چه مشکلاتیه دارید عاخه
میدونم میدونید ولی خیلی آدم خستهایام. فیزیکی و متافیزیکی. همین الان که دارم براتون مینویسم تنم و مغزم توأمان دارن درد میکنن. اما خب اگه خسته نبودم حتما بیشتر براتون مینوشتم.
یکی که نمیشناسمش و خودشم معرفی نکرده برام ایمیل زده که معلومه عاشق شدی و بیا بگو ما مردیم از فضولی!
اینجور موقعها واقعا از اینکه کامنتدونیم کلا بسته ست خیلی خوشال میشم، دوباره، هر بار. والا.
ولی خب حالا شاید برای بقیهتونم سوأل پیش اومده یا بیاد. عرض به خدمتتون که خیر من جدیدا عاشق نشدم ولی سالهاست که از جام عشق مستم. نوکرشم هستم. قبلنم عرض کردم من نه اینجا نه هیچ جای دیگه توو زندگی به کسی توضیحی بدهکار نیستم. سیصد چارصد تا نوشته مال یه بازه زمانی نسبتا طولانیای توو درفت وبلاگم هس که گاهی حال میکنم بادلیل یا بعضا حتی بی دلیل یه تعدادیشو همخوان کنم. خب از بین اینا خیلی از نوشتهها مینیمالای عاشقانهس (برای فضولا: به نقل یا در مورد آدمای مختلف در زمانهای مختلف)، خیلیاشونم غرغره. یه تعداد کمیشونم شاید یه بار معنایی یا یه کمی ارزش خوندن داشته باشه واسه خواننده عام. این وسطا گاهیم شاید حرف تازهای داشته باشم که اگه حوصله، وقت، انرژی و حالشو داشته باشم براتون بنویسم. زیاد به مغزاتون فشار نیارین که چی به چیه و کی به کیه. من خودم از قصد از همون اول شناسه تاریخ و روز و ماه و ساعت و امکان کامنت گذاشتن برای نوتامو ورداشتم. که همینجوری که هس باشه. همینجوری که هستم قبولم کنید. حسادت و فضولیم نکنین زیاد.
چاکرم.
بند دلم حتی
ارّه رو راس راستکی گذاش رو گردنش، طناب بانجی جامینگ دلم پاره شد.
حالا گیوتین نسازه صلوات.
چشم
یادمه یاااااااااااادمه. میدونم لینک صداهام کار نمیکنه. میدونم قول داده بودم درستشون کنم. میدونم چن تا قول دیگهام دادم. یادمه. خستهام ببخشید. درستشون میکنم. خیلی خستهم. میرم سر کار میام میخوابم پامیشم دوباره میرم سرکار بضی وقتام مث امروز نمیخوابم میرم سرکار میام بازم نمیخوابم بعد دوباره میرم سر کار و خستهام. از کار از زندگی از مردم از خودم از بودن.
درستشون میکنم ولی. غصه نخورین. همه چیو خودم براتون درست میکنم. قول شریای
همینقد قانع
بودنت کافیه. دیدنت خشه. شنیدنت آرا. بیشترم لازم ندارم حیقتش.
پ.ن. ها چرا یه چیزیم لازم دارم
+ شکنجه گر
پ.ن. ها چرا یه چیزیم لازم دارم
+ شکنجه گر
بلکه منم اونی که شما فک میکنی نیستم :))
یه وخ به آدم انقدر ابراز محبت و ارادت میکنین یا بعضاً انقدر از آدم تعریف و تمجیدای اغراقآمیز میکنین، خجالت میکشم والا. اگه غریبهاید بینهایت لطف دارید، اگه غریبه نیستید هم که به خاطر علاقتونه و گرنه من احتمال قوی اونی که شما فکر میکنید نیستم :))
اینو گفتم یادم افتاد اون اوایل که گودرو برچیدن و یه سری از بچهها آواره پلاس شده بودن، یه آقایی مارو اد کردن به نام حسین نوروزی بعد از اینکه منم ایشونو اد کردم، ایشون از ما خیلی مؤدبانه تشکر کرد، ما هم نوشتیم باعث افتخاره آقا :)) قصدی هم نداشتم خدا شاهده ولی طفلک فکر کرد من ایشونو با اون حسین نوروزی معروف و وبلاگنویس و ... اشتباه گرفتم و سریع گفت البته من اون حسین نوروزیای که شما فکر میکنید نیستم :)) و من هنوزم دلم یه جوری میشه یادم میفته که این اینجوری برای من نوشت. همش فکر میکنم حتما تشابه اسمیش با اون حسین تجربهی جالبی براش نبوده و شاید کسی پیش از من حرفی بهش زده بوده یا حتی بد باهاش حرف زده بوده وقتی فهمیده بوده این اون نیست. نمیدونم ولی به هر حال اسم بسیار رایجیست و من که مدتهاست ایران نبودم حداقل سه تا حسین نوروزی میشناسم چه برسه به کسایی که دائماً با اسامی فارسی سر و کار دارن...
اینو گفتم یادم افتاد اون اوایل که گودرو برچیدن و یه سری از بچهها آواره پلاس شده بودن، یه آقایی مارو اد کردن به نام حسین نوروزی بعد از اینکه منم ایشونو اد کردم، ایشون از ما خیلی مؤدبانه تشکر کرد، ما هم نوشتیم باعث افتخاره آقا :)) قصدی هم نداشتم خدا شاهده ولی طفلک فکر کرد من ایشونو با اون حسین نوروزی معروف و وبلاگنویس و ... اشتباه گرفتم و سریع گفت البته من اون حسین نوروزیای که شما فکر میکنید نیستم :)) و من هنوزم دلم یه جوری میشه یادم میفته که این اینجوری برای من نوشت. همش فکر میکنم حتما تشابه اسمیش با اون حسین تجربهی جالبی براش نبوده و شاید کسی پیش از من حرفی بهش زده بوده یا حتی بد باهاش حرف زده بوده وقتی فهمیده بوده این اون نیست. نمیدونم ولی به هر حال اسم بسیار رایجیست و من که مدتهاست ایران نبودم حداقل سه تا حسین نوروزی میشناسم چه برسه به کسایی که دائماً با اسامی فارسی سر و کار دارن...
من البته به ایشون اون موقع اطمینان دادم که احترامم در نوشتن به خاطر اینکه اشتباه گرفتمش نبوده ولی خب یه چیزایی یاد آدم میمونه دیگه. مث این.
کار سختم باش
گفتی مسابقه بدیم کی بیشتر میتونه زیر آب بمونه یاد یه دیالوگی توو فیلم دِ بیگ بلو افتادم:
یارو میگه سخت ترین قسمت غواصی، وقتیه که به کف آب می رسی. بعد دختره میپرسه چرا؟ و اون جواب میده چون برای بالا اومدن باید یه دلیل خوب داشته باشی و اونو پیدا کردن کار خیلی سختیه.
پ.ن. خواستم بدونی که من طاقت ندارم تو نفستو نگه داری، همون ده ثانیه اول میام بالا.
دختردار شدن
طبق نتیجهی یک پژوهش جامعهشناسانه اغلب مردایی که دختر دارن آدمای "خوبیَن" !
