چش

عرضم خدمتتون که اعتراف میکنم هنوزم میگه چش دلم میخواد قربون چشاش برم ولی خب دیگه... گفتن نداره.

یه اعتراف عاشقانه‌م بکنم بعد برم به کارام برسم تا ببینم کی دوباره فرصت میکنم بیام بقیه‌ی زرامو بزنم براتون. 

در بزن وارد شو الاغ

اتاق رختکنمونو دارن رنگ میکنن، مام این چن روز از رخکن آقایون استفاده میکنیم. منتها چون خیلی با فرهنگ و فرهیخته‌ایم قبل از توو رفتن در میزنیم که مشکلات فنی و شرعی پیش نیاد احیاناً. نه که اونور بودیم نیازی به در زدن نبود یهو بی‌هوا درو تا ته باز کردم رفتم توو دیدم یکی از پسرامون با یه شورت قرمز واستاده وسط اتاق :)))) منو دید خودشم رنگ شورتش قرمز شد بیچاره. با خنده عذر خواستم اومدم بیرون حالا منتظرم کارش تموم شه بیاد بیرون برم وسایلمو از کمد وردارم. این الان اینجوری شد یادم افتاد معمولاً برعکسه یعنی معمولاً پسرا باعث میشن دخترا معذب شن یا احیاناً توی یه شرایطی قرار بگیرن که نباید یا نمیخواستن ولی من چون... حالاع هرچی. من چون منم، باید اعتراف کنم تا حالا خیلی باعث شدم پسرای بیچاره‌ای که باهاشون سر و کار داشتم مقید شن. غیر عمد بوده همیشه البته ولی به هر حال دیگه. تا دوست شورت قرمزیمون ایشالا بیاد بیرون چن تا از بدترین مواردشو براتون تعریف میکنم یه ذره بخندین. مثلاً یه بار خیلی قدیما زنگ زدم خونه‌ی امیدینا، باباش ورداشت به جای اینکه قطع کنم (بعداً فمیدم البته که باید قط میکردم) خیلی ریلکس و معمولی با یارو صحبت کردم گفتم با پسرش میخوام حرف بزنم. ایشونم گف اشتباه گرفتی و گوشی رو گذاشت :))) یه بارم با یکی دیگه از دوستام یه اتفاق مشابهی افتاد البته اینبار تلفن نبود یادم نیس چت بود یا ایمیل بود چی بود به هر حال تلفنم نبود حتی، ولی نمیدونم داداشش متوجه من شده بود یا باباش یا چی شده بود دیگه دقیق نپرسیدم ولی متوجه شدم متاسفانه باعث دردسرش شدم. یه دفعه‌م یکی از دوستامو بستری کرده بودن بیمارستان، زنگ زدم حالشو بپرسم زنش برداشت خودمو معرفی کردم گفتم حالش چطوره، بعد فمیدم مث که خیلی ناراحت شده بود فکر کرده بود میخوام شوهرشو از چنگش درارم :))) فرهنگا و آدما با خونواده‌هاشون بعضاً فرقای فاحشی دارن و منم که گاهی اینطور شرایطی رو ناخواسته پیش آوردم اکثراً به این دلیله که چون خودم کارم درسته و به خودم شک ندارم اگه حواسم نباشه که باید نقش بازی کنم همینجوری اوتومات یهو کار خودمو میکنم ولی درست نیس دیگه. بهتره آدم محتاط باشه و یادش باشه که از آدم انتظار میره پنهان کار باشه و با سیاست رفتار کنه حتی اگه ریگی به کفشش نباشه. بله! عزیز بابا بالاخره کارش تموم شد. من نمیدونم آقایون چرا انقدر زمان برای یه لباس عوض کردن ساده لازم دارن یه تیشرتتو درمیاری اون یکی رو میپوشی یه دونه‌م شلوار گشاده دیگه جمعاً سی ثانیه کاره :| نه مو دارید نه آرایش دارید نه سوتین و لباس تنگ و چسبان و باقی گرفتاریای خانوما رو دارید چرا انقدر زمان لازم دارید جداً :))

خوب باشه معمولاً مثل این این بچه گربه‌ها همیشه گشنه‌س

با غصه اومده میگه این خیلی غمگینه که من گشنم نباشه، قبول داری؟ نگاش میکنم میبینم واقعاً گزینه‌ای جز تأییدش ندارم.

امیدوارم کارگردانش به روح اعتقاد نداشته باشه

قاعدتاً وقتی یه ایده‌ای به ذهن من رسیده به ذهن کسای دیگه هم میتونه برسه دیگه. این چیز عجیب و غیر قابل انتظاری نیست. میدونم. ولی خب هیچ حال نکردم از اینکه دیدم دختره توو فیلم به پسره همون هدیه‌ای رو داد که من قبلا به این داده بودم. متأسف شدم اصن :))) عهههه خب دوس نداشتم دیگه. حالا دیگه نه تنها چیز خاصی نیست بلکه مث خیلی کسشرای دیگه به زودی ترندم میشه و دوستان جوگیر تا ایده رو حامله نکنن بیخیال نمیشن. عذر میخوام حوصله رعایت ادب ندارم. گرچه مهمم نیس ولی خب برای کودک درونم مهم بود و حالا دیگه کاریش نمیشه کرد. اتفاقیه که افتاده دیگه. قسمت بدترش البته اون جایی بود که وقتی بهش گفتم عه دختره توو فیلم فلان کارو کرد، فکر کرد دارم در مورد یه قسمتی از فیلم حرف میزنم که اون هنوز ندیده... یعنی حتی وقتی اون صحنه فیلمو دیده بوده هم یاد و خاطره‌ای براش تداعی نشده :)) بعدش البته جمعش کرد گف آره کار تو رو کرده ولی بعضی چیزا با تقلب دیگه هیچ ارزش ندارن. 

خیلی مچکرم صرف شده :))

چن روز پیشم یکی برام ایمیل نوشته وقت نداشتم براتون تعریف کنم، گفته بیا با من دوس شو من خوشبختت میکنم ‌‌:))))) دستش درد نکنه نیتش ایشالا خیر بوده ولی خب از همینجا خدمتش عرض میکنم بنده به کسی نیاز ندارم که خوشبختم کنه. علاوه بر این فی الواقع و از قضا من حتی موجود نسبتاً خوشبختیم هستم. خوشحال نیستم اصولاً، چون توو این روزا و روزگار دلیلی برای خوشحالی نیس، ولی خب این به اون ربط نداره. غرغرا و شرح باقی وقایع روزمره‌‌ی منم نباس به حساب عدم خوشبختیم گذاش. من تصمیمات زندگیمو حساب شده و منطقی میگیرم بنابراین کمتر پیش میاد بابت چیزی پشیمون شم ولی اگه هم این اتفاق بیفته خودم مشکلاتمو طبق مرادم برطرف میکنم. چه در مسائل اجتماعی، چه موارد کاری و چه درگیری‌های احساسی. ضمناً بی‌تعارف عرض میکنم من اگه خوشبخت و آرام نبودم نمیتونستم پناه گنجیشکام باشم و آغوشم نمی‌تونست پناهگاه امن دور و بریام باشه که هست. پس بی‌زحمت نگران خوشبختی خودتون باشین. 
زندگی برای همه بالا پایین و روزای خوب و بد داره. این نوسانات، اتفاقات و شرایط در هر بازه‌ای از زندگی آدما مسلماً حال مقطعی آدمو تحت تأثیر قرار میده و این خیلی طبیعیه و اگه غیر از این باشه باید نگران بود. ولی حس خوشبختی یا عدم خوشبختی جدا از این احوالاته و عموماً بیشتر به خود آدم بستگی داره و کمتر به عوامل بیرونی.

💀

میدونم میدونین چون گفتم صد بار ولی واااااقعاً از افتاب و گرما متنفرررررررم. متنفر

✊✋

خواستم شام بخورم گشنه‌م نبود خوابم میومد، رفتم توو رختخواب خوابم پرید گشنه‌م شد...

اعتراف میکنم بالشخصه واقعاً اذیت میشم باهاش حرف میزنم؛ نمیدونم  خودش چه فازی داره که انقدر اوکیه :|

🖤هرگز کسی که خانه مردم خراب کرد/ آباد بعد از آن نبود خاندان او*🖤

آبادان! شهر مردمای مهربون و خونگرم و بی‌ریا، رفته‌هات برنمیگردن ولی تو دوباره آباد خواهی شد و آبادان و جاویدان خواهی موند.
اما دنیا و آخرت کسایی که این غمو روی سر تو و ایران آوار کردن برای همیشه ویران خواهد شد و ویرون خواهد موند. آمین.

