نداره چِش علمای اسلام هم از این شاهکار طبیعت یا به زبون خودشون از این آیة الهی کور شده. قد قامت الصلاة! نماز وحشت به جا بیارید که روز قیامتتون نزدیکه. توو همین دنیا باید جواب پس بدید. هان! ضه‌ی والضالین رو طولانی‌تر بکشید...

منبع با تأسف ناشناس

#زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مهسا_امینی #گه‌خوری‌های‌انسیه‌خزعلی

پیشناهاد کرده دخترای بدحجابو به عقد منقطع روحانیون دربیارن! من نمی‌دونم والا اینا شیر چه موجودی رو خوردن انقدر وقیحن! قدیم جاکشم یه حجب و حیایی داشت، اینا هیچی ندارن واقعاً. چیه؟ خب این حرفی که میزنه علناً جاکشیه برای طلاب دیگه! مگه غیر از اینه؟؟؟؟
حالا ولی گذشته از اینکه ایشون گه‌خوری بسیار بزرگی کرده و فکر کرده همه مثل پدر خودشن که اینو توو پونزده شونزده سالگی معلوم نیس به چه قیمتی زیرخواب ممدرضارضازاده کرده. 
اما چون که اینا در تمام این دوران از بلاهایی که همیشه سر ما آوردن و میارن لذت بردن و میبرن، میخوام اینو براتون تعریف کنم که بدونن اولاً حتی اگه عمرشون قد میداد و زورشون میرسید همچین قانونیم وضع میکردن باز هم ما پیروز میدان میبودیم و همه روحانیونو دونه به دونه به حول و قوه الهی ابتر میکردیم و ثانیاً درسته که ما مثل اینا وحشی و قسی‌القلب و جانی نیستیم ولی فکر میکنم از تصورش لذت ببرید. اشکال نداره خانوما بدون عذاب وجدان لذت ببرید. اگرم لازم بود به اندازه وارد میکنیم تا بعد از اتفاق عمل هم باز و با هم لذت ببریم. آقایونم حق اعتراض ندارن. هیچ ظلمی قرار نیست علیه جنس مذکر صورت بگیره که جبهه بگیرید. مگر اینکه متجاوز باشید و قصد همچین غلطایی رو داشته باشید که خب در اون حالت جسارتاً نه تنها حرفتون کوچکترین ارزشی نداره، آلتتونم کوچکترین حقی برای ادامه وجود نداره :)))) 
ببینید خانومای خوشکلم، حدوداً از سال ۲۰۰۵ یک نوع کاندومی ساخته شده و به بازار اومده به اسم Rapex یا Rape-aXe. این کاندوم توسط یه خانوم دکتری طراحی شده برای کمک به خانومایی که در معرض خطر تجاوز قرار دارن. به این صورت که شما این وسیله رو مثل تامپون میذارید داخل واژنتون و نه به باکرگیتون آسیبی وارد میکنه، نه احساس جسم خارجی در بدن بهتون میده و نه احساس ناراحتی خاصی درتون ایجاد میکنه. در واقع برای شمای خانوم کاملاً سیف، بدون عوارض و خطرات جانبیه. این کاندوم مخصوصِ خانوما از یک سو قربانی تجاوز جنسی رو از انتقال بیماری‌های مقاربتی من جمله ایدز از سمت شخص متجاوز حفظ میکنه و از سوی دیگه و مهمتر اینکه به محض انجام عمل تجاوز یا به قول اینا دخول، دندانه‌های ریزی که داخل این کاندوم وجود داره (یعنی اون سمتی که با بدن زن تماس نداره)، این دندانه‌ها مثل چنگک‌های ریز بسیار بسیار دردناک وارد آلت تناسلی مرد متجاوز میشه و اون رو از ادامه کار عاجز میکنه. علاوه بر این فرد آسیب دیده خودش به هیچ وجه قادر نیست اون تیغه‌هایی که توو آلتش فرو رفته رو دربیاره و اگر بخواد اینکارو بکنه فقط منجر به بیشتر و عمیقتر فرو رفتن تیغا داخل آلتش میشه! تنها راه رهایی از این مصیبت براش مراجعه به پزشک جراحه. به این ترتیب نه تنها زن مورد تجاوز قرار نمیگیره، از شرّ بیماری‌های مقاربتی به واسطه تماس جنسی هم در امان خواهد ماند و نکته‌ی قشنگتر اینکه شخص متجاوز چون ملزم به مراجعه به مراکز پزشکیه، شناسایی خواهد شد و حتی بدون شاکی خصوصی مورد مجازات قانونی هم قرار خواهد گرفت، چرا که آسیب‌دیدگیش به خودی خود اعترافش به جرم محسوب میشه!
#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی #نیکا‌_شاکرمی #حدیث‌_نجفی #سارینا_اسماعیل‌زاده #زاهدان #ایران #گه‌خوری‌های‌انسیه‌خزعلی





بچه‌ها این ققنوسه ایران ماست...

unknown source
 

FreeNilloofarHamedi#

سلام یه دقه ساکت باشین شلوغ نکنین مریض شدم تب و لرز کردم حال ندارم خوب نیستم اما این رو مخم بود نمیتونستم بذارمش واسه بعد.
هشتک فری نیلوفرحامدی رو ترند کنید. نیلوفر صدای مهسا رو به ما و صدای ما رو به دنیا رسوند، حالا که نیلوفرو گرفتن ما باید صداش باشیم. 
دست شما درد نکنه.


