باب بیشعوری

ازش پرسیدم ناراحت نمیشی گاهی شاید زیاد یا خیلی شدید بت ابراز علاقه میکنم، گف نه. گفتم خداروشکر. خندید ولی در تعجب بود. دیگه براش تعریف نکردم ولی من از اونجایی که در غالب اوقات به خودم هیچ شکی ندارم به ندرت دچار سوء تعبیر و تفاهم میشم یا طعنه و کنایه‌ای رو به خودم میگیرم. ولی خب گاهی در حین مرور آگاهانه‌ی خاطرات یا فلش‌بک‌های ناخوداگاه، ذهنم برمیخوره به چیزای جدیدی که شاید در لحظه‌ی وقوع حوادث در زمان خودشون به نظرم نرسیده یا بعضاً بهش فکر هم نکرده‌ام. و این یکی از اون موارده:
ب خیلی با شور و هیجان کتاب بیشعوری رو که تازه سر زبونها افتاده بود، خونده بود و خیلی اصرار داشت که من هم بخونمش و من اون زمان فرصتشو نکردم، بعدها هم چون خودم انگیزه‌ی خاصی برای خوندنش نداشتم بهش نپرداختم؛ تا اینکه چن وقت پیش به صورت اتفاقی قسمتی از کتاب را در جایی خوندم به این شرح: 
« بیشعورها اصولا نسبت به همه چیز حالت تهاجمی دارند / درجنگ حالت تهاجمی دارند/ درصلح حالت تهاجمی دارند و در گفتن دوستت دارم هم حالت تهاجمی دارند»
ناخوداگاه یاد اصرارش به خوندن کتاب افتادم و اینکه شاید من هم در نظرش مبتلا به بیشعوری بودم و او با اصرارش میخواست منو متوجه بیشعوریم بکنه! و اینکه چقدر زیاد دوسش داشتم و نکنه شدت دوست داشتنم براش "حالت تهاجمی" داشته!
مدتهاست که دیگه هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم ولی خب تصور اینکه شاید برای کسی که دوستش داشتم آدم بیشعوری بوده‌ام، حس خوشایندی نیست و امیدوارم که اینطور نبوده باشه، هر چند که عملاً فرقی هم نمی‌کنه. 

که ام

که بمیرم برای که ات 

متأسفانه باهاش موافقم

خوشبختى تان را فرياد نزنيد. خيلى ها چشمِ ديدنِ خوشبختىِ شما را ندارند. دستِ خودشان نيست، خصلتشان همين است!
دقيقاً همانجا كه روى صندلى ايستاده ايد و خودتان را خوشبخت ترين آدمِ روى زمين فرياد ميزنيد، طورى زيرِ پايتان را خالى می كنند كه تمامِ بدبختى هاى دنيا به سراغتان مى آيد!

علی قاضی نظام

سرلوحه زندگیتون قرار بدین

به من چه؟
به تو چه ؟

خیلیم خوبه

اصلش اینه که من باید تنها باشم، بهترین و مسالمت‌آمیزترین و کم تنش‌ترین راه همینه

:))

گف به گربه‌‌ها سوسیس دادم حسابی خوردن و دلی از "غذا" دراوردن

ما که نباشه دنیامون میشه آخرت یزید

جانمی حاتمی 

Restless Mach Syndrome

سندروم ماچ بیقرار داره


دربست تا تهش

مال تو بودن خوبست

انگار که در جعبه رو باز کنی ببینی کل یه شهربازیو بت هدیه دادن

+ icemaker

مصائب شروی فصل چار

یه بارم انقدر یه هدیه‌ای بهم داده بود که انقدر خوب بود انقدر خاص بود انقدر انتخابش هوشمندانه بود انقدر انقدر انقدررررررر که من انقدر شرمنده شدم که انقدرخجالت کشیدم که انقدر غافلگیر شدم که انقدر زیاد بود انقدر خوب بود که انقدر اصن یه وضعی که. ساعتای زیادیم قبلش نخوابیده بودم و انقدر هیجان زده شده بودم و انقدر خجالت و انقدر اصن انقدررررر که کسخل شده بودم. نمیدونستم چرا اینطوری شدم اصن انقدر دچار فوران احساس شده بودم و نمیتونستم کاریش کنم که ورداشتم زنگ زدم خواهرم به عنوان آخرین حربه دیگه. بعد زنگ زدم بهش داشتم دو ساعت اول هق هق گریه میکردم. بعد خواهرم گف چی شده گفتم اینطوری و اینا بعد خواهرم خیلی خونسرد ضمن اینکه خودشم از هدیه هه ذوق کرده بود برگش بم گف خاک توو سرت چرا اینطوری میکنی، مردم به دخترا ماشین و ویلا هدیه میدن اینطوری نمیکنن خب هدیه‌س تو ام که دوس داری اینکارا چیه خوشال شو دیگه :| ولی خب من نمیتونستم خوشال شم. یه مدت زیادی طول کشید تا اصن بتونم از جعبه درش بیارم کلا و بتونم بخوام استفادش کنم. حالا دیگه به هر حال.  

بذ بمیرم دیگه

+ به آتشم بکش با صدای شری

بلد نیستم بخندونمتون دیگه

وقتی مجبورم سعی کنم حال یکیو با خندوندنشو مسخره بازی خوب کنم یا حواسشو اینجوری پرت کنمم، یه احساس عجزی بهم دست میده که وقتی دارم تلاش میکنم دلم واس خودم بعضاً میسوزه :))) خیلی سخته واقعا. برعکس بعضیاتون که توو وضعیتای داغون و بد و حتی همراه با عصبانیت و خستگی و ناراحتیتونم باز بامزه‌اید و خیلی راحت لبخندو مهمون لبای بقیه میکنید. ماچم بهتون :)