*سعدی

مقصر اصلی داره توو ویلای میلیاردیش بیلیارد جیبی بازی میکنه

یه فیلمی دیدم جدیداً از انفجار کپسول اکسیژن توی اتاق عمل. کپشنش زده بود مربوط به بیمارستانی توو کرجه. برای اطلاعات بیشتر سرچ کردم برخوردم به اخبار یه سری سایتای دولتی که نوشته بودن انفجار کپسول اکسیژن در بیمارستان تکذیب شد!!!! بعد اضافه کرده بودن تصاویر مربوط به استان البرز نیست! لامصب گیرم حالا حادثه توو کرج نبوده، چرا خبرو جوری تنظیم میکنی که انگار خود ترکیدن کپسولو داری تکذیب میکنی؟ حالا این هیچی پایین خبر ملت اومدن کامنت گذاشتن هر کی یه جایی رو نوشته. چن مورد چن تا از کلینیکا و بیمارستای مختلفو نوشتن تو تهرون، یکی نوشته مربوط به فلان بیمارستان توو خوزستانه، یکی نوشته بیمارستان فلان توو کرمونشاهه، یکی نوشته اصفهان، یکی نوشته گرگانه و... حیقتش نمیخواستم دیگه بیشتر بگردم. حالا که دیگه کار از کار گذشته برای مای بیننده یا خواننده خبر که دستمونم به جایی بند نیس و صدامونم به جایی نمیرسه چه اهمیتی داره دقیقاً کجا بوده؟ فکت اینه که این اتفاق یک تک مورد نبوده و یه تراژدی دائماً در حال تکراره... و اینه که وحشتناکه. این که یه فاجعه هی تکرار میشه و هیچکس مسئوولیتشو به گردن نمیگیره، هیچ ترتیب اثری داده نمیشه و هیچ مسئولی هیچ تلاشی نمیکنه جلوی تکرارشو بگیره. چرا چون مسئولین خودشون یکی از یکی بی‌وجدان‌تر و بی‌کفایت‌ترن که خب مع الاسف اینم در چل سال اخیر موضوع تازه‌ای نیست... چه کنیم جز تأسف و تأثر؟ ولی بالاخره که یه روز خوب میاد...
این مطلبو نوشتم یادم اومد یه چیزیم قدیما در مورد یه خبر مربوط به حادثه‌ای مشابه نوشته بودم. اونم ضمیمه‌ی همین پست میکنم پیش هم باشن. میدونین؟ خبرنگاری کار مهمیه و به جز جسارت و شرافت، نیاز به وجدان بیدار و درایت بالا داره. هر کسی که ادبیات بدونه صلاحیت و شایستگی خبرنگار شدن نداره. گرچه امروز متأسفانه بعضی از خبرنگارامون حتی صرفاً به ادبیات هم تسط کافی ندارن ولی خب فعالیت میکنن و طَبَق طَبَق هم ادعا دارن... 

تیتر زده: « وقتی پزشکان به جای حفظ جان بیمار به او آسیب می‌زنند! »
دکتر بدبخت چه تقصیری داره این وسط وقتی کپسول اکسیژنی که توو اتاق عمل در اختیارش گذاشتن تووش اکسیژن نیس؟ مگه وظیفه پزشک یا به عبارت دقیقتر جراحه که قبل از عمل ابزار اتاق عمل رو از لحاظ تکنیکال چک کنه؟ اون دکتر بدبخت از کجا میدونسته محتوی کپسول اکسیژن نیست؟ 
بی‌انصافیم حدی داره دیگه. فک میکنید دکتر ذوق کرده اون بلا سر مریض اومده؟ یا فکر میکنید این اتفاق به عدم دانش و مهارت کافی دکتر کوچکترین ربطی داشته که این حادثه اتفاق افتاده؟
پزشکا هم آدمن. بینشون خوب و بد هست در همه‌ی ابعاد. از میزان دانششون گرفته تا توانایی‌ها، مهارت‌ها و اخلاقشون. اما یک) تعمیم دادن کار منصفانه‌ای نیست و دو) مقصر این موردو موارد مشابه این به هیچ وجه جراح یا پزشک معالج نیست! سه) شمای روزنامه‌نگاری که انقدر سهل‌انگار و عصبانی هستی که همچین تیتر داغونی میزنی، همونقدر توو شغلت بی‌مسئولیت و ناشایسته‌ای که مسئول خرید یا پر کردن کپسولای اکسیژن اون بیمارستان؛ یا همون دکترایی که به خاطرشون مریضا آسیب میبینن!
* همونجور که گفتم نوشته‌ام مربوط میشه به سالها پیش!
** نوشته‌ی مقاله مربوط میشه به بهمن سال ۹۴ و جهت نیاز برای رفع فضولی اگه تیتر مزبورو عیناً گوگل کنید مقاله رو براتون میاره.

ویرچوال فمیلی :))

 گفتم پس من تو رو چه جوری بزرگ کردم؟ گفت وایرلس :)))

صداش

ویسی که واسه رفیقش داده بودو برام ریپلای کرد، همینجور که داشتم صداشو گوش میدادم و جوابشو مینوشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوشبحال رفیقشه که باهاش ویس بازی میکنه و صداشو...  یهو دیدم وسط نوشته‌هام یه جاییم براش نوشتم خوشبحال فلانی :)) که خب خوشبختانه وقتی پرسید چرا، حرفا و موضوعات جالبتر و مهمتری برای نوشتن وجود داشت نسبت به جوابم برای چراش. 

اسمشو

یه چن وقتم خیلی دلم میخواس صداش کنم همینجوری الکی. کاری ندارم چون. کارم یادآوری دوس داشتنش بود که الان مدتیه بیکار شدم. (یه چیز بی‌ربط خنده‌داربگم: میدونستین ترکیه‌ایا به مجرد میگن *بیکار؟ :))) شخصاً حدس میزنم از اصطلاح بی‌کس و کار فارسی وارد زبونشون شده ولی حالا احیاناً اگه ریشه‌ی دیگه‌ای داشت حضرات علامه دهر تیز نکنن، ما از الان پرچم سفیدمون بالاس...) آره داشتم میگفتم دلم میخواس الکی صداش کنم ولی خوشبختانه خودش بهونه رو داد دستم، منم کردم دیگه. صداش. صداش کردم یعنی. همونجوری که فقط خودم صداش میکردم. اسمشو...

*bekar

نه دیگه گفتم میخواستم؛ نکردم که

یه شبم دیگه انقدر دلم براش تنگ شده بود میخواستم برم براش بنویسم من دارم روانی میشم از نداشتنت، چیکار کنم؟ 

فاک فاک فاک

باز صداشو شنیدم و بیچاره شدم و لعنت به من لعنت به من و لعنت به گوشام :|

grace

 یه روزم داشتم یه چیزیو به مریض توضیح میدادم، نمیدونم دقیقاً چرا ولی وسط حرفام یهو یادم افتاد دفعه‌ی پیش که نبود به خاطر یه عمل ساده رفتم بيمارستان، انقدر بی اهمیت که حتی لازم ندیدم به خونواده‌م خبر بدم که بیخود نگران شن ولی بعد که به هوش اومدم بچه‌ها تعریف کردن که چی شده و چطور داشتم میمردم و بَرَم گردوندن. اینبارم که نبود بعد از واکسنم اونطوری شد که البته متاسفانه در خدمتتونم هنوز... شایدم ربطی به بودن و نبودنش نداش ولی من با ربط و بی‌ربط یادش... و باربط و بی‌ربط دوسش...

کاش دایی منم بود

عه مث ERROR

یه دفعه‌م همین چن وخ پیشا گف چیزی در احساسش تغییر نکرده! مطمئن نیستم منظورش همون احساساتی بود که نشسته بود نگا میکرد که درو موقع رفتن پش سرم ببندم یا اون احساساتی که نشسته بود نگا میکرد درو پش سرم بستم رفتم :)))) شایدم اون احساساتی که سرش شلوغ بود وخ نداشت نبودنمو احساس کنه :))) ولی خب اتفاقاً منم احساساتم تغییر نکرده. نه احساس دوس داشتن بی‌نهایتم نسبت بهش و نه احساس عدم پشیمونیم از ترکش. روانیم خودتونین :))

از پایین تشریف بیارید بالا

unknown artist/source

حالا اصن نفمید چه اهمیتی داره

الان فکر کردم به این نتیجه رسیدم که دلیلی نداره کمکتون کنم بفهمید :))

باگ قضیه هم اینجاست که من با تصمیمم اوکیم یعنی نمیخوام برگردم برگرده برگردیم. این من نمیخواد البته. اون من احمق عاشق میخوادش. ولی من نمیخوام. البته منم میخوامش ولی نمیخوام برگردم پیشش یا برگرده پیشم. پیچیده‌س میدونم زیاد فشار نیارید به خودتون، یه وخ اتفاقای بدی نیفته براتون :)) کمکتون میکنم الان. 

شایدم آدم سنش میره بالاتر اختیارش نسبت به کنترل احساساتش کمتر میشه یا دلش نازکتر میشه شاید! شایدم ربطی نداره.

می‌پرسم. جدی خیلی وقتا از خودم  می‌پرسم چرا اینطوری شدم...

