گاهیم تا ازم نپرسن نظراتمو واسه خودم نگه میدارم، چون فکر میکنم از نظر کسی که اونجا زندگی میکنه و وسط معرکهس من قائدتاً یه غریبهی مرفهم که دردشو نمیفهمم. تقصیری هم نداره. از کجا باید بدونه من نه تنها بیدرد نیستم و هیچ وقتم نبودم بلکه حتی چقدر دردشو بیشتر از خودش میفهمم؟ چرا اصلا؟ و چطور؟ این حتی درکش برای کسایی که منو شخصاً هم میشناسن و میدونن که بهتر از خودشون میشناسمشون هم سخته و من اینو درک میکنم. البته اینکه نظرمو بگم هیچ آب رفتهای به جوی باز نمیگرده هم بیتأثیر نیست :))
دنیای بی مریم
سه سال پیش همین موقعها مریم میرزاخانی که از معدود افتخارات معاصر ایران بود مرد و چه حیف که انقد زود مرد. اما بدتر از اینکه دنیا انقدر زود از داشتنش محروم شد اینه که مجبور شد دختر کوچیکشو انقد زود توو این دنیا تنها بذاره... یادش که گرامی هس ولی امیدوارم همسر و دخترکش...؟ چی؟ امیدوارم که خوب باشن؟ چه امید عبثی!
![]() |
| روزگار لعنتی # |
بالاخره یه چی میشه دیگه...
انقدی خوب نیستم که میتونم همینجوری الکی بیمقدمه وبی دلیل خاصی وسط هر کار و هر جایی هی بزنم زیر گریه ولی خب چه فایده؟ چیزیو درست میکنه یا چیزی درست میشه مگه؟ تَش که چی؟
به وقت گیر و دار از هم جدا نباشید ایشالا
گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا
نیســتند امــــا به وقت گیـر و دار از هم جدا
صائب تربیزی
پارادوکس
همه با عجله یا هیجان، هر کس به دنبال کاری، همه در تکاپو و حرکت بودن. تنها گدایی که کنار در فروشگاه زنجیرهای روی یه تیکه مقوا خودشو جمع کرده بود، با شنیدن صدای ناقوس دستشو به رسم مسیحیان هنگام دعا به حالت کشیدن صلیب جلوی سینهش تکون میداد.
با خودم فکر میکردم چون بدبخت بود متوصل به مذهبش شده بود یا چون به مذهب معتقد بود بدبخت شده بود؟ به هر حال باگ عجیبی بود.
این روزها؟ این سالها حتی
عجب روزگاری شده آقا. هر طرف نگا میکنی یه درد بیدرمانیم داره تو رو نگا میکنه! چقدر حالمان خوش نیست این روزها.
از عجایب عشق
دوس داشتم میشد هر لحظه طبق نقش ایدهآلش از من توو ذهنش تغییر ماهیت بدم و همیشه همونطوری باشم که میخواد. دوس داشتم بخواد و تمام اونچه که میخوادو بتونم براورده کنم. دوس داشتم اونی و اون چیزی و دقیقا همونجوری که میخواد باشم. دوس داشتم ولی نه میشد نه میخواست نه میتونستم.
الف الف لام سین شین
خیلیا تموم زندگیشون دنبال یه نفر میگردن که ارزش رفاقت داشته باشه و همونم خیلی وقتا تا سوت آخر بازی پیدا نمیکنن. من اما حداقل اندازه انگشتای یه دست رفیقای دوسداشتنیای داشتم که ترکشون کردم صرفاً چون جونشو نداشتم.
و اعتراف بزرگتر اینکه هنوزم جونشو ندارم حیقتا.
حوصله خودمو زندگی رو ندارم چه برسه به رفیق و رفیقبازی ...
پ.ن. رفیقای مجازی قابل رفاقتمم البته همون اندازه انگشتای دستمن که دمشون گرم البته ولی کمم دیگه. انرجی ندارم متاسفانه.
پ.ن. رفیقای مجازی قابل رفاقتمم البته همون اندازه انگشتای دستمن که دمشون گرم البته ولی کمم دیگه. انرجی ندارم متاسفانه.
ساعت خوش
داشتیم در مورد اختلاف نسلا و خاطرات مشترکشون حرف میزدیم صحبت عطاران و ساعت خوش شد، یادم افتاد اینم توو درفت مونده گفتم همخوان شه. دارن کمکم کم میشن ولی خب خیلین هنوز. کسشرای شِر نشده رو عرض میکنم...
