سندروم ماچ بیقرار داره
مصائب شروی فصل چار
یه بارم انقدر یه هدیهای بهم داده بود که انقدر خوب بود انقدر خاص بود انقدر انتخابش هوشمندانه بود انقدر انقدر انقدررررررر که من انقدر شرمنده شدم که انقدرخجالت کشیدم که انقدر غافلگیر شدم که انقدر زیاد بود انقدر خوب بود که انقدر اصن یه وضعی که. ساعتای زیادیم قبلش نخوابیده بودم و انقدر هیجان زده شده بودم و انقدر خجالت و انقدر اصن انقدررررر که کسخل شده بودم. نمیدونستم چرا اینطوری شدم اصن انقدر دچار فوران احساس شده بودم و نمیتونستم کاریش کنم که ورداشتم زنگ زدم خواهرم به عنوان آخرین حربه دیگه. بعد زنگ زدم بهش داشتم دو ساعت اول هق هق گریه میکردم. بعد خواهرم گف چی شده گفتم اینطوری و اینا بعد خواهرم خیلی خونسرد ضمن اینکه خودشم از هدیه هه ذوق کرده بود برگش بم گف خاک توو سرت چرا اینطوری میکنی، مردم به دخترا ماشین و ویلا هدیه میدن اینطوری نمیکنن خب هدیهس تو ام که دوس داری اینکارا چیه خوشال شو دیگه :| ولی خب من نمیتونستم خوشال شم. یه مدت زیادی طول کشید تا اصن بتونم از جعبه درش بیارم کلا و بتونم بخوام استفادش کنم. حالا دیگه به هر حال.
بلد نیستم بخندونمتون دیگه
وقتی مجبورم سعی کنم حال یکیو با خندوندنشو مسخره بازی خوب کنم یا حواسشو اینجوری پرت کنمم، یه احساس عجزی بهم دست میده که وقتی دارم تلاش میکنم دلم واس خودم بعضاً میسوزه :))) خیلی سخته واقعا. برعکس بعضیاتون که توو وضعیتای داغون و بد و حتی همراه با عصبانیت و خستگی و ناراحتیتونم باز بامزهاید و خیلی راحت لبخندو مهمون لبای بقیه میکنید. ماچم بهتون :)
شاید وقتی دیگر
میخواستم با کاراکتر شاهین اِی گودر و نوتاش که طنز ظریف و قشنگی اغلب چاشنی نوشتههاش بود یه کتابچه کمیک درست کنم.
میخواستم یه کتابچه عشق یعنی . . . وخوشبختی یعنی . . . چن زبانه با طراحیای خودم درست کنم.
و میخواستم خیلی کارای دیگهی اینجوریم براتون بکنم که خب شرمنده.
نخیر قولای دیگهمم یادم نرفته ولی خب داغون و پودر و نابودم، چه کنم؟ جان؟ جبران؟ چشم رو تخم چشمم ^_^
میشد البته. نوشتم قبلا که رفتم دکتر درستش کرد برام
یه دندونمم هی داره پودر میشه
پ.ن. الان دوباره داره پودر میشه :))
پ.ن. الان دوباره داره پودر میشه :))
ایشالا که از فضولی نمرده
شروع کرد لیست هف هش ده تا دختری که از وقتی که از من جدا شده باهاشون خوابیده رو نام بردن. بعد گفت خب تو چه خبر؟ :))
mission done
واقعیتش این بود که هدف اصلی منم بیرون آوردنش از تنهایی مهر و موم شدهش و اولین خواستهم براش برگشتنش به حال و روز عادیش بود.
کمد چوبی صابمرده
تازه که اومده بودم توو این خونه، با اینکه خونه مبله نبود ولی یه کمد چوبی بزرگ توش بود که من از صابخونه پرسیدم اگه بتونم کشوها و فیبر پشتشو تعمیر کنم و بخوام نگهش دارم میتونم برای اینکه به دکور و وسایلم جور دربیاد رنگش کنم؟ مرد صاحبخونه با بیتفاوتی تمام گف ملومه که میتونی، هر کاری دوس داری باهاش بکن و در همین لحظه خانومش از پشت تلفن داد زد چیکار میخواد بکنه وقتی همسرش بهش توضیح داد ممانعت کرد و گفت به هیچ وجه! اگر نمیخوائیش میتونیم بذاریمش توو انباریمون ولی رنگش نکن خراب میشه و . . . منم فرق زیادی برام نمیکرد و میدونستم که قرار هم نیست کمد جایی باشه که در معرض دید مهمونام باشه، بنابراین گفتم باشه مهم نیست رنگش نمیکنم و خداحافظی کردیم.
دوسال بعد خانوم صابخونهم خیلی ناگهانی مریض شد و در عرض یک هفته فوت کرد.
حالا من هر وقت در کمدمو باز میکنم یادم میفته که این کمدی که ایشون اونقدر به خاطرش حرص خورد، هنوز اینجاست، رنگ نشده و دست نخورده؛ ولی اون خودش دیگه نیست. و اینکه مال دنیا واقعا ارزش دلبستن نداره.
با چهارتا تخصص پزشکی و کلی معلومات جانبی
خانوم صابخونهم مرد. خیلی بیمقدمه و یهویی. و عجیبه با اینکه خیلی آدم روی اعصابی بود و هیچ وقت ازش خوشم نمیومد ولی جای خالیش خیلی غمگینه!