حالا صرفنظر از اینکه "خوبی" خودش مطلق نیست و نیاز به چارچوب تعریف داره و غیره؛ فرض بر اینکه نکتهی بالا واقعا صحت داشته باشه یا فرض بر اینکه منظور پژوهشگر این بوده باشه که مردای دختردارا "بهتر" از باقی مردان، سؤال مهمتر من اینه که چون دختردار شدن مردای "خوبی" شدن یا چون خوب بودن دختردار شدن یا هر دو؟
نظر شما چیه؟ عه نمیشه کامنت گذاش اینجا نه؟ یوهاهاهاااا :))
نظر شما چیه؟ عه نمیشه کامنت گذاش اینجا نه؟ یوهاهاهاااا :))
میخوامت
نیمههای شب، رانندگیهای بی هدف و آهنگای خوب
رانندگی توو اوتوبانای خلوت
رانندگی زیر بارون
آهنگای داریوش قبل از ترکش
قدم زدن زیر بارونای تند و تماشا کردن مردمی که با چتر و بی چتر دیوانهوار میدوئن تا به یه سقف برسن و از خیس شدن در امون بمونن
برفبازی
تیلهبازی
نورای رنگی
آبتنی توو آب یخ
رانندگی توو اوتوبانای خلوت
رانندگی زیر بارون
آهنگای داریوش قبل از ترکش
قدم زدن زیر بارونای تند و تماشا کردن مردمی که با چتر و بی چتر دیوانهوار میدوئن تا به یه سقف برسن و از خیس شدن در امون بمونن
برفبازی
تیلهبازی
نورای رنگی
آبتنی توو آب یخ
دریا وسط زمستون
آتیش لب دریا
آتیش لب دریا
پاییز توو جنگل
گربهها و بقیهی حیوونای پشمالو
دلفینا و نهنگا
گنجیشکا و دوستاشون
دلفینا و نهنگا
گنجیشکا و دوستاشون
آب بازی
لبهی دیوار راه رفتن
کوه
تلهکابینسواری
بانجی جامپینگ
ترن هوایی
سقوط آزاد
ترن هوایی
سقوط آزاد
هدیه خریدن
شعرخوانی
کتاب
بازی با اعداد
سکوت و تنهایی
سکوت با رفیق
عطر نو
ساعتای عجیب
گل یاس
گل نرگس
بوی خاک بارون خورده
گل نرگس
بوی خاک بارون خورده
خالی خالی یخ خوردن
آبلیموی یک و یک با کلّی نمک
آلبالوهای یخ زده
لواشک و آلوچههای غیربهداشتی
توت تمشک شاتوت زغالاخته توتفرنگی گوجهسبز چاقالهبادوم ریواس
پاستیل چیپس تخمه ژاپنی
بلال
پنیرپیتزا
دوغ آبعلی
فالوده شیرازی یخدربهشت
گلاب
پشمک
مربای خونگی گل/ به / آلبالو
کرفس
کرفس
قهوه ترک
تو
بس عزیزی که بناز آشکار شد /// چون شکارت شد بر تو خوار شد
داره یه چیزیو تعریف میکنه وسطش میگه دختره زیر بار نمیره و فلان
به شوخی در جواب حرفش یه چیزی بهش میگم
مکث کوتاهی میکنه بعد میگه معلومه نوشتههای بچههای ایرانو خوب دنبال میکنیا
میگم چه ربطی داره
میگه تیکهی سنگینی بود گفتم حتما از اونا یاد گرفتی!
حسم یه مخلوطی بود از تعجب و عصبانیت و خشم و غم و تاسف و همه چی با هم که به کمک خستگی و فشار بیخوابی و دوس داشتن مخاطبم با یه به تخمم خاصی سر تهشو هم اوردم.
حالا من و اون دیالوگا و حسای منم اون لحظه به کنار. اینکه این داستان مطمئنا مختص اون یه مخاطب منم نیس و من با هر چی که دارم و ندارم، هر کی که هستم و یا با چقدرش که شما میدونید، واسه خیلی از شماهام عادی شدم به کنار. مهم نیس اصلا ینی. کمی غمگینه ولی مهم نیس. خودم خواستم و خواهم خواست.
باری کلا عرض میکنم و علی الخصوص رونوشت به دو تا از متولدین ماه مهر که جزو عزیزترین موجودات زندگی منن. شمایی که لااقل در قیاس با معشوق و معشوقهت بی شک حکم فرشته رو دارید و گرچه مخاطب خاصتون انقدر پست و بیشعوره که نه تنها ارزش و قدر شما رو ندونسته بلکه به غایت در حقتونم جفا کرده و شما هم انقدر خوبید که هنوز عاشقشونید:
واقعیت اینه که آدم هر کی ام که باشه، هر چقدر امتیازات منحصر به فرد و بینظیرهم که داشته باشه، اصلا در نوع خودش بیهمتا هم که باشه، برات دستنیافتنیترین آدم دنیام که باشه، اگه اجازه بده بهش نزدیک شی، خیلی زودتر از چیزی که تصور کنی، برات عادی میشه.
باری کلا عرض میکنم و علی الخصوص رونوشت به دو تا از متولدین ماه مهر که جزو عزیزترین موجودات زندگی منن. شمایی که لااقل در قیاس با معشوق و معشوقهت بی شک حکم فرشته رو دارید و گرچه مخاطب خاصتون انقدر پست و بیشعوره که نه تنها ارزش و قدر شما رو ندونسته بلکه به غایت در حقتونم جفا کرده و شما هم انقدر خوبید که هنوز عاشقشونید:
واقعیت اینه که آدم هر کی ام که باشه، هر چقدر امتیازات منحصر به فرد و بینظیرهم که داشته باشه، اصلا در نوع خودش بیهمتا هم که باشه، برات دستنیافتنیترین آدم دنیام که باشه، اگه اجازه بده بهش نزدیک شی، خیلی زودتر از چیزی که تصور کنی، برات عادی میشه.
گدایی که ازخوان هف پادشا رد شده که بتونه دختر پادشاهو بگیره، یا پسر معمولیای که دوس پسر یه سوپرمدل شده هر صبح که بغل دوس دخترش از خواب بیدار میشه یا هر بار که دوس دخترشو میبینه به این فکر نمیکنه که wow این دختر پادشاهه یا این همون دختریه که همه مردا خوابشو میبینن ولی دوس دختر منه یا زن منه و من فقط اجازه دارم باهاش باشم فلان.
نه! روزای اول شاید. باورش حتی نمیشه. فک میکنه خواب میبینه. بعد که کمی باورش شد میگه چه شانسی اوردم. چه خوب که منو انتخاب کرده. چه عجیب که به من پا داده و ... بعدش ولی همه اینا خیلی زود تبدیل میشه به یه کم هیجان، مدتیم برای پز دادن و فخر فروختن به درد میخوره، بعدترش تبدیل میشه به اعتماد به نفس کاذب حتی! "ببین من کیَم که این دوسم داره".
بعدشم میفته رو سر پایینی و عادی شدن طرف تا جایی که یهو دعواشون شه ممکنه یارو رو به گه بکشه در صورتی که یه روز واسه همین آدم بال بال میزده یا حتی به جایی میرسه که توو یه موقعیت مناسب با خیال راحت بهش خیانت کنه!