:|

گاهیم نگا میکنم میبینم انقدر دوسش دارم حالم از خودم به هم میخوره اصن. چه وضعیه. آدمم انقد دلباخته و دس بسته‌ی احساس میشه مگه. اه اه اه 

که نیست خب

حالا کار ندارم با این کسشرا. مسئله اینه که من دوسش دارم. خیلیم دوسش دارم و سؤالم از طبیعت الان اینه که اصلاً چرا؟ جداً با اینهمه حجم از کار و گرفتاری و فکر و مسئله که من در حال حاضر توو زندگیم دارم، هیچ جای خالی و جالبی برای رومنس توش نیس. پس واقعاً چرا؟ چرا توو این شرایط باز انقدر ذهنم درگیرشه؟ جوابشم البته اینه که دست خودم نیس. دست دلمه. دلم گیرشه. و گیرشه دیگه کاریش نمیشه کرد ولی کاش به جای گیرش، کیرش بود...

ولی خب صاحاب دوس داشتنه منم دیگه و این خوب نیس.

واقعاً حقیقتاً انصافاً بی‌انتها، بی‌پروا، صادقانه، بی‌غرض، بلاعوض، تمیز، بکر و بی شک حسادت‌برانگیز دوست میدارم...

فقط حیف که قسمت منش خرابش میکنه وگرنه خیلی خوشبحالشون میبود.

دیدگاه و منش نه، من‌ش.

چون یه چیزی ورای بی‌نهایته

گاهی از بیرون که به دوس داشتنام نگا میکنم فکر میکنم از لحاظ کل وجودم مسلماً نه، ولی از لحاظ طریقت و درجه عشق و عاشقی، معشوق من بودن احیاناً در نوع خودش توو کل کهکشانا تجربه‌ی بی‌نظیریه. 

غلطهای رایج بد

خود خانوادتاً هم غلط محضه چون خانواده لغت فارسیه. درستش خانوادگی یا نسل اندر نسله مثل گاهاً که غلطه و مثل ایرانیت که غلطه. چون واژه‌های فارسی پسوند "یت" بهشون نمی‌چسبه.

آخه ما خانوادتاً فرهنگی هستیم :))))))

البته النظافتو رو اونطوری نمینویسن درستش اینطوریه: النظافة... 
گفتم یه وخ خواستین جلو چار تا آدم اظهار فضل کنید املاء‌شو بلد باشید.

النظافتو چی؟ آفرین من الایمان.

وردارید هر کدومتون یه دونه وردارید زیر پای مبارک خودتونو جارو کنید. گفتم که پشماتون میریزه. 



دود

حالا داریم واقعیتارو رو میکنیم اینم بگم بدونید دیگه اشکال نداره: من حتی دووووود سیگارشم دوس داشتم. مدل بیرون دادن دود سیگارشو حتی... پیش میاد دیگه. وقتی یکیو انقدر بی‌نهایت دوس داری پیش میاد...

سایه‌

سایه‌اش! تا حالا کسی رو انقد دوست داشتید که حتی سایه‌ش رو دیوارم دوست بدارید؟
من داشته‌ام. من دارم. من سایه‌شم دوس داشتم. 

حالا صدا باز قابل هضمه الان یه چیزی میگم پشماتون چیز شه

گفتم صدا یادم افتاد اصلا دوس داشتم حتی وقتی خوابمم صداش بیاد ینی قبل از اینکه بخوابم بش میگفتم از قصد بلند بلند حرف بزن، راحت سر و صدا کن وقتی داری کاراتو میکنی یا با کسی حرف میزنی. اصن میخواستم با سر و صداش خوابم ببره و بیدار شم، دوس داشتم صداش توو گوشم، توو خونه‌م باشه. دوس داشتم باشه. دوس داشتم همش باشه. همیشه، همه جا.

حالا دیگه به هر حال

هر چیزی بهایی داره. بهای ارضاء شدنم میتونه بعضاً گاییده شدن قبلش باشه.
حالا شایدم شده‌ایم به کسی چه؟

نه پ از خوشی ارضا شدیم

ها؟ خب؟ چی میخواست بشه؟ معلومه بیچاره شدیم دیگه. 

تنها صداست که فلان و فلان خر

دیگه خود به خود این تموم شد رف رو ویس بعدی و دیگه دیر... فاک صدای خودش بود، چرا صدای خودش بود؟ دیگه صداش بود دیگه و همونجور که مستحضرید گوشو هم نمیشه مث چشم آگاهانه بست. میشدم البته فکر نمیکنم میتونستم بخوام که ببندم. کلاً میتونستم در چیزیو ببندم اول در دلمو بعد در خودمو میبستم. والا چه انتظاراتی دارید.

میخوامش

ربطی نداره الان این به هیچی ولی من دلم براش تنگ شده عهع عهع عهع

آبندیده

دلم برای پولاد سوخت اون دو سه دیقه سر خاک مادرش از خودش فیلم گرفته بود. شبیه کاراکتر فیلماش شده بود. حالا بعداً حوصله داشتم یه زری هم در این مورد میزنم براتون. نداشتمم که تخم چپتونه.

حیقتش حالم از خودم بهم میخوره ولی چه کنم بودی که وار دا.

مکه‌ایه واس خودش

من میگم شمام تأیید کنین جدی تقصیر من نیس این خودش ضامن آهو وار میطلبه. الان میگم چرا. اون روز یه چیزیو براش فوروارد کردم رفتم دیدم دو دیقه پیش اونم همونو برام فرستاده. خیلی فقط میخواستم بش بگم لعنتی. و بگم دووووسِت دارم. و تا ابد ببوسمش ولی خب موفق شدم خودمو نگه دارم.

میخوام با مصائب جدیدی آشناتون کنم :))

راستی یادم بندازین میخوایم بریم عروسی کفش نداریم باید بریم کفش بخریم. لباسم هنوز نمیدونم چی بپوشم احیاناً اونم باید بخریم برای اینکه دیگه اینجا رو نمیشه مث اون قبلی نیمه اسپرت بریم. 
البته شبش یعنی بعدش باید بریم سر کار و این خیلی الاغانه‌س چون با اینکه گفته بودم حواستون باشه من جمعه عروسی دعوتم و نمیتونم بیام باز عوضی برنامه رو نوشتن ولی حالا باز یاداوری کردم شاید بتونن یکیو بذارن جام جماعت بیشور بی‌کفایت :|
اگه نشه از همونور یه راس میام بیمارستان دیگه. شمام توو ماشین یا توو کیفم بخوابین تا صبح ببرم برسونم در خونه‌هاتون.
گرفتار شدیما

💕 Happy mother's Day 💕

 مچکرم که روز مادر به یادم بودید >:*<

بابانومو یادشون رفته بود :))

زنگ زد گف خاک به سرمون، ما یادمون رفته بود رو کارتت بنویسیم "و همراه". لطفا دوس‌پسرتم حتما با خودت بیار و عذرخواهی کن که  یادمون رفته بود اسمشو رو کارت بنویسیم. گفتم اشکال نداره حالا بش میگم که اگه بتونه بیاد و مرسی

level unlocked

خوبه. راضیم. با تجربه یکی دیگه از درک نکردنیای غیرمنطقی یه لوِل جدیدو رد کردم و یه قفل جدید توو دنیای هزار توی آدما برام واز شد. شاید حالا بتونم بیشتر توو عمق آدما فرو برم و راحتتر یه چیزایی که قبلا دستم بهشون نمیرسیدو تعمیر یا تعویض کنم. 

اعتراف جدید عجیب

الان شروع کردم اینایی که این پایین نوشتمو نوشتم در واقع نمیخواستم اونارو بنویسم. میخواستم بنویسم تاحالا حال خوب بعد از زدنو درک نمیکردم ولی امروز متأسفانه درک کردم. وقتی حالم به غایت تخمی بود و شروع کردم باهاش چت کردن. از در و دیوار گفتم. ینی میخوام بگم محتوا مهم نبود. مخاطب مهم بود. از اونجایی که هیچ موجودی در برابر تأثیر ترکیبات شیمیایی* ایمن نیس اعتراف میکنم حال خوبی پیدا کردم. بله، چیزایی که رو مخم بودن همچنان وجود داشتن، دارن و تا خدمتشون نرسم همچنان هم وجود خواهند داشت. ولی خب بعدش که رفته بودم توو تاریکی برای خودم چایی بریزم متوجه شدم حالم واقعا خیلی فرق کرده...
حالا دیگه هر کی احتمالا هر چی که راحتتر دم دستشه یا یه بار امتحانش کرده جواب گرفته یا به هر چی عادت کرده همونو مصرف میکنه ولی افکتش یکیه. حالتو خوب میکنه. قاعدتاً البته :))
پ.ن. برای اینکه واسه سؤاستفاده‌چیای نازنینم بدآموزی نشه اضافه میکنم، بازی خطرناکیه و نپایی خیلی بی‌اخطار کنترلش از دستت درمیره و کنترلش که از دستت در بره دیگه اون تو رو کنترل خواهد کرد که در این صورت سرنوشتی جز با ۱۳۰ تا رفتن توو دیوار چیزی در انتظارت نخواهد بود. 


* آمفتامین فنیل‌اتیل‌آمین، دوپامین، نوراپی‌نفرین، آدرنالین، اکسی‌توسین، سروتونین و این قبیل ترکیبات و ترشحات رو عرض میکنم در این مورد به عنوان مثال.

