مثل نوشیدن یه لیوان شکلات تلخ در یک عصر تاریک زمستونی
یهو بیمقدمه یه چیزایی فلش بک میشه اه اه
مثلاً وقتی با یه لحن شخمی دستبندو دراورد گف اینو نمیخواستم برات بخرم ولی خودت خواسته بودی دیگه: بیا! اینجوری که مثلاً یعنی لیاقتت همین آشغاله.
همین آدم اوایل آشنائیمون میگفت من روم نمیشه برای تو چیزی بخرم چون تو انقد خودت همه چیت فلانه و بیساره، هر چی میخوام بگیرم انقدر مسخره و بیارزشه خجالت میکشم! و من به این آدم بیشعور گفته بودم اولاً تا وقتی خودت پول درنیاوردی نمیخواد واسه من چیزی بخری بعدنم که خودش دستش توو جیب خودش بود گفتمش پولاتو جمع کن واسه بعد. اگه برای من سر راه خونه از توو باغچه حیاط یه گل وحشی بکنی بیاری کافیه، من دسته گل نمیخوام. یا یه اوریگامی که خودت وقتتو، حستو صرفش کردی برای من کافیه دنبال کادوهای گرون نگرد. من بدلیجاتم دوس دارم خودتو معذب نکن که حتما طلا جواهر باید بگیری... و البته که این شخصیت و طرز فکر و مرام منه. ولی موافقید که خاک بر سر کسی که با این آدم بد تا کنه؟ / خب. خیالم راحت شد. پس پاشید بریم شام :))
WTF part II
WTF part III
همچنان معتقدم که واقعا اتفاق مبارکی نیست ولی
از شمام ممنونم. از تکتکتون که به من انقدر لطف دارید که روز تولدم خوشحالید و بهم تبریک میگین. بوس به همتون عزیزانم.
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست/ آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست*
جوونی پرررر
داشتیم حرف میزدیم بش گفتم رامکال اومده بود دم خونه باز. گف رامکال کیه؟ رامکالو نمیشناخت! :( گفتم ای وای دیدی چقد پیرم :))))
رامکال
برای سنجابا و گربهها و اینا غذا گذاشته بودم نصف شب دیدم صدای تلق تولوق میاد، از پنجره نگا کردم دیدم یه راکون اومده داره دستاشو توو آب پرندهها میشوره. بعدشم خیلی ریلکس غذای گربه رو خرت خرت خورد، در همون حالِ خوردن منم قشنگ دید که از پنجره تا کمر خم شده بودم داشتم نگاش میکردم. دو سه بارم باهام چش توو چش شد ولی تخمشم نبود. قشنگ به کارش ادامه داد، غذا که تموم شد یه صدای گوگولیم از خودش دراورد بعد رفت با پا توو ظرف دونهها، آب گربههارم تا ته خورد، بعدم بادوما و گردوهایی که واسه سنجابا گذاشته بودمو با دستای کوچولوش بغل کرد با خودش برد. پشمالوی پرروی خپل :))
*I Will Survive
عزرائیل
الانم مثلاً نه که حالم بد باشه اما واقعا دوس دارم هر لحظه کارامو، در واقع مسئولیتامو زودتر به سرانجام برسونم و منتظر بشینم بیاد سراغم، بهش بگم زر نزن دستتو بده هر چه زودتر شرّ این منو از این دنیا بکن و وای به حال خودت و رئیست اگه بخواین ذرهای از این وجود منو برای بار دیگری یا زندگیای دوباره باقی بذارین. والا. اینهمه آدمای دیگه هس که ولع زنده موندن و دوباره زیستن دارن. رها کنید من ره دیگه.