شاید وقتی دیگر

میخواستم با کاراکتر شاهین اِی گودر و نوتاش که طنز ظریف و قشنگی اغلب چاشنی نوشته‌هاش بود یه کتابچه کمیک درست کنم.
میخواستم یه کتابچه عشق یعنی . . . وخوشبختی یعنی . . . چن زبانه با طراحیای خودم درست کنم.
و میخواستم خیلی کارای دیگه‌ی اینجوریم براتون بکنم که خب شرمنده‌.
نخیر قولای دیگه‌مم یادم نرفته ولی خب داغون و پودر و نابودم، چه کنم؟ جان؟ جبران؟ چشم رو تخم چشمم  ^_^

میشد البته. نوشتم قبلا که رفتم دکتر درستش کرد برام

یه دندونمم هی داره پودر میشه

پ.ن. الان دوباره داره پودر میشه :))

^_^

یه عزیزی‌ام میگف صداتو میشنوم بائاس سیگار بکشم. به عبارتی صدات کام میطلبه :))

ایشالا که از فضولی نمرده

شروع کرد لیست هف هش ده تا دختری که از وقتی که از من جدا شده باهاشون خوابیده رو نام بردن. بعد گفت خب تو چه خبر؟ :))


mission done

واقعیتش این بود که هدف اصلی منم بیرون آوردنش از تنهایی مهر و موم شده‌ش و اولین خواسته‌م براش برگشتنش به حال و روز عادیش بود.

کمد چوبی صاب‌مرده

تازه که اومده بودم توو این خونه، با اینکه خونه مبله نبود ولی یه کمد چوبی بزرگ توش بود که من از صابخونه پرسیدم اگه بتونم کشوها و فیبر پشتشو تعمیر کنم و بخوام نگهش دارم میتونم برای اینکه به دکور و وسایلم جور دربیاد رنگش کنم؟ مرد صاحبخونه با بی‌تفاوتی تمام گف ملومه که می‌تونی، هر کاری دوس داری باهاش بکن و در همین لحظه خانومش از پشت تلفن داد زد چیکار میخواد بکنه وقتی همسرش بهش توضیح داد ممانعت کرد و گفت به هیچ وجه! اگر نمیخوائیش میتونیم بذاریمش توو انباریمون ولی رنگش نکن خراب میشه و . . . منم فرق زیادی برام نمی‌کرد و میدونستم که قرار هم نیست کمد جایی باشه که در معرض دید مهمونام باشه، بنابراین گفتم باشه مهم نیست رنگش نمیکنم و خداحافظی کردیم. 
دوسال بعد خانوم صابخونه‌م خیلی ناگهانی مریض شد و در عرض یک هفته فوت کرد.
حالا من هر وقت در کمدمو باز میکنم یادم میفته که این کمدی که ایشون اونقدر به خاطرش حرص خورد، هنوز اینجاست، رنگ نشده و دست نخورده؛ ولی اون خودش دیگه نیست. و اینکه مال دنیا واقعا ارزش دلبستن نداره.

با چهارتا تخصص پزشکی و کلی معلومات جانبی

خانوم صابخونه‌م مرد. خیلی بی‌مقدمه و یهویی. و عجیبه با اینکه خیلی آدم روی اعصابی بود و هیچ وقت ازش خوشم نمیومد ولی جای خالیش خیلی غمگینه!

بازم از این ژانر میگم خدمتتون

حضرت سعدی یه جایی میگه دشنام به من ده که درودت بفرستم! ینی میخوام بگم آدم یه وخ میشه یکیو انقدررر دوس داره که دیگه اینطوری دیگه. بله

وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست

گر خون من  و جمله عالم  تو بریزی
اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست
تسلیم   تو   سعدی  نتواند  که   نباشد
گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست

بوسمم به دستات :*


مردونه

+ اگه خسته‌ای مردونه بیا بخوابیم.
ـ  ینی پیرنامونو در بیاریم با شورت بخوابیم؟

گفتم بدونید خلاصه

نمیتونم با موزیک کار کنم. میتونم حتی تا پنج تا کارو همزمان باهم انجام بدم ولی با موزیک نمیتونم همزمان کار کنم. حتی میتونم همزمان فیلم ببینم، مطلب بنویسم، گیم کنم، اسکایپ کنم، غذام بخورم؛ میتونم با هر کدوم از گوشام به صداهای مختلف گوش کنم، میتونم با چند نفر همزمان حرف بزنم جواب همه رم بدون تأخیر و درست بدم و خیلی چیزای دیگه. ولی همزمان با موسیقی غالباً نمیتونم هیچ کار دیگه‌ای انجام بدم.

:)

درفتمو دارم سبک میکنم ب ب

روزای روشن

کوچیک که بودم قبل از اینکه دوس داشته باشم راننده کامیون یا پزشک بشم، دلم میخواست آکروباتیست شم! پدرم مث توپ پرتم میکرد توو هوا و من صاف فرود میومدم رو شونه‌هاش. کف دست کوچولومو میذاشتم رو کلّه‌ی بابام، تعادلمو حفظ میکردم و پاهامو میبردم پشتم توو هوا. بضی وقتا موهاش کشیده میشد، داد میزد نکن دختر موهامو کندی کچلم کردی و من میخندیدم :)) بعد یهو میگفت بپر و من از پشت معلق میزدم میپردیم پایین و پدرم قبل از اینکه پاهام برسه به زمین از بین پاهاش دستامو میگرفت و چرخشی دوباره پرتم میکرد بالا. مامانم جیغ میزد، میترسید ،میگفت نکن میفته و من از لذت عجیبی سرشار میشدم. گاهیم دراز میکشید پاهاشو میاورد بالا من با شیکم میخوابیدم کف پاهاش بعد یهو پاهاشو خم میکرد میداد بالا و من میـــــــــــــــــــــــــــــپریدم هوا. توو خیالم پرواز میکردم. سعی میکردم قبل از فرود توو هوا ملق بزنم. گاهی یکی، گاهی دو تا و گاهی هیچی و به جاش یه فرود با پاهای کوچولوم رو کف پاهاش یا حتی دستاش. بعدها کلاس ژیمناستیک و باله میرفتم و مطمئن بودم که هیچکس به اندازه‌ی من بدنش انعطاف‌پذیر و چابک نیست. و نبود. همه چیز خوب بود و من؟ لذت میبردم از این برتری. من از بلندی‌ها، از پرش، از لحظه‌های معلق بودن در هوا پیش از فرود و از هیجان فرودی بی‌نقص بعد از پرشهای تحیربرانگیزم لذت وصف‌ناپذیری میبردم. اما . . .