بازم از این ژانر میگم خدمتتون
حضرت سعدی یه جایی میگه دشنام به من ده که درودت بفرستم! ینی میخوام بگم آدم یه وخ میشه یکیو انقدررر دوس داره که دیگه اینطوری دیگه. بله
وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست
گر خون من و جمله عالم تو بریزی
اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست
تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد
گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست
بوسمم به دستات :*
گفتم بدونید خلاصه
نمیتونم با موزیک کار کنم. میتونم حتی تا پنج تا کارو همزمان باهم انجام بدم ولی با موزیک نمیتونم همزمان کار کنم. حتی میتونم همزمان فیلم ببینم، مطلب بنویسم، گیم کنم، اسکایپ کنم، غذام بخورم؛ میتونم با هر کدوم از گوشام به صداهای مختلف گوش کنم، میتونم با چند نفر همزمان حرف بزنم جواب همه رم بدون تأخیر و درست بدم و خیلی چیزای دیگه. ولی همزمان با موسیقی غالباً نمیتونم هیچ کار دیگهای انجام بدم.
روزای روشن
کوچیک که بودم قبل از اینکه دوس داشته باشم راننده کامیون یا پزشک بشم، دلم میخواست آکروباتیست شم! پدرم مث توپ پرتم میکرد توو هوا و من صاف فرود میومدم رو شونههاش. کف دست کوچولومو میذاشتم رو کلّهی بابام، تعادلمو حفظ میکردم و پاهامو میبردم پشتم توو هوا. بضی وقتا موهاش کشیده میشد، داد میزد نکن دختر موهامو کندی کچلم کردی و من میخندیدم :)) بعد یهو میگفت بپر و من از پشت معلق میزدم میپردیم پایین و پدرم قبل از اینکه پاهام برسه به زمین از بین پاهاش دستامو میگرفت و چرخشی دوباره پرتم میکرد بالا. مامانم جیغ میزد، میترسید ،میگفت نکن میفته و من از لذت عجیبی سرشار میشدم. گاهیم دراز میکشید پاهاشو میاورد بالا من با شیکم میخوابیدم کف پاهاش بعد یهو پاهاشو خم میکرد میداد بالا و من میـــــــــــــــــــــــــــــپریدم هوا. توو خیالم پرواز میکردم. سعی میکردم قبل از فرود توو هوا ملق بزنم. گاهی یکی، گاهی دو تا و گاهی هیچی و به جاش یه فرود با پاهای کوچولوم رو کف پاهاش یا حتی دستاش. بعدها کلاس ژیمناستیک و باله میرفتم و مطمئن بودم که هیچکس به اندازهی من بدنش انعطافپذیر و چابک نیست. و نبود. همه چیز خوب بود و من؟ لذت میبردم از این برتری. من از بلندیها، از پرش، از لحظههای معلق بودن در هوا پیش از فرود و از هیجان فرودی بینقص بعد از پرشهای تحیربرانگیزم لذت وصفناپذیری میبردم. اما . . .
کاش تمام میشدم
تو گریه میکردی
من از غصه آب میشدم؛
تو فرداش
مستی از سرت میپرید،
مستی از سرت میپرید،
من اما،
جرعه جرعه از سر شیشهی عمرم،
ـ مثل الکلی که درش باز مونده ـ
چیزی میپرید.
جرعه جرعه از سر شیشهی عمرم،
ـ مثل الکلی که درش باز مونده ـ
چیزی میپرید.
بحدا
دیگه از دوسداشتنیای کودک درون و بیرونم یه خوردن یخ مونده بود و چیپس که اونام بحمد الهی یارو شدن. یخ که دیگه نداریم کلا. آخه فریزرمون دوث نداره. چیپسم که تا زیر دندونمون خرت و خورت میکنه یه چیزی عین توپ پینگ پنگ قل میخوره میره گیر میکنه ته گلومون نمیذاره هیچیشو راحت قورت بدیم... همینه دیگه. بعد هی تا میبینینم بگین چرا تو هر روز محوتر از دیروزی؟
+ پ.ن. مال قدیماس نوشتم. غصه نخورین. یخ دار شدم دوباره. چیپسم میخورم حتی بی بغض دوباره. زمان همه چیو یارو میکنه. بله.
+ پ.ن. مال قدیماس نوشتم. غصه نخورین. یخ دار شدم دوباره. چیپسم میخورم حتی بی بغض دوباره. زمان همه چیو یارو میکنه. بله.
هم خندهداره هم غمگین
تصویب کردن از این به بعد اینجام رو پاکت سیگارا از این عکسای داغون بذارن بلکه ملت گرفتار با دیدن برخی از عواقب سیگاری بودن، بترسن و به ترک ترغیب شن.
ساعت پنج صبح بود و تنها فروشندهی مغازه که دستش بند بود ازم خواسته بود چن لحظه صبر کنم. برای اینکه حوصلهم سر نره خیره شدم به دیوار روبه روم که پر از سیگارای رنگ و وارنگ بود. هر چی بیشتر همهی عکسای مختلف روو پاکتای مارکای مختلف سیگار توو قفسهی سیگارارو نگا میکردم، بیشتر مطمئن میشدم که این عکسا واسه آدمایی مث ما هیچ تاثیری نداره. ماها انقدر هر روز آدمای بدحالتر و چیزای چندشآورتری رو میبینیم و باهاشون سر و کار داریم که این عکسا خیلی واسمون عادیه ینی تخم هیچکدوم از بچههامونم نیس :))) بهترین شغل دنیاس واقعا . . .
پیشفرضتون از اول غلط نباشه
نتیجتاً میزان حس نزدیکی شما به طرفتون الزاماً و همواره برابر با میزان نزدیکی طرفتون به شما نیس.