مبارک بادا
اون حرفم بقیه داش ولی اینو بگم یادم نره مهمتر از اون بالاییهس. اونو الان نوشتم یادم افتاد دانشگام رشته و شهری که میخواستم قبول که شدم دعوتشون کردم. اونی که مث داداش دوقلوم بود و اگه بین هر برنامهی دیگهای توو دنیا و برنامه با ما حق انتخاب داش میومد اینور، همون آدم بهم گف ببینم حالا اگه کار نداشتم شاید بیام. اون یکی که عین داعاش بزرگم بود که هر وقت هرجا میرید، چیزی لازم داش یا دستش خالی میشد در حالیکه همچنان جلو بقیه سعی میکرد ادا اژدها رو دربیاره میومد سراغ من، تا نصفه شب ساعتها برام حرف میزد یا توو بغلم گریه میکرد، گف حوصله دورهمی ندارم خواستی برام غذا کنار بذار میام میبرم. اونی که داعاش کوچیکم بود و ننهش تا بیس بیس پین سالگیش میگف این توو بغل منم اینطوری آروم تالا نخوابیده گف دوستم منتظره بعدا حرف میزنیم و این که مث خواهر بزرگم بود و علنا میگف بهت حسودیم میشه ولی خوشالم که میتونم لاقل باهات جلو دیگران پز بدم :)) هم خودش مشغول بود چون اونم تازه همون سال دانشگاه قبول شد و قبل از شروع دانشگاه میخواس بره ایران عشق و حال. اون دو تام که از بس باباهه در غیاب ما، مارو توو سرشون زده بود از همون اول که همو دیدیم فکر میکردن من دشمنشونم انگار. هی مقایسه، هی رقابت، هی هن هن بیفرجام. بابا تو جای داداشمی تو جای خواهرمی چه حرصی به اثبات برتریت داری... حالا به هر حال اونا باهوش و با شعور و فهمیده و عاقلن. گاو منم. کودن و احمق و نفهم منم که اون تجربه رو یادم رفته بود و میخواستم عروسیمم دعوتشون کنم :))))
خوب شد که این زودتر عروس شد و اون یارو هم گذاش رف و ناخواسته به عنوان ساید افکت مثبت جلوی یه اشتباه تکراری بنده رو گرف. دستش درد نکنه.
همین.
یادمان باشد وقتی میشود جلوی فاجعهای را گرفت آن فاجعه دیگر یک حادثه نیست. جنایت از سر سهلانگاریست. و قاتل اینبار هم مردک نالایق شکمگندهایست که بر سر کار است. و اویی که این لمپن را بر سر این کار گماشته. و این زنجیرهی ننگین سر دراز دارد.
همون کوه یخ و اینا
در این حد اوکی که چندین بار نگران خودم شدم از این لحاظ که چرا و چطوریه که حتی اندازه کف پای مورچهم از نبودنش غمگین نشدم.
نشنالجئوگرافی
کار غلط یار غلط
الان اگه پایینترا رو خونده باشید ممکنه بگید طبق شواهد همچینم به نظر نمیاد اوکی بوده باشی ولی باید عرض کنم با جدائیمون اوکی بودم ولی با اشتباه بزرگی که در مورد انتخابش و شناختش کرده بودم به هیچ وجه اوکی نبودم و با اینکه از لحاظ منطقی میدونستم نمیشه این واقعیتو انکار کرد که آدمها در گذر زمان تغییر میکنن و این تغییر همیشه مثبت نیست، بنابراین الزاماً خطای تشخیص من نبوده ولی عمیقاً از دست خودم شکار بودم که احتمالات رو نادیده گرفته بودم. و متأثر بودم که خلاف طبیعت و منطقم به ثبات شخصیتش اعتماد کرده بودم. بیشتر از دست خودم و سهلانگاریم ناراحت بودم تا از دست دادن اویی که به غلط یار میپنداشتمِش.