ساعت خوش اسم یه برنامهی تلویزیونی بود که وقتی ما بچه بودیم پخش میشد و احتمالا تلاش میکرد که شبیه یه شوی طنز به نظر برسه. شاید الان اگر هر قسمتی ازش رو (دوباره) ببنید، به تأسف سری تکون بدین و تو دلتون بگید چه طنزی چه کشکی! و خب واقعیت هم همینه اما در عین حال نباید بیانصاف بود. در دورانی که چادر وحشت بر سر شهر پهن بود و سیاهی رنگ غالب و روضه و زارزار و عمه بابایم کجاستا و ممدی نبودیا صدای غالب روزها و شبهامون بود، ساعت خوش در روزگاری بس ناخوش با رادش و عطاران و ارژنگ و شفیعیجم و بقیه بچههای تیمشون، با همون برنامهی بینهایت مسخره، دل مردمو واسه دقایقی خوش میکرد و گاهی لبخندی شاید بهشون هدیه میداد، گرچه کمرنگ و بیصدا یا حتی غیرمجاز! یادش بخیر؟ نمیدونم...
ساعت خوش اسم یه برنامهی تلویزیونی بود که وقتی ما بچه بودیم پخش میشد و احتمالا تلاش میکرد که شبیه یه شوی طنز به نظر برسه. شاید الان اگر هر قسمتی ازش رو (دوباره) ببنید، به تأسف سری تکون بدین و تو دلتون بگید چه طنزی چه کشکی! و خب واقعیت هم همینه اما در عین حال نباید بیانصاف بود. در دورانی که چادر وحشت بر سر شهر پهن بود و سیاهی رنگ غالب و روضه و زارزار و عمه بابایم کجاستا و ممدی نبودیا صدای غالب روزها و شبهامون بود، ساعت خوش در روزگاری بس ناخوش با رادش و عطاران و ارژنگ و شفیعیجم و بقیه بچههای تیمشون، با همون برنامهی بینهایت مسخره، دل مردمو واسه دقایقی خوش میکرد و گاهی لبخندی شاید بهشون هدیه میداد، گرچه کمرنگ و بیصدا یا حتی غیرمجاز! یادش بخیر؟ نمیدونم...
+ شفتالو :))
لیلی جانم، لیلیترین لیلی دنیا
لیلی اگه اینجارو میخونی بدون که هنوووز و مث همیشه خیلی دوسِت دارم.
نمیدونم چرا دلم یهو انقدر زیاد تنگت شد. میدونم باز تقصیر من بود که دوباره از دست دادمت. یادم نیست کجا کی چرا ولی دوسِت دارم دیگه لنتی.
و فقط نیست یا نمیتونه باشه که نیست؟
این خودش مسئلهی مهمیه که اون یکی که هیچوقت نیست، نیست چون من هستم؟ یا نیست چون من خودم اون یکی هستم؟
کسی که هیچ وقت نیست
باورش احتمالا سخته ولی منم گاهی دلم میخواد یکی باشه. یکی که بهم بگه خیالت راحت یا یه کاریش میکنیم. یکی که قابل باور باشه.
خیالت راحت خیالم...
خوب بود آدم کسی رو میداشت که بتونه بهش بگه احتیاجت دارم و اون آدم در حالیکه داشت بغلت میکرد یه چیزی بت میگفت که خیالت راحت میشد. ینی در کل خوب میشد اگه کسی بود که میتونست خیال آدمو راحت کنه. من خودم یکی از استعدادام همین راحت کردن خیال آدماس ولی خب یه لحظات خیلی کمی هم توو زندگیم هس یا بوده که دلم... که کاش یکی... که خیالمو...
کسی که هیچوقت نیست.
به خودتون مربوطه البته
عجیبه که مهمترین مشکل آدما در غالب مواقع مربوط به مسائل رومنس و عشقه. اینهمه بدبختی و مشکلات و گرفتاری هس اونوخ چطور مهمترین دغدغه مشکلات عشقیتونه؟
راز مگو
اصولا اینجوریه که آدما وقتی عاشقن خوبن ینی خوب میشن، انگار مشکلاتشون توو هیچی حل میشه. پر میشن از فوران انرژی و شوووور و شوق بودن، پر از نیرو برای مبارزه و اشتیاق بُرد. من اما عاشق و فارغ همیشه و همچنان و همچنان مثل همیشه یک درد بیدرمانی دارم که دواش دیدار و شنیدار و داشتار و حتی خود یار هم نیست. حیقتش فقط مشتاقم به نیستی. اگه میتونستم همه رو یه جا خوشحال و رستگار کنم این کارو میکردم و بعد میرفتم میکپیدم توو یه قایقی وسط یه اقیانوسی و همونجا انقدر میموندم تا بمیرم. یا حتی زیر آفتابش کباب شم. آخرین آرزومم این میبود که دوباره و هرگز گرفتار دور تناسخ نشم. کلا نابود شم برای همیشه و همه ادوار و از همه دنیاها. ولی خب نمیشه دیگه. فعلا که محکومم به تحمل این توده خسته و تاریک و پر از کوتاهی و غفلت و دوست نداشتنی هستیام که ظاهراً در عین بیهودگی چندان بیمصرف هم نیست و باید باشد چون نبودنش آزاردهندهتر ازبودنش ست.