#FreeNiloofarHamedi #مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی#ایران
#IranProtests #NoToIslamicRepublicOfIran#

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

در جواب به تو چه و تو که ایران نیستی/ که چی که می‌نویسی و به چه دردی می‌خوره/ چه فرقی برای تو داره/ تو که راحتی زندگیتو بکن/ برای چی برای کی/ و گیرت میارم/ میکنمت/ میکشمت/ میفرستم پیش مهسا و نیکا/ خفه شو/ بترس/ برو/ بپیچ/ بمیر و...

ایران زادگاه منه. ایران وطن منه. ایران خونه منه. ایران مادر منه. ایران پدر منه. ایران خاک منه. ایران ناموس منه. ایران سرزمین آبا و اجدادی منه. من زاده ایران، من میراث نادر، من سفیر آتش همیشه سوزان آذرآبادگانم. من فرزند سرزمین مهر، من یکی از ذره‌های ایرانم. بله من اینجا بزرگ شدم. اینجا درس خوندم. اینجا کار می‌کنم. اینجا موهام داره سفید می‌شه. اینجا دوستان بسیاری دارم. اینجا حتی میتونم ادعا کنم از مردمان همین سرزمینم اماااا نمی‌خوام و نمی‌کنم. من خودم وطن دارم و وطنم زادگاهم ایرانه. 

و شما که الان اونجا شاید برای آزادی، شاید برای آبادی، شاید برای رهایی از بند اژدهای ج. ا. جونتونو گذاشتین کف دستتون و توو خیابونا فریاد میزنید یا نشستید توو خونه‌هاتون و امیدوارید که شهر دوباره ساکت شه تا به روزمرگی‌هاتون برگردین یا منتظرید به محض اینکه موقعیتشو پیدا کنید به قول خودتون از اون خراب‌شده بزنید بیرون و در آرامش و رفاه، فارغ از فکر ایران و ایرانیا به زندگیتون ادامه بدین؛ شما که معتقدین چون من اینجام به من چه و چون من اینجام پس همدرد و هم‌رزم و همراه ملت نیستم و نمی‌تونم باشم، شما که معترض یا متعجبید از رفتار و گفتار من، شما هیـــچ تصوری ندارین از اینکه من در سالهای پیش از کوچیدنم از ایران، با همون سن کم چه تجربه‌هایی کردم، چه آینده و چه آرمانی داشتم، چه بهاهایی رو پرداختم، چه چیزایی و کسایی رو از دست دادم و موقع اومدن چقدر زخم و درد و حسرت با کوله‌بارم به اینجا آوردم. من نه اینجا نه اونجا جای کسی رو که تنگ نکردم، من نه اینجا نه اونجا جز حق از چیزی نگفتم و ننوشتم، من نه توو حرف کسی پریدم، نه از بیرون گود فریاد لنگش کنی برآوردم. از همین دور تا جایی که زورم و دستم رسیده در هر موقعیتی بی‌ سر وصدا به سهم خودم دینمو ادا کردم. حالام که اینا رو نوشتم برای اینه که در کمال تعجب (فکر نمی‌کردم انقدربازتاب داشته باشم) یه سری ایمیل برام نوشتین که یا از اول تا آخر فحش و تهدید و تخویفه و یا یه سری پیغوم پسغوم و ایمیل که تو رو سننه، زندگیتو بکن، حالشو ببر، چه لزومی داره خودتو قاطی میکنی، واقعا چرا، چیت کمه و... برای اینکه خیالتونو راحت کنم همشونو پاک کردم. من نه از کسی می‌ترسم، نه برعکس خیلیا نیازی به احراز هویت دارم برای اثبات ایرانی بودنم. 

من یه دختر ایرانیم و وطنم ناموس منه. هر کسی هم به ایران، به مردمش، به دخترانش، به تاریخش، به فرهنگش، به هویتش بخواد اهانت کنه جلوش وایمیستم. همیشه. از هر جایی که باشم و هر جایی یا هر کسی که باشه. 

اگه فقط براتون سؤال بود که جوابشو دادم، اگه نیتتون خیر بود که لطف عالی زیاد، به بقیه‌تونم باید بگم اگه هر جائیتون سوخته چاره‌ای نیس باید تحمل کنید چون آب قطعه و پماد سوختگیم جزو اقلام تحریمیه. اتفاقاً اینبار فقط برای شما. 

همینجوری

اریک امانوئل اشمیت به حق یه جایی مینویسه دنیا رو آدم‌هایی که مرتکب بدی میشن خراب نمی‌کنن، دنیا رو کسایی از بین می‌برن که بدون کوچکترین واکنشی نظاره می‌کنن ...
مارتین لوتر کینگ هم یه جایی میگه اون روزی که درباره‌ی چیزای مهم سکوت مى كنیم، اون روز پایان مفهوم زنده بودنمونه...

#گرچه رخت عزا به تن داریم باری امیدوار و استواریم #زن‌_زندگی‌_آزادی #مرد_میهن‌‌_آبادی

دوران ملک ظالم و فرمان قاطعش      چندان روان بود که برآید روان او
                                                                                                                               شیخ اجل
حالم بده. از اینهمه جنایت و وقاحت حالم بده.
همش عکس این بچه‌های بی‌گناهی که کشتن، اون پسرک بلوچی که خونش اونجوری کف زمین پخش شده بود، اون نیکا و عکس پیکر در هم شکسته‌ش و بقیه‌شون میان جلوی چشام. نه میتونم بخوابم، نه میتونم غذا بخورم، نه میتونم کار کنم... حالم بده و میدونم که حال شمایی که اونجایید خیلی بدتره.