کاش تمام میشدم

تو گریه میکردی 
من از غصه آب میشدم؛
تو فرداش
مستی از سرت می‌پرید،
من اما،
جرعه‌ جرعه از سر شیشه‌ی عمرم،
ـ مثل الکلی که درش باز مونده ـ
 چیزی می‌پرید.

شرمنده‌ تا ابد و یه روز

معذرت میخوام که دوسم داری

^_^

میگه تو مث خونه‌های ضد زلزله‌ای. بیرون هر اتفاقی بیفته تو بازم همینجوری آرومی و آدم پیشت جاش امنه.

سردسته‌ی پیشیا حتی شاید

بعد یه خاطراتی تعریف کرد، ملوم شد به جز خودش مادربزرگشم پیشی بوده :)

مخلوط کاسه و پاچه

میگه گذاشتم توو پاچه‌ش 
به لبو گف شلغم. هه هه

بحدا

دیگه سیگار چیه؟ تو که نیستی سیگارم کام نمیده

+ پ.ن. اینم مال قدیماس. غصه نخورین. سیگار خوب نیس. سعی کنید نکشید اصن. آورین بچه های خوب.

بحدا

دیگه از دوسداشتنیای کودک درون و بیرونم یه خوردن یخ مونده بود و چیپس که اونام بحمد الهی یارو شدن. یخ که دیگه نداریم کلا. آخه فریزرمون دوث نداره. چیپسم که تا زیر دندونمون خرت و خورت میکنه یه چیزی عین توپ پینگ پنگ قل میخوره میره گیر میکنه ته گلومون نمیذاره هیچیشو راحت قورت بدیم... همینه دیگه. بعد هی تا می‌بینینم بگین چرا تو هر روز محوتر از دیروزی؟
+  پ.ن. مال قدیماس نوشتم. غصه نخورین. یخ دار شدم دوباره. چیپسم میخورم حتی بی بغض دوباره. زمان همه چیو یارو میکنه. بله.

همونجا

فروغی بسطامی یه جایی میگه هر کسی قبله‌ای از بهر پرستش دارد

بیدل

در دعوی‌کمالات صد نسخه لاف فضلم 
اما  نی‌ام  به معنی  در هیچ  باب  نیمی

هم خنده‌داره هم غمگین

تصویب کردن از این به بعد اینجام رو پاکت سیگارا از این عکسای داغون بذارن بلکه ملت گرفتار با دیدن برخی از عواقب سیگاری بودن، بترسن و به ترک ترغیب شن.
ساعت پنج صبح بود و تنها فروشنده‌ی مغازه که دستش بند بود ازم خواسته بود چن لحظه صبر کنم. برای اینکه حوصله‌م سر نره خیره شدم به دیوار روبه روم که پر از سیگارای رنگ و وارنگ بود. هر چی بیشتر همه‌ی عکسای مختلف روو پاکتای مارکای مختلف سیگار توو قفسه‌ی سیگارارو نگا میکردم، بیشتر مطمئن میشدم که این عکسا واسه آدمایی مث ما هیچ تاثیری نداره. ماها انقدر هر روز آدمای بدحالتر و چیزای چندش‌آورتری رو میبینیم و باهاشون سر و کار داریم که این عکسا خیلی واسمون عادیه ینی تخم هیچکدوم از بچه‌هامونم نیس :))) بهترین شغل دنیاس واقعا . . .
ما به دل بی واسطه خوش بنگریم

مثنوی

دیالوگا

من بی آزارترین آدمم ... تنها کسی که واقعا میتونم آزارش بدم، خودمم! 

فیلم پپش از طلوع ریچارد لینکایتر

پ.ن. تو رو میگه مجا

پیش‌فرضتون از اول غلط نباشه

نتیجتاً میزان حس نزدیکی شما به طرفتون الزاماً و همواره برابر با میزان نزدیکی طرفتون به شما نیس.
پ.ن. در مورد میزان دوست داشتن، کسی رو از خود دونستن، خاطر کسی رو خواستن و خیلی چیزای دیگه هم صدق میکنه 

خیلی بد

یه وقتائیم آدم خودشو به یکی خیلی نزدیک میدونه یا یکیو خیلی از خودش میدونه ولی یهو یه اتفاقی میفته یا یه حرفی زده میشه، اونوخ آدم با این واقعیت تلخ روبه‌رو میشه که اونقدری که خودش خودشو به طرف مقابل نزدیک میدونسته، اون طرف ایشونو به خودش نزدیک یا از خودش نمیدونسته! خیلی لحظات بدیه اون جور لحظه‌ها

به نام خدا

کوشکا هستم 
میخوامت

چه مشکلاتیه دارید عاخه

میدونم میدونید ولی خیلی آدم خسته‌ای‌ام. فیزیکی و متافیزیکی. همین الان که دارم براتون مینویسم تنم و مغزم توأمان دارن درد میکنن. اما خب اگه خسته نبودم حتما بیشتر براتون مینوشتم. 
یکی که نمیشناسمش و خودشم معرفی نکرده برام ایمیل زده که معلومه عاشق شدی و بیا بگو ما مردیم از فضولی!
اینجور موقع‌ها واقعا از اینکه کامنتدونیم کلا بسته ست خیلی خوشال میشم، دوباره، هر بار. والا. 
ولی خب حالا شاید برای بقیه‌تونم سوأل پیش اومده یا بیاد. عرض به خدمتتون که خیر من جدیدا عاشق نشدم ولی سالهاست که از جام عشق مستم. نوکرشم هستم. قبلنم عرض کردم من نه اینجا نه هیچ جای دیگه توو زندگی به کسی توضیحی بدهکار نیستم. سیصد چارصد تا نوشته مال یه بازه زمانی نسبتا طولانی‌ای توو درفت وبلاگم هس که گاهی حال میکنم بادلیل یا بعضا حتی بی دلیل یه تعدادیشو همخوان کنم.  خب از بین اینا خیلی از نوشته‌ها مینیمالای عاشقانه‌س (برای فضولا: به نقل یا در مورد آدمای مختلف در زمانهای مختلف)، خیلیاشونم غرغره. یه تعداد کمیشونم شاید یه بار معنایی یا یه کمی ارزش خوندن داشته باشه واسه خواننده عام. این وسطا گاهیم شاید حرف تازه‌ای داشته باشم که اگه حوصله، وقت، انرژی و حالشو داشته باشم براتون بنویسم. زیاد به مغزاتون فشار نیارین که چی به چیه و کی به کیه. من خودم از قصد از همون اول شناسه تاریخ و روز و ماه و ساعت و امکان کامنت گذاشتن برای نوتامو ورداشتم. که همینجوری که هس باشه. همینجوری که هستم قبولم کنید. حسادت و فضولیم نکنین زیاد.
چاکرم.