متاسفانه
کیمیایی یه دیالوگی داره توو یکی از فیلماش که میگه انقدی زنده ایم که میمیریم.
من متاسفانه همونقدم زنده نیستم. واسه همینه احتمالا که هی نمیمیرم همش اصلا هیچ. بله. متاسفانه.
پ.ن. نمیخواستم فکر کنم چه فیلمی و اینا ولی دیالوگو نوشتم خودش اومد توو ذهنم. فیلم متروپل بود. رضا یزدانیم خوندتش. شعرش مال یغماگلروئیه
حیوون درّنده
توو گوگل دنبال تائید منبع یه نقل قولی بودم که به صورت اتفاقی به یه وبلاگ عجیبی برخوردم. غرغرای یه دختری از دست دوسپسرش بود که ظاهرا خوانندهی عامّی هم نداشت و صرفا حکم نوعی دفترخاطرات بینامو داشت که هدفش درددل دختره با خودش بود.
ولی اینکه باعث شد بگم وبلاگ عجیب، محتوای پستاش بود. اینکه مثلا از این شاکی بود که چرا موقع جرّ و بحثشون پسره به این و خونوادهش فحشای رکیک داده! یا مثلا اینکه نوشته بود یه بار پسره روش دست بلند کرده ولی این بخشیدتش و فرداش حتی برای پسره پنکیک هم درست کرده :))))) یا مثلا در چندین پست متفاوتش از این شکوه کرده بود که پسره چرا اینو "حیوان درّنده" خطاب کرده :)) ظاهراً پسره از نظر مالی هم آهی در بساطش نیست که نتیجه بگیریم شاید به خاطر پول یارو آستانهی تحمل دختره انقدر بالاست و اینا :)) خلاصه خیلی عجیب و جالب بود برام.
حالا نمیخوام روانشناسی تحلیلیشون کنم و فلان. حتی اینارم که نوشتم و بعدش خندیدم قصدم مسخره کردنشون نیست. خندهدار هست برای من و احتمالا شما ولی مسخره نیست. ما مطمئناً در جایگاه قضاوت در مورد رابطشون نیستیم. ولی چیزی که ذهن منو مشغول کرده اینه که پای هر چیزی که در میون باشه، هر وضعیت احساسیای که آدم به طرفش داشته باشه، هر نوع وابستگی یا چیز دیگهای هم که در لایههای پنهان و آشکار رابطه باشه، آدم چطور میتونه تحت هرررررر شرایطی اصن (حالا اینا که نه ازدواج کردن نه بچه دارن نه تعهدی نه چیزی/ طبق اوصاف دختره به نظر هم نمیرسه از خونوادههای خیلی متعصب و فلانی باشن هیچکدومشون)، واقعا چطور میتونه آدم همچنان با یکی ادامه بده وقتی طرف به خونوادهت حداقل به زعم تو به ناحق فحش داده یا روت دست بلند کرده یا بهت گفته درنده آخه؟ داریم مگه؟ :)))
پ.ن. این نوشته مربوط به حدود سه چار سال پیشه.
پ.ن. این نوشته مربوط به حدود سه چار سال پیشه.
گردن باریک من، شبَ تاریک من :))
همینجور که دستمو گذاشته بودم زیر چونهم خوابم برده بود، بیدار شدم احساس میکردم گردنم داره میشکنه از شدت خشکی و فشار. خواستم ازش بپرسم میخوای گردنمو بشکنم برات، یادم افتاد به جاش بهتره متنی که ازم خواسته رو براش بنویسم :))) دیگه.
جان دلم ^_^
توو مصاحبه کاری ازش پرسیدن بزرگترین دستاورد زندگیت چیه؟ میگه خیلی به خودم فشار آوردم نگم پیدا کردن شریه :))
حالا ساسبند بخرم یا چتر
بارون اومد خیس شدم گوله نشدم نیفتادم توو حوض نقاشی. نخیر. شلوار لیم سنگین شده بود هی هر دو قدم یه بار باید میکشیدمش بالا که نیفته از تنم.
خصومتشون با کولر جزو هویتشونه اساساً
بابام موقع خدافظی گف زیاد جلو کولر وای نستا!