برای نیکا 🖤

در دلم آهسته میگرید کسی...*

همون احمد وحیدیِ وزیر کشور که خیلی جدی گفته سازندگان شعار زن زندگی آزادی، شنیع‌ترین صحنه‌ها رو به وجود آوردن؛ رئیسی به مردم گفته خیالتون راحت دستور دادم رسیدگی کنن و به همون وحیدی بی‌ناموس جهت بررسی "حوادث" سیستان بلوچستان مأموریت داده :)))   :‌'(


*ا.سایه

#زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مهسا_امینی #گه‌خوری‌های‌حسین‌کچویان

در روانشناسی بحثی داریم با عنوان آزمون تداعی لغات (word association test). در این آزمون افراد به صورت غیرمستقیم و با توجه به پیش‌زمینه‌های ذهنی و ساختار روحی روانی منحصر به فردشون، شخصیت و نوع افکارشون رو طبق نسخه ناخودآگاهشون بر ملا میکنن. به این صورت که آزمونگر یه سری کلمات رو دونه دونه به عنوان واژه‌های کلیدی، القا کننده یا محرک برای فرد آزمون‌شونده میخونه و از او میخواد که در قبال هر کدام از این کلمات، با حداکثر سرعت ممکن اولین کلمه‌ای که به ذهنش می‌رسه به عنوان واژه‌ی القا شونده بیان یا یادداشت کنه و حالا کلمات القا شونده آیینه‌ای محسوب میشه از بستر فکری و شخصیتیِ آزمون‌شونده‌ای که کالبد ذهنش با این تست شکافته و افکار پنهانیش برای تحلیلگر فاش شده. از این تست بعضاً برای تشخیص مجرمین از ‌بی‌گناهان هم استفاده کرده‌اند و نتایج حاکی از آنست که ارزیابی جواب‌ها و عکس‌العمل‌ها، اغلب مجرم‌ها رو وادار به اعتراف کرده!
خب حالا میریم سراغ مدرس، جامعه‌شناس و عضو هیئت علمی دانشکدهٔ علوم اجتماعی دانشگاه تهران: حسین کچوئیان.
ایشون بخش اول شعار ملت رو که زن زندگی آزادیست به عنوان کلمات کلیدی شنیده و چقدر خوب که کاملاً بی‌تدبیر برامون کلماتی رو که با شنیدن این لغات براش تداعی شده نام میبره و میگه: زن، فحشا، هرزگی! و در قبال قسمت دوم شعار ملت که مرد، میهن، آبادیه میگه مرد، بی ناموسی، شهوت‌رانی! 
واژه‌ی زن در ذهن این مردک بیمار پیش از هر چیز فحشا رو تداعی می‌کنه و آزادی براش با هرزگی هم‌وزن و همخوانه! همانطور که واژه‌ی مرد و میهن و آبادی براش تداعی شهوت و بی‌ناموسیه. ناموس برای یک مرد شریف و نجیب اصولاً در بالاترین رده‌ی ارزشهاشه و میهن مثل زن برای معشوقش، یا دختر برای پدر و برادرش تجلی ناموسه! حالا شما فکر میکنید چرا کچویان کلمات مرد و میهن رو در کنار هم که میشنوه بی‌ناموسی براش تداعی میشه؟ چون میهن‌پرستی رو عیب میدونه. ایشون در ناخودآگاه وجودش عشق به وطن و عرق میهن تعریف نشده‌س! تعصب به آقا و قیّمش، به اسلام، به مردی نشسته در ته چاه جمکران ـ شاید براش تعریف شده باشه ولی این مردک در هزار توی وجودش میهن دوستی رو بی‌ناموسی میدونه. و چرا؟ چون اینجوری بهش یاد دادن. اینجوری از اول مغزشو شستشو دادن و طبق فلسفه‌ی خمینی لعن‌الله‌علیه، بهش فرو کردن که وطن معنی نداره  و مهم اسلامه!  و چرا؟ چون اگر ایرانی  به جای اسلامی که ۱۵۰۰ سال پیش اعراب وحشی بهش سوپوخاندن به وطنش تعصب داشته باشه، خب نمی‌ذاره مملکتش دست اینایی بمونه که زن براشون به مثابه به یک شیء و ابزاره؛ ابزاری برای ارضای شهوت و دستگاهی برای تولید مثل! یا اینایی که افتخارات تاریخی، میراث فرهنگی، آثار باستانی و قهرمانان ملی ما براشون از بی‌ارزش هم بدترن و همیشه در تلاشن اینا رو مایه ننگ جلوه بدن! 
و اما آبادی که برای ما تداعی آبادانی و سازندگی و روزهای روشن و خوشی‌های ریز و درشت و خوشبختی و خنده و شادی و دشت‌های سرسبز و رود‌های پر آب و بی‌نیازی به نان شب و نداشتن دغدغه‌های اگزیستنسیالیستی و آرامش و رفاه نسبی و امنیت مدنی و آبروی ملی و آزادی و سربلندی یا لااقل عدم سرافکندگی و این قبیل چیزاس ـ برای این مرد آبادی تداعی شهوترانیه. 
یعنی اون جایی که ما داریم به چیزایی که برای همه‌س فکر می‌کنیم برای این مردک فقط یک آبادی فردی تداعی میشه که خب  چون سرحد لذت و خوشی و همه فکر و ذکر ناخودآگاهشم فحشا و هرزگیه ، سر حد آبادی فردیم براش همون تداعی شهوترانیه!
متأسفم کچویان. من عادت ندارم کسی رو جلوی جمع تحقیر کنم ولی یه اخلاقی دارم، اونم اینه که اگه کسی که به ناموسم بی‌حرمتی کنه نه تنها نمی‌تونم خودمو نگه دارم بلکه به بدترین شکل خشتکشم جلوی همه درمیارم که دفعه بعد از این گه‌خوریا نکنه. پیشنهادم به تو هم اینه که سعی کن بمونی خونه و بیرون نیای چون تو عادت داری ‌ممکنه نتونی جلوی شهوتتو بگیری و بازم گه اضافه بخوری و خب دنیا که می‌دونی دار مکافاته و برای امثال تو علی‌الخصوص این روزا یه کم جای خطرناکیه...