همه چی و همه همینطورن. میخواد طرف معروفترین ستارهی سینمایی باشه یا ماهرترین و موفقترین جراح دنیا، دو روز بگی بخندی باهاش، عادی میشه برات. یهو ممکنه عملم لازم داشته باشی بهش نگی چون به خاطر نزدیکیش بهت، لیاقت و شایستگیش در کارش هم برات عادی و بی معنی میشه و تو ترجیح میدی به کس دیگهای مراجعه کنی. ممکنه حتی به جایی برسی که نه تنها امتیازات و برتریاشو دیگه نمیبینی بلکه حتی وقتی کسی برات چیزی ازشون تعریف هم کنه، نقل قولی ازشون بشنوی یا توو یه موقعیت تعریف تمجیدی هم ازش قرار بگیری، اصلا باااااااااااورت نشه اینا حقیقت داره!
نمود این مسئله توو روابط پدر مادر و بچهشون وجود داره تاااااااااااااااااااااااااااا رفیقا و عشاق و همکارا و ...
در نهایت اینکه این خود مائیم که تصمیم میگیریم رویایی یا رویای کسی باقی بمونیم، یا اینکه خاکی شیم و اجازه بدیم خاکیمون کنن/کنه!
*پروسهی عادی شدن هم البته دلایل خاص خودشو داره که ربطی به حرف من الان نداره و نیازی به شرحش نیس.
باید یادت نگه داریش همیشه
آدم خاصه وقتی عاشقه، خاصه در بهار...
آدم خره، یادش میره چرا یکیو ترک کرده ولی نباید یادش بره.
آدم خره، یادش میره چرا یکیو ترک کرده ولی نباید یادش بره.
چتونه
همه عصبانی، مدعی، طلبکار، بداخلاق، شاکی، ناراضی . . .
خجالت بکشین دیگه عه. نشستید توو خونههاتون امن و راحت، عصر تکنولوژی، تلفن، دوربین، لپتاپ، اینترنت، موبایل، اینستاگرام، تلگرام، اسکایپ، گیم، پلیاستیشن، ایکس باکس، اینهمه سرگرمی، اینهمه کتاب نخونده، کار نکرده توو خونه، امکان خرید مجازی، یخچالا ماشالا پر، آب و شوینده در دسترس، مهمتر از همه کسایی که دوسشون دارین دوروبرتون خداروشکرصحیح و سالم، بعد همه چی در دسترس، اونوخ هی غرم میزنید. اگه جزو آدمایی بودید که مجبورن توو این شرایطم هر روز برن سر کار چون کارشون برای چرخیدن چرخ زندگی جامعه ضروریه و اگه نرن یه ملت لنگ میمونه یا اگه نرن زندگیشون نمیگذره، کسایی که مجبورن از وسایل نقلیهی عمومی توو این وضع استفاده کنن، کسایی که مریض دارن، اونایی که مجبورن توو این روزا هم به دلایل ضروری دائم توو مطب دکترا و بیمارستانا وکلینیکا رفت و آمد کنن، اونایی که هزارتا بدبختی دارن، کسایی که یه سقف درست حسابی حتی رو سرشون ندارن، کسایی که عزیزاشونو به خاطر کرونا از دس دادن، کسایی که از عزیزاشون دورن و میدونن عزیزاشون شاید در شرایط امنی نیستن، کسایی که زندونی دارن، کسایی که بیسرپرستن، بدبختن و حالا بدبختر از همیشه، اگه جزو اینا بودین چه میکردید؟
همه در حالت عادی گشاد، آرزوی موندن توو خونه و خوردن و خوابیدن کونتونو پاره کرده بود، هی هر شنبه یا غربت نشینا هر دوشنبه غرغر غرغر که اول هفتهی لعنتی فلان. خب حالا خونهاید دیگه. روحیهتون خرابه؟ به کسایی که بالا اشاره کردم فکر کنید، به خودتون و پدر و مادرتون تلنگر بزنید و بیدار شید.
ناشکری نکنید. همیشه وقتی فکر میکنید بدتر از این دیگه نمیشه یه طوری میشه که میبینید اضاعتون چقدر بدتر از قبل شده. طاقت. شعور. آرامش. میگذره. همه چی میگذره.
به اعتماد چشم تو
اما
ولی
دیدی که رسوا شد دلم؟
رسوا بود البته.
ولی دیدی با تو چقدر خندیدم؟
مثل بچهی کتک خوردهای که وسط گریههاش اسباب بازی مورد علاقهشو میدن دستش.
انگار که دنیا تصمیم گرفته باشد با همهی شرّ و شورش لحظهای به ترحم من، گوشهای بایستد تا من یک بار دیگر بعد از سالها با صدای بلند بخندم. درهمین روزهای تلخ و تاریک. با دلی که خوش نیست و دلیلی که برای خنده نیست!
همونقد گم و گیج و تلخ و بیگذشته
چه زود دیر شد و پیر شدیم.
ما که بچهایم هنوز، چرا پس موهامون داره سفید میشه؟ چرا سنمون یهو انقد رف بالا؟ تیکههای وسط پازل زندگیمون کجا گم شدن؟
من شکستگی و لبپریدگی دندون خرگوشیاشم حتی دوس دارم
آدم وقتی یکیو واقعا دوس داره حتی ایراداشم دوس داره. چطور ادعای عشق میکنید وقتی دائم در حال ایراد گرفتن از مخاطبتونید؟ یا حتی تلاش میکنید طبق ایدهآل توی تصورتون تغییرش بدین؟
محکوم به زندگی
خیلی وقتا آرزوی مرگ و تجربه خوابی ابدی برام به طرز وصف ناپذیری تصوری لذتبخش و هوس انگیز بوده و همیشه غبطه خوردم به حال کسایی که انقدر رها، تنها، جسور یا حتی خودخواه بودن که تونستن تصمیم بگیرن بمیرن و با موفقیت مُردن.
شاید چندان آدم مسئولیتپذیر و مسئولی نیستم ولی واقعیت اینه که بیشتر برای کسایی که دوستشون دارم و شاید دوستم دارن یا بعضا صرفا بهم نیاز دارن زنده ام تا خودم و این باعث میشه از لذت مرگ صرف نظر کنم و ادامه بدم.
گرچه نمیدونم چقدر و تا کجا انرژیم توانایی ادامه خواهد داشت ولی تا بحال دلم نیومده اینا رو بگذارم و بگذرم.
از تصور دنیاشون بعد از مرگم و بی من بودنشون ناراحت میشم. نه که واقعا انقدر مهم و کارساز باشم یا بودنم ارزش یا حتی کوچکترین ضرورتی داشته باشه ولی نباشم میدونم یه جاهایی یه کارایی یه چیزایی سختشون خواهد بود. سختتر از همینی که هس.