دیگه گفتم چشم به جای اینکه بگم کولرمون کجا بود اینجا آخه :|
یه بارم موقع خدافظی یهو بم گف لطف عالی زیاد :)))))))
برنخوره بهتون اول از همه با خود کسکشمم
یه لحظه چشاتونو ببندید، یه نفس عمیق بکشید، حالا به این فکر کنید که چقدر بدبختیای واقعی وجود داره و شما در مقابل خیلیای دیگه چقدر خوشبختید، به زندونیای سیاسی، به خونواده هاشون، به کشته شده ها کف خیابونا، به عزیزاشون، به کتک خورده ها و تجاوز شده ها و روح و جسم تا ابد لت و پارشون، به همه کسایی که به قتل رسیدن، کسایی که بی بچه و بی پدر و بی مادر و بی خواهر و بی برادر و بی همسر شدن فکر کنید، به کودکان کار، به دخترای فروشی، به خیابون و کارتن و قبر خوابا، به کولبرا حتی، به اونایی که عزیزشون داره توو بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکنه و اونایی که الان دارن از سر خاک از دست رفتهشون برمیگردن فکر کنید. حالا چشماتونو باز کنید، خفقون بگیرید و از خودتون خجالت بکشید، به خاطر تمام غرغرا، ناله ها و چسناله ها، شکوه و شکایتا، غم و غصه ها و گرفتاریای بچگونتون.
دیدم که میگما
یه جماعتیم هستن، همیشه ناراضی، همیشه شاکی، همیشه ناکام.
غول چراغم بدی دستشون، بهشت برینم بزنی به نامشون، خود خدام برسه خدتمتشون بازم همینن که هستن.
منم خودم نمیدونستم ولی خب دنیای غریبیست برادرجان
یه وختم ممکنه توو یه رابطهای باشید که وسط حرفاتون یهو متوجه شید برای مخاطبتون حکم جندهای بیش رو ندارید که حالا شاید دوستتونم داره!
سلامتی رفیقا
گف اخرین بار پارسال تکست داده بودی رسیدم خونه حرف میزنیم. از اون موقع تازه الان رسیدی خونه لامصب؟ گفتم هنوزم نرسیدم خونه توو حیاط بیمارستانم. خندیدیم. ابراز دلتنگی کردیم. خبرای جدید و عکسا و اوضاع و احوالمونو گزارش و رد و بدل کردیم. بوس و بغل و خدافظی کردیم. قطع کردیم.
رفاقت ینی همین دیگه. یه سال، یه سال نه حتی ده سالم از هم بیخبر باشی هر وخ که خبرت شه غریبه نیستی. رفیقی. خوبی. خوش یمنی. خوشآمد و خوشایندی.
پ.ن. نوشته بالا جزو اون سیصد چارصدتا نوشتهی درفتی بیچارهس که مدتهای مدیدیه خاک خوردن و پست نشدن ولی چون امشب با یکی دیگه از همین قبیل رفقا بر حسب اتفاق حرف زدم و او آخر حرفاش دیقا از چیزی با همین مضمون میگفت، یادم افتاد اینو پیدا و پست کنم.
پ.پ.ن عجیب اینکه الان یادم افتاد اینا جفتشونم از اردیبهشتیای دوسداشتنین/ سلامتی اردیبهشتیا ^_^
پ.ن. نوشته بالا جزو اون سیصد چارصدتا نوشتهی درفتی بیچارهس که مدتهای مدیدیه خاک خوردن و پست نشدن ولی چون امشب با یکی دیگه از همین قبیل رفقا بر حسب اتفاق حرف زدم و او آخر حرفاش دیقا از چیزی با همین مضمون میگفت، یادم افتاد اینو پیدا و پست کنم.
پ.پ.ن عجیب اینکه الان یادم افتاد اینا جفتشونم از اردیبهشتیای دوسداشتنین/ سلامتی اردیبهشتیا ^_^
سحرخیز و امیدوارم / و البته بسیار خوش شانس
توجه کردم دیدم به جز بابکا و امیدا، سحرای زیادیم توو زندگیم داشتم فقط تاحالا از لحاظ کمّی و کافی بهشون توجه نداشتم.