بند دلم حتی

ارّه رو راس راستکی گذاش رو گردنش، طناب بانجی جامینگ دلم پاره شد. 
حالا گیوتین نسازه صلوات.

^_^

بم گف مث یه گوی آبی میمونی
مث دونه برف زیر میکروسکوپ
مث نورای رنگی رنگی شفق قطبی

چشم

یادمه یاااااااااااادمه. میدونم لینک صداهام کار نمیکنه. میدونم قول داده بودم درستشون کنم. میدونم چن تا قول دیگه‌ام دادم. یادمه. خسته‌ام ببخشید. درستشون میکنم. خیلی خسته‌م. میرم سر کار میام میخوابم پامیشم دوباره میرم سرکار بضی وقتام مث امروز نمیخوابم میرم سرکار میام بازم نمیخوابم بعد دوباره میرم سر کار و خسته‌ام. از کار از زندگی از مردم از خودم از بودن. 
درستشون میکنم ولی. غصه نخورین. همه چیو خودم براتون درست میکنم. قول شری‌ای 

همینقد قانع

بودنت کافیه. دیدنت خشه. شنیدنت آرا. بیشترم لازم ندارم حیقتش.

پ.ن. ها چرا یه چیزیم لازم دارم
+ شکنجه گر

هوای گریه با من

حق من

+ قبول داری که حق با منه یا نه؟ 
ـ  نه ولی هر چی تو بگی قبوله
+ پس ینی فک میکنی حق با توعه؟ 
ـ  نه میدونم با من نیس
+ نمیشه که! یا تو درست میگی یا من دیگه. 
ـ  خب گفتم که تو هر چی میگی درست ولی حق با تو نیست.
+ چرا اونوخ؟
ـ  چون تو خودِ حقی لعنتی!

بلکه منم اونی که شما فک میکنی نیستم :))

یه وخ به آدم انقدر ابراز محبت و ارادت میکنین یا بعضاً انقدر از آدم تعریف و تمجیدای اغراق‌آمیز میکنین، خجالت میکشم والا. اگه غریبه‌اید بی‌نهایت لطف دارید، اگه غریبه نیستید هم که به خاطر علاقتونه و گرنه من احتمال قوی اونی که شما فکر میکنید نیستم :))
اینو گفتم یادم افتاد اون اوایل که گودرو برچیدن و یه سری از بچه‌ها آواره پلاس شده بودن، یه آقایی مارو اد کردن به نام حسین نوروزی بعد از اینکه منم ایشونو اد کردم، ایشون از ما خیلی مؤدبانه تشکر کرد، ما هم نوشتیم باعث افتخاره آقا :)) قصدی هم نداشتم خدا شاهده ولی طفلک فکر کرد من ایشونو با اون حسین نوروزی معروف و وبلاگنویس و ... اشتباه گرفتم و سریع گفت البته من اون حسین نوروزی‌ای که شما فکر میکنید نیستم :)) و من هنوزم دلم یه جوری میشه یادم میفته که این اینجوری برای من نوشت. همش فکر میکنم حتما تشابه اسمیش با اون حسین تجربه‌ی جالبی براش نبوده و شاید کسی پیش از من حرفی بهش زده بوده یا حتی بد باهاش حرف زده بوده وقتی فهمیده بوده این اون نیست. نمیدونم ولی به هر حال اسم بسیار رایجیست و من که مدتهاست ایران نبودم حداقل سه تا حسین نوروزی میشناسم چه برسه به کسایی که دائماً با اسامی فارسی سر و کار دارن... 
من البته به ایشون اون موقع اطمینان دادم که احترامم در نوشتن به خاطر اینکه اشتباه گرفتمش نبوده ولی خب یه چیزایی یاد آدم میمونه دیگه. مث این.

خواستم در جریان باشید

پسرمم قهرمون شده، مدال آورده، مدالشم تقدیم کرده به مامیش.

جذاب بی‌ذوق :))

گف یکی از جذابیتامم اینه که ازم تعریف میکنن خوشحال نمیشم.
پ.ن. راستم میگه البته

کار سختم باش

گفتی مسابقه بدیم کی بیشتر میتونه زیر آب بمونه یاد یه دیالوگی توو فیلم دِ بیگ بلو افتادم:
یارو میگه سخت ترین قسمت غواصی، وقتیه که به کف آب می رسی. بعد دختره میپرسه چرا؟ و اون جواب میده چون برای بالا اومدن باید یه دلیل خوب داشته باشی و اونو پیدا کردن کار خیلی سختیه.
 پ.ن. خواستم بدونی که من طاقت ندارم تو نفستو نگه داری، همون ده ثانیه اول میام بالا.