پ.ن. در مورد میزان دوست داشتن، کسی رو از خود دونستن، خاطر کسی رو خواستن و خیلی چیزای دیگه هم صدق میکنه
خیلی بد
یه وقتائیم آدم خودشو به یکی خیلی نزدیک میدونه یا یکیو خیلی از خودش میدونه ولی یهو یه اتفاقی میفته یا یه حرفی زده میشه، اونوخ آدم با این واقعیت تلخ روبهرو میشه که اونقدری که خودش خودشو به طرف مقابل نزدیک میدونسته، اون طرف ایشونو به خودش نزدیک یا از خودش نمیدونسته! خیلی لحظات بدیه اون جور لحظهها
چه مشکلاتیه دارید عاخه
میدونم میدونید ولی خیلی آدم خستهایام. فیزیکی و متافیزیکی. همین الان که دارم براتون مینویسم تنم و مغزم توأمان دارن درد میکنن. اما خب اگه خسته نبودم حتما بیشتر براتون مینوشتم.
یکی که نمیشناسمش و خودشم معرفی نکرده برام ایمیل زده که معلومه عاشق شدی و بیا بگو ما مردیم از فضولی!
اینجور موقعها واقعا از اینکه کامنتدونیم کلا بسته ست خیلی خوشال میشم، دوباره، هر بار. والا.
ولی خب حالا شاید برای بقیهتونم سوأل پیش اومده یا بیاد. عرض به خدمتتون که خیر من جدیدا عاشق نشدم ولی سالهاست که از جام عشق مستم. نوکرشم هستم. قبلنم عرض کردم من نه اینجا نه هیچ جای دیگه توو زندگی به کسی توضیحی بدهکار نیستم. سیصد چارصد تا نوشته مال یه بازه زمانی نسبتا طولانیای توو درفت وبلاگم هس که گاهی حال میکنم بادلیل یا بعضا حتی بی دلیل یه تعدادیشو همخوان کنم. خب از بین اینا خیلی از نوشتهها مینیمالای عاشقانهس (برای فضولا: به نقل یا در مورد آدمای مختلف در زمانهای مختلف)، خیلیاشونم غرغره. یه تعداد کمیشونم شاید یه بار معنایی یا یه کمی ارزش خوندن داشته باشه واسه خواننده عام. این وسطا گاهیم شاید حرف تازهای داشته باشم که اگه حوصله، وقت، انرژی و حالشو داشته باشم براتون بنویسم. زیاد به مغزاتون فشار نیارین که چی به چیه و کی به کیه. من خودم از قصد از همون اول شناسه تاریخ و روز و ماه و ساعت و امکان کامنت گذاشتن برای نوتامو ورداشتم. که همینجوری که هس باشه. همینجوری که هستم قبولم کنید. حسادت و فضولیم نکنین زیاد.
چاکرم.
بند دلم حتی
ارّه رو راس راستکی گذاش رو گردنش، طناب بانجی جامینگ دلم پاره شد.
حالا گیوتین نسازه صلوات.
چشم
یادمه یاااااااااااادمه. میدونم لینک صداهام کار نمیکنه. میدونم قول داده بودم درستشون کنم. میدونم چن تا قول دیگهام دادم. یادمه. خستهام ببخشید. درستشون میکنم. خیلی خستهم. میرم سر کار میام میخوابم پامیشم دوباره میرم سرکار بضی وقتام مث امروز نمیخوابم میرم سرکار میام بازم نمیخوابم بعد دوباره میرم سر کار و خستهام. از کار از زندگی از مردم از خودم از بودن.
درستشون میکنم ولی. غصه نخورین. همه چیو خودم براتون درست میکنم. قول شریای
همینقد قانع
بودنت کافیه. دیدنت خشه. شنیدنت آرا. بیشترم لازم ندارم حیقتش.
پ.ن. ها چرا یه چیزیم لازم دارم
+ شکنجه گر
پ.ن. ها چرا یه چیزیم لازم دارم
+ شکنجه گر
بلکه منم اونی که شما فک میکنی نیستم :))
یه وخ به آدم انقدر ابراز محبت و ارادت میکنین یا بعضاً انقدر از آدم تعریف و تمجیدای اغراقآمیز میکنین، خجالت میکشم والا. اگه غریبهاید بینهایت لطف دارید، اگه غریبه نیستید هم که به خاطر علاقتونه و گرنه من احتمال قوی اونی که شما فکر میکنید نیستم :))
اینو گفتم یادم افتاد اون اوایل که گودرو برچیدن و یه سری از بچهها آواره پلاس شده بودن، یه آقایی مارو اد کردن به نام حسین نوروزی بعد از اینکه منم ایشونو اد کردم، ایشون از ما خیلی مؤدبانه تشکر کرد، ما هم نوشتیم باعث افتخاره آقا :)) قصدی هم نداشتم خدا شاهده ولی طفلک فکر کرد من ایشونو با اون حسین نوروزی معروف و وبلاگنویس و ... اشتباه گرفتم و سریع گفت البته من اون حسین نوروزیای که شما فکر میکنید نیستم :)) و من هنوزم دلم یه جوری میشه یادم میفته که این اینجوری برای من نوشت. همش فکر میکنم حتما تشابه اسمیش با اون حسین تجربهی جالبی براش نبوده و شاید کسی پیش از من حرفی بهش زده بوده یا حتی بد باهاش حرف زده بوده وقتی فهمیده بوده این اون نیست. نمیدونم ولی به هر حال اسم بسیار رایجیست و من که مدتهاست ایران نبودم حداقل سه تا حسین نوروزی میشناسم چه برسه به کسایی که دائماً با اسامی فارسی سر و کار دارن...