بعد اونروزم داشتم یه چیزیو نصب میکردم رو گوشی که باید تنظیماتشو بم میگف. براش یه اسکرین شات از صفحه گوشی گرفتم که توش کیبرد گوشی هم اتفاقی واز مونده بود و طبعا توی تصویر پیدا بود. بعد شما فکر میکنی اون بالاش از سه تا ورد ساجسشنای دیفالت بالاش دو تاش چی بود؟ درست حدس زدین: بابک و امید :)))
اقلاً کاش سومیش لاقل اسم مخاطبم بود که خب اونم نبود :))
بعد اونروزم داشتم یه چیزیو نصب میکردم رو گوشی که باید تنظیماتشو بم میگف. براش یه اسکرین شات از صفحه گوشی گرفتم که توش کیبرد گوشی هم اتفاقی واز مونده بود و طبعا توی تصویر پیدا بود. بعد شما فکر میکنی اون بالاش از سه تا ورد ساجسشنای دیفالت بالاش دو تاش چی بود؟ درست حدس زدین: بابک و امید :)))
اقلاً کاش سومیش لاقل اسم مخاطبم بود که خب اونم نبود :))
دیگه . . .
یه بارم یه تابلو سفارش گرفته بودم با سوژه موج. خیلیم کار خوب و قویای شد، منتها متأسفانه وقتی تموم شد هیچ کس باور نمیکرد خودم کشیدمش. حتی بابام.
باور بفرمایید
اینکه کلاً به تخمم باشی و در لحظههایی که میخوای یا میباید، وانمود کنی طرفت یا اتفاق مورد نظر برات مهمه خیلی راحتتره تا برعکسش ینی وقتی که طرفت برات مهمه و جاهایی که میخواد یا میباید، وانمود کنی که تخمت نیس.
در خود شکسته ایم حتی
با مدعی بگوی که ما خود شکستهایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
شیخ مشرفالدین
ترک دندان تضمینی کم خرج قابل اطمینان
میخوام امروز روش صحیح بگا دادن دندوناتونو بهتون یاد بدم: چاییتونو میل میکنید/ روش بستنی میخورید/ روشم یه سیگار میکشید. ب ب
آقااااا اصلش اینطوریه وگرنه دوسِت دارمو که همه بلدن خرجم نداره
به یه طرز فجیع بینهایتی دوسش دارم. کسخلشم. روانیشم. دیوونشم. بیچارشم. چاکر و مخلص و مفلس و نوکرشم غلامشم. له و لورده و داغون و کشته و زمینخوردشم. میخوامش. یه طور مریضی میخوامش. دلم ضف میره براش. خودم اینجا دلم خودش یهو میره براش. تمام حسا و عواطفم سر میره براش. جونم در میره براش. کلاً نداارم باهاش. میمیرم براش اسااااااسی.
ای بابا ای بابا
از بس با همه و همیشه در وادی آرامش و سکوت یا بیتفاوتی سیر میکنم، یهو یه چیزی که اعصابمو انقدر خورد میکنه که نظرمو در موردش به صورت جدی اعلام میکنم ـ تأکید میکنم جدی و نه با حالت یا لحن دعوا ـ ملت زود جا میخورن پشماشون میریزه میدوئن پشت سنگر و با ترس و لرز آدمو نگا یا گوش میکنن، که آدم غصهش میشه اصن.
خروج از کادر ممنوع بود ظاهراً
نشسته بودم وسط یه جمع پر حرفی که همه صدای زیر و نازک داشتن و همزمان باهم هی حرف میزدن. بعد از پنج شیش دیقه احساس کردم دیگه نمیتونم، انگار نشسته بودم زیر برق فشار قوی. پا شدم آروم رفتم سمت در که خودمو نجات بدم و دادم. رفتم بیرون و یک نفس عمیق هم کشیدم ولی متأسفانه یهو دیدم همشون دارن دونه دونه پشت سر هم میان بیرون که ببینن من چم شده. بعدشم که دیدن چیزیم نشده واستادن همونجا ادامه دادن حرفاشونو.
معالاسف
ظاهرا باید به همه حق بدی و همه رو تأیید کنی. هیچ کس دوس نداره بشنوه که داره اشتباه میکنه یا اشتباه کرده. هیچ کس دوس نداره بشنوه که حق با کس دیگهای غیر اونه.
آدما خیلی توو حرف و در تئوری به خیلی چیزا اعتقاد دارن ولی در نهایت و در عمل، غالباً دروغای قشنگ رو به واقعیتای خنثی یا تلخ صد در صد ترجیح میدن.
صادق بودن جنم میخواد و آستانه تحملی خیلی خیلی بالا.
فک کنم دیگهم در نیاد
پرسید تو مذهبی نیستی؟ گفتم خیر. گفت شما توو مدرسههاتون دینی و قرآن ندارین؟ گفتم چرا بسیار هم با جزییات و کامل. بعد خیلی با تعجب نگام کرد و در فکر فرو رفت
ایمان راسخ
دکتر داروسازه. باهوش به نظر میرسه، با قیافهای طبیعی و طبق استانداردهای روز جذاب. در قلب اروپا به دنیا اومده ولی در خانوادهای مسلمان و معتقد. وی به صورت کاملاً واقعی و جدی به اینکه بمیره بره بهشت هفتاد حوری و فلان بهش میدن، اعتقاد داره!