ولی اگه خودبخود یهو یه طوری شد که زودتر میتونستم بمیرم یا باید میمردم چی؟ اگه توی همین آینده خیلی نزدیک بفهمم که میشه یا قراره بمیرم چی؟ آیا میتونم از قرار مُردنم لذت ببرم و به استقبالش برم یا باید خودمو مجبور کنم که بجنگم در حالیکه حتی نمیدونم میشه اصلا توش پیروز شم یا نه؟
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
یه چیزایی یه وقتایی یهو بیمقدمه فلش بک میشه توو ذهنم و انقد هی play میشه تا دهنم صاف شه. یه چیزای عجیبی مث خبر شکار و علت کشته شدن آهوهای دشت مغان با موتور سیکلت، روش بیرحمانه و وحشیانهی تربیت سگی که منجر به مرگش شد، راهی که برای کشتن گربههای خیابونی توو فضای مجازی یاد میدادن، سگی که گردنشو با طناب به ماشین در حال حرکت توو اتوبان بسته بودن و صدای هقهق بلند و بیاختیار لبخند وقتی داشت توی مصاحبهای از رنج امیرش حرف میزد و . . .
عاشق آزادی و در قفسترین
رفته بودم نون بخرم، موقع حساب کردن یارو گفت گلایی که اونجا دم درگذاشتیم مجانیه اگه دلتون میخواد ازشون بردارید.
یه سری غنچههای رز قرمز و صورتی و گلبهی از بینشون ورداشتم اومدم خونه.
گلدون نداشتم گذاشتمشون توو لیوان. گلدون ندارم چون از گل و گیاه توو خونه خوشم نمیاد. گل و گیاه توو گلدون و توو خونه مثل ماهی توو تنگ و توو اکواریوم و توو حوضه. مثل پرنده توو قفس. مثل یه حس بد. مثل یه درد. درد مرگ آزادی.
گلا رو گذاشتم توو لیوان. لیوانو گذاشتم رو میزم. چقدر قشنگن. بوشون منو یاد بچگیام میندازه. وقتی پدربزرگم هنوز بود. وقتی باغچه هنوز گل میداد و درخت گلابی هنوز خشک نشده بود. روی میز آشپزخونهشون همیشه چن تا شاخه از گلای حیاط بود.
اون روزا روی شیشههای خونه هنوز نوار چسب بود و وقتی صدای آژیر خطر میومد همه فرار میکردن سمت زیرزمینا و پناهگاها. میخوام بگم اون روزام روزای خوب و خوشی نبود، ولی من دلم خوش بود. من وقتی وسط بابابزرگ و مامانبزرگم میشستم، وقتی موهای صاف و قشنگ مامانبزرگمو شونه میکردم، وقتی با بوی ادکلن پدر بزرگم عشق میکردم، وقتی وقتی وقتی ... من دلم خوش بود. هنوز با خودم درگیر نشده بودم و این خوب بود.
شب پنجرهی آشپزخونه رو باز کردم هوای خونه عوض شه، به خودم گفتم برم گلا رو بیارم اینجا که خنکتره. نکنه پژمرده شن. بعد متوجه شدم چقدر دلم نمیخواد پژمرده شن. و همزمان چقدر دلم میخواد جلو چشمم باشن. چقدر دلم میخواد همیشه همینطور باشه و چقدر تناقض ...
درست نیست آدم گلا رو بکَنه. گل مگه خودش چقدر عمرشه که مام از ریشه و جاش جداش کنیم بندازیمش توو گلدون واسه چن روز زیبایی. چقدر آدم باید خودخواه باشه.
فقط گل و گیاه نیس که. زندگی و آدمام همینن. جونت در میره واسه نجات جون آدما ولی یه وقتایی میری چند قدم دورتر میایستی و میبینی چه کشکی چه پشمی وقتی مرگ تجلی بیدردی و آرامش مطلقه.
پوففف حرفام خیلی ادامه داره ولی حوصله نوشتن ندارم. حوصله هیچی دارم علیالخصوص زندگی کردن ولی خب نفسیه که میاد و میره و شکر حق.
پ.ن. از محبتتون بابت پیاما و تبریکاتون برای تولدم ممنونم. آبان که هیچ، آذرم داره تموم میشه میدونم، خیلی دیره ولی عرض کردم که حوصله ندارم. از بودنمم خوشال نیستم. دلیلیم نداره باشم.
نوکرم.
البته مولانا میفرماید وگرنه ما که یاکریمم نیستیم
طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد
ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم
قول
میخوام بنویسم. نمیدونم وقتایی که نوشتنم میاد فرصت میشه یا نه ولی سعی میکنم بشه. گاهی نگاه میکنم میبینم هنوز خیلیاتون به وبلاگ سر میزنید و شرمنده میشم که حتی توی این مدت حوصله نداشتم چیزایی که توو درفت بلاگ انبارشده رو پست کنم. تمام لینکای قدیمیای هم که گذاشته بودم خراب شدن، میدونم. عمری باقی باشه درستشون میکنم. حالم روبهراه باشه/بشه قصهم براتون میگم. مخلص.
مسئله اینه
ممکنه آدم نسبت به خیلیا بهتر باشه ولی ملاک، برتری نسبت به بقیه نیست. مسئله اینه که آیا آدم نسبت به خودش و گذشتهی خودش بهتر و برترشده یا نه. بله. باور بفرمایین
شاید
یه مریض نابینای پیر داشتم که مقیم خانه سالمندان بود، اختلال حواس پیشرفته داشت و روانپریشی و توهمات نشأت گرفته از همین زوال عقلیای که دچارش بود... هر از چندگاهی به دلایل مختلف میاوردنش، چن روزی بستریش میکردیم، بهترکه میشد مرخصش میکردیم و این روال ادامه داشت. یک بار که میخواستم معاینهش کنم، احساس خطر کرد و خواست از خودش دفاع کنه و به این ترتیب با همون دستای ناتوان و جثهی نحیف اما ناخونای تیزش مچ دستمو چنگ انداخت و زخم کرد.
حالا خیلی از اون تاریخ گذشته و پیرزن مدتهاست که عمرشو داده به شما، ولی جای زخم من هنوز خوب نشده. ینی خوب شده ولی جاش مونده رو دستم هنوز؛ و این باعث میشه من هر وقت دستمو نگاه میکنم به این فکر کنم که همه دیر یا زود میمیریم و میریم، اما آثار رفتار و حرفهامون ممکنه تا خیلی مدتها بعد از نبودنمون، باقی بمونن! برام مثل تلنگریه که یادم میاره بیشتر مواظب کارهایی که میکنم، حرفهایی که میزنم و تأثیری که روی دیگران میذارم باشم.
شمام حواستون باشه. شاید یادمون به جای یه زخم لحظهای لبخند روی لب کسی بیاره.
وای مادربزرگ . . .
پنج سالم که بود پنج روز رفتی سفر. تب کردم و همه فکر کردند بیدلیل است. خوب که نشدم نگران و ترسان شدند. کسی نمیدانست جان کوچکم چنان بسته به آغوش گرم توست! همه بیتدبیر مانده بودند که چرا؟ تا که دکتر گمانه زد و گفت نکند کسی را که خیلی دوست میدارد از پیشش رفته است! و پردهای که از اولین راز دلم برافتاد...
مامانیجان من که با وعدهی یک چمدان سوغاتی و تعداد روزهایی که با انگشتان یک دستم میتوانستم بشمرم، تاب دوریات را نیاوردم، حالا که نه سوغاتی در کارست و نه حتی عددی برای برگشتنت، بگو چه کنم؟
و اگر هیچوقت هیچکس نفهمد از وقتی که رفتی تب کردم ...
پ.ن. ۲ سال گذشت...
پ.ن. ۲ سال گذشت...