اینو گفتم یادم افتاد اون اوایل که گودرو برچیدن و یه سری از بچهها آواره پلاس شده بودن، یه آقایی مارو اد کردن به نام حسین نوروزی بعد از اینکه منم ایشونو اد کردم، ایشون از ما خیلی مؤدبانه تشکر کرد، ما هم نوشتیم باعث افتخاره آقا :)) قصدی هم نداشتم خدا شاهده ولی طفلک فکر کرد من ایشونو با اون حسین نوروزی معروف و وبلاگنویس و ... اشتباه گرفتم و سریع گفت البته من اون حسین نوروزیای که شما فکر میکنید نیستم :)) و من هنوزم دلم یه جوری میشه یادم میفته که این اینجوری برای من نوشت. همش فکر میکنم حتما تشابه اسمیش با اون حسین تجربهی جالبی براش نبوده و شاید کسی پیش از من حرفی بهش زده بوده یا حتی بد باهاش حرف زده بوده وقتی فهمیده بوده این اون نیست. نمیدونم ولی به هر حال اسم بسیار رایجیست و من که مدتهاست ایران نبودم حداقل سه تا حسین نوروزی میشناسم چه برسه به کسایی که دائماً با اسامی فارسی سر و کار دارن...
من البته به ایشون اون موقع اطمینان دادم که احترامم در نوشتن به خاطر اینکه اشتباه گرفتمش نبوده ولی خب یه چیزایی یاد آدم میمونه دیگه. مث این.
کار سختم باش
گفتی مسابقه بدیم کی بیشتر میتونه زیر آب بمونه یاد یه دیالوگی توو فیلم دِ بیگ بلو افتادم:
یارو میگه سخت ترین قسمت غواصی، وقتیه که به کف آب می رسی. بعد دختره میپرسه چرا؟ و اون جواب میده چون برای بالا اومدن باید یه دلیل خوب داشته باشی و اونو پیدا کردن کار خیلی سختیه.
پ.ن. خواستم بدونی که من طاقت ندارم تو نفستو نگه داری، همون ده ثانیه اول میام بالا.
دختردار شدن
طبق نتیجهی یک پژوهش جامعهشناسانه اغلب مردایی که دختر دارن آدمای "خوبیَن" !
حالا صرفنظر از اینکه "خوبی" خودش مطلق نیست و نیاز به چارچوب تعریف داره و غیره؛ فرض بر اینکه نکتهی بالا واقعا صحت داشته باشه یا فرض بر اینکه منظور پژوهشگر این بوده باشه که مردای دختردارا "بهتر" از باقی مردان، سؤال مهمتر من اینه که چون دختردار شدن مردای "خوبی" شدن یا چون خوب بودن دختردار شدن یا هر دو؟
نظر شما چیه؟ عه نمیشه کامنت گذاش اینجا نه؟ یوهاهاهاااا :))
نظر شما چیه؟ عه نمیشه کامنت گذاش اینجا نه؟ یوهاهاهاااا :))
میخوامت
نیمههای شب، رانندگیهای بی هدف و آهنگای خوب
رانندگی توو اوتوبانای خلوت
رانندگی زیر بارون
آهنگای داریوش قبل از ترکش
قدم زدن زیر بارونای تند و تماشا کردن مردمی که با چتر و بی چتر دیوانهوار میدوئن تا به یه سقف برسن و از خیس شدن در امون بمونن
برفبازی
تیلهبازی
نورای رنگی
آبتنی توو آب یخ
رانندگی توو اوتوبانای خلوت
رانندگی زیر بارون
آهنگای داریوش قبل از ترکش
قدم زدن زیر بارونای تند و تماشا کردن مردمی که با چتر و بی چتر دیوانهوار میدوئن تا به یه سقف برسن و از خیس شدن در امون بمونن
برفبازی
تیلهبازی
نورای رنگی
آبتنی توو آب یخ
دریا وسط زمستون
آتیش لب دریا
آتیش لب دریا
پاییز توو جنگل
گربهها و بقیهی حیوونای پشمالو
دلفینا و نهنگا
گنجیشکا و دوستاشون
دلفینا و نهنگا
گنجیشکا و دوستاشون
آب بازی
لبهی دیوار راه رفتن
کوه
تلهکابینسواری
بانجی جامپینگ
ترن هوایی
سقوط آزاد
ترن هوایی
سقوط آزاد
هدیه خریدن
شعرخوانی
کتاب
بازی با اعداد
سکوت و تنهایی
سکوت با رفیق
عطر نو
ساعتای عجیب
گل یاس
گل نرگس
بوی خاک بارون خورده
گل نرگس
بوی خاک بارون خورده
خالی خالی یخ خوردن
آبلیموی یک و یک با کلّی نمک
آلبالوهای یخ زده
لواشک و آلوچههای غیربهداشتی
توت تمشک شاتوت زغالاخته توتفرنگی گوجهسبز چاقالهبادوم ریواس
پاستیل چیپس تخمه ژاپنی
بلال
پنیرپیتزا
دوغ آبعلی
فالوده شیرازی یخدربهشت
گلاب
پشمک
مربای خونگی گل/ به / آلبالو
کرفس
کرفس
قهوه ترک
تو
بس عزیزی که بناز آشکار شد /// چون شکارت شد بر تو خوار شد
داره یه چیزیو تعریف میکنه وسطش میگه دختره زیر بار نمیره و فلان
به شوخی در جواب حرفش یه چیزی بهش میگم
مکث کوتاهی میکنه بعد میگه معلومه نوشتههای بچههای ایرانو خوب دنبال میکنیا
میگم چه ربطی داره
میگه تیکهی سنگینی بود گفتم حتما از اونا یاد گرفتی!
حسم یه مخلوطی بود از تعجب و عصبانیت و خشم و غم و تاسف و همه چی با هم که به کمک خستگی و فشار بیخوابی و دوس داشتن مخاطبم با یه به تخمم خاصی سر تهشو هم اوردم.