گفتم یه ذره‌ م خرد بورزم براتون :))

اعتیادو درک میکنم اینکه از روی عادت نیاز به انجام کاری داشته باشی آره، ولی اون قسمت نیاز بدن به یه سری ترکیبات شیمیایی برای حال بهتر و قابل تحملتر رو نه. اونایی که میدونن مصرف یه چیزی در آینده نزدیک منجر به نابودیشونه ولی نیاز به خودنابودگری دارن یا چون دلشون میخواد و براشون مهم نیس که از بین برن رو درک میکنم ولی اونایی که با این منطق مصرف میکنن که چاره‌ای ندارن و چون مصرف یه چیزی حالشونو موقتاً خوب میکنه میرن سراغش هيچوقت درک نکردم.  به شدت معتقدم چون حال خوبِ ساختگی و موقت یا فراموشی و حس آرامش کوتاه مدت نه مشکلی رو حل میکنه، نه صورت مسئله رو پاک میکنه و نه حتی تحمل چیزی رو آسونتر میکنه، پس به درد نمیخوره. وقتی چیزی نه تنها دردی رو درمون نمیکنه بلکه باعث میشه آدم تمرکز یا نیرویی رو از دست بده که میتونه خرج  مشکلش کنه یا با چیزی که درگیرش کرده مقابله و مبارزه کنه، چه فایده‌ای داره؟ یا بجنگ یا بمیر خودتو راحت کن دیگه. این خودفرسایی و مظلوم‌نمایی و ادای داغونا رو دراوردن چی میگه؟

ینی خود خودم نیستم

خودم نیستم. یه گوله بیقراری و گره و بغض و حال بدم. 

شببخیر

داشتن در مورد شوق زندگی و اشتیاق زنده موندن حرف میزدن، من همینطور که نشسته بودم با خودم فکر کردم دیدم رو راستِ رو راست نمیخوام واقعا. هیچی از این دنیا نمیخوام. هیچیاااا. یعنی حتی اونیم که میخوامش و دوسش دارم حتی بدون اینکه بخوامم، نمیخوام. حالا نیست، میخوامش، دلم تنگ میشه براش، دوسش دارم ولی بود هم فرقی نداشت. فرقی نداشت که یعنی توو کل ماجرا فرقی نداشت. اونم توو بغلم بود نهایتا یه نفس عمیق میکشیدم بعد به این فکر میکردم که همه چیز چقدر پوچه و من چقدر هیچی نمیخوام. کلاً. چیزی. هر چیزی. هیچ چیزی. نمیخوام. از زندگی. اینم که میگم میخوامش خاطرشو میخوام نه خودشو. خودشو میخوام چیکار؟ با خودم خوشبختش کنم؟ چه تصور مسخره‌ای. یه زمانی‌ام فکر میکردم زورم میرسه میتونم و آدما رو نجات خواهم داد. از شرّ دیکتاتورا، از دست آدم بدا، از بدبختیا، از ناامنیا، بی‌عدالتیا، دردا، بیماریا، ترسا، تنهاییا، تاریکیا و خیلی چیزای دیگه. الان دیگه فقط اگه میتونستم کارای نصفه نیمه‌مو تموم کنم و کسایی که دوسشون دارمو یه سروسامونی بدم خوشال میشدم که اونم به گمانم تلاشی بی‌نتیجه‌س. آخرشم هیچ کاری واسه هیچکی نمیتونم بکنم. آخرشم هیچ دردی رو از هیچکی نمیتونم دوا کنم و تموم خواهم شد. به همین بیهودگی. میدونم میدونم احتمالا اگه رهاشون کنم همشون بالاخره یه جوری بال میزنن و نمیفتن اما میترسم که یهو حواسشون پرت شه یادشون بره درست بال بزنن یا وسط راه خسته شن یا یکی بخوره بهشون، اذیت شن، سقوط کنن، غصه بخورن، آسیب ببینن، بیفتن، زمین بخورن و تصور این چیزا نمیذاره رهاشون کنم. احمقانه‌س میدونم. میدونم هیچ چیز به من بستگی نداره و در نهایت من هیچ چیزو نمیتونم کنترل کنم ولی خب دوسشون دارم نمیتونم بیخیالشون شم. در عین حال واقعا خسته‌م. خسته‌م و هیچی نمیخوام. فقط میخوام نباشم. خوب بود زندگی واقعیم مثل فیلما و قصه‌ها قابلیت تحریف داشت. کاش میتونستم خودمو ینی وجودمو از اول از توو دنیا پاک کنم. ولی خب به جاش باز باید بخوابم، صبح بیدار شم، لبخند بزنم، انرژیایی که نمیدونم از کجا میان توو کیسه خالیم بین این و اون پخش کنم، امیدای امانتی رو به صاحاباش برگردونم، از فردا و روزای بهتری بگم که خب بله میان ولی برای من واقعاً نه جذابیتی دارن نه اهمیتی و چسب زخم. یه عالم چسب زخم و دسمال، یه عالمه آرامش، امنیت، قول... و یه عالم خشم و فریاد و بغض فروخورده... نه میتونم، نه میتونم که نتونم. 

آلبالو

تاحالا انقدر آبلیمو یا خود لیموترش، نارنج، لواشک، آلوچه، تمبرهندی، ترشک، گوجه‌سبز، آب انار، آب زرشک یا آلبالو خوردین که ضعف کنید؟ اگه آره پس میدونید که یه ضعف خوشایندیه و با ضعف از گشنگی و خستگی و بی‌حالی فرق داره. بهش که فکر میکردم اونجوری دلم واسش ضعف میرف و متأسفانه هنوزم گاهی...

شرح وقایع اتفا...افتضاحیه

صبح دلم میخواس میشستم گریه میکردم و همونجوری با بغض میگفتم فلانیو میخوام. همینجوری واسه خودم. بعدشم اشکامو پاک میکردم میگرفتم می‌خوابیدم دوباره ولی هم گشنم بود هم حال و حوصله نداشتم بشینم گریه کنم بعد بگیرم بخوابم دیگه پاشدم حاضر شدم رفتم سر کار.

و در ادامه میفرماید که *

بگفتیم و دشمن بدانست و دوست
نمانـــد آن تحمل که سرپوش بود...

* ها؟ خب کی میفرماید در ادامه واقعاً ـ همچین چیزی الا حضرت شیخ اجل؟

به مناسبت روز بزرگداشت سعدی جان

البته که حضرت سعدی میفرماید ولیکن به قول عارف "ما چه هستیم‌*"  که بخوایم نه بیاریم؟ والا. 
بله زهر از کف دست تو نوش بود!

* از اتاق فرمان اشاره میکنن عارف نه حبیب :)) باید عرض کنم شعرش مال عارف قزوینیه جیگرا 


پ.ن. لینک یوتیوبه گفتم یه وخ نوستالژی خونتون نیفته :)) 
پ.ن.۲. هیچوخ فکر نمیکردم یه روز از مرد تنهای شب بخوام چیزی شر کنم :))
پ.ن.۳. ... ولش کن حوصله ندارم بنویسم.

🐾🐾

دیروز پریروزم حالم یه جور تخمی‌ای بود هی دلم میخواست صداش کنم، برگرده، بگم هیچی فقط میخواستم یه چیزی بگی. دستت درد نکنه. در واقع دوس داشتم مثل گربه‌ها عمل کنم وقتی که میخوان حواستو بدی بهشون و اول یه دونه با مکث بعد دوتا پش سر هم پنگول نرم سرعتی میزنن بهت که خب آپشنشو نداشتم.

حالا آدم الزاماً نه ولی گربه که میتونست باشه :))

نصف شبه و فلاسک خالی چایی رو میزمه. هر چن ثانیه یه بار یه صدایی میده آدم احساس میکنه یکی بغلش داره خرخر میکنه :| دفعه اول واقعا دور و برمو یه نگا کردم مطمئن شم هیشکی نیس. 

بی‌ادب

یه بارم خودمو خوشکل کرده بودم داشتم میرفتم تولد. پیرمرد همسایمون از در اومد بیرون سلام احوالپرسی کرد گف داری میری سر کار؟ گفتم نه گف آهان پس میری خرید :| دیگه وخ نداشتم وگرنه میرفتم همون شلوار لی پاره و پیرن یقه دارمو میپوشیدم :))

جواب قسمت دوم

نشستم فکر کردم دیدم متأسفانه بله من دارم. همچنان. دوسش.

جواب قسمت اول

میدونم اگه نگم فضولی میکشتتون ‌:)) 
در مورد یکیشون میتونم بگم با اطمینان میدونم که تمام تلاششو میکنه و در مورد اون یکی مطمئن نیستم با اینکه توو حرف بیشتر ابراز میکنه / میکرد ولی بیشتر احتمال میدادم که نع...
البته نکته‌ش اینه که از لحاظ شخصیتی توو واقعیت در همچون شرایطی من خودم محافظ و سپر همراهم خواهم بود و اصن اجازه نمیدم تا هستم خطری کسی که باهامه رو تهدید کنه یا به عبارتی کسی، علی‌الخصوص کسی که تعلق خاطریم بهش دارم خودشو به خاطر من در معرض خطر قرار بده ولی خب اینکه اگه من اینجوری نبودم اون حاضر می‌بود اینکارو بکنه یا نه شرط سؤال بود دیگه.