O_o
یه روزیم یه دخترجوونی اومده بود اورژانس و ضمن اینکه نمیخواست دلیل ارجاعشو به مسئول پذیرش بگه، تأکید داشت که فقط با یه پزشک خانوم میخواد مشکلشو در میون بذاره! من در حالیکه میخواستم از بیمارستان برم بیرون ناخودآگاه صدای خواهش تمناشو از توو قسمت پذیرش شنیدم و اعتراف میکنم دقیقاً نمیدونم به خاطر تحریک حس فضولیم بود یا حس نوعدوستی ولی راهمو کج کردم و رفتم سراغش، خودمو معرفی کردم گفتم بیا اینور بشین اینجا بگو ببینم دردت چیه؟
خلاصه کنم براتون کاشف به عمل اومد که برای اولین بار با خواست خودش و کسی که دوسش داشته، سکس رو تجربه کرده و نه تنها لذت نبرده، احساس بدی هم داشته. و حالا سؤال اورژانسی!!! براش پیش اومده که اگه کلاَ تمام عمرش و با هیچ کس موقع سکس لذت نبره تکلیفش چیه؟!
شمد
داریم از هوا صحبت میکنیم و اینکه این روزا خیلی متغیره. من میگم گرممه و شبها کلافه میشم از گرما. اون میگه من سردمه و باید بغلت کنم پتو رم بکشم روم که سردم نشه. یاسی هم خیلی جدی میگه منم میخوام از این به بعد با صمد بخوابم. من یک لحظه تمام صمدهایی که میشناسم توو ذهنم دوره میکنم به اضافهی اینکه دنبال دلیلی میگردم که ممکنه به خاطرش مثلاً جدیداً ب رو به جای اسم خودش صمد صدا کنه و وقتی چیزی پیدا نمیکنم ازش میپرسم صمد کیه دیگه؟
یه کم نگاهم میکنه و میگه صمد دیگه این ملافهها که بهش میگن صمد! :))))))
غم دوران غم
چقدر همه چیز به طرز وصفناپذیری غمانگیزه. به هر چی که فکر کنی، به هر طرف که رو میکنی، به هر گوشهای که رجوع میکنی، به هر خبری که گوش میکنی، هر اتفاقی، هر چی، هر جا، هر لحظه ... چقدر همه چیز غمگینکنندهست.
مامانی
همینطور که بلند بلند داشتم میخندیدم، صدای مادربزرگ پیچید توی گوشم، وقتی که با خندهی من میخندید و قربون خندههام میرفت. میگفت پُر میخندی و من هیچوقت نپرسیدم ینی چطور...
همین دیگه. هیچی. خندهم اشک شد سر خورد رو گونههام؛ بغضمم با آب و به سختی فرو دادم پایین که مبادا با گرفتن صدام داغ مادرو تازه کنم.
ال صراط المستقیم عامو
دو دیقه اومدم توو حیاط هوا بخورم، از دور منو دید اومد پیشم شروع کرد با هیجان و کلی ذوق وشوق عکسا و فیلمای افطاری فرا مفصل شب گذشتهی مسجدشونو نشون دادن. گرمم بود میخواستم اب بخورم، منتظر بودم خدافظی کنه بره ولی به نظر نمیرسید قصد رفتن داشته باشه :)) آخر گفتم میری بالا یا من برم؟ چون میخوام اب بخورم داداش. گف نه راحت باش اینجوری ثوابش واسه منم بیشتره! پاشدم برم که هم جوابشو ندم هم مشتمو از خطر کوبیده شدن به در و دیوار نجات بدم برگش گف تو که کافری چه فرقی برات داره. عه. الاغ. گفتم مؤمن جان غرض مگه غیر از اینه که شما به یاد فقرا و اونایی که ندارن بیفتی؟ بعد وقتی شما عکسای دیشب آشپزخونهی مسجدو به من نشون میدی که چقد غذا درست کردین و با افتخار و هیجان تعریف میکنی تازه چقدرم دور ریختین و نکردین لاقل اضافههاتونو به این همه بدبخ بیچارهها که این روزا همه جای شهر ولوئن بدین، اصن راه دورم نه وقتی سر همین خیابونی که میپیچی میای سمت بیمارستان ما هنوز اون زن گداهه با بچهی کوچیکش نشسته کف زمین گدایی یه تیکه نون میکنه، تو چه روزهای میگیری چه افطاری توو مسجد نوش جان میکنی؟ گفت نه تو نمیفهمی. قبل از اینکه به توضیحش ادامه بده گفتم درسته آی دکتر من نمیفهمم و دکمهی آسانسورو زدم که برم بالا. خوشبختانه بلافاصله در بازو بسته شد و دیگه نتونست ادامه بده.
دنیای وارونه
آدمای خوب دلشون گرفتار دست آدمای نالایق میشه، اذیت میشن، ضربه میخورن، قلبشون میشکنه، روحشون خدشهدار میشه و بد قضیه اینه که در همون حال هم باز از مخاطب جفاکارشون دفاع میکنن و برای کاراش توجیه پیدا میکنن و در حالی که زمین و آسمون تمام حقو به اینا میدن، اینا حقو به خودشون نمیدن و معتقدن که احتمالاً مخاطبشون هم حق داره و... از شرایطی حرف میزنم که توش آدمای معمولی خیلی قاطعانه حتی حق زنده موندنم برای طرف مقابلشون قائل نیستن.
فقط میشه گفت دردا و وا اسفا.
مصائبی که هست
گاهیام دوروبرمو نگاه میکنم میبینم وسط یه تودهی بزرگ غلیظ دودآلود سرشار از انرژیای منفی اطرافیانم احاطه شدم و هیچ راهی جز فراموش کردن خستگیام و دونه دونه کنار زدن موجای این انرژیا از توو وجود صاحباشون ندارم.
فرهنگیان در قعر بیفرهنگی
با کمال تأسف بارها تجربه کردهام که طرف مقابلم در حین تعریف ماجرایی، موقع معرفی فرد خاصی، با یک لحن تحقیرآمیز میگه یارو آدم حسابی نیست! فرهنگیه!!! فرهنگیه دیگه/بدبخت بیچارهس/ گداس/ داغونه/ قابل احترام نیس/ آدم حسابی!!! نیست و . . .
کات
برعکس ایران در اکثرکشورهای پیشرفته، معلم بودن نه تنها مایهی خجالت نیست، افتخار و پرستیژ دارد و شغل پر درامدیست!
مثلاً ژاپنیها که یکی از مهمترین دلایل پیشرفتشون رو معلمهاشون میدونن و معتقدن باید برای یک معلم در حد یک امپراطور احترام قائل شد و بهشون در حد یک وزیر حقوق پرداخت کرد.
کات
در جوامع بیساختار و توسعه نیافته، ضمن سیستم آموزشپرورش بیثبات و پر ایراد، با دو مشکل اساسی روبهرو هستیم: یکی اینکه معلمها از حقوق و احترامی که شایستهی شغلشونه برخوردار نیستن و دو اینکه بعضاً کسانی که به عنوان معلم مشغول به تدریس میشن، شایستگیهای لازم برای معلمی رو ندارن! که هر دوی اینها در یک دور باطل علت و معلول هم هستن! ولی کاش اشتباهات اون اقلیت نالایقی که شما در طول سالهای تحصیلتون ازشون کینه به دل گرفتید رو به خوبیهای اکثریت آدمای شریفی که جزو این قشر هستن تعمیم ندید.