آداب مکالمه و مکاتبه معاصر
فلسفه نوشتن پیغام نوشتاری به جای تلفنی حرف زدن این نیست که طرف سریعتر جواب مخاطبو بده یا چون پیغام شما بیست و چار ساعته امکان دلیور شدن داره پس مخاطبتونم دائم باید در دسترس و آمادهی جواب دادن به پیغامتون باشه! اگه کارتون اضطراری و فوریه باید زنگ بزنید. اگه طرف در موقعیت و شرایط و مودی باشه که جوابتون رو بده که میده اگه نه اینو درک کنید که طرف مقابلتون نمیتونسته یا نمیخواسته که جوابتونو بده. در هر دو حالت شما بدون اینکه طرف رو لعن و نفرین و فحشکش کنید باید درک بفرمایید که الان وقت مناسبی برای مکالمه با طرف نیست! یعنی هی نباید ده بار و بیس بار و بیشتر هی پشت سر هم و در صورت امکان به همهی خطای تلفن طرف زنگ بزنید! (من خودم حتی یه بار صد و هفت تا میسکال داشتم! به جون خودم اگه دروغ بگم) قدر مسلم اینه که شما چه یه بار به طرف زنگ زده باشید چه چل بار پشت سر هم، مخاطب در هر صورت زمانی جواب شما رو خواهد داد یا بهتون زنگ خواهد زد که بتونه و بخواد! واین "بخواد و نخواد" هم چیزی نیس که شما بخواین بیاحترامی یا بیشعوری یا بیادبی تعبیرش کنید. همیشه دلایل عدم تمایل به جواب دادن منفی نیست. بله ممکنه یه وخ طرف حوصله شنیدن صدای شما رو نداشته باشه یا حوصله بحث کردن باهاتون رو نداشته باشه ولی شاید هم دلش گرفته نمیخواد توو اون وضع جواب شما رو بده، شاید داره یه آهنگ گوش میکنه نمیخواد وسطش از اون حال بیرون بیاد، شاید خوابه، شاید داره با مادرش حرف میزنه، شاید دستش بنده، شاید حال فیزیکیش خوب نیس، شاید تمرکز نداره، شاید عصبانی یا ناراحته و نمیخواد حس منفیشو به شما نشون بده یا حتی منتقل کنه! بدون اینکه ناراحت بشید درک کنید نمیتونه یا نمیخواد.
شما نهایتاً یه بار زنگ زدی ور نداشت فوقش ده دیقه دیگه یه بار دیگه بزن اگه بازم جواب نداد بدون یا در موقعیتیه که نمیتونه جواب بده یا نمیخواد جواب بده. (تماسای اینترنتی و تماس با خارج از کشور البته شامل این قضیه نمیشه، از روی تجربه عرض میکنم چون به دلیل فیلترینگ، سرعت اینترنتی و سیستم برقراری تماس تلفنی با خارج از کشور، ممکنه بعضا برای شما بوق آزاد بخوره و برای طرف اصن زنگ نخوره، نمیدونی که. یا ممکنه برای یه طرف بوق اشغال بخوره انگار اشغاله یا ریجکت شده حتی ولی از اونور اصن زنگی نخورده یا خورده قبل از برداشتن قطع شده و این قبیل مسائل)
مرحلهی بعد پیغام نوشتاریه. طبق توضیح بالا شما زمانی برای طرف مینویسید که کارتون باهاش خیلی مهم، اورژانسی و فوری نیست، چون اگه اینجور بود باید زنگ میزدید. خب. حالا که کارتون اورژانسی نیس پس شما مینویسید که اون هر وقت فرصت یا حالش مساعد بود و حوصلهی شما رو داشت یا وقت کافی برای خوندن یا جواب دادن به پیغام نوشتاری شما رو داشت، همون موقع جوابتونو بده. این نه گله داره نه شکوه و آه و نفرین و ناله و نشان از بیشعوری مخاطبتون و غیره.
حتی وقتی طرفتون آنلاینه و شما مینویسید ولی اون بلافاصله نمیخونه یا جواب نمیده، باید طبق همون پرنسیپ بالا که "نمیخواد جواب بده رو" توضیح دادم درک کنید و ناراحت نشید. اگه بشید هم بیشعوری از خودتونه که ظاهراً خودتون رو انقدر مهم و بزرگ میدونید که فکر میکنید همه باید هر لحظه آماده به خدمت منتظر پیغام شما باشن که تا سند کردین جوابو خدمتتون تقدیم کنن!