دختردار شدن

طبق نتیجه‌ی یک پژوهش جامعه‌شناسانه اغلب مردایی که دختر دارن آدمای "خوبیَن" ! 
حالا صرفنظر از اینکه "خوبی" خودش مطلق نیست و نیاز به چارچوب تعریف داره و غیره؛ فرض بر اینکه نکته‌ی بالا واقعا صحت داشته باشه یا فرض بر اینکه منظور پژوهشگر این بوده باشه که مردای دختردارا "بهتر" از باقی مردان، سؤال مهمتر من اینه که چون دختردار شدن مردای "خوبی" شدن یا چون خوب بودن دختردار شدن یا هر دو؟
نظر شما چیه؟ عه نمیشه کامنت گذاش اینجا نه؟ یوهاهاهاااا :))


میخوامت

نیمه‌های شب، رانندگی‌های بی هدف و آهنگای خوب
رانندگی توو اوتوبانای خلوت
رانندگی زیر بارون
آهنگای داریوش قبل از ترکش
قدم زدن زیر بارونای تند و تماشا کردن مردمی که با چتر و بی چتر دیوانه‌وار میدوئن تا به یه سقف برسن و از خیس شدن در امون بمونن 
برف‌بازی
تیله‌بازی
نورای رنگی
آبتنی توو آب یخ
دریا وسط زمستون
آتیش لب دریا
پاییز توو جنگل
گربه‌ها و بقیه‌ی حیوونای پشمالو
دلفینا و نهنگا
گنجیشکا و دوستاشون
آب بازی
لبه‌ی دیوار راه رفتن
کوه
تله‌کابین‌سواری
بانجی جامپینگ
ترن هوایی
سقوط آزاد
هدیه خریدن
شعرخوانی
کتاب
بازی با اعداد
سکوت و تنهایی
سکوت با رفیق 
عطر نو
ساعتای عجیب
گل یاس
گل نرگس
بوی خاک بارون خورده
خالی خالی یخ خوردن
آبلیموی یک و یک با کلّی نمک
آلبالوهای یخ زده 
لواشک و آلوچه‌های غیربهداشتی
توت تمشک شاتوت زغال‌اخته توت‌فرنگی گوجه‌سبز چاقاله‌بادوم ریواس
پاستیل چیپس تخمه ژاپنی
 بلال
پنیرپیتزا
دوغ آبعلی
فالوده شیرازی یخ‌دربهشت 
گلاب 
پشمک
مربای خونگی گل/ به / آلبالو
کرفس
قهوه ترک 
تو

بس عزیزی که بناز آشکار شد /// چون شکارت شد بر تو خوار شد

داره یه چیزیو تعریف میکنه وسطش میگه دختره زیر بار نمیره و فلان
به شوخی در جواب حرفش یه چیزی بهش میگم 
مکث کوتاهی میکنه بعد میگه معلومه نوشته‌های بچه‌های ایرانو خوب دنبال میکنیا
میگم چه ربطی داره
میگه تیکه‌ی سنگینی بود گفتم حتما از اونا یاد گرفتی!
حسم یه مخلوطی بود از تعجب و عصبانیت و خشم و غم و تاسف و همه چی با هم که به کمک خستگی و فشار بی‌خوابی و دوس داشتن مخاطبم با یه به تخمم خاصی سر تهشو هم اوردم.
حالا من و اون دیالوگا و حسای منم اون لحظه به کنار. اینکه این داستان مطمئنا مختص اون یه مخاطب منم نیس و من با هر چی که دارم و ندارم، هر کی که هستم و یا با چقدرش که شما میدونید، واسه خیلی از شماهام عادی شدم به کنار. مهم نیس اصلا ینی. کمی غمگینه ولی مهم نیس. خودم خواستم و خواهم خواست.
باری کلا عرض میکنم و علی الخصوص رونوشت به دو تا از متولدین ماه مهر که جزو عزیزترین موجودات زندگی منن. شمایی که لااقل در قیاس با معشوق و معشوقه‌ت بی شک حکم فرشته رو دارید و گرچه مخاطب خاصتون انقدر پست و بیشعوره که نه تنها ارزش و قدر شما رو ندونسته بلکه به غایت در حقتونم جفا کرده و شما هم انقدر خوبید که هنوز عاشقشونید:
واقعیت اینه که آدم هر کی ام که باشه، هر چقدر امتیازات منحصر به فرد و بی‌نظیرهم که داشته باشه، اصلا در نوع خودش بی‌همتا هم که باشه، برات دست‌نیافتنی‌ترین آدم دنیام که باشه، اگه اجازه بده بهش نزدیک شی، خیلی زودتر از چیزی که تصور کنی، برات عادی میشه. 
گدایی که ازخوان هف پادشا رد شده که بتونه دختر پادشاهو بگیره، یا پسر معمولی‌ای که دوس پسر یه سوپرمدل شده هر صبح که بغل دوس دخترش از خواب بیدار میشه یا هر بار که دوس دخترشو میبینه به این فکر نمیکنه که wow این دختر پادشاهه یا این همون دختریه که همه مردا خوابشو میبینن ولی دوس دختر منه یا زن منه و من فقط اجازه دارم باهاش باشم فلان.
نه! روزای اول شاید. باورش حتی نمیشه. فک میکنه خواب میبینه. بعد که کمی باورش شد میگه چه شانسی اوردم. چه خوب که منو انتخاب کرده. چه عجیب که به من پا داده و ...  بعدش ولی همه اینا خیلی زود تبدیل میشه به یه کم هیجان، مدتیم برای پز دادن و فخر فروختن به درد میخوره، بعدترش تبدیل میشه به اعتماد به نفس کاذب حتی! "ببین من کیَم که این دوسم داره".
بعدشم میفته رو سر پایینی و عادی شدن طرف تا جایی که یهو دعواشون شه ممکنه یارو رو به گه بکشه در صورتی که یه روز واسه همین آدم بال بال میزده‌ یا حتی به جایی میرسه که توو یه موقعیت مناسب با خیال راحت بهش خیانت کنه! 
همه چی و همه همینطورن. میخواد طرف معروف‌ترین ستاره‌ی سینمایی باشه یا ماهرترین و موفق‌ترین جراح دنیا، دو روز بگی بخندی باهاش، عادی میشه برات. یهو ممکنه عملم لازم داشته باشی بهش نگی چون به خاطر نزدیکیش بهت، لیاقت و شایستگیش در کارش هم برات عادی و بی معنی میشه و تو ترجیح میدی به کس دیگه‌ای مراجعه کنی. ممکنه حتی به جایی برسی که نه تنها امتیازات و برتریاشو دیگه نمیبینی بلکه حتی وقتی کسی برات چیزی ازشون تعریف هم کنه، نقل قولی ازشون بشنوی یا توو یه موقعیت تعریف تمجیدی هم ازش قرار بگیری، اصلا باااااااااااورت نشه اینا حقیقت داره!
نمود این مسئله توو روابط پدر مادر و بچه‌شون وجود داره تاااااااااااااااااااااااااااا رفیقا و عشاق و همکارا و ...
در نهایت اینکه این خود مائیم که تصمیم میگیریم رویایی یا رویای کسی باقی بمونیم، یا اینکه خاکی شیم و اجازه بدیم خاکیمون کنن/کنه!