مسئلتن

مریضمون دانشجوی روانشناسیه ویه سری سؤال پخش کرده بین پرسنل و مریضا که اگه حوصله‌تون سر رفته بود و دوس داشتین برگه رو پر کنین بدین بهم برای تحقیقم لازم دارم و اینا.... برای من فقط سؤال اولش جالب بود که مینویسمش اینجا براتون:
اگه توو شرایط اضطراری قرار بگیرین ازتون محافظت میکنه؟ سپرتون میشه؟ براتون میجنگه؟ اگه نه لااقل توو حرف ادعاش میشه؟ اگه مطمئن نباشین یا اگه بدونین که نه بازم دوسش دارین؟

سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد / از چه می‌ترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست

عرضم خدمتتون که نمیدونم الان چون هنوز هنگ اُورم اینطوریم یا کلاً اینطوری شده ولی احساس میکنم یه کم حال به هم زن شده میزانِ ـ نه! میدونم ولی نمیخوام از اون لغت استفاده کنم‌ ـ میزان غرغرامو میگم از نداشتنش و نبودنش. عذر میخوام با اینکه مجبور نیستید بخونید ولی خب میدونم یه عده‌تون باز میخونید؛ به همین علت عذر منو بپذیرید ولی به هر حال یه چیزایی مثل چرکیه که باید از مغزخارج شه. از دل که نمیشه ولی نوشتن یکی از راه‌هاییه که مغزو سبک میکنه و من ترجیحم همین نوشتنه چون خوشم نمیاد توو دنیای واقعی کسی رو توو این مدل احساسات شریک کنم. البت آدم رندی که دیگه رسوا شده حقیقی و مجازی باکش نی ولی خب... اشکال نداره شمام نهایتاً موقع خوندن یه سطل بذارید کنارتون تا بگذره دیگه :))

Heart$hit

Once I said if you were Whisky, I'd be always damn drunk. Now you ain't here but I am so damn drunk babe and I wish you were here 'n you were mine. Wish I could die for you here 'n now on the spot and you would just watch me with your stoned eyes and a damn shot Raki in your hand

I'm damn drunk and here some home truth of lady Hicha

خیلی دوسش داشتم. خیلی. خیلی. خیلی. و خیلی تلاش کردم. تلاش کردم هیچی نگم، هیچی ناراحتم نکنه، هیچ غری نزنم، هیچ اعتراضی به هیچی نکنم، هیچ مخالفتی توو هیچی نکنم، هیچ کاری نکنم یا هیچ حرفی نزنم که ناراحت یا عصبانی شه، هیچ اصراری به هیچی نکنم، هیچ تصمیمی نگیرم بذارم خودش انتخاب کنه، هیچ نظر و پیشنهادی ندم تا مستقیماً ازم نپرسیده، هیچ درخواستی نکنم، هیچ توقعی نداشته باشم، هیچ سؤالی حتی نکنم، توی هیچ حال بد و حس منفی‌ای شریکش نکنم، هیچ... و خیلی هیچای دیگه. حالا نه اینکه خیلی کار سختی بوده باشه برام ولی خب سعی کردم واقعا هیچش شم و شدم.
واقعاً تلاش کردم از دستش ندم. چون هیچ چیزی برام بیشتر از خودش و داشتنش ارزش نداشت. هیچ چیزی. نه غرور بی‌انتهام، نه حتی عزت نفسم که خب واژه‌ی جایگزین محاوره‌ای نداره و همینه که هست.
خلاصه خیلی دوسش داشتم منتها هیچ اژدهایی رو نمیشه تا ابد به بند کشید. نشد. نتونستم و عهد و دل و خودمو یه جا شکستم و ترکش کردم. 
و اون حتی زیر لب هم نگفت نرو یا بمون.


حاضر شین میخوایم بریم عروسی

دوس داشتم بهش بگم بابانوی من میشی؟ تورو خدااا بیا بابانوی من شو :))



:)))

دا‌شتم سعی میکردم ازش بدم بیاد متأسفانه نتیجه نداد. البته شاید اینکه همزمانم داشتم به خوابیدن باهاش فکر میکردمم بی‌تأثیر نبود.
موهامم باید رنگ کنم چون دیگه یکی دو تا تار سفید نیس که بشه کند یا قایمشون کرد و گور بابای سن و سال و پیری و قر و فر ولی دست خودم نیس خیلی مشکل دارم با اینکه مجبورم شروع کنم به رنگ کردن موهام.

حالا بچه‌ از کجا بیارم جهت فرستادن به کانادا

مامانم بهم میگه وزارت امید واهی‌‌ :))
میگه هر کی افسرده و پژمرده و داغون و امیدلازمه میاد سراغت و راضی برمیگرده. میگم خب واهیش واس چیه؟ میگه یه روز در دسرس نباشی همه بیچاره میشن.
میدونم خنده‌دار ‌نیس ولی با یه نیم‌لبخند تمومش میکنم. میخوام برم یه نخ سیگار بکشم.

بره دیگه لطفاً

به نظرتون بمیریم خستگیامون در میره؟

u were the one

یادم افتاد قدیم یه نفرو داشتم که وقتی می‌پرسید چطوری راحت میتونستم بهش بگم خوب نیستم. بعدنام یه مدت هنوز داشتمش ولی دیگه به اونم نمیتونستم بگم چون یا انقدر ناراحت میشد که از ناراحتیش دوباره خودم بیشتر ناراحت میشدم یا انقدر ناراحت میشد که با خودم دعوا میکرد یا انقدر ناراحت میشد که داد و بیداد میکرد شاکی میشد که چرا مثلاً فلان بلا سرت اومده، چرا مواظب نبودی، چرا اینکارو نکردی که اینجوری نشه یا چرا اونکارو کردی که اینجوری بشه. بهش نمیگفتم که ناراحت نشه. و نمیخواستم ناراحت شه چون خاطرش برام عزیز بود و حقیقتاً نمیخواستم اذیت شه، بعدشم میترسیدم از دست بدمش و نمیخواستم از دست بدمش. نمیخواستم از دست بدمش چون همون صِرف بودنشم خوب بود. همینکه نگاش میکردم یا صداشو میشنیدم خوب بود. کافی بود. اصن عالی بود. حالا ولی دیگه کلاً ندارمش. خِلاص. خسته نباشم نه؟ یه کف مرتب برام بزنید تا باز از دسته گلای به آب داده‌م براتون بگم :)))

+ Billy Joel_You were the One

به دیرم که گیرم یا برعکس

باورش احتمالاً سخته ولی الان اوکیم. میزونِ میزون نیستم ولی واقعاً اوکیم. مسئله اینه که فقط استرس و فشار روحی نیس. حال جسمیمم احیاناً یه مشکلاتی داره. ولی حیقتش چون نمیخوام مطمئن شم که حدسیاتم درسته نمیرم عکس و آزمایش و دکتر... واقعا آمادگیشو ندارم و نمیخوام رسماً بدونم مریضم. میرم حالا. یا وقتی مجبور شم یا وقتی انرژیشو داشته باشم. دیرم شد شد فدای سر هممون.
اه اه چقدر حالم خوب نیس و دلم میخواد بمیرم و نمیتونم بمیرم چون چیزایی که به خاطرش میخوام بمیرم با نبودنم بدتر میشه. چه تناقضیه! بود و نبودم جفتش واسه اطرافیانم بده. یکی از اون یکی بدتر. حالا تو همین وضع یکیم اضافه شده به دلایل اجبارم به زندگی. فاک. واقعا حالم بده. 
باشه. یه دیقه حرف نزنین الان خوب میشم. خوب میشم...
/ چن لحظه/
پ.ن. خب ... خوب شدم. 

No chance to die

یه چیزیم میدونین؟ آدم یه وقت محتاج یه چیزی یا چیزاییه ولی مجبور باشه بدون اون احتیاجاتشم میتونه ادامه بده. مثلاً آدم برای ادامه زندگی محتاج کلیه‌هاشه ولی خب بدون یه کلیه هم میشه زنده موند. بدون جفتشون حتی. یا مثلاً آدم وقتی بچه‌س محتاج پدر مادرشه ولی خب... و این در مورد خیلی چیزای دیگه هم صدق میکنه. میدونم کشف جدیدی نیست ولی خواستم بگم میشه. سخته، گاهی غیر قابل تحمل یا دردناکه ولی مجبور باشی میشه دیگه. شدنشم اثبات اینکه دیگه محتاج اون چیز نیستی نیست ولی خب سام تایمز دِ شو ماست جاست گو آن، نو مَتر وات...

 
جدیداً این مرضو گرفتم دوس دارم یعنی خوش دارم بعضی وقتا سعی کنم با لهجه کردی حرف بزنم :)) خیلی خوبه. حیف که درست حسابی بلد نیستم. واقعاً حیف.