در شرایط اضطراری زیر سی ثانیه حتی
شریبات
دو تا چمدونشو موقع سفر خودش کلافه و درمونده نمیتونس جمع کنه من براش میبستم، هنوز دهنشو وا نکرده میگفتم دردش چیه، خودش نمیدونس چشه من بش میگفتم، یه دوره کاراموزی ساده رو بدون زر زرا و دلگرمیای من نمیتونس هم بکشه تموم کنه داش بیخیال میشد، جای سوئیچ یدک و مدارک گم و گور شدهشم از من باید میپرسید، مامانش میگف هر جا احساس درموندگی و ضعف میکنم با خودم میگم شری هس نگران نباش غصه نخور فلان، اونوقت برگشت به من گفت احساس میکنم تو یه رباتی :)) البته الان میبینم درست گفته فقط یه ربات میتونه انقدر بینقص عمل کنه و اگه ربات نبودم که تو غلط میکردی اینجوری بگی!
معما
پیش میاد موردی نداره، یکی از مهارتای آدمی اینه که تصورات طرف مقابلشو نسبت به خودش به هم بریزه. همه ممکنه همو برنجونن، همه اشتباه میکنن، همه خراب میکنن، همه ممکنه قدرنشناسی و نمک نشناسی کنن و اینا برای من که هیچ انتظاری از کسی بابت رفتارم باهاش ندارم اهمیتی نداره و کاملاً طبیعی و قابل قبوله. ولی چیزی که رو اعصابمه اینه که تو از قصد ناراحتم کردی. چرا؟ من که برات هم فرشتهی مهربون بودم هم جینا، هم از دهن نهنگ درت آوردم، هم یادت دادم غرق نشی، هم نذاشتم زیر بارون خیس شی یا توو برف از سرما گوله شی، وقتی راهارو بلد نبودی نذاشتم گم شی، هر چی دوس داشتی برات درست کردم، هر چی حسرتشو داشتی برات فراهم کردم، اینهمه بهت چیز یاد دادم، اینهمه وقت برات صرف کردم، درداتو درمون کردم، غماتو گرفتم، نگرونیا و اضطرابتو خوب کردم، تویی که با اسمت تا ماه تولد و خیلی چیزای بنیادیت مشکل داشتی... من به تنهایی و به اقرار خودت خوبت کردم. یه باااااار حتی یه بارم ازت چیزی نخواستم، هیچی رو به روت نیاوردم و هرگز کوچیکترین منتی سرت نذاشتم. این آدم ناراحت کردن داره واقعا؟ چطوری دلت اومد؟ و چطوری بعدش از شرم کارایی که کردی و حرفایی که زدی نابود نشدی؟ بدترین و بیوجدانترین و مریضترین آدمام جلو من رامن تو چطوری تونستی اینطوری بیدلیل رم کنی؟
دانستنیها
یک موجود زنده خیلی خیلی خیلی خیلی درجهی رفیعی در بدجنسی باید داشته باشه که بتونه موفق شه دل منو بشکونه. چون من خیلی خیلی درجه رفیعی در درک متقابل افراد و درجهی رفیعتری در بیaتفاوتی به تلاش مردم جهت آزار احساسی دارم.
ستون یا بیستون
بدیهیات
یعنی اینم من باید بهتون توضیح بدم؟ ببینید عزیزانم چاییتونو شیرین کنید یه قورت بنوشید. خیلی شیرین بود درسته؟ حالا یه قاشق عسل نوش جان کنید. دوباره یه قورت چایی بخورید. چی شد؟ چرا دیگه مث قورت اولتون شیرین نیس؟ بله. در مورد همه چی مصداق داره. مثلا شما وقتی عادت کردی همه وقتی میبیننت محو قیافه یا چشات یا صدات میشن و دل از کف میدن، قاعدتاً نمیتونی و منطقاً هم نباااید بپذیری یکی که به چش یه موجود معمولی نگات میکنه، بیاد یارت شه. چرا وقتی مثلا همه عاشق رنگ چشاتن باید کسی رو انتخاب کنی که چشای تیره رو ترجیح میده؟ یا موی فر و صاف، صدای زیر و بم، هیکل تپل و ظریف و الی آخر.
ripoff
اینجوریه که
هر کسی از یه چیزی یا چیزایی میترسه. یه روز یکی از راه میرسه و میگه میدونم این بزرگترین ترس توئه ولی چون من قراره همراهت باشم به اعتماد من نترس و بعد یه جایی از راه با دهن پر و خنده یا تمسخر در حالیکه داره کون لقشو قر میده میگه ما رفتیم بای بای :)) این آدم به نظرم حتی بیشرفتر از کسیه که ناموسشو میفروشه.