حالا من و اون دیالوگا و حسای منم اون لحظه به کنار. اینکه این داستان مطمئنا مختص اون یه مخاطب منم نیس و من با هر چی که دارم و ندارم، هر کی که هستم و یا با چقدرش که شما میدونید، واسه خیلی از شماهام عادی شدم به کنار. مهم نیس اصلا ینی. کمی غمگینه ولی مهم نیس. خودم خواستم و خواهم خواست.
باری کلا عرض میکنم و علی الخصوص رونوشت به دو تا از متولدین ماه مهر که جزو عزیزترین موجودات زندگی منن. شمایی که لااقل در قیاس با معشوق و معشوقهت بی شک حکم فرشته رو دارید و گرچه مخاطب خاصتون انقدر پست و بیشعوره که نه تنها ارزش و قدر شما رو ندونسته بلکه به غایت در حقتونم جفا کرده و شما هم انقدر خوبید که هنوز عاشقشونید:
واقعیت اینه که آدم هر کی ام که باشه، هر چقدر امتیازات منحصر به فرد و بینظیرهم که داشته باشه، اصلا در نوع خودش بیهمتا هم که باشه، برات دستنیافتنیترین آدم دنیام که باشه، اگه اجازه بده بهش نزدیک شی، خیلی زودتر از چیزی که تصور کنی، برات عادی میشه.
باری کلا عرض میکنم و علی الخصوص رونوشت به دو تا از متولدین ماه مهر که جزو عزیزترین موجودات زندگی منن. شمایی که لااقل در قیاس با معشوق و معشوقهت بی شک حکم فرشته رو دارید و گرچه مخاطب خاصتون انقدر پست و بیشعوره که نه تنها ارزش و قدر شما رو ندونسته بلکه به غایت در حقتونم جفا کرده و شما هم انقدر خوبید که هنوز عاشقشونید:
واقعیت اینه که آدم هر کی ام که باشه، هر چقدر امتیازات منحصر به فرد و بینظیرهم که داشته باشه، اصلا در نوع خودش بیهمتا هم که باشه، برات دستنیافتنیترین آدم دنیام که باشه، اگه اجازه بده بهش نزدیک شی، خیلی زودتر از چیزی که تصور کنی، برات عادی میشه.
گدایی که ازخوان هف پادشا رد شده که بتونه دختر پادشاهو بگیره، یا پسر معمولیای که دوس پسر یه سوپرمدل شده هر صبح که بغل دوس دخترش از خواب بیدار میشه یا هر بار که دوس دخترشو میبینه به این فکر نمیکنه که wow این دختر پادشاهه یا این همون دختریه که همه مردا خوابشو میبینن ولی دوس دختر منه یا زن منه و من فقط اجازه دارم باهاش باشم فلان.
نه! روزای اول شاید. باورش حتی نمیشه. فک میکنه خواب میبینه. بعد که کمی باورش شد میگه چه شانسی اوردم. چه خوب که منو انتخاب کرده. چه عجیب که به من پا داده و ... بعدش ولی همه اینا خیلی زود تبدیل میشه به یه کم هیجان، مدتیم برای پز دادن و فخر فروختن به درد میخوره، بعدترش تبدیل میشه به اعتماد به نفس کاذب حتی! "ببین من کیَم که این دوسم داره".
بعدشم میفته رو سر پایینی و عادی شدن طرف تا جایی که یهو دعواشون شه ممکنه یارو رو به گه بکشه در صورتی که یه روز واسه همین آدم بال بال میزده یا حتی به جایی میرسه که توو یه موقعیت مناسب با خیال راحت بهش خیانت کنه!
همه چی و همه همینطورن. میخواد طرف معروفترین ستارهی سینمایی باشه یا ماهرترین و موفقترین جراح دنیا، دو روز بگی بخندی باهاش، عادی میشه برات. یهو ممکنه عملم لازم داشته باشی بهش نگی چون به خاطر نزدیکیش بهت، لیاقت و شایستگیش در کارش هم برات عادی و بی معنی میشه و تو ترجیح میدی به کس دیگهای مراجعه کنی. ممکنه حتی به جایی برسی که نه تنها امتیازات و برتریاشو دیگه نمیبینی بلکه حتی وقتی کسی برات چیزی ازشون تعریف هم کنه، نقل قولی ازشون بشنوی یا توو یه موقعیت تعریف تمجیدی هم ازش قرار بگیری، اصلا باااااااااااورت نشه اینا حقیقت داره!
نمود این مسئله توو روابط پدر مادر و بچهشون وجود داره تاااااااااااااااااااااااااااا رفیقا و عشاق و همکارا و ...
در نهایت اینکه این خود مائیم که تصمیم میگیریم رویایی یا رویای کسی باقی بمونیم، یا اینکه خاکی شیم و اجازه بدیم خاکیمون کنن/کنه!
*پروسهی عادی شدن هم البته دلایل خاص خودشو داره که ربطی به حرف من الان نداره و نیازی به شرحش نیس.
باید یادت نگه داریش همیشه
آدم خاصه وقتی عاشقه، خاصه در بهار...
آدم خره، یادش میره چرا یکیو ترک کرده ولی نباید یادش بره.
آدم خره، یادش میره چرا یکیو ترک کرده ولی نباید یادش بره.
چتونه
همه عصبانی، مدعی، طلبکار، بداخلاق، شاکی، ناراضی . . .