کات
در جوامع بیساختار و توسعه نیافته، ضمن سیستم آموزشپرورش بیثبات و پر ایراد، با دو مشکل اساسی روبهرو هستیم: یکی اینکه معلمها از حقوق و احترامی که شایستهی شغلشونه برخوردار نیستن و دو اینکه بعضاً کسانی که به عنوان معلم مشغول به تدریس میشن، شایستگیهای لازم برای معلمی رو ندارن! که هر دوی اینها در یک دور باطل علت و معلول هم هستن! ولی کاش اشتباهات اون اقلیت نالایقی که شما در طول سالهای تحصیلتون ازشون کینه به دل گرفتید رو به خوبیهای اکثریت آدمای شریفی که جزو این قشر هستن تعمیم ندید.
کات
مادربزرگ من، زمانی که مادربزرگ خیلی از شما حتی سواد خواندن و نوشتن ساده را هم نداشتند و هرگز به مدرسه نرفته بودند، به سه زبان زنده دنیا به غیر از فارسی تسلط داشت، ورزشکار بود، ویلون مینواخت، خط خوشی داشت و به جز رسیدگی به وظایف مادری و همسریاش شاغل هم بود.
تدریس میکرد و افتخارش این بود که سی سال تمام در یک مدرسه خدمت کرده و بسیاری از شاگردانش حالا جزو شخصیتهای شناخته شدهای در جامعهی امروز ایرانند.
جایی کاری داشت یا گاهی که لزومی داشت خودش را با افتخار فرهنگی معرفی میکرد!
او برای من مظهر زنی مدرن، روشنفکر، باسواد، آگاه و متکی به خود بود و من ضمن اینکه خیلی دوستش داشتم، برایش احترام خاصی قائل بودم. از شما چه پنهان وقتی با مادربزرگ بقیهی اطرافیانم مقایسهاش میکردم، در دلم حتی به خاطر داشتنش افتخار میکردم.
پدرم هم عادت داشت و هنوز هم حتی عادت دارد، به جای اینکه خودش را با عنوان دکتر، مهندس یا استاد دانشگاه معرفی کند، میگوید فرهنگی هستم!
کات
ـ فرهنگی بودن در نظر من هیچوقت کسر شأن نبوده و نخواهد بود. و شرمم میاد از مردمان بیفرهنگی که با حقارت به قشر "فرهنگی" جامعهشان مینگرند.
ـ شأن آدمها را با میزان درامدشان در ذهنتان بالا پایین نکنید.
ـ دزد نبودن و اختلاس نکردن و رشوه و مال حرام و پول خون ملتو نخوردن، اهل علم و ادب بودن و در عین حال سخاوت آموختن به دیگران را داشتن، نه مایهی خجالت است و نه کسر شأن.
ـ اگر واقعاً ملاک برای آدم حسابی بودن، کلفتی حساب بانکی و ماشین لوکس داشتن و لاشی بودن و این قبیل چیزا بشه/باشه، خوشا آدم ناحسابی بودن!
کات
روز معلم مبارک
کات
روز معلم مبارک
باید/شاید/باشد که جبران کنم کمیشو
میخواستم دنیا رو جای بهتری کنم ولی تسلیم شدم و هیچ گهی نخوردم.
از خودم شرمسارم
این فرشتههای بیگناه گنا دارن
بااااور کنین باور کنین توو این دنیا بچهدار شدن گناهه، به خدا به مقدساتتون قسم گناهه.
تا وقتی اینهمه بچههای بیسرپرست و بدسرپرست هست ...
ای داد بیداد :(
من این کلیپها و خبرای کودک آزاری رو همینکه میبینم یا میخونم، همینجوری از خودم بدم میاد، از بودنم و از اینکه کاری نمیتونم براشون بکنم یا نکردم شرمم میاد. اونوقت چطور کسی میتونه این بلاها رو سر این بچههای مظلوم بیدفاع بیگناه بیاره یا این چیزا رو ببینه و هنوز نفس بکشه، طاقت بیاره یا چیزی نگه، کاری نکنه و ...
همه گنجیشکای کوچولوی من
هزار دفعه گفتم بازم میگم، در این آشیونه همیشه به روتون وازه، پناه و سرپناه خواستین، مأوا و مخفیگاه خواستین، ستون و تکیهگاه خواستین، مرهم و درمون، دکتر و درمونگاه خواستین، جایی واسه خستگی درکردن میون راه خواستین، آذوقه، توشه، محبت بی منت، محرم راز، نوازش و ناز یا آغوش باز خواستین، هر وخ خواستین، هر وخ دلتون خواست، در این آشیونه به روتون وازه. وقتی اومدین خوش اومدین، هر وقتم خواستین برین پروازتون به سلامت. من همیشه با تمام چیزی که از دستم برمیاد و تا وقتی و تا جایی که میتونم باهاتون و براتون هستم. هر وخ خواستین بیاین، هر وقتم خواستین برین. بی هیچ نگرانی و فکر و خیالی! کم و زیاد شدن تعدادتونم تأثیری رو میزان محبتم به تک تکتون یا کاری که براتون میکنم نداره ولی،
ولی اگه این براتون کافی نیست، بگردید دنبال یه لونه و آشیونهی بهتر یا یه مامان مهربونتر. چون من بیشتر از اینی که میبینید ندارم. همش همینه، همینقده. اگه کمه عوضش همهی اون سهمی از منه که میتونم در اختیارتون بذارم. همهی اون چیزیه که در حد توانمه. مچکر میشم به جای قهر کردن یا بیمعرفت فرض کردن من یا به حساب دوستون نداشتنم بذارید، منصفانه درکش کنید.
خودتونم یه وخ از دست خودتون ناراحتین، احساس گناه یا عذاب وجدان میکنین یا هر چی، به من منسوبش نکنین یا واسه خودتون نبرین بدوزین از طرف من تصمیم نگیرین قضاوت نکنین. من باهاتون حرفی داشته باشم، مشکلی داشته باشم، ناراحتیای داشته باشم، اذیتم کرده باشین، خستهم کرده باشین، زیادی شده باشین، مزاحم باشین، رو اعصابم باشین، توقع زیادی داشته باشین یا هر مورد دیگهای باشه، خودم عرض میکنم خدمتتون. شما نگران نباشین. خب؟ مچکرم. حالا برین جیکجیکتونو بکنین :*
خودتونم یه وخ از دست خودتون ناراحتین، احساس گناه یا عذاب وجدان میکنین یا هر چی، به من منسوبش نکنین یا واسه خودتون نبرین بدوزین از طرف من تصمیم نگیرین قضاوت نکنین. من باهاتون حرفی داشته باشم، مشکلی داشته باشم، ناراحتیای داشته باشم، اذیتم کرده باشین، خستهم کرده باشین، زیادی شده باشین، مزاحم باشین، رو اعصابم باشین، توقع زیادی داشته باشین یا هر مورد دیگهای باشه، خودم عرض میکنم خدمتتون. شما نگران نباشین. خب؟ مچکرم. حالا برین جیکجیکتونو بکنین :*
ما پیاده شدگان
آا ما بچه بودیم یه دوچرخهی طلایی داشتیم حکم دوچرخهی عروس محلو داشت. بعد سنمون رف بالا قدمون انقد بلند شد که دیگه دوچرخه کوچیکمون شد. دلمون یه دوچرخه کورسی میخواست. بابا مامان معتقد بودن الان وقتش نیست و آخر سال اگه شاگرد اول شیم حقمونه که یه دوچرخه نوی قشنگ برامون بخرن. مام که چه میدونیستیم دنیا دست کیه! تا آخر سال هر وقت هوس دوچرخهسواری میکردیم شرطبندی میکردیم و با هزارتا کلک شرطو میبردیم که چن ساعتی دوچرخه کورسی پسرای بزرگ محل زیر پامون باشه. سال تحصیلی رو به این امید گذروندیم که آخرش قراره خودمون بالاخره و دوباره صاحاب یه دوچرخه خفن شیم. تابستون شد، ما شاگرد اول شدیم و الوعده وفا: یه دوچرخهی خیلی خوشکل دادن دست ما ولی با اولین دوری که باهاش توو کوچه زدیم (شما یادتون نیس ولی اون موقع مث الان نبود ـ ماشین گشتی که اتفاقی داشت از سر کوچه بنبست ما رد میشد زد رو ترمز) و اینجوری شد که دوچرخمونو با چن تا لگد غر کردن انداختن کنار جوب و خودمون و شخصیتمون و تمام ذوق و شوق مارم با چن تا بد و بیراه غر کردن انداختنمون تو ماشین.