چراغها را من خاموش میکنم/ اینبار برای همیشه
سال نو مبارک
_____________ .
نوکرم/ کف مرتب فراموش نشه
have fun
آفرین دقیقا همونقدر و یه کمم بیشتر از اون
فک میکنی با چقدر بدی و نامردی میشه باعث ایجاد اون حجم فشاری شد که الهه آرامش و امنیت هی یهو در حد پنیک اتک و تا مرز سکته فشارش نوسان پیدا کنه، تپش قلب بگیره و مجبور شه روو تنفسش تمرکز کنه که بتونه به روزمرگیاش برسه؟
ارزش نفرینم نداش حتی :))
دم رفتنم گف تو نفرینم کردی گفتم چه نفرینی؟ من فقط بهت گفتم زیاد دنبال جواب سؤالت نگرد همونجوری که توو سالای اخیر عمرت هر چارثانیه یه بار میگفتی نمیدونم تو پاداش کدوم کار خوبمی از این به بعد هر جا فکر کردی من که همه چیو درست انجام دادم پس چرا نمیشه/ چرا نشد؟ بدون دلیلش رفتار این مدتت با منه. اینم نفرین نیست از اونجایی که جواب هر چیو نمیدونستی تا حالا از من میپرسیدی حالام جواب سوألی که بعدها قراره برات پیش بیادو بهت دادم. دیگه خفه شد.
veritas
کسی که امنترین جانپناه دنیا و محبت بینهایت مرا تجربه کرده باشد، بی من و بعد از من، حتی در اوج شیرینترین خوشیها و رضایت از زندگی، همچنان و ناگزیر دچار خلائی ناخوشایند خواهد ماند... و من خیلی یادآوریات کردم که به این روز نرسی. گفت میدونم. گفتم پس خدافظ.
این داستان خرده واقعیتهای تلخ
the art of being a bitch
love is...
💎
× حالا خوبه کامنتا بستهس وگرنه با نگین جان نگین جان دهن مارو صاف میکردین میشناسمتون دیگه :))
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است
مام باز سکوت میکنیم چون گُه دیگهای نمیتونیم بخوریم
محسن مظلوم، پژمان فاتحی، وفا آذربار و محمد فرامرزی را در خفا اعدام کردند و حتی پیکرشان را هم تحویل نمیدهند...
آسوده بخوابید کُرد مردان سرزمینم. روزی بالاخره ما هم بیدار میشویم...
#اراتان صبر اتوام...
رکورد جدیدم
JoyAwards
برای صبا و محمد که بیپدر شدند
باز گناه کردید. باز اعدام کردید. باز آتش جهنمتان را سوزانتر کردید. چشممان زودتر به دیدن خاکستر وجود متعفنتان روشن شود. آمین/
برای محمد قبادلو
ملالی نیست
نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم
بدین شرح
نمک ریش دیرینهام تازه کرد / که بودم نمک خورده از دستِ ...*
* شیخ اجل
یلداتون مبارک
دلاتون مثل روزاتون روز به روز روشنتر، غما و درداتون کمتر، خوشیاتون بیشتر.
اینم فال امسالتون:
جهان به مجلس مستان بیخرد ماند / که در شکنجه بود هر کسی که هشیارست*
هر طرف نگاه میکنی جوئی از خون...
حکم اعدام میلاد زهرهوند رو بدون اطلاع به خونوادهش امروز اجرا کردن...
جای تشکر داره
شاید آخرین یا مهمترین سالگرد تولدم بود که خب با مهارت اشکمو توش دراورد و رید توو همون یه ذره ذوقی هم که به خاطر دل اطرافیانم و خوش گذشتن به مهمونا به سختی در خودم زنده نگه داشته بودم تا شب رو به پایان برسونیم.