خجالت بکشین دیگه عه. نشستید توو خونههاتون امن و راحت، عصر تکنولوژی، تلفن، دوربین، لپتاپ، اینترنت، موبایل، اینستاگرام، تلگرام، اسکایپ، گیم، پلیاستیشن، ایکس باکس، اینهمه سرگرمی، اینهمه کتاب نخونده، کار نکرده توو خونه، امکان خرید مجازی، یخچالا ماشالا پر، آب و شوینده در دسترس، مهمتر از همه کسایی که دوسشون دارین دوروبرتون خداروشکرصحیح و سالم، بعد همه چی در دسترس، اونوخ هی غرم میزنید. اگه جزو آدمایی بودید که مجبورن توو این شرایطم هر روز برن سر کار چون کارشون برای چرخیدن چرخ زندگی جامعه ضروریه و اگه نرن یه ملت لنگ میمونه یا اگه نرن زندگیشون نمیگذره، کسایی که مجبورن از وسایل نقلیهی عمومی توو این وضع استفاده کنن، کسایی که مریض دارن، اونایی که مجبورن توو این روزا هم به دلایل ضروری دائم توو مطب دکترا و بیمارستانا وکلینیکا رفت و آمد کنن، اونایی که هزارتا بدبختی دارن، کسایی که یه سقف درست حسابی حتی رو سرشون ندارن، کسایی که عزیزاشونو به خاطر کرونا از دس دادن، کسایی که از عزیزاشون دورن و میدونن عزیزاشون شاید در شرایط امنی نیستن، کسایی که زندونی دارن، کسایی که بیسرپرستن، بدبختن و حالا بدبختر از همیشه، اگه جزو اینا بودین چه میکردید؟
همه در حالت عادی گشاد، آرزوی موندن توو خونه و خوردن و خوابیدن کونتونو پاره کرده بود، هی هر شنبه یا غربت نشینا هر دوشنبه غرغر غرغر که اول هفتهی لعنتی فلان. خب حالا خونهاید دیگه. روحیهتون خرابه؟ به کسایی که بالا اشاره کردم فکر کنید، به خودتون و پدر و مادرتون تلنگر بزنید و بیدار شید.
ناشکری نکنید. همیشه وقتی فکر میکنید بدتر از این دیگه نمیشه یه طوری میشه که میبینید اضاعتون چقدر بدتر از قبل شده. طاقت. شعور. آرامش. میگذره. همه چی میگذره.
به اعتماد چشم تو
اما
ولی
دیدی که رسوا شد دلم؟
رسوا بود البته.
ولی دیدی با تو چقدر خندیدم؟
مثل بچهی کتک خوردهای که وسط گریههاش اسباب بازی مورد علاقهشو میدن دستش.
انگار که دنیا تصمیم گرفته باشد با همهی شرّ و شورش لحظهای به ترحم من، گوشهای بایستد تا من یک بار دیگر بعد از سالها با صدای بلند بخندم. درهمین روزهای تلخ و تاریک. با دلی که خوش نیست و دلیلی که برای خنده نیست!
همونقد گم و گیج و تلخ و بیگذشته
چه زود دیر شد و پیر شدیم.
ما که بچهایم هنوز، چرا پس موهامون داره سفید میشه؟ چرا سنمون یهو انقد رف بالا؟ تیکههای وسط پازل زندگیمون کجا گم شدن؟
من شکستگی و لبپریدگی دندون خرگوشیاشم حتی دوس دارم
آدم وقتی یکیو واقعا دوس داره حتی ایراداشم دوس داره. چطور ادعای عشق میکنید وقتی دائم در حال ایراد گرفتن از مخاطبتونید؟ یا حتی تلاش میکنید طبق ایدهآل توی تصورتون تغییرش بدین؟
محکوم به زندگی
خیلی وقتا آرزوی مرگ و تجربه خوابی ابدی برام به طرز وصف ناپذیری تصوری لذتبخش و هوس انگیز بوده و همیشه غبطه خوردم به حال کسایی که انقدر رها، تنها، جسور یا حتی خودخواه بودن که تونستن تصمیم بگیرن بمیرن و با موفقیت مُردن.
شاید چندان آدم مسئولیتپذیر و مسئولی نیستم ولی واقعیت اینه که بیشتر برای کسایی که دوستشون دارم و شاید دوستم دارن یا بعضا صرفا بهم نیاز دارن زنده ام تا خودم و این باعث میشه از لذت مرگ صرف نظر کنم و ادامه بدم.
گرچه نمیدونم چقدر و تا کجا انرژیم توانایی ادامه خواهد داشت ولی تا بحال دلم نیومده اینا رو بگذارم و بگذرم.
از تصور دنیاشون بعد از مرگم و بی من بودنشون ناراحت میشم. نه که واقعا انقدر مهم و کارساز باشم یا بودنم ارزش یا حتی کوچکترین ضرورتی داشته باشه ولی نباشم میدونم یه جاهایی یه کارایی یه چیزایی سختشون خواهد بود. سختتر از همینی که هس.
ولی اگه خودبخود یهو یه طوری شد که زودتر میتونستم بمیرم یا باید میمردم چی؟ اگه توی همین آینده خیلی نزدیک بفهمم که میشه یا قراره بمیرم چی؟ آیا میتونم از قرار مُردنم لذت ببرم و به استقبالش برم یا باید خودمو مجبور کنم که بجنگم در حالیکه حتی نمیدونم میشه اصلا توش پیروز شم یا نه؟
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
یه چیزایی یه وقتایی یهو بیمقدمه فلش بک میشه توو ذهنم و انقد هی play میشه تا دهنم صاف شه. یه چیزای عجیبی مث خبر شکار و علت کشته شدن آهوهای دشت مغان با موتور سیکلت، روش بیرحمانه و وحشیانهی تربیت سگی که منجر به مرگش شد، راهی که برای کشتن گربههای خیابونی توو فضای مجازی یاد میدادن، سگی که گردنشو با طناب به ماشین در حال حرکت توو اتوبان بسته بودن و صدای هقهق بلند و بیاختیار لبخند وقتی داشت توی مصاحبهای از رنج امیرش حرف میزد و . . .