#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی #نیکا‌_شاکرمی #حدیث‌_نجفی #سارینا_اسماعیل‌زاده #زاهدان #ایران #گه‌خوری‌های‌حسین‌کچویان


#زن‌_زندگی‌_آزادی #مهسا_امینی #گه‌خوری‌های‌حمیدرسایی

حمید رسایی، کافر همه را به کیش خود پندارد! ما که انقدر بیمار و حشری نیستیم و اصلاً توو ذهنمون نمی‌گنجه یعنی چی هر روز بخوای با یکی بخوابی ولی در مورد چریدن باید بگم شاید باورش براتون سخت باشه ولی ما دقیقاً چون گاو و گوسفند نیستیم و نمی‌خوایم بچریم داریم اعتراض می کنیم. تو هم اگه صدای پارسِت میرسه به سِدعلی چوپانتون بگو گوسفندای معمم و عرزشی و بسیجی و سپاهی و نظامیشو و همچنین مرغ خروسای لباس شخصیشو یا زودتر ذبح کنه، شرشونو بکنه یا ملت برای چریدن هدایتشون میکنن کویر لوت که مارها و عقربها زیر آفتاب سوزان و در زمین بی آب و علف ازشون پذیرایی کنن.

#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی #نیکا‌_شاکرمی #حدیث‌_نجفی #سارینا_اسماعیل‌زاده #زاهدان #ایران #گه‌خوری‌های‌حمیدرسایی


#زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مهسا_امینی #گه‌خوری‌های‌معین‌الدین محمدی

مرتیکه پلشت وحشی که با اون خنده‌های اهریمنیت شعار زن زندگی آزادی رو، پشم زندگی آزادی میخونی و یک ملت رو توو مملکت خودشون به زبون مادری خودشون به سخره میگیری! 
میبینم که شطرنجی کردی معلوم نشه پشمات چجوری از شدت شجاعت و شهامت زن‌ها و دخترای ایرانی ریخته!
اون چیزی که سوزوندتت واجبی نیس اون صدای خشم و فریاد ماست بیچاره!
مغز پشمکی، همه میدونن که حتی بچه‌ زن‌های خرابم مادرشونو صرفاً چون مادرشونه دوس دارن، ببین مادر تو کی بوده و با توو چیکار کرده که عاقبتت این شده :))))
تو اندازه یه موی زائد هیچ‌کدوم از دخترای ایران ارزش نداری. تو شرف نداری، ناموس نداری، شعور نداری، انسانیت نداری، عقل نداری، تو هیچچچچی نداری، تو هیچی نیستی، هیچیییییی!
تو اندازه پهن گاو و گوسفندم ارزش نداری، تو  فلان خر هم برات زیادیه، تو یه حرومزاده‌ی پست بی‌همه‌چیزی. تو پشمم حتی نیستی. تو یه ضایعه‌ای، یه اشتباهی، تو یه زائده‌ای، یه دردی، یه تیکه کثافتی مثل فضله، لجن، کپک، انگل...
خون تک تک کسایی که ریختین مثل طناب دار نفست رو خواهد گرفت و وای به روزی که دست مردم بیفتی. زبونتو از حلقت بیرون خواهند کشید و در حالی که نمیتونی التماس کنی از ته خواهند بریدش. عجله نکن بعدش سراغ تخمات خواهند رفت و ترتیب اونارم خواهند داد.
تا تو باشی دیگه در مورد زن و حرمت خون انسانهای شریفی که در قیام زن، زندگی، آزادی به ناحق ریخته شده گه نخوری.
دفعه بعدم خواستی گه بخوری بگو خودم سرتو فرو میکنم توو چاه توالت عمومی که قشنگ ارضاء شی.

پ. ن. راستی گفته بودی پسری که شعار زن، زندگی، آزادی بده فلانه؟  کونی پدرته که وقتی داشت ننه‌ت رو با تو حامله میکرد همزمان یکی از پشت داشت خود باباتو میگایید. آره آشغال فک کردی کسی نمیدونه با چه ذلت و مشقتی به وجود اومدی؟ :)))))) 

پ.پ.ن. راستی در مورد اینکه کردها اگه بری توو اجتماعاتشون جرت میدن باید بگم بعله معلومه که تو رو جر میدن خائن بی‌ریشه بدبخت. من و باقی ایرانیای اصیل و میهن‌دوست رو کاری ندارن که. ایران اصلا و اصالتاً سرزمین کردهاست. کردها از قدیمی‌ترین و اصیل‌ترین اقوام این سرزمینن. مثل آذری‌ و آذربایجانی‌ها، بلوچ‌ها، فارس‌ها و بقیه اقوام ایرانی. 
آدمی که خودش صاحابخونه‌س که خونه‌خرابی نمی‌کنه. مگر وقتی که یه بی‌ناموسی مث ج. ا. بیاد خونه‌ی آدمو غصب کنه! تنها در اون شرایطه که تو حاضری خونه خودتو خراب کنی که آوار شه سر اون تجاوزگری که اومده لنگر انداخته توو خونه‌ت. اگه ج. کثافت اسلامی شررشو از سر ملت ما و خاکمون کم کنه، نه تنها آذربایجان شوروی بلکه کردهای ترکیه، عراق و سوریه هم آرزوشونه دوباره به ایران بپیوندن! 