ایشالا قبل از مرگم :))
این آهنگارم دانلود میکنم مثل صدای خودم و یه سری چیزای دیگه میذارم توو دراپ باکس وبلاگ. فک کنم راحتتر از یوتیوب و غیره باشه. وخ کنم درستش میکنم.
همینقد مریض :|
میخوام بخوابم دستتو بذار رو گردنم باشه، دلم میخواد بدونم میتونی هر لحظه که بخوای خفهم کنی ولی نمیکنی.
البته بکنیام فدای سرت. چی بهتر از مرگ با دستای سکسی تو!
lost in skype*
چقدر حرف نصفه نیمه، چقدر جملههای ناتمام، چقدر احساس ناگفته مونده و شنیده نشده، چقدر حرفای توو خلاء گم شده، چقدر کلمات جاافتاده وسط قط و وصلیای اینترنت و سیاهچالهای وسط تماسای اسکایپ هس که هیچوقت هیچکدوممون هرگز ازشون باخبر نخواهیم شد. وچه حیف.
*به تقلید از اسم فیلم Lost in translation
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
۲۰ می روز ملی اهدای عضوه. اهدای عضو خیلی کار خوبیه. شما میری سایت ehda.ir مثلا، بعد اونجا مشخصاتتو میدی میگی من وقتی مُردم وقتی دیگه اعضای بدنم به درد خودم نمیخوره اینا رو بدین به یکی که به دردش میخوره. بدین به کسی که با کمک یکی از اعضای من بتونه پدر یا مادر بچهش بمونه، دختر یا پسر یه خونواده بمونه، امید یه خونه بمونه، آیندهی یه مملکت بمونه، چشمای قشنگ یه معشوق بمونه و ...
کار بی زحمتیه. کار خیریه. به درد خودتوون نمیخوره. آسیبی بهتون نمیرسونه. فقط خوبه. فقط ثوابه. فقط بهترین و مفیدترین کاریه که آدم میتونه توی زندگی تصمیمشو بگیره. اگه اعتقاد دارین مطمئن باشید اون دنیا به دادتون میرسه، اگه اعتقاد ندارید مطمئن باشید همین دنیا دست خودتون و یا عزیزتونو میگیره. خساست نکنید در نگه داشتن چیزی که به درد خودتون نمیخوره. مهربون و بخشنده باشید. زندگی قابل تحملتر خواهد شد.
باور بفرماین
به طور مثال اگه خود داشتن کسی که دوسش دارین نسبت به خواستههاتون ازش مهمتره، که حتما مهمتره، از خواستههاتون بگذرید. ازش چیزی نخواید، بذارید بمونه. موندنش مطمئنا بهتر از نبودنشه.
ملوم نیس کِی قراره تعبیر شه حالا
یه زمانم بچهم هر دو روز یه بار از شدت دوس داشتن و ترس از دست دادنم هی خواب مُردنمو میدید
اصن تو فقط باش/ همیشه باش
اگه یه روزی نباشی
بله زندگی ادامه خواهد داشت
ولی من برای ابد تنها خواهم ماند
تو فقط بخند
تو آسمان آبی و روشنی
من چون کبوتری که پرم به هوای تو
یک شب ستارههای تو را دانهچین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمهی شراب
بیمار خندههای توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
فریدون مشیری نازنین
من چون کبوتری که پرم به هوای تو
یک شب ستارههای تو را دانهچین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمهی شراب
بیمار خندههای توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
فریدون مشیری نازنین
. . .
شب وحشتناک بدی بود. دو تا پدر و مادر و چار تا بچههاشون، با ون کوچیکشون توو جاده تصادف کرده بودن و متاسفانه هیچ کدومشونو نتونستیم نجات بدیم . . .