عاشق آزادی و در قفسترین
رفته بودم نون بخرم، موقع حساب کردن یارو گفت گلایی که اونجا دم درگذاشتیم مجانیه اگه دلتون میخواد ازشون بردارید.
یه سری غنچههای رز قرمز و صورتی و گلبهی از بینشون ورداشتم اومدم خونه.
گلدون نداشتم گذاشتمشون توو لیوان. گلدون ندارم چون از گل و گیاه توو خونه خوشم نمیاد. گل و گیاه توو گلدون و توو خونه مثل ماهی توو تنگ و توو اکواریوم و توو حوضه. مثل پرنده توو قفس. مثل یه حس بد. مثل یه درد. درد مرگ آزادی.
گلا رو گذاشتم توو لیوان. لیوانو گذاشتم رو میزم. چقدر قشنگن. بوشون منو یاد بچگیام میندازه. وقتی پدربزرگم هنوز بود. وقتی باغچه هنوز گل میداد و درخت گلابی هنوز خشک نشده بود. روی میز آشپزخونهشون همیشه چن تا شاخه از گلای حیاط بود.
اون روزا روی شیشههای خونه هنوز نوار چسب بود و وقتی صدای آژیر خطر میومد همه فرار میکردن سمت زیرزمینا و پناهگاها. میخوام بگم اون روزام روزای خوب و خوشی نبود، ولی من دلم خوش بود. من وقتی وسط بابابزرگ و مامانبزرگم میشستم، وقتی موهای صاف و قشنگ مامانبزرگمو شونه میکردم، وقتی با بوی ادکلن پدر بزرگم عشق میکردم، وقتی وقتی وقتی ... من دلم خوش بود. هنوز با خودم درگیر نشده بودم و این خوب بود.
شب پنجرهی آشپزخونه رو باز کردم هوای خونه عوض شه، به خودم گفتم برم گلا رو بیارم اینجا که خنکتره. نکنه پژمرده شن. بعد متوجه شدم چقدر دلم نمیخواد پژمرده شن. و همزمان چقدر دلم میخواد جلو چشمم باشن. چقدر دلم میخواد همیشه همینطور باشه و چقدر تناقض ...
درست نیست آدم گلا رو بکَنه. گل مگه خودش چقدر عمرشه که مام از ریشه و جاش جداش کنیم بندازیمش توو گلدون واسه چن روز زیبایی. چقدر آدم باید خودخواه باشه.
فقط گل و گیاه نیس که. زندگی و آدمام همینن. جونت در میره واسه نجات جون آدما ولی یه وقتایی میری چند قدم دورتر میایستی و میبینی چه کشکی چه پشمی وقتی مرگ تجلی بیدردی و آرامش مطلقه.
پوففف حرفام خیلی ادامه داره ولی حوصله نوشتن ندارم. حوصله هیچی دارم علیالخصوص زندگی کردن ولی خب نفسیه که میاد و میره و شکر حق.
پ.ن. از محبتتون بابت پیاما و تبریکاتون برای تولدم ممنونم. آبان که هیچ، آذرم داره تموم میشه میدونم، خیلی دیره ولی عرض کردم که حوصله ندارم. از بودنمم خوشال نیستم. دلیلیم نداره باشم.
نوکرم.
البته مولانا میفرماید وگرنه ما که یاکریمم نیستیم
طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد
ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم
قول
میخوام بنویسم. نمیدونم وقتایی که نوشتنم میاد فرصت میشه یا نه ولی سعی میکنم بشه. گاهی نگاه میکنم میبینم هنوز خیلیاتون به وبلاگ سر میزنید و شرمنده میشم که حتی توی این مدت حوصله نداشتم چیزایی که توو درفت بلاگ انبارشده رو پست کنم. تمام لینکای قدیمیای هم که گذاشته بودم خراب شدن، میدونم. عمری باقی باشه درستشون میکنم. حالم روبهراه باشه/بشه قصهم براتون میگم. مخلص.
مسئله اینه
ممکنه آدم نسبت به خیلیا بهتر باشه ولی ملاک، برتری نسبت به بقیه نیست. مسئله اینه که آیا آدم نسبت به خودش و گذشتهی خودش بهتر و برترشده یا نه. بله. باور بفرمایین
شاید
یه مریض نابینای پیر داشتم که مقیم خانه سالمندان بود، اختلال حواس پیشرفته داشت و روانپریشی و توهمات نشأت گرفته از همین زوال عقلیای که دچارش بود... هر از چندگاهی به دلایل مختلف میاوردنش، چن روزی بستریش میکردیم، بهترکه میشد مرخصش میکردیم و این روال ادامه داشت. یک بار که میخواستم معاینهش کنم، احساس خطر کرد و خواست از خودش دفاع کنه و به این ترتیب با همون دستای ناتوان و جثهی نحیف اما ناخونای تیزش مچ دستمو چنگ انداخت و زخم کرد.
حالا خیلی از اون تاریخ گذشته و پیرزن مدتهاست که عمرشو داده به شما، ولی جای زخم من هنوز خوب نشده. ینی خوب شده ولی جاش مونده رو دستم هنوز؛ و این باعث میشه من هر وقت دستمو نگاه میکنم به این فکر کنم که همه دیر یا زود میمیریم و میریم، اما آثار رفتار و حرفهامون ممکنه تا خیلی مدتها بعد از نبودنمون، باقی بمونن! برام مثل تلنگریه که یادم میاره بیشتر مواظب کارهایی که میکنم، حرفهایی که میزنم و تأثیری که روی دیگران میذارم باشم.
شمام حواستون باشه. شاید یادمون به جای یه زخم لحظهای لبخند روی لب کسی بیاره.