آئاااا خب من که صد دفعه گفتم اگه احتیاج به اطلاعات کرونولوجیکی دارین از پایین به بالا بخونین. باز برعکس میخونین بعد غرم میزنید :| گرفتار شدما از دستتان :)) 

ماه من

اونروز در مورد میرزاده عشقی صحبتی پیش اومد، بعد یاد کتاب ماه غمگین، ماه سرخ جولایی افتادم. خواستم سرچش کنم، اون وسطا دیدم یکی به نام آقای نوری این شعر کوتاهو با عنوان "ماه غمگین من" توو وبلاگش نوشته. نمیدونم شاعرش خودشه یا کیه ولی کوتاه و قشنگ بود. دلم خواست برای گنجیشکام بخونمش. دیگه ایشالا اگه بفهمه از دستم عصبانی نشه. یه وخ اگه حالتون گرفته بود نمیتونستید بیاین پیشم گوشش کنین شاید صدام خوبتون کنه 😉

میبینی؟ بیا اعتراف کن اگه میبینی جیگر :)))

ها اینم میخواستم بنویسم: باز دیشب خواب لیلیو دیدم. لیلیو نه. لیلیمو. با هم بودیم. توی خونه من داشتیم شام میخوردیم و حرف میزدیم. البته من داشتم میخوردم اون داشت راه میرفت و حرف میزد. فضا یه جوری بود که انگار هیچوقت از هم دور نبودیم. خیلی جالبه. چرا خوابشو میبینم؟ و کجای ذهنمه که میاد توو خوابم؟ اونم خواب منو میبینه؟ 

çünkü

حیقتش من خیلی مواظب بودم ناراحتش نکنم اگه‌م خودم از چیزی ناراحت میشدم بی‌تأمل و بی‌شرط بیخیال میشدم چون به هیچ عنوان نمیخواستم ریسک کنم مبادا که از دست بدمش ولی خب آدم علی‌الخصوص یه آدم مغرور بیشعور مث من تا یه جایی میتونه آگاهانه غرورشو سرکوب کنه از یه جایی به بعد دیگه از دستش در میره و میره. البته در بهترین حالت فقط میره. منم رفتم.

یه همچین وضعی

یه بارم خیلی میخواستم براش بنویسم دلم برات تنگ شده، دارم میمیرم از نداشتنت، دوسِت دارم، میخوامت و اینا... ولی به جاش نوشتم خوبی؟ اونم نوشت خوبه و بعد پرسید تو خوبی منم گفتم خوبم.

حدّ

وسط خوابش پیغوم گذاشته بود و خب من فی‌الواقع داشتم ذوب میشدم براش و واقعا دوس داشتم خیلی چیزا بش بگم ولی بیش از هر چیز دوس داشتم بگم بیا بغلم به خوابت ادامه بده ماه من. منتها به جاش خندیدم چون خنده‌دار هم بود البته و فقط نوشتم چرا الان بیدار شدی آخه... 

پیشرفت روانپریشی‌ یا روانپریشی پیشرفته ...

خواب دیدم توو خونه‌ی ایرانمونم. خواب دیدم از پنجره دارم میبینم پلیسا ریختن توو کوچه. خواب دیدم مادر ستارو دارن کشون کشون میبرن. خواب دیدم لبخند امیر یه گوشه داره زارزار گریه میکنه. کاسپین ندا هم. پروین، مادر سهراب داشت فریاد میزد و مادر ندا هم. خواب دیدم زمین کوچه پر از جنازه‌های لت و پاره. صورت تک تک کسایی که توو این سالا کشته بودن و من از اینجا فقط به تماشای خبراش نشسته بودم و بغضمو فرو خورده بودم با کلوزآپ کف کوچه میدیدم. عزت، فرشته، ندا، رامین، فرزاد، امیر، اشکان، سهراب، ترانه، صانع، محمد، ستار، کیانوش، آتنا، زهرا، اکبر، کامران، کسری، نیکیتا، امیررضا، ساسان، آرمین، آرین... احساس میکردم نفسم گرفته، بوی خونو توو مشامم احساس میکردم. میخواستم حرکت کنم ولی نمیتونستم. میخواستم حرف بزنم یا فریاد بزنم ولی صدام در نمیومد. تمام انرژیمو جمع کردم که دستمو بیارم بالا و بکوبم رو شیشه پنجره که موفق شدم و در نهایت بیدار شدم. فقط متأسفانه به جای پنجره توو واقعیت کوبیده بودمش لبه تخت و دردش داشت جرم میداد. بلند شدم توو جام نشستم دیدم دماغم داره چه خونی میاد و لباس و تخت و تنم خونیه. از بیرون صدای ماشین پلیس میومد. چن تا دسمالو مچاله کردم گرفتم جلوی دماغم رفتم از لای پرده نگا کردم دیدم توو کوچه تصادف شده خبر خاصی نیست... ذهنم مریضه. خوابام مریضن. خاطراتم مریضن. روز تعطیلم مریضه. کارم با مریضه. زندگیم مریضه. تنم مریضه. وطنم مریضه. دنیام مریضه. ففف...

بی‌اختیاری ادرا... اِ احساسی آقا عه :| بی ادبا

دس خودم نیس دیگه ناخودآگاهم همینجوری ناخودآگاه و غیرارادی میخوادش و البته که لعنت به من و ناخودآگاهم :)))

نسخ

هان؟ آره بعضی وقتام نصف شبا یا سر صبا علی‌الخصوص نسخش میشم. انگار یه نیروی نامرئی فوق‌العاده قوی تمام ذرات وجودمو میکشه سمت خودش... 

روانپریشی صبحگاهی به این صورت که‌‌ :

نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده و نمیدونی چقدر دلم میخوادت. میخوامت. لنتی میخوااامت... دیوووث میخوامت... کسکششششش دلم برات تنگ شده... و تمام ذرات وجودم میخوانت. میخوامت... می...خواااااااا...مت. میخوامت... 

حوصله داشته باشم شب باز یه آتیش درست میکنم بیاین بغلم بشینیم باهم آهنگ گوش کنیم. گردنم بدجوری گرفته از صبح. 

شادمهر یه آهنگی داره به اسم +‌ قاضی که شعرش مال محسن حسینیه. نیمه دوم آهنگ حوالی دیقه ۰۱:۵۴ تا ۰۲:۱۸یه چیزای خوبی میخونه و تهش میگه: چون دلم میخواد برات بمیرم و نگا کنی... / خیلی خوب میگه. کاش همینقدر بود ادامه نداشت دیگه اصلاً. میتونم همین ۲۲ ثانیه رو ساعتها پشت سرهم گوش کنم.  

با سلام دلمم ارات خیلی تنگه ضمنا داداش

کاژه

هه هه بهم گف اسمت باید کاژه میبود! گفتم چی؟ گفت به داداشت بگو تأیید میکنه :))

دوستی بعد ازعشق

مثل این میمونه که روزه باشی یا رژیم داشته باشی بعد بری بشینی جلوی غذای مورد علاقه‌ت و هی بوش بره توو مشامت، هی نگاش کنی و هی نتونی بهش دس بزنی! یا نسخ باشی آتیش نداشته باشی. یا که خمار باشی بری بشینی پای بساط، دستتم باز باشه ولی دس نزنی فقط نگاش کنی. انگار آخرین لحظه‌ای که داری میای مجبور شی خودتو نگه داری و نیای چون هیچوقت نباید بیای. یا مثل اینکه هی عطسه‌ت بخواد بیاد ولی نیاد. دائم. مادام. هی. همش. تا ابد...
حالا شما ممکنه بگید وقتی رابطه تموم شه آدما نسبت به هم سرد میشن یا با گذر زمان حساشون تغییر میکنه که خب صد در صد درسته ولی متأسفانه باید بهتون یاداوری کنم دارم از عشق میگم و عشق هیچوقت تموم نمیشه. آدمایی که دچارشن رو تموم میکنه‌ ولی خودش تموم نمیشه...

چرا واقعا

دندونام مشکل ندارن ولی دو سه روزه دهنمو سرویس کردن دستشون درد نکنه :|

gaming time

شاید تنها پسری یا حتی تنها بشری بود که وقتی بازی میکردیم لازم نبود حواسم باشه از قصد بهش ببازم که اوقاتش تلخ نشه. فک میکردم خیلی دوسم داره. شایدم داشت.

:))

به مریض نود و سه ساله‌م همینجور که دراز کشیده بود گفتم پاتو یه ذره بیار بالا. میخواستم پاشنه پاشو ببینم. یهو پاهاشو عمود به بدنش نود درجه اورد بالا. حال نزاری داشت واقعا انتظار نداشتم بتونه همچین کاری کنه خنده‌م گرفت به شوخی گفتم باید بهت مدال ژیمناستیک بدن. اونم خندید بعد گفت آره میخوام توو مسابقات آتلانتیک شرکت کنم! گفتم آتلانتیک که اقیانوسه منظورت آتلتیکه؟ گفت نه بابا اون که حلقه‌های رنگ و وارنگ داره! منظورش المپیک بود :))))

خیلی/ هنوز/ همش

دست خودم نیس دوسش دارم دیگه. دوسش دارم. 