کوچیکترینشون یه دختر پنج ساله مث عروسک بود که تا دم اتاق عمل دست منو محکم گرفته بود و من بهش قول دادم اگه دختر شجاعی باشه وقتی بیدار شه بهش یه گردنبند سحرآمیز بدم :'(
اردلان جان سرفراز عاشقی بلت
هر گوشه ی این جهان تو را میجویم
در اوج سکوتم تو را میگویم
ای جان جهان و جانم از تو سرشار
دست از طلب تو من مگر میشویم
هر لحظه باتو بودن یک شعر نا تمامه
خاموشی تو دریا ، دریایی از کلامه
دیدار تو غزل ساز ، دست تو زخمه ی ساز
چشم تو شاعر آواز ، دریچه ای به پرواز
راز و نیاز عاشق محتاج گفت و گو نیست
وقت نماز عاشق قبله که روبرو نیست
وقتی که پاسخ عشق درگیر پیچ و تابه
بی آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه
با دست هر نوازش صد حرف تازه داری
تصویر روشن عشق در قاب روزگاری
با تو بهانه ای هست آبی و دانه ای هست
از هر کجای بن بست راهی به خانه ای هست
راز و نیاز عاشق محتاج گفت و گو نیست
وقت نماز عاشق قبله که روبرو نیست
ما بی نیاز گفتن بی گفتن و شنیدن
در حال گفت و گوییم در لحظه های دیدن
تو با دل صبورت در ماندن و عبورت
با من به گفت و گویی در غیبت حضورت
ای جان جهان و جانم از تو سرشار
دست از طلب تو من مگر میشویم
هر لحظه باتو بودن یک شعر نا تمامه
خاموشی تو دریا ، دریایی از کلامه
دیدار تو غزل ساز ، دست تو زخمه ی ساز
چشم تو شاعر آواز ، دریچه ای به پرواز
راز و نیاز عاشق محتاج گفت و گو نیست
وقت نماز عاشق قبله که روبرو نیست
وقتی که پاسخ عشق درگیر پیچ و تابه
بی آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه
با دست هر نوازش صد حرف تازه داری
تصویر روشن عشق در قاب روزگاری
با تو بهانه ای هست آبی و دانه ای هست
از هر کجای بن بست راهی به خانه ای هست
راز و نیاز عاشق محتاج گفت و گو نیست
وقت نماز عاشق قبله که روبرو نیست
ما بی نیاز گفتن بی گفتن و شنیدن
در حال گفت و گوییم در لحظه های دیدن
تو با دل صبورت در ماندن و عبورت
با من به گفت و گویی در غیبت حضورت
پ.ن. داریوش جان اقبالی جان چرا ترک کردی آخه مرد حسابی؟ چرا واقعا؟
باب بیشعوری
ازش پرسیدم ناراحت نمیشی گاهی شاید زیاد یا خیلی شدید بت ابراز علاقه میکنم، گف نه. گفتم خداروشکر. خندید ولی در تعجب بود. دیگه براش تعریف نکردم ولی من از اونجایی که در غالب اوقات به خودم هیچ شکی ندارم به ندرت دچار سوء تعبیر و تفاهم میشم یا طعنه و کنایهای رو به خودم میگیرم. ولی خب گاهی در حین مرور آگاهانهی خاطرات یا فلشبکهای ناخوداگاه، ذهنم برمیخوره به چیزای جدیدی که شاید در لحظهی وقوع حوادث در زمان خودشون به نظرم نرسیده یا بعضاً بهش فکر هم نکردهام. و این یکی از اون موارده:
ب خیلی با شور و هیجان کتاب بیشعوری رو که تازه سر زبونها افتاده بود، خونده بود و خیلی اصرار داشت که من هم بخونمش و من اون زمان فرصتشو نکردم، بعدها هم چون خودم انگیزهی خاصی برای خوندنش نداشتم بهش نپرداختم؛ تا اینکه چن وقت پیش به صورت اتفاقی قسمتی از کتاب را در جایی خوندم به این شرح:
« بیشعورها اصولا نسبت به همه چیز حالت تهاجمی دارند / درجنگ حالت تهاجمی دارند/ درصلح حالت تهاجمی دارند و در گفتن دوستت دارم هم حالت تهاجمی دارند»
ناخوداگاه یاد اصرارش به خوندن کتاب افتادم و اینکه شاید من هم در نظرش مبتلا به بیشعوری بودم و او با اصرارش میخواست منو متوجه بیشعوریم بکنه! و اینکه چقدر زیاد دوسش داشتم و نکنه شدت دوست داشتنم براش "حالت تهاجمی" داشته!
مدتهاست که دیگه هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم ولی خب تصور اینکه شاید برای کسی که دوستش داشتم آدم بیشعوری بودهام، حس خوشایندی نیست و امیدوارم که اینطور نبوده باشه، هر چند که عملاً فرقی هم نمیکنه.
متأسفانه باهاش موافقم
خوشبختى تان را فرياد نزنيد. خيلى ها چشمِ ديدنِ خوشبختىِ شما را ندارند. دستِ خودشان نيست، خصلتشان همين است!
دقيقاً همانجا كه روى صندلى ايستاده ايد و خودتان را خوشبخت ترين آدمِ روى زمين فرياد ميزنيد، طورى زيرِ پايتان را خالى می كنند كه تمامِ بدبختى هاى دنيا به سراغتان مى آيد!
علی قاضی نظام