*پروسه‌ی عادی شدن هم البته دلایل خاص خودشو داره که ربطی به حرف من الان نداره و نیازی به شرحش نیس. 

باید یادت نگه داریش همیشه

آدم خاصه وقتی عاشقه، خاصه در بهار... 
آدم خره، یادش میره چرا یکیو ترک کرده ولی نباید یادش بره.

از رنجی که میبریم

حق داره و کوفت 
بله به درد خودتم حتی نمیخوره

چتونه

همه عصبانی، مدعی، طلبکار، بداخلاق، شاکی، ناراضی . . .
خجالت بکشین دیگه عه. نشستید توو خونه‌هاتون امن و راحت، عصر تکنولوژی، تلفن، دوربین، لپتاپ، اینترنت، موبایل، اینستاگرام، تلگرام، اسکایپ، گیم، پلی‌استیشن، ایکس باکس، اینهمه سرگرمی، اینهمه کتاب نخونده، کار نکرده توو خونه، امکان خرید مجازی، یخچالا ماشالا پر، آب و شوینده در دسترس، مهمتر از همه کسایی که دوسشون دارین دوروبرتون خداروشکرصحیح و سالم، بعد همه چی در دسترس، اونوخ هی غرم می‌زنید. اگه جزو آدمایی بودید که مجبورن توو این شرایطم هر روز برن سر کار چون کارشون برای چرخیدن چرخ زندگی جامعه ضروریه و اگه نرن یه ملت لنگ میمونه یا اگه نرن زندگیشون نمیگذره، کسایی که مجبورن از وسایل نقلیه‌ی عمومی توو این وضع استفاده کنن، کسایی که مریض دارن، اونایی که مجبورن توو این روزا هم به دلایل ضروری دائم توو مطب دکترا و بیمارستانا وکلینیکا رفت و آمد کنن، اونایی که هزارتا بدبختی دارن، کسایی که یه سقف درست حسابی حتی رو سرشون ندارن، کسایی که عزیزاشونو به خاطر کرونا از دس دادن، کسایی که از عزیزاشون دورن و میدونن عزیزاشون شاید در شرایط امنی نیستن، کسایی که زندونی دارن، کسایی که بی‌سرپرستن، بدبختن و حالا بدبختر از همیشه، اگه جزو اینا بودین چه میکردید؟ 
همه در حالت عادی گشاد، آرزوی موندن توو خونه و خوردن و خوابیدن کونتونو پاره کرده بود، هی هر شنبه یا غربت نشینا هر دوشنبه غرغر غرغر که اول هفته‌ی لعنتی فلان. خب حالا خونه‌اید دیگه. روحیه‌تون خرابه؟ به کسایی که بالا اشاره کردم فکر کنید، به خودتون و پدر و مادرتون تلنگر بزنید و بیدار شید. 
ناشکری نکنید. همیشه وقتی فکر میکنید بدتر از این دیگه نمیشه یه طوری میشه که میبینید اضاعتون چقدر بدتر از قبل شده. طاقت. شعور. آرامش. میگذره. همه چی میگذره.

به اعتماد چشم تو

اما 
ولی
دیدی که رسوا شد دلم؟
رسوا بود البته. 
ولی دیدی با تو چقدر خندیدم؟ 
مثل بچه‌ی کتک خورده‌ای که وسط گریه‌هاش اسباب بازی مورد علاقه‌شو میدن دستش.
انگار که دنیا تصمیم گرفته باشد با همه‌ی شرّ و شورش لحظه‌ای به ترحم من، گوشه‌ای بایستد تا من یک بار دیگر بعد از سالها با صدای بلند بخندم. درهمین روزهای تلخ و تاریک. با دلی که خوش نیست و دلیلی که برای خنده نیست!

اینکه میخندم سردرد میگیرمم نکته‌ی قابل توجه دیگه‌ایه
اینکه اگر چیز خنده‌داریم باشه، توی این اوضاع خنده نداره، یه نکته‌
اینکه سالهاست چیز خنده‌داری هم وجود نداره، یک نکته‌س
اینکه سالهاست حوصله خنده ندارم یک نکته‌س
خواهی نخواهی سیگار را برداشتم آتش زدم، چرا سیگار میکشم؟ خودم هم نمیدانم! دو انگشت دست چپ را که لای آن سیگار است به لب میگذارم، دود آن را در هوا فوت میکنم// اینهم یک ناخوشی است . . .

صادق هدایت
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت ...


وقتی تکیه‌مون به باده...

همونقد گم و گیج و تلخ و بی‌گذشته

چه زود دیر شد و پیر شدیم. 
ما که بچه‌ایم هنوز، چرا پس موهامون داره سفید میشه؟ چرا سنمون یهو انقد رف بالا؟ تیکه‌های وسط پازل زندگیمون کجا گم شدن؟

بعد حسسسسسسسسسسسسسسوده ها

در حدی که به خودشم حسودی کرده.
طبق اعترافات خودش.