سال نوتون مبارک / دلتون خوش ـ تنتون سلامت

بهارا تلخ منشین خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو
بزن آبی به روی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان


ه.ا.سایه

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌ 

آدم باشید دیگه یه ذره

قبلنا جوون بودم یا حالم بهتر بود زیاد اذیت نمیشدم ولی جدیداً حالمو بد میکنه انرژیای منفی آدمایی که از ته درّه، بعضاً حتی بیش از یه بار بالا کشیدمشون یا لب پرتگاه دستشونو گرفتم، درد و مرض و مشکلات و گرفتاریاشونو حل کردم یا در تخمی‌ترین شرایط سعی کردم کمکشون کنم... ینی میخوام بگم منی که نه تنها هیچ توقعی از هیچکس ندارم بلکه با نمک نشناسی و بی‌معرفتی و کسکشی آدمام جا نمیخورم و باهاشون کنار میام چون برام قابل پیشبینی‌ان، وقتی وجود کسی حالمو بد کنه خیلیه! خیلی. واقعاً. متأسفانه.
کیو دارید جز من که در دوس‌نداشتنی‌ترین حالت ممکنتونم دوستون داشته باشه، تنهاتون نذاره، پیشتون بمونه یا کمکتون کنه، نگهدار رازای مگوتون باشه، قضاوتتون نکنه، ازتون آتو دستش نگیره، انتظار تلافی و تشکر و قدردانی نداشته باشه و...؟ بعد منم بیخیالتون شم دیگه چه زندگی‌ای؟ چه دنیایی؟ چیکار میخواید بکنید وقتایی که نمیدونید چیکار باید بکنید؟ ها؟

چقدر من ماهم که همه چیو براتون انقدر خوب توضیح میدم نه؟ :))

میدونم تسمه تایم پاره میکنید بعد از حرفای جدی یهو از عاشقانه‌ها و روزمرگی‌هام و اینا مینویسم ولی خب با هم منافاتی ندارن. فکت اینه که شخصیت آدما ابعاد مختلف داره منتها آدم معمولاً آگاهانه تصمیم میگیره با کیا کدوم قسمت افکار و اعمال و زندگیشو شریک شه. درسته که معمولاً اکثر آدما طیف همه‌ٔ ابعادشون کم و بیش شبیه به همه ولی الزاماً نباید اینطور باشه. مثلاً ممکنه اکثر کسایی که با ریاضیات ارتباط بهتری برقرار میکنن، مباحث مربوط به ریاضی فیزیکو به ادبیات و زبان ترجیح بدن ولی دلیل نمیشه کسی که ریاضیش خوبه حتماً ادبیاتش افتضاح باشه یا هیچ علاقه‌ای به مباحث ادبی نداشته باشه یا برعکس. اما آدمی که هم ریاضیاتو دوس داره هم ادبیاتو؛ با دوستای ریاضیش عموماً نمیشینه از ادبیات صحبت کنه و وقتی در جمع دوستای شاعر و نویسنده‌ش نشسته از ریاضی حرف نمیزنه. 
مثلاً خود من با کسایی که حرفای جدیمو باهاشون شریک میشم اغلب از چیزای دیگه حرف نمیزنم ولی خب شما رو که باهاتون از چیزای دیگه حرف میزنم گاهی تو فکرا و حرفای جدیمم شریک میکنم. شاید چون کلاً به شما بیشتر علاقه دارم، شایدم چون فقط دلم میخواد :))

به بهانه روز جهانی زن و بزرگداشت زنان مبارزی که در سراسر دنیا برای احقاق حقوقشون و حقوقمون جنگیدن و میجنگن...

زن‌ها را از رقصیدن منع کردند،
از آواز خواندن،
از عاشقی کردن،
بوسیدن، 
خندیدن...
زن‌ها در پیله‌هایِ خود فرو رفتند
و از تنهاییِ بسیار شاعر شدند
و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند،
آواز خواندند،
عشق ورزیدند،
بوسیدند،
اما خنده نه؛
فقط گریستند...

سیمین بانو

فقط سیاستمداران میتوانند جنگ را از هر طرف بخوانند/ برای بقیه جنگ همیشه و فقط یک فاجعه‌س!