#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی #نیکا‌_شاکرمی #حدیث‌_نجفی #سارینا_اسماعیل‌زاده #زاهدان #ایران
#گه‌خوری‌های‌معین‌الدین‌محمدی

#زن‌_زندگی‌_آزادی #مهسا_امینی #گه‌خوریای۲۰:۳۰

توو بیست و سی میگه "در آمستردام زنی عریان شده که در ایران نام آشناس" (منظورش نیلوفر فولادیه) ، اونوخ از اون طرف میگن یه بار قایمکی روسریشو سر چوب کرده نه بازداشت شده نه چیزی و به دروغ ادعا میکنه که شکنجه و تهدید به مرگ شده! پس چون هیچ جرمی مرتکب نشده و دستگیر نشده یا چون تووی جای خلوت و تاریک یواشکی روسریشو ورداشته نام آشناس؟ گیرم که منظور تنظیم کننده خبر هم اینه که چون خرابه نامش آشناس! فاحشه‌ی معروفم نهایتاً و قائدتاً برای جاکشش و مشتریاش آشناس دیگه! پس بیست و سی تلویحاً داره اعتراف میکنه مخاطبینش یا کسکش و جاکشن یا مشتریان وی‌آی‌پی فحشا! یام که دروغ میگه و خودشم در ادامه خودشو لو میده. یام هر دو که خب پر واضحه!
بعد اعتراضات داخل رو نشون میده و میگه "در میانه اجتماعشان مردان خواهان آزادی استفاده از زنان هستند"! در صورتی که هنووووز هم بعد از اینهمه توضیح و تشریح شعور اینو نداره که بفهمه بحث اینه که مسلمانان، جاهلین و بیماران جنسی امثال شما اصولاً زن رو نباید ابزار بدونن و نباید یک انسان رو به شکل ابزار ببینن! آدم از ابزار میخواد و میتونه استفاده کنه، از انسان که یک موجود زنده‌ی هوشمندِ مستقلِ داری قدرت تشخیص و تصمیمه که به عنوان مفعول بی‌اختیار استفاده نمیشه کرد که! بحث اینه که زن ملک مرد نیست نه در جامعه و نه در خانواده. 
بعد یه عده‌م شلوغ کردن که آه و واویلا اون‌ور با برهنگی زنان و قاطی کردن تفکرات فمینیستی!!! هدف رو مطالبه حق عریانی و ترویج فحشا و بی بند و باری نشون میدن و اینورم با اعمال خشونت بیجا و چادر از سر مأمور اطلاعاتی در حال فیلمبرداری کشیدن و لباس شخصی مسلحو زدن، به جنبش ضربه میزنن! 

در مورد فمینیسم و مسائل پیرامونش قبلنم گفتم که بعداً مطالبی رو که نوشتم در اختیارتون میذارم ولی الان برای اینکه سخن کوتاه کنم متنی رو براتون میذارم که در جواب دوستی خسته از بیداد جماعت دد و مکار ج. ا. و مأیوس از پیروزی نوشته بودم، که ظاهراً چون دیشب بیست و سی صحنه‌های عریانی نیلوفر و چن تا خانم دیگه رو همراه یه گزارش کذائی نشون داده بود، برانگیخته شده بود و خطاب به فولادی میگفت با این کارت "به راحتی خون این همه دختر رو هدر دادی و بی اثر کردی"!
مجدد عرض میکنم نوشته در پاسخ یک دوسته و نه یه مطلب رسمی و به این دلیل بی‌پروا و محاوره‌ایست. البته باید اعتراف کنم وقتی جوابشو نوشتم تصميم گرفتم همون موقع براش نفرستم که آخرشب با حرفام اعصابش بیشتر خرد نشه و حالا هم که مطلبو اینجا میذارم مجبورم تکه‌ای از اون رو حذف کنم چون وصف خشونت افراطیه و درست نیست در معرض خوانش عموم باشه... حیقتش از یک طرف لازم میدونم اینا گفته شه چون رفیق من مطمئناً تنها کسی نیست که اینطور فکر میکنه و از سوی دیگه فرصت مناسبی برای تلف کردن وقت و نوشتن دوباره حرفام به زبان رسمی و غیرعامیانه نیست، پس در همین حد خدمتتون تا بعد به امید حق...