تسلیم 🏲
دچار اختلال "که چی" شدم. الان انقدر نوشته دارم ولی فکر میکنم که چی پستشون کنم. انقدر ننوشته هم دارم بازم فکر میکنم که چی بنویسمشون. خستهم. خوب نیستم. سر شب خیلی بدتر بودم. یه چی توو مایههای اینکه:حالم بده. اصن نمیدونم چیکار دارم میکنم یا چیکار باید بکنم. واقعا دلم نمیخواد ادامه بدم. همه چی انگار مفهومشو از دست داده. چیکار کردم؟ این چه زندگیایه واسه خودم ساختم. حالا چه کنیم؟ آشغالامونو بریزیم دور بریم بخوابیم توو قبر. اشتبا کردیم دیگه. اشکال نداره. شرّمونو کم کنیم شاید درست شه، ها؟ من زورم نمیرسه ديگه چیزیو درست کنم یا از نو بسازم. چیو اصلاً؟ و که چی؟ وقتی انقدر همه چی آشفته و پریشونه، وقتی انقدر همه چی غلط و خراب و داغون و ویرانه، وقتی هر طرفو نگا میکنی انقدر بیعدالتی و نابرابری و بدبختی و کثافت و رنج و درد و گرههای کور و گرفتاریای بیدرمونه، وقتی انقدر همه جا همه چی اشششتباهه، وقتی هیچ کاری، هیچ کمکی نمیشه کرد، وقتی هیچ تغییری نمیشه ایجاد کرد، وقتی هیچ التیامی نیست، وقتی انقدر همه چی بیهودهس، و وقتی همه همینجوری خوشحال و راضی و پر از ذوق و اشتیاق و امید به زندگین، وقتی همه همینجوری با همه چی کنار اومدن و هر کی به فکر تلاشه واسه بقای باکیفیتتر خودش، وقتی مشکلی با مشکلات ندارن، وقتی پر از شور زندگین... لابد پس غلط منم. اشتباه منم. من عوضیام. خستهم. تسلیم...
برای آرمیتا
همه هم قاضی و حق به جانب!
یه سگ ولگردی به یه کودک حمله کرده و کشتتش. حادثه بسیار دلخراش و وحشتناکیه. منتها پیشنهادم دارم به خانمها و آقایانی که اینجور مواقع نه فقط اون حیوون و نه فقط حیوونای ولگرد بلکه همه حیوانات و همه حامیان این موجودات رو نه تنها فقط سرزنش بلکه علناً لعن و نفرین میکنن: پرسش یا تحقیق کنید ببینید سرپرست بچه اون لحظه کجا و در چه حالی بوده و چرا این اتفاق بینهایت تراژیک و غیرقابل جبران تونسته به وقوع بپیونده... شاید لازم باشه والدین بیمسئولیت و بیاحتیاط کودک هم تحت پوشش نفرین نالههاتون قرار بدید.
مهربون باشید
دائم در حال محکوم کردن و ناروا گفتن به حامیان حیواناتید و این خوب نیست. حیواناتم مثل ما حق زندگی دارن. مثل ما احساس دارن. مثل ما درک و هوش دارن. هر کدومشون مثل ما برای خودشون حتی شخصیت دارن. مثل ما خانواده و دوست دارن. مثل ما سیستم عصبی دارن. مثل ما آسیبپذیرن. دردو حس میکنن. خسته میشن. غمگین یا خوشحال میشن. معرفت دارن. به زبان ما نمیتونن حرف بزنن ولی با صداها و از راههای مختلف با هم و حتی با ما، توانایی برقراری ارتباط دارن. حیوانات اشیاء نیستن. جان دارن و جانشون مثل جان ما ارزش داره. حیوانات رو دوست داشته باشید، آزارشون ندید و اگر نیاز دارن و از دستتون برمیاد کمکشون کنید. جای دوری نمیره. یه بار امتحان کنید قول میدم خودشون کاری میکنن که مهرشون به دلتون بشینه.