برگه تعهد باید پر میکردیم که چون دختریم گه میخوریم در ملاءعام دوچرخهسواری کنیم!
و حالا خیلی سال از اون موقع گذشته ولی حسرت دوچرخهسواری با اون دوچرخه صورتی بینظیر توو تهران هنوز با منه.
شاید اگه یک سال زودتر اون دوچرخه رو برای من خریده بودن، من اصلا دیگه تابستون سال بعد دلم نمیخواست با اون شوق و هیجان برم دوچرخهسواری و راحتتر بپذیرم که طبق قانون مملکت اسلامیای که توش زندگی میکنیم حالا بزرگ شدهم و دیگر اجازه ندارم در"ملاءعام" دوچرخهسواری کنم.
کاش بیشتر از اینکه نگران درسم باشن نگران حداکثر استفاده کردنم از فرصتها و تجربهی نهایت لذتها از زندگیم بودن، پیش از اینکه با برچسب "زن" خوردن همه چیز برایم جرم و فساد محسوب شود.
کاش همهی پدر و مادرهای دختردار علیالخصوص در دنیای اسلام پیشتر و بیشتر از هر چیز دیگهای اول نگران احقاق حقوق اولیهی زندگی دختراشون به عنوان زنهای آینده در رژیم بیرحمی که توش اینا رو به دنیا آوردن، بودن.
و مهمتر از اون کاش همهی پدر و مادرهای دختردار اصلاً و به اساس حقوق اولیهی زنها واقف بودن و اونها رو لایق داشتن این حقوق میدونستن که حالا در مرحله بعد بخوان برای احقاشون کاری بکنن!
پ.ن. در خصوص دو پاراگراف آخر و از اونجایی که از حق نباید گذشت، عرض کنم که پدر و مادر خودم رو به عنوان اقلیت در این مورد مستثنا میکنم، چرا که اگه همین الانم من همینی هستم که هستم، از برکت تربیت درست و اعتماد به نفس به جائیه که از همون بچگی به عنوان یه دختر بهم دادن؛ ولیکن در مثل مناقشه نیست...
پ.ن. در خصوص دو پاراگراف آخر و از اونجایی که از حق نباید گذشت، عرض کنم که پدر و مادر خودم رو به عنوان اقلیت در این مورد مستثنا میکنم، چرا که اگه همین الانم من همینی هستم که هستم، از برکت تربیت درست و اعتماد به نفس به جائیه که از همون بچگی به عنوان یه دختر بهم دادن؛ ولیکن در مثل مناقشه نیست...
تولدت مبارک سروناز نازنینم
خیلی وقته از سروی، که مثل خواهرم بود هم مثل اکثر رفقام خبر ندارم ولی دلیل نمیشه روز تولدش از بودنش خوشحال نباشم.
امیدوارم هر جا هستی و هر کاری میکنی، خووووب باشی و خوشحال. سبد سبد بوس و پیشی برات :* پنق
میطلبید خب به من چه
+ چیکار کنم خوابم بپره؟*
ـ دس صورتتو با آب خنک بشور
+ سرما میخورم
ـ آب یخ بخور
+ برای کبد سمّه
ـ چای
+ هی باید برم دسشویی
ـ قهوه
+ فشارم میره بالا
ـ هایپ
+ کلیه رو نابود میکنه
ـ قرص؟
+ قلب آدمو میگاد
ـ بالش؟
+ مسخره میکنی؟
ـ چرا نکنه به بالشم آلرژی داری؟
+ برای همینه که از همه شما "پزشکا" بدم میاد
کلافه از در شیشهای اتاق که میره بیرون یه دونه از این کلیپا که اولش همه چی آرومه بعد یهو یکی جیغ میزنه آدم میترسه براش میفرستم، صدای جیغو که میشنوه انقد غافلگیر میشه گوشی از دستش میفته (ولی نمیشکنه. میره سمت دسشویی مردونه) دو دیقه بعد برمیگرده توو اتاق میگه توو روحت یخ کردم، داشتم میشاشیدم توو خودم، کمرم گرف، قلبم اومد توو دهنم، نزدیک بود سکته کنم، گوشمم کر شد ولی خوابم پرید!
میگم میخواستم ثابت کنم شما نباشینم ما میتونیم به کارمون ادامه بدیم :)))
+ واقعا داشتم میمردم.
ـ حالا اقلا یه دلیلی داری که لااقل از من یکی بدت بیاد :))
* دانشجوی داروسازیه. آخر هفتههام بیمارستان کار میکنه.
اون عصای جادوئی توی جیبتونو تکون بدین
من شخصاً معتقدم آدم برای خودش و دوروبریاش تا تهِ تهِ آخرین جایی که ممکنه باید آرزوهای کوچیک و براوردنی رو براورده کنه. از داشتن یه حیوون خونگی گرفته تا زیورآلات و جینگیل پینگیلای الکی خوشالکننده مث یه ساعت یا دسبند خوشکل که آدم دلش با تأکید رو کلمهی دلش میخواد، یا یه دوچرخه، یه شهربازی رفتن، یه سفر یا حتی یه چیزی که فقط دلت میخواد داشته باشیش بدون اینکه به کارت بیاد!
زندگی کوتاهتر و بیارزشتر از اونیه که بخوای هی دندوناتو رو هم فشار بدی و در مقابل چیزای کوچیکی که دلت میخواد، واجب نیست و در عین حال بودن و براورده شدنش تعادل زندگیتو به هم نمیزنه ـ مقاومت کنی و خودتو، بچهتو یا کسی که دوسش داری و/ یا دوسِت داره رو ازشون محروم یا آرزو به دل نگه داری.
واقعا ارزش نداره. با خودتون مهربونتر باشید و گاهی برای دلتون بیدلیلم که شده یه جایزه بخرید. با یه حرکت از دل برامدهی کوچیک به خودتون و دوروبریاتون یه لبخند هدیه کنید، به دل بنشینید و از لحظه لذت ببرید.