چرا؟ چه هدری داد؟ اولاً که این یه نفر کی هست اصن وسط اینهمه آدم؟ ثانیاً اونا که وسط تظاهراتا با عکس رهبرای بدتر از ج. ا راه میفتن، یا کسایی که شعارای غلط و کسشر میدن یا همدیگرو اون وسط میزنن و فحش مادر به هم میدن، خون دخترارو هدر نمیدن این با ممه‌هاش همه رو هدر داد؟ 
مشکل اینه که ما کلاً سرنوشتمون همیشه بنده به یه تار موی دخترا یا به یه لّا پیرهن صغری و کبری و عذرا... . دلش خواسته دراورده هر کیم دلش بخواد باید بتونه دراره، کسیَم حق نداره بگه درار یا بپوش یا چی و کِی و چه‌جوری بپوش. کسی‌ام راس کرد یا از راه راست به چپ هدایت شد نه حق داره اعتراض کنه یا تیکه بندازه، نه تعرض و تجاوز کنه، نه محاکمه و توبیخ و توجیه کنه. فقط باید یه چیزی بگیره جلوی فلانش تا برسه دسشویی اسپرماشو خالی کنه و اگه خیلی مشتاق بهشته و اعتقاد داره یه لعنتیم به شیطان حواله کنه. تامام.
اگه مردمم هنوز دو تا ممه میبینن اونم توو بیست و سی و بعدم با خودشون میگن عه اینا پس مُبلغ و طرفدار جندگیَن و نباید دنبال اینا باشیم و گور بابای انقلاب و اعتراض، همون بهتر که زیر یوغ اینا بمون و دهنشون سرویس شه. چرا که بعد از چل و سه سال هنوز نفمیدن اونی که دلیل فساد و فحشا و مروج این داستانه خود ج.اسلامیه که همه فکر و ذکرش شکم و زیرشکم بوده و این خود جمهوری کذایی کثافت اسلامی بوده که دخترای نجیب مارو توو این سالها به فحشا وتن‌فروشی وا داشته؛ از زور فشار فقر رو مردم و در عین حال محدودیت حداکثری فشارِ تفکیک جنسیتی و تابو کردن روابط سالم جنسی بین مردم، علاوه براین با موارد بیش از حد تصورِ تأسیس علنی و وقیحانه صیغه‌سراهای مختلف در همه شهرا و حتی بعضی روستاهای کشور و تأکید مؤکدِ تأیید فقهی این مسئله و به این ترتیب مجاز قلمداد کردن و عادی جلوه دادن صیغه‌های موقت با مهریه‌های متناسب با جنسِ عرضه شونده!!! و برای اقشار مختلف از لات محل بگیر تا فرمانده کلفت یه جایی، از طلاب بگیر تا معتاد زیر پل خواب ایدزی و بدتر و شرم آورتر از همه مهمونای خارجی و دیپلماتا و توریستای خارجی در داخل کشور؛ و با وعده‌های دروغین شغلای مثلاً آبرومند با قول پول خوب و حمایت مالی و جانی و خانوادگی بالاخص دختربچه‌های خونواده‌های کم‌بضاعت و ناآگاه در خارج کشور علی‌الخصوص توو کشورای عربی همسایه.
ضمناً ایناییم که میان اینجا اینجوری افراطی لخت میشن مث این زنه یا حالا نمونه‌های دیگه امثال اینا که اینور هستن و یه رفتارا و حرکات ضد عرفی از خودشون نشون میدن، اینام اونجا یه جوووووری انگولکشون کردن که ... الان دست خودشون نیست. کاری باهاشون کردن که جوری سوختن که این کارا نتیجه همون خُرد شدن و در هم شکستن و پودر کردنشونه و اینا جای ترحم دارن نه تأدیب و توهین و توبیخ! وگرنه کدوم آدم متعادلی حال میکنه بیاد خودشو مجانی تحقیر کنه یا بفروشه؟ کدوم آدم سالمی دوس داره ناموسشو آگاهانه در ملاء عام به باد بده؟ حتی کسی که اقرار میکنه دلش میخواد و دوس داره هم دروغ میگه و ریشه داغ روانی داره کارش. پس کسی که به این نقطه رسیده دردی چنان عمیقتر و وسیع تر جان و تنشو خراشیده که ما تصورشم نمیتونیم بکنیم. توی پرانتز: میدونی که تجاوز توو زندونای اینا فقط یه کردن ساده نیست و شرحش از فیلمای هاردکور و بی‌دی‌اس‌ام افراطی هم وحشتناکتره! یارو ... ... ...  و این پروسه رو تکرار میکنن. به موازاتش تحقیرای روانی و حرفایی که بش میزنن و چیزایی که ازش میخوان بگه یا بکنه هم بار خشونت و آزارش کمتر از اونایی که توو نقطه‌چین نوشته بودم، نیست. 
بعضاً اگه‌م باکره بوده باشن در صورت زنده موندن و حکم آزادی یه هزار تومنی موقع آزاد شدن میذارن کف دست کسی که اومده دنبالش ببرتش خونه و با پوزخند میگن مهریه‌شه که هم همراهش که معمولاً پدر یا برادرشه بفهمه ناموسشو گاییدن هم دختره رو اینجور دوباره تحقیر میکنن که توو روی خونوادشم نتونه نگا کنه، هم کارشونو شرعاً و قانوناً موجه می‌کنن! اینا رو بذار رو هم و بعد ببین ادمی که همچین چیزی رو تجربه کرده چطوری قراره بین ادما دوباره به زندگیش ادامه بده...

و اماااا مردمی که فکر میکنن یه زن لخت خون مهسا رو زیر سوال میبره یا برای ادامه اعتراضات به شک وا میدارتشون همونقدر ناآگاهن که وقتی خمینی گفت هِچ احساسی ندارم از بازگشت به "وطن" نفهمیدند و وقتی فرمان قتل ها و اعدامای فله‌ای رو داد نفمیدند و وقتی با ۸ سال جنگ دهن ملت رو گایید و جام زهرو هی ننوشید، نفهمیدند و وقتی علناً به ملت و شرافت و ناموسش توهین کرد و هر کسی تخصصی داشت از کار برکنارش کرد و یا کشت یا به تبعید واشون داشت، وقتی با عنوان انقلاب فرهنگی نه فقط فرهنگی که مدنی هم همه رو غربال کرد، نفهمیدند و وقتی پول آب  و نفت و برقی که قرار بود مجانی بشه رو به جای سفره ملت گذاشت توو جیب خودشو امت کسکشش باز هم نفهمیدند و  بعدها هم نفهمیدند و تا ابد هم نخواهند فهمید...


#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی #نیکا‌_شاکرمی #حدیث‌_نجفی #سارینا_اسماعیل‌زاده #زاهدان #ایران #گه‌خوری‌های‌۲۰:۳۰

#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی #مرد_میهن‌_آبادی #علی‌‌_کریمی

اینم با اجازه میخوام بذارم اینجا که بمونه، چون به نظرم یکی از قشنگترین جمله‌هاییه که توو این روزا خوندم و شنیدم... ضمناً قشنگیش اون پایینیا رو بشوره ببره.