وای مادربزرگ . . .
پنج سالم که بود پنج روز رفتی سفر. تب کردم و همه فکر کردند بیدلیل است. خوب که نشدم نگران و ترسان شدند. کسی نمیدانست جان کوچکم چنان بسته به آغوش گرم توست! همه بیتدبیر مانده بودند که چرا؟ تا که دکتر گمانه زد و گفت نکند کسی را که خیلی دوست میدارد از پیشش رفته است! و پردهای که از اولین راز دلم برافتاد...
مامانیجان من که با وعدهی یک چمدان سوغاتی و تعداد روزهایی که با انگشتان یک دستم میتوانستم بشمرم، تاب دوریات را نیاوردم، حالا که نه سوغاتی در کارست و نه حتی عددی برای برگشتنت، بگو چه کنم؟
و اگر هیچوقت هیچکس نفهمد از وقتی که رفتی تب کردم ...
پ.ن. ۲ سال گذشت...
پ.ن. ۲ سال گذشت...
O_o
یه روزیم یه دخترجوونی اومده بود اورژانس و ضمن اینکه نمیخواست دلیل ارجاعشو به مسئول پذیرش بگه، تأکید داشت که فقط با یه پزشک خانوم میخواد مشکلشو در میون بذاره! من در حالیکه میخواستم از بیمارستان برم بیرون ناخودآگاه صدای خواهش تمناشو از توو قسمت پذیرش شنیدم و اعتراف میکنم دقیقاً نمیدونم به خاطر تحریک حس فضولیم بود یا حس نوعدوستی ولی راهمو کج کردم و رفتم سراغش، خودمو معرفی کردم گفتم بیا اینور بشین اینجا بگو ببینم دردت چیه؟
خلاصه کنم براتون کاشف به عمل اومد که برای اولین بار با خواست خودش و کسی که دوسش داشته، سکس رو تجربه کرده و نه تنها لذت نبرده، احساس بدی هم داشته. و حالا سؤال اورژانسی!!! براش پیش اومده که اگه کلاَ تمام عمرش و با هیچ کس موقع سکس لذت نبره تکلیفش چیه؟!
شمد
داریم از هوا صحبت میکنیم و اینکه این روزا خیلی متغیره. من میگم گرممه و شبها کلافه میشم از گرما. اون میگه من سردمه و باید بغلت کنم پتو رم بکشم روم که سردم نشه. یاسی هم خیلی جدی میگه منم میخوام از این به بعد با صمد بخوابم. من یک لحظه تمام صمدهایی که میشناسم توو ذهنم دوره میکنم به اضافهی اینکه دنبال دلیلی میگردم که ممکنه به خاطرش مثلاً جدیداً ب رو به جای اسم خودش صمد صدا کنه و وقتی چیزی پیدا نمیکنم ازش میپرسم صمد کیه دیگه؟
یه کم نگاهم میکنه و میگه صمد دیگه این ملافهها که بهش میگن صمد! :))))))
غم دوران غم
چقدر همه چیز به طرز وصفناپذیری غمانگیزه. به هر چی که فکر کنی، به هر طرف که رو میکنی، به هر گوشهای که رجوع میکنی، به هر خبری که گوش میکنی، هر اتفاقی، هر چی، هر جا، هر لحظه ... چقدر همه چیز غمگینکنندهست.
مامانی
همینطور که بلند بلند داشتم میخندیدم، صدای مادربزرگ پیچید توی گوشم، وقتی که با خندهی من میخندید و قربون خندههام میرفت. میگفت پُر میخندی و من هیچوقت نپرسیدم ینی چطور...
همین دیگه. هیچی. خندهم اشک شد سر خورد رو گونههام؛ بغضمم با آب و به سختی فرو دادم پایین که مبادا با گرفتن صدام داغ مادرو تازه کنم.
ال صراط المستقیم عامو
دو دیقه اومدم توو حیاط هوا بخورم، از دور منو دید اومد پیشم شروع کرد با هیجان و کلی ذوق وشوق عکسا و فیلمای افطاری فرا مفصل شب گذشتهی مسجدشونو نشون دادن. گرمم بود میخواستم اب بخورم، منتظر بودم خدافظی کنه بره ولی به نظر نمیرسید قصد رفتن داشته باشه :)) آخر گفتم میری بالا یا من برم؟ چون میخوام اب بخورم داداش. گف نه راحت باش اینجوری ثوابش واسه منم بیشتره! پاشدم برم که هم جوابشو ندم هم مشتمو از خطر کوبیده شدن به در و دیوار نجات بدم برگش گف تو که کافری چه فرقی برات داره. عه. الاغ. گفتم مؤمن جان غرض مگه غیر از اینه که شما به یاد فقرا و اونایی که ندارن بیفتی؟ بعد وقتی شما عکسای دیشب آشپزخونهی مسجدو به من نشون میدی که چقد غذا درست کردین و با افتخار و هیجان تعریف میکنی تازه چقدرم دور ریختین و نکردین لاقل اضافههاتونو به این همه بدبخ بیچارهها که این روزا همه جای شهر ولوئن بدین، اصن راه دورم نه وقتی سر همین خیابونی که میپیچی میای سمت بیمارستان ما هنوز اون زن گداهه با بچهی کوچیکش نشسته کف زمین گدایی یه تیکه نون میکنه، تو چه روزهای میگیری چه افطاری توو مسجد نوش جان میکنی؟ گفت نه تو نمیفهمی. قبل از اینکه به توضیحش ادامه بده گفتم درسته آی دکتر من نمیفهمم و دکمهی آسانسورو زدم که برم بالا. خوشبختانه بلافاصله در بازو بسته شد و دیگه نتونست ادامه بده.