:))

اومدم بگم نوید ممدزاده بازی کرده گفتم نوید ممدبازه زاده کرده

من شکستگی و لب‌پریدگی دندون خرگوشیاشم حتی دوس دارم

آدم وقتی یکیو واقعا دوس داره حتی ایراداشم دوس داره. چطور ادعای عشق می‌کنید وقتی دائم در حال ایراد گرفتن از مخاطبتونید؟ یا حتی تلاش میکنید طبق ایده‌آل توی تصورتون تغییرش بدین؟

مثنوی

دستمزدی می نخواهیم از کسی
دستمزد ما رسد از حق بســــی

حالا از حقم نرسید بسی، باز ما نخواهیم چیزی از کسی
والا 

عب نداره

فقط حالتون به کسی بسته نباشه صلوات وگرنه جون و نون و کون و دل و دولتون حتی، به کسی‌ بسته شد زیادم عب نداره

کره


تمام حقوق این دابسمش محفوظ بوده و انحصاراً به من تعلق دارد


^_^

دچار سندروم ماچ بیقراره :)) 

:)))

وسط دعوا به ثبت احوال گفته ثبت اطفال 

نکن

تو گریه میکنی
اشکات فردا خشک میشه 
یه تیکه از من ولی هر بار
با اشکات بخار میشه 
یه روزم که حواست نیس تموم میشم 
بی هوا توو هوات گم میشم

پ.ن. عرض به حضورت که بعد، به جز با من که اصلا هیچوقت و هرگز فکرشم نکن

. . .

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هـیهـــات کـه رنج تو ز قـانون شـفــا رفت

surrender

اینکه باید بپذیریم حالا دیگه بعد از مادربزرگا و پدربزرگامون داره کم‌کم نوبت رفتن نسل پدر مادرامون میشه خیلی وحشتناکه.
خدا، طبیعت یا هر چی که بهش اعتقاد دارین اگه هنوز هستن سایه‌شونو بالا سرتون/ بالا سرمون نگه داره، اگه‌م زودتر از دست دادینشون بهتون طاقت و قدرت تحملشو بده. 

محکوم به زندگی

خیلی وقتا آرزوی مرگ و تجربه خوابی ابدی برام به طرز وصف ناپذیری تصوری لذتبخش و هوس انگیز بوده و همیشه غبطه خوردم به حال کسایی که انقدر رها، تنها، جسور یا حتی خودخواه بودن که تونستن تصمیم بگیرن بمیرن و با موفقیت مُردن. 
شاید چندان آدم مسئولیت‌پذیر و مسئولی نیستم ولی واقعیت اینه که بیشتر برای کسایی که دوستشون دارم و شاید دوستم دارن یا بعضا صرفا بهم نیاز دارن زنده ام تا خودم و این باعث میشه از لذت مرگ صرف نظر کنم و ادامه بدم.
گرچه نمیدونم چقدر و تا کجا انرژیم توانایی ادامه خواهد داشت ولی تا بحال دلم نیومده اینا رو بگذارم و بگذرم.
از تصور دنیاشون بعد از مرگم و بی من بودنشون ناراحت میشم. نه که واقعا انقدر مهم و کارساز باشم یا بودنم ارزش یا حتی کوچکترین ضرورتی داشته باشه ولی نباشم میدونم یه جاهایی یه کارایی یه چیزایی سختشون خواهد بود. سختتر از همینی که هس.
ولی اگه خودبخود یهو یه طوری شد که زودتر میتونستم بمیرم یا باید میمردم چی؟ اگه توی همین آینده خیلی نزدیک بفهمم که میشه یا قراره بمیرم چی؟ آیا میتونم از قرار مُردنم لذت ببرم و به استقبالش برم یا باید خودمو مجبور کنم که بجنگم در حالیکه حتی نمیدونم میشه اصلا توش پیروز شم یا نه؟

:|

بعد بعضی وقتا بعضی از این روش درمانهای سرخود و خونگی رو که میشنوم عین کارتونا از توو گوشام دود میاد بیرون

کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

یه چیزایی یه وقتایی یهو بی‌مقدمه فلش بک میشه توو ذهنم و انقد هی play میشه تا دهنم صاف شه. یه چیزای عجیبی مث خبر شکار و علت کشته شدن آهوهای دشت مغان با موتور سیکلت، روش بی‌رحمانه‌ و وحشیانه‌ی تربیت سگی که منجر به مرگش شد، راهی که برای کشتن گربه‌های خیابونی توو فضای مجازی یاد میدادن، سگی که گردنشو با طناب به ماشین در حال حرکت توو اتوبان بسته بودن و صدای هق‌هق بلند و بی‌اختیار لبخند وقتی داشت توی مصاحبه‌ای از رنج امیرش حرف میزد و . . .

:)))

میگه داری میای نونم بخر چون برای صبونه ناهار نداریم 

...

صد وعـده امیـــد به دل داده‌ام، دروغ
چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش

صائب تبریزی

عاشق آزادی و در قفس‌ترین

رفته بودم نون بخرم، موقع حساب کردن یارو گفت گلایی که اونجا دم درگذاشتیم مجانیه اگه دلتون میخواد ازشون بردارید.
یه سری غنچه‌های رز قرمز و صورتی و گلبهی از بینشون ورداشتم اومدم خونه. 
گلدون نداشتم گذاشتمشون توو لیوان. گلدون ندارم چون از گل و گیاه توو خونه خوشم نمیاد. گل و گیاه توو گلدون و توو خونه مثل ماهی توو تنگ و توو اکواریوم و توو حوضه. مثل پرنده توو قفس. مثل یه حس بد. مثل یه درد. درد مرگ آزادی.
گلا رو گذاشتم توو لیوان. لیوانو گذاشتم رو میزم. چقدر قشنگن. بوشون منو یاد بچگیام میندازه. وقتی پدربزرگم هنوز بود. وقتی باغچه هنوز گل میداد و درخت گلابی هنوز خشک نشده بود. روی میز آشپزخونه‌شون همیشه چن تا شاخه از گلای حیاط بود.
اون روزا روی شیشه‌های خونه هنوز نوار چسب بود و وقتی صدای آژیر خطر میومد همه فرار میکردن سمت زیرزمینا و پناهگاها. میخوام بگم اون روزام روزای خوب و خوشی نبود، ولی من دلم خوش بود. من وقتی وسط بابابزرگ و مامانبزرگم میشستم، وقتی موهای صاف و قشنگ مامانبزرگمو شونه میکردم، وقتی با بوی ادکلن پدر بزرگم عشق میکردم، وقتی وقتی وقتی ...  من دلم خوش بود. هنوز با خودم درگیر نشده بودم و این خوب بود.
شب پنجره‌ی آشپزخونه رو باز کردم هوای خونه عوض شه، به خودم گفتم برم گلا رو بیارم اینجا که خنکتره. نکنه پژمرده شن. بعد متوجه شدم چقدر دلم نمیخواد پژمرده شن. و همزمان چقدر دلم میخواد جلو چشمم باشن. چقدر دلم میخواد همیشه همینطور باشه و چقدر تناقض ...
درست نیست آدم گلا رو بکَنه. گل مگه خودش چقدر عمرشه که مام از ریشه و جاش جداش کنیم بندازیمش توو گلدون واسه چن روز زیبایی. چقدر آدم باید خودخواه باشه. 
فقط گل و گیاه نیس که. زندگی و آدمام همینن. جونت در میره واسه نجات جون آدما ولی یه وقتایی میری چند قدم دورتر می‌ایستی و میبینی چه کشکی چه پشمی وقتی مرگ تجلی بی‌دردی و آرامش مطلقه.
پوففف حرفام خیلی ادامه داره ولی حوصله نوشتن ندارم. حوصله هیچی دارم علی‌الخصوص زندگی کردن ولی خب نفسیه که میاد و میره و شکر حق.

پ.ن. از محبتتون بابت پیاما و تبریکاتون برای تولدم ممنونم. آبان که هیچ، آذرم داره تموم میشه میدونم، خیلی دیره ولی عرض کردم که حوصله ندارم. از بودنمم خوشال نیستم. دلیلیم نداره باشم. 
نوکرم.

والا

سوأل اینه که آیا با من بودن واقعا خوشبختیه؟

البته مولانا میفرماید وگرنه ما که یاکریمم نیستیم

طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد
ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم

قول

میخوام بنویسم. نمیدونم وقتایی که نوشتنم میاد فرصت میشه یا نه ولی سعی میکنم بشه. گاهی نگاه میکنم میبینم هنوز خیلیاتون به وبلاگ سر میزنید و شرمنده میشم که حتی توی این مدت حوصله نداشتم چیزایی که توو درفت بلاگ انبارشده رو پست کنم. تمام لینکای قدیمی‌ای هم که گذاشته بودم خراب شدن، میدونم. عمری باقی باشه درستشون میکنم. حالم روبه‌راه باشه/بشه قصه‌م براتون میگم. مخلص. 

مسئله اینه

ممکنه آدم نسبت به خیلیا بهتر باشه ولی ملاک، برتری نسبت به بقیه نیست. مسئله اینه که آیا آدم نسبت به خودش و گذشته‌ی خودش بهتر و برترشده یا نه. بله. باور بفرمایین

شاید

یه مریض نابینای پیر داشتم که مقیم خانه سالمندان بود، اختلال حواس پیشرفته داشت و روانپریشی و توهمات نشأت گرفته از همین زوال عقلی‌ای که دچارش بود... هر از چندگاهی به دلایل مختلف میاوردنش، چن روزی بستریش میکردیم، بهترکه میشد مرخصش میکردیم و این روال ادامه داشت. یک بار که میخواستم معاینه‌ش کنم، احساس خطر کرد و خواست از خودش دفاع کنه  و به این ترتیب با همون دستای ناتوان و جثه‌ی نحیف اما ناخونای تیزش مچ دستمو چنگ انداخت و زخم کرد. 
حالا خیلی از اون تاریخ  گذشته و پیرزن مدتهاست که عمرشو داده به شما، ولی جای زخم من هنوز خوب نشده. ینی خوب شده ولی جاش مونده رو دستم هنوز؛ و این باعث میشه من هر وقت دستمو نگاه میکنم به این فکر کنم که همه دیر یا زود میمیریم و میریم، اما آثار رفتار و حرفهامون ممکنه تا خیلی مدتها بعد از نبودنمون، باقی بمونن! برام مثل تلنگریه که یادم میاره بیشتر مواظب کارهایی که میکنم، حرفهایی که میزنم و تأثیری که روی دیگران میذارم باشم. 
شمام حواستون باشه. شاید یادمون به جای یه زخم لحظه‌ای لبخند روی لب کسی بیاره. 

وای مادربزرگ . . .

پنج سالم که بود پنج روز رفتی سفر. تب کردم و همه فکر کردند بی‌دلیل است. خوب که نشدم نگران و ترسان شدند. کسی نمیدانست جان کوچکم چنان بسته به آغوش گرم توست! همه بی‌تدبیر مانده بودند که چرا؟ تا که دکتر گمانه زد و گفت نکند کسی را که خیلی دوست می‌دارد از پیشش رفته است! و پرده‎‌ای که از اولین راز دلم برافتاد...
مامانی‌جان من که با وعده‌ی یک چمدان سوغاتی و تعداد روزهایی که با انگشتان یک دستم میتوانستم بشمرم، تاب دور‌ی‌ات را نیاوردم، حالا که نه سوغاتی در کارست و نه حتی عددی برای برگشتنت، بگو چه کنم؟
و اگر هیچوقت هیچکس نفهمد از وقتی که رفتی تب کردم ...

پ.ن. ۲ سال گذشت...
- از مردم بدت میاد؟ 
+ نه، فقط وقتایی که دور و برم نیستن احساس بهتری دارم. 

بوکفسکی

همین دیگه

آدم بایستی یکیو داشته باشه که وقتی حالش بده بتونه بره پیشش بگه فلانی دلم میخواد بمیرم اونم بگه نمیشه که و تو با سکوتت تأییدش کنی

میگه که

من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می کند
منطق او حتی از حماقت من هم احمقانه تر است

ا. بامداد

فرار از آفتاب و گرما!

اسمم بابا برفیه
میدونید کارم چیه؟