                                           #وطنم
                                            خانه بدون خاک ارزشی ندارد...


#زن‌_زندگی‌_آزادی #مهسا_امینی #گه‌خوری‌های‌حسین‌رحمانیدوست

اولاً خطاب به محمد‌حسین رحمانی‌دوست، 
ببین بی‌ناموس! حواستو خوب جمع کن شاید که فردا چوب روزگار جوری بخوره توو کمرت که دیگه توان هیچ نوع گه‌خوری‌ای نداشته باشی: حاجی یه تاااار موی من و مهسا و همه‌ی دخترای اون سرزمین می‌ارزه به کل وجود کثافت تو و خاندانی که نداری، با اون توهمات شنیعت!!  
ماااااااااااااااا دختران ایران‌زمین فرزندان اصیل، شیر پاک خورده و نجیب نسلی هستیم که در طول تاریخ به تکرر، با شهامت و جسارت تمام، تن خودشونو به دست مرگ سپردن تا دست کثیف نااهل بهشون نخوره! اونوقت توی یه لا قبای تازه به دوران رسیده‌ی بی‌همه‌چیز ما رو فاحشه خطاب میکنی؟ ای دریوز زار! پفیووووز، حروووومزاده! تو فکر کردی داستان چهل دختران یزد یا بنووشه و سارای آذربایجان و باقی روایات مشابه در وصف رشادت دختران نجیب همه‌ی خطه‌های ایران، فقط یه قصه و افسانه‌ست؟ ابله! دخترای اون سرزمین در تمام طول تاریخِ مکتوب و معتبر به گواه تاریخ‌نگاران همه‌ی ملل و دوران، پا به پای مردان غیور و نجیب ایرانزمین در مقابل ظلم و زور و تجاوز به حقوق مادی و معنوی خود ایستادگی کرده‌ن و اون جایی که دیگه براشون تیر و لشکر و سنگر و سپری در میدون باقی نمونده بود و حربه‌ای جز تسلیم نداشتن، پیش از اینکه دست دشمن بهشون برسه خودشونو کشتن که ناموسشون حفظ شه! اونوقت تو به خودت اجازه میدی با وقاحت تمام در خاک خود ما، من و خواهرانم رو فاحشه خطاب کنی؟ 
کمان که ذهن تو انقدر بیماره که قادره تصور کنه مردانی که در اعتراض به جنایتی که علیه مهسا شده، عکس اونو در دست گرفتن با تماشای اون معصومیت و نجابت آن کار دیگر میکنند!!!! 
ناگفته پیداست که تو هم مثل اکثر زنا زادگان، کودکیِ نابسامانی داشتی و همونجور که از خدات پنهون نیست، خودت باعث شدی از خلق هم پنهان نمونه که توو زندگی بی‌ثمرت نه تنها از تعلیم و تربیت درست که از حداقل هوش و زکاوت هم بی‌بهره بودی. 
ببین مردک مثل تو و هم‌کیشان منحوست خمینی، خامنه‌ای، خلخالی، محمدی‌گیلانی، لاجوردی، اژه‌ای، شریعتمداری و باقی جانیان پلشت جمهوری اسلامی که خون از افکار و اعمالتون میچکه و بر حسب اتفاق و شهوت برای هر کس که دلتون میخواد حکم اعدام صادر یا آرزو کردید و میکنید؛ من آرزوی مرگتو نمی‌کنم! آرزو می‌کنم به حقارت و ذلت بیفتی، برای طلب عفو و بخشش التماس کنی و چنان به حال زاری بیفتی که بیش از هرکس خودت از خودت متفر شی تا جایی که بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی انقدر زنده بمونی که آخرین حدّ خفت و خواری رو با تمام وجودت لمس کنی! چُنین باد. 

#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی #نیکا‌_شاکرمی #حدیث‌_نجفی #سارینا_اسماعیل‌زاده #زاهدان #ایران #گه‌خوری‌های‌حسین‌رحمانیدوست






#زن‌_زندگی‌_آزادی#مهسا_امینی #گه‌خوری‌های سید محمد نبویان

ثانیاً خطاب به سید محمد نبویان:
کف روی آب و نجاسات خودتی بی‌شرف بی تخم و ترکه! حرفایی که به برادر بی‌ناموس‌تر از خودت رحمانی‌دوست گفتمو که خوندی؟ حالا میخوام بهت مژده بدم که تو هم یه حرومزاده‌ای! فقط یه درجه پست‌تر و درمونده‌تر از اون داداشت. چون تو با خواست خودت حرومزادگیتو به واسطه‌ی پیشوند اسمت و عمامه سیاهت جار هم میزنی و بهش افتخارم میکنی! هان؟ چیه؟ تا حالا کسی توو سرت نزده بود این واقعیتو؟ نمیدونستی سیّدی که توو ایران به دنیا اومده حاصل زنای زور اعراب مهاجم و لشکر وحوش محمد و ائمه "اطهاره"، بعد از اینکه که به ایران حمله کردن، مردان رو کشتند به کودکان دختری که خونواده‌هاشونو کشته بودن به عنوان غرامت تجاوز کردن؟ نمیدونستی دخترکایی که اعراب بهشون تجاوز کردن، برای اینکه واسه بچه‌های حرومزاده‌شون ابروی مشقی بخرن پیشوند اسمشون یه سید و سادات گذاشتن که وقتی بزرگ شدن و کسی پرسید بابات کیه رو سیاه نشن؟ خب حالا فهمیدی دیگه. پس فحش نیست وقتی حرومزاده خطابت میکنم.
ضمناً حرووووومزاده! بار آخرت باشه به مردم شریف ایران همچین اهانتی می‌کنی. کف روی آب و نجاسات دقیقاً اون تخمیه که تو و جد تو رو بعد از جنگ به زور توو رحم یه دختربچه‌ی پدرمادر مرده‌ی بی‌دفاع ایرانی کاشته! و یادت نره که تو از صدقه سر اون دختر مظلوم و فقط از سر لطف و رحمت و مروت ایرانیای مهربان و  نیک‌سرشت نسلت تونسته تا الان ادامه پیدا کنه وگرنه هر کجای دیگه این اتفاق افتاده بود بچه‌ی حاصل تجاوز که به دنیا میومد یا مینداختنش توو جوی یا میذاشتنش پای درختی وسط بیابونی جایی که خوراک حیوانا بشه! از این به بعد هر وقت یادت افتاد که بودن وجود نحستو مدیون همین جماعتی هستی که اینجوری وقیحانه بهشون اهانت کردی، سرتو بنداز پایین و سعی کن گه اضافه نخوری. 