این روزا باز همه مفسّر جنگ شدن و اظهارنظرای درست و غلط زیادی میکنن که زیاد میشه در مورد تأیید یا نقضشون بحث کرد. من اما میخوام اینجا حدالامکان خلاصه و مختصر در مورد موضوع جدیدی که همزمان با جنگ اخیر روسیه و اوکراین مطرح شده بنویسم: تبعیض. تبعیض ملیتی و تبعیض جنسیتی و جنگ!
میگن جنگ برای همه جنگه و آدما همه حق و حقوقشون برابره. به همه جنگ‌زده‌ها باید به یه اندازه توجه، ترحم و کمک‌رسانی بشه و معترضن که اوکراینیا چون چش آبی و بلوند و اروپایی و مسیحی هستن، خیلی بیشتر مورد توجه و ترحم قرار گرفتن نسبت به جنگزده‌های خاورمیانه‌ی مسلمون و چش ابرو مشکی. معتقدن امکانات و تسهیلات بیشتری برای فرار و نجات و پناهندگیشون فراهم شده و رفتار بهتری داره باهاشون میشه...   
برای اینکه موضعم بدون تردید مشخص باشه و جای سوءتفاهم یا سوءاستفاده‌ای از حرفام باقی نمونه عرض میکنم: با جنگ مخالفم. در نظرم همه آدما از هر نژاد و ملیت و جنسیتی با هم برابرند. دریافت کمک، نجات و تأمین امنیت جانی حق مسلم همه‌ی آدماست. 
اما: 
۱ـ فرق هست بین آدمای مملکتی که یکی از بین خودشون در نقش دولت یا حکومت داره به مردمش تجاوز و تعرض میکنه و مردمش به این خاطر از مملکت فرار میکنن با مردمی که یه قدرت خارجی بهشون حمله کرده و دارن فرار میکنن.
۲ـ فرق هست بین آدمایی که ناموس و بچه‌هاشونو میفرستن بیرون که فرار کنن ولی خودشون میمونن تا بجنگن و از مملکتشون دفاع کنن با آدمایی که فقط فرار میکنن که جون و کون خودشونو نجات بدن.
۳ـ فرق هست بین مردمی که برای نجات جونشون فرار میکنن با آدمایی که برای داشتن آینده بهتر، آزادی و رفاه بیشتر و امکانات پیشرفته‌تر از مملکتشون فرار میکنن و به جای دیگه‌ای پناهنده میشن. 
۴ـ فرق هست بین پناه دادن به مردمی که ارزشهاشون با عرفها، استانداردهای فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و حتی اقتصادی با جامعه پناه دهنده همگونتر هستن تا با پناه دادن به کسايی که الفبای ارزشها، عرف و فرهنگ و مذهب و پرنسیپ‌هاشون از بیخ و بن با جامعه پناه‌دهنده متفاوته.
شما خودِ انساندوستِ نوعدوستِ خیرخواه و نیکوکار و آزاداندیش و کمکرسان و همه چیز تمامتون رو در نظر بگیرید: دو نفر در خونتون رو میزنن و ازتون میخوان پناهشون بدید. شما توی خونتون تنها زندگی نمیکنید، مادر پیرتون، پدر مریضتون، همسر جوون و خوشکلتون با بچه‌های کوچیک و بی‌دفاعتون و سگ و گربه‌تون هم توی خونه هستن. چطور تصمیم خواهید گرفت؟ بی هیچ فکر و قضاوتی، بی‌سؤال و بی‌تأمل از هر دو غریبه‌ی پناهجو صمیمانه دعوت خواهید کرد بی هیچ قید و شرط و تعهد و توضیحی وارد خانه‌ی شما شده و هر چه دارید و ندارید را با شما شریک شوند؟ با خودتون رو راست باشید: مسلماً همچین تصمیمی نخواهید گرفت! سؤال و جواب خواهید کرد، سبک سنگین خواهید کرد، قضاوت خواهید کرد، انتخاب خواهید کرد و اگر اگر اگر قصد کردید به کسی از بین اون دو نفر پناه بدید، یقیناً کسی رو انتخاب خواهید کرد که ارزشهاش با شما برابر یا به شما نزدیکتر باشه. مثلاً در حالی که شما و همسرتون به حجاب اعتقادی ندارین کدوم یکیتون مردی رو به خونتون راه خواهید داد که میدونید اعتقاداتش براین پایه‌ست که زن بی‌حجاب هر چقدر هم محترم و نجیب و اصیل و تحصیل‌کرده ولی به صرف عدم اعتقاد به حجاب هرزه‌ای بیش نیست؟ یا کدوم یکیتون در حالیکه خودتون و خونوادتون آدمای معتقدی هستین مردی رو در خونتون پناه خواهید داد که دهنش بوی عرق میده و حاضره با صفحات کتاب مقدس شما طهارت بگیره؟؟؟؟؟ کدومتون؟
۵ـ آدمها از هر نژاد و با هر ملیت و جنسیتی برابرن. به شرطی که اعتقادات، ماکسیم‌ها، پرنسیپ‌ها و ارزشهاشون با وجود تفاوتهایی که با هم داره مخرج مشترک انسانیت و شرف و ناموس داشته باشه! مثلاً کسی که معتقده ریختن خون نامسلمون حلاله چون طرف کافره با کسی که معتقده کشتن کسی به هر دلیلی و در هیچ شرایطی روا نیست، برابر نیستن! 
آرامشتونو حفظ کنید عرض میکنم خدمتتون که بله منم مثل شما میدونم که همه‌ی خاورمیانه‌ای‌های مسلمان یا مسلمان‌زاده همچین اعتقادات رادیکالی ندارن و حتی اکثراً کسایی هستن که از دست همین آدمای رادیکالِ دگمِ متحجر فرار کردن. بنده هم ادعا نکردم که غیر از اینه. صرفاً بارزترین حالت ممکن رو مثال زدم که بگم منظورم چیه از اینکه میگم آدمها همه با هم برابرن ولی نه تحت هر شرایطی!
۶ـ بدون عصبانیت و تعصب به جریان نگاه کنید. پناه دادن کسی که از لحاظ مالی، جنسی، جسمی و چشمی گرسنه نیست و با همون اعتقادات و فرهنگ و ارزشهای شما یا شبیه به شما بزرگ شده و زندگی کرده به مراتب منطقی‌تر و ایمن تره. بنابراین نمیشه به کشورهایی که به اوکراینیای بیچاره و آواره الان دارن راحتتر و بی قید و شرط تر پناه میدن خرده گرفت. یک حساب دو دو تا چار تای قابل درکه... گرچه لزوماً عادلانه نیست ولی طبیعیه.
۷ـ دیدم که یکی نوشته بود و یه تعداد خیلی زیادی تأیید کرده بودن «اگه یه دولتی میگفت مردا آزادن فرار کنن ولی زنای ۱۸ تا ۶۵ سال باید توو کشور بمونن و تا آخرین قطره خون بجنگن، فمینیستا دنیا رو به هم میریختن»! // باشه داداش شاید. ولی همین دولتی که همچین قانونی وضع کرده خیلی از زنا و دختراش حتی از خارج از اوکراین پاشدن رفتن داخل کشور که بجنگن و به کسایی که موندن کمک برسونن. 
توی هر مملکتی، توی هر ارتشی، توی هر دوره‌ای از تاریخ، شاید تعداد زنهایی که اسلحه به دست میجنگن، کمتر باشه ولی بدون و از صحت این ادعا اطمینان داشته باش که در دوران جنگ زنها خیلی بیشتر از مردها قربانی میشن، زنها خیلی بیشتر از مردا در جنگ بها میپردازن و زنها خیلی بیشتر از مردها در پیروزی‌های جنگی نقش دارن. ضمناً دولت وقتی قانون میذاره که زنا فرار کنن و مردا بمونن، زنایی که بچه‌های کوچیک دارن، بچه‌هاشونو با چنگ و دندون و بدبختی بغل میگیرن و کل زندگیشونو که خلاصه کردن توو یه چمدون میذارن رو کول جسم نحیفشون و فرار میکنن، برای اینکه مردای و زنای آینده کشورشونو نجات بدن و برای اینکه نسلشونو ادامه بدن. برای خودشون نمیرن. برای بچه‌هاشون میرن. زنایی هم که بچه کوچیک ندارن بدون و یقین داشته باش بچه‌های بزرگشونو که توو میدونای جنگ اسلحه به دست گرفتن تنها نمیذارن و فرار نمی‌کنن که جون خودشونو نجات بدن. هیچ مادری این کارو نمیکنه. تو هم که اینطوری فکر میکنی و مینویسی مطمئناً کسی برات مادری نکرده وگرنه هم میدونستی که هیچ مادری بچه‌شو زیر رگبار تنها نمیذاره و هم حاضر بودی به ضرب گلوله سوراخ سوراخ شی و با خمپاره پاره پاره شی ولی مادرت یا ناموست در خطر نباشه. بله و بقیه‌تونم که مادر و خواهر یا معشوقِ عاشق داشتین میدونید که زنها میمونن و حتی اگه پا به پای مردا اسلحه به دست و تانک سوار نجنگن ولی میمونن و نمیذارن مردا و پسراشون احساس تنهایی و بی‌کسی کنن. براشون غذا درست میکنن، لباس فراهم میکنن، وقتی زخمی برگشتن رو تنشون مرهم میذارن و پرستاریشونو میکنن، دست نوازش رو سرشون میکشن و حتی به دروغ اما بهشون یاداوری میکنن که اونا قوی‌تر از این هستن که از دشمن شکست بخورن و جنگ پایان خواهد یافت و فردای خوش خواهد آمد. و اگر مردها کم بیارن ـ که در تاریخ کم نداشتیم جنگهایی که یا دشمن دیگه مردی توو میدون باقی نداشته یا مردی دیگه توو میدون پا نذاشته ـ اونوقت زنها حتی با بچه توی بغلشون، با اسلحه‌ای که از هیکلشون بزرگتره، با آگاهی به اینکه اگه شکست بخورن تجاوز اولین بلاییه که سرشون میاد و مرگ راحتترین سرنوشتیه که باهاش روبه رو خواهند شد، ولی به میدون میرن و تا آخرین قطره‌ی خونشونو با جون و دل و نه مثل تو با ترس و منت و اکراه ـ میدن تا از ناموس و وطن و تن و بچه‌هاشون دفاع کنن! عکس و فیلم دخترای پیشمرگ کردی که با داعش میجنگیدن به همین زودی یادت رفته؟ اشکال نداره نمونه‌‌های دیگه‌ش توو خود ایرانمون، در طول تاریخ و به دفعات زیاد هست؛ حماسه‌هائیه که زنهای خطه شمال، آذربایجان، کرد، لر، بلوچ و جنوبیمون بارها آفریدن... مدارکشم موجوده. آره با وجود آدمای فراوونی مثل تو ولی مدارک و حتی بعضاً شواهدش هنوز موجوده.  
۶ـ زنها احتیاج به قانون برای موندن و رفتن یا فرار کردن ندارن. در حالی که اگه قانونی نباشه مردهایی مثل تو و کسایی که نوشته‌ت رو لایک کردن، دو تا پا هم قرض میکنن، حتی شده از بال هواپیما آویزون میشن که فرار کنن، در حالی که زن و بچه و مادر و خواهرشون زیر آوار جنگ و رگباره! اتفاقا میدونی که عصر دیجیتاله و عکس و فیلم این حماسه‌های مردونه هم موجوده. 
 ۷ـ آمار رسمی کشورهای اروپایی و آمریکایی ـ که در دسترس همه هم هست ـ به وضوح نشون میده که در سالهای اخیر، تعداد مردها و پسرهای متقاضی پناهندگی از کشورهای جنگ‌زده‌ی خاورمیانه‌ای که دلتون واسشون میسوزه و ناراحتید که کشورهای غربی عادلانه باهاشون برخورد نمیکنن، همیشه و با اختلاف فاحش، بیشتر از تعداد زنهاشونه. به نظرتون چرا؟ مرداشون بی‌غیرتترن یا زناشون غیرتشون بیشتره؟ شاید قانونشون عادلانه‌تره و به مردایی که فرار میکنن بلیط مجانی اهدا میکنه ها؟ 
پ.ن. بحث خیلی طولانی‌تر و عمیق‌تر از این حرفاس ولی خب همونجور که میدونید اینجا یک رسانه سیاسی نیست و منم مدتهاست دیگه روزنامه‌نگار نیستم. بنابراین بیش از این حد زیاده‌روی نمیکنم. روزتون بخیر. دنیاتون بدون  جنگ. از وقتی که صرف مطالعه مطلب کردین سپاس.

قول

مدتهای زیادیه که مطلبی نیمه کاره در مورد فمینیسم نوشته‌م برای اینکه وقتی فرصت کنم و تمومش کنم بذارمش اینجا که بخونیدش. به نظرم خوندنش خیلی لازمه. 

این مطلب و یه سری مطالب دیگه‌م هس مربوط فمینیسم، زن‌ستیزی، غرض‌ورزی، کج فهمی و ابهامات مربوط به این موضوعات. سعی میکنم در اولین فرصت تمومشون کنم تا در خوندنش شریکتون کنم.

چون در مورد جنگ نوشتم یادم افتاد مطلبی هم هست که مدتها پیش به مناسبت اتفاق خاصی که برام پیش آمده بود در مورد جنگ ایران با محوریت مقوله شهید نوشته‌م که اونم براتون میذارم بخونید. 

ذهنم آشفته‌ست. خیلی درگیری فکری و کاری دارم ولی هم مطالب جدیدمو براتون مینویسم هم سعی میکنم قبلیا رو در اولین فرصت جمع و جور کنم و باهاتون همخوان کنم.