#مهسا_امینی #زن‌_زندگی‌_آزادی‌ #مرد_میهن‌_آبادی #نیکا‌_شاکرمی #حدیث‌_نجفی #سارینا_اسماعیل‌زاده #زاهدان #ایران #گه‌خوری‌های‌سیدمحمد‌نبویان


#زن‌زندگی‌آزادی

اینم برای کسایی که دوس داشتن این روزا اونجا باشن ولی نمی‌تونن

دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می‌گریست...*

خون گریه می کند در ودیوار روزگار/ دیگر کدام خانه برانداز می رسد...
صائب تبریزی
*جامی

حق

با ب کار داشتم. موقع خدافظی بهش گفتم دلم میخواد بهت بگم نرو، تو باید مواظب خودت و دخترت باشی ولی... گفت آره میدونم ولی باید برم، حتی مامانشم میره و اتفاقا ما چون بچه داریم و علی‌الخصوص چون دختر داریم باید بریم... درست میگفت... چاره‌ی دیگه‌ای نیست. فقط گفتم مواظب خودت باش... همتون مواظب خودتو باشین. 
مانا نیستانی ↑

*ارغوان شاخه همخون جدا مانده من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟

هرگز ندیده بودم چشم تو را چنین
در خون و اشک غوطه‌ور
ای مام رنج‌ها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثل اسیر جنگی یک عمر زیستیم
زین گونه زیستیم و هق‌هق گریستیم

شفیعی‌کدکنی
*ا.سایه

دست خودم نیس هنوزم نگرانش میشم...

میفرماید گویند عشق چیست بگو ترک اختیار...*
عرض میکنم صراحتاً لعنت به آدم بی‌اختیار :))

*مولانا

خوددرگیری :))

امروز از صبح باز صد بار هی دلم میخواست برم بش بگم دوسِت دارم.

 با تمام وجود و از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می‌کنم. مواظب خودتون باشید و به جای من، مهسا، ندا و همه‌ی کسایی که نیستن هم فریاد بکشید. #سحرنزدیک‌است#زن‌زندگی‌آزادی



برای مهسا

+ بی‌قراری‌های جان.../صائب 

با یه همچین نوابغی سر و کار دارم

یه خانوم جدیدیم برای کارآموزی یا نمیدونم چی اومده توو بیمارستانممون، مثکه دو ساله اینجاس ولی فارسی یادش رفته. فرنگیم انقدر بلد نیس که قابل فهم باشه. زیبا نیست؟ بعد اولین سؤالش از من این بود که آیا مریضم ایرانی باشه میتونم فارسی دردشو بهش توضیح بدم یا خیر!

حوصله‌ی مراوده ندارم حیقت، وگرنه کامنتارو وا میذاشتم بیاین بنویسین چه انرژیایی بلکه‌م یه خرده میخندیدیم با هم :)))

چه انرژیایی خب لامصب؟ :))

اینم براتون تعریف کنم برم دیگه خسته شدم. یه بارم تو اوج مستی داشت حرف میزد گف آره من همیشه میگم شری یه انرژیایی داره که... بعد زنش از زیر میز یه لگد بهش زد دیگه ادامه نداد. بعد یکی یه چیزی از دستش افتاد، یکی یه حرفی زد، یکی یکیو بغل کرد، فضا و حرفا عوض شد ولی اعتراف میکنم خیلی کنجکاو بودم بدونم چی میخواس بگه.

پ.ن. پرسیدما بعداً. ولی دیگه نگف :))

پایان سریال

حالا قیام نکنید که چه کاریه و بیچاره این و کسکش تو و فلان. فیلمه. سریاله. داستانه آئا. حرص نخورید. فحشم ندیدن. انسان باشید. عه

مرسی اه/ قسمت ۳

قربون صدقه‌م که میره میگم خدانکنه و نکنه ولی در واقع و متأسفانه هر بار یاد تو میفتم و اینکه به تو نمیگفتم خدانکنه به جاش خودم قربونت میرفتم فدات میشدم و برات میمردم و هنوزم. و این خیلی ناراحت کننده‌س. شرم‌آوره حتی. اینکه وقتی یکی داره تمام عشق و توجهشو به تو میده، ناخودآگاه یکی دیگه میاد توو ذهن تو. کلاً میگم ینی دهنت سرویس که عشقت دهنمو صاف کرده. 

سزاوار شکنجه/ قسمت ۲

میخواستم سرش غرغر کنم ولی متاسفانه متوجه شدم اگه ازم بپرسه چیکارت کردم که خوشحال نیستی یا دوس داشتی چیکار کنم که خوشال شی هیچ جوابی براش ندارم. در واقع مشکل نه اونه و نه شرایط. مشکل منم و خودم. دلیلشم که پیداس...