زندگی انقدر سختگیر هست که بیش از حد لزوم داغ حسرت رو دل آدم بذاره. نذارید چیزای کوچیک براوردنی هم به حسرتای ناگزیر زندگیتون یا زندگیشون اضافه شه.
یه نفس عمیق بکشید. اخماتونو باز کنید. کمی مهربونتر و مثبتتر باشید. شاید شد.
زورشون فقط توو صدا و بازو و احیاناً کمرشونه
آقایون ماشالا مریض میشن انگار تیر و ترکش خوردن. انقد بدمریض و بیتاب و بیطاقت.
نباشه هم البته طور خاصی نمیشه
یه وقتیم ممکنه نیمههای شب یا نزدیکای صبح لحافتو کنار بزنی، بشینی توو رختخوابت، شروع کنی به گریه کردن در حالی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، در عین اینکه تقریباً به هر چیزی که فکرشو بکنی، قابلیتشو داره که بخوای به خاطرش گریه کنی. دلیل غمتو اما، به سادهترین و در پیچیدهترین حالت ممکن، خودت بدونی و فقط خودت بدونی.
تقریباً برعکس همیشه دلت میخواد اینبار تو سرتو بذاری رو سینهی کسی. کسی که وقتی از خیسی ریختن دونههای اشکت روی تنش بیدار میشه، لازم نباشه که بیرسه چته و هیچ توضیحی ازت نخواد که چرا. و فقط یه دستشو آروم ببره توو موهات و با دست دیگهش محکم بغلت کنه. هل نشه، از گریهت خودشم گریهش نگیره، از حالِت و رفتارت گیج و گنگ نشه، کلافه نشه، عصبانی هم نشه، فقط آروم باشه
و فقط باشه...
سالهای درازیست که تجلی نیستنم
هر کسی با یه چیزی یا در یه چیزی تعریف میشه. من با نوشتن... و وقتی نمینویسم یعنی تعریفی ندارم. نیستم. مثل یه چیز تعریف نشده.
متأسفانه.
متأسفانه.
یکی که مژده بده شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید . . .
فکر میکنید واقعا یه روز خوب میاد که توش حق بر باطل پیروز شه و ماه از پشت ابر بیرون بیاد؟ ینی خودش درست می؟شه؟ من آدم خیلی خیلی خیلی بلندپروازی رو میشناختم که وقتی چارده پونزده سالش بود، به جای اینکه توو فکر قر و فرو اولین تجربههای عشقی و جنسیش باشه، میخواس تنهایی به جنگ تاریکیا بره و چادر سیاه وحشت و نکبت و خفقانی که رو سر مملکتش سایه انداخته رو بدره! اما حالا که از اون جز یه مشت خاکستر/ یه جا/ به جا/ نمونده، راستی کی قراره یه روز گل بده، مژده بده، زمستونو بشکنه و بره؟
مظلومان نامیرا حتی
همراه کلاقرمزی به این فکر میکنم که چقدر این مام میهن پرطاقت و جونسخته!
و اینکه چقدر شایستهس اگه در تاریخ از ایرانیا به عنوان قوم مظلومان یاد شه.
برترینش کن برا هممون داداش
شاعر ناشناس میفرماد که
گشت گرداگرد مهر تابناک ایران زمین روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان ای تو گرداننده مهر و سپهر برترینش کن برایم این زمان و این زمین
امیدوارم سال نو برای همتون مبارک باشه. امیدوارم حال همتون خوب باشه/ امیدوارم دلتون خوش باشه/ امیدوارم تنتون سلامت باشه/ و امیدوارم جیبتون پر از پول باشه
از دور بغلتون میکنم و میبوسمتون :* عیدتون مبارک
روزی که مهدی آمد :))
تولدت مبارک مهدی عزیزم. مدتهای زیادیست که ازت خبر ندارم ولی امیدوارم که خوب باشی و موهای نازنینت هم همینطور :)) سبد سبد آرزوهای خوب دارم برات و به یادتم فیلسوف تپل دوسداشتنی. بغل از راه دور (انشالا که به دور از چشم دوس دخترت)
شاید چون پنجره رو واز گذاشته بود :))
پیرزنه خیلی جدی گفت هر شیش هف ماه یه بار میرینه و خیلیم راضیه و مشکلی نداره.
البته نمیدونم چرا پرستارا یه کم ناراحت بودن از دستش :))
همون همسایمون که گفتم همش میره
یکی از خانومای همسایهرو توو کوچه موقع برف پارو کردن دیدم، انقدررررررررررررررررررررررر حرف زد انقد حرف زد انقد حرف زد انقد حرف زد که اصلا زبانم از بیانش قاصره. بعد توو همین مدت کوتاه انقدر اطلاعات در مورد تک تک ساکنین محل بهم داد که به جرأت میتونم بگم، کلّیه سازمانهای جاسوسی دنیا در مقابل ایشون سر تعظیم که هیچی سر سجده باید فرود بیارن. ینی از اسم و رسم و شغل و سن و روز و ماه و محل تولد تا تاریخ اسبابکشی به این محل و معرفی خاندان دونه به دونهی همسایهها گرفته تا اسم و شغل و محل کار وحتی برنامهی کاری نامزد بچههای خونوادههای محل در روزهای آخر سال میلادی و حتی اطلاعات کامل در مورد همسایههای فوت شدهی محل رو هم به من داد. حتی الان میتونم بهتون بگم کدوم همسایههامون چن بار، در چه مواردی، کجا و به دست چه دکتری، عمل جراحی داشتن و چن روز بعد از عمل مرخص شدن و و و یعنی شک ندارم که اگه ازش میپرسیدم میتونست رنگ شورت مورد علاقهی دونه دونه همسایهها رو هم نام ببره! در مورد خود من حتی یه سری اطلاعاتی داشت که من خودمم نمیدونستم!
کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم*
چیه واقعاً این وضع آخه؟ همه در همه حالات و اوقات در رنجن. بچه داشته باشی یه جور نداشته باشی یه جور. یهو تالاپ بمیری یه جور مریض و ناتوان شی بعد بمیری یه جور! چه خفت و ذلتیه آخه آدم هی پی در پی و بیوقفه بهش تن میده؟
ها چرا اونجوری نگا میکنید؟ آدم وقتی هی هر روز و همش بیماری و ناتوانی و رنج و درد و نکبت و بدبختی آدما رو ببینه وقتی هر روز و هر طرفو که نگا میکنه مرگ آدما رو ببینه، وقتی آدم هر طرفشو نگاه میکنه دلشوره و ترس و استرس و اضطراب و اشک و آه مردمو ببینه، یه شب زمستونی در حالیکه سرمای سختی خورده و حوصله ادا دراوردن و دایورت کردن و اینا نداره وقتی میاد خونه این شکلی میشه. مث من. غمگین. عصبانی. طفلکی. و خسته.
چرا انقدر بیخیال یا حتی خوشخیال دنبال بقای نسل و تولید مثل خودتونید؟ اینهمه بچههای بیگناه بیسرپرست محتاج منتظر! چرا حتما باید تخم خودتونو بارور کنین و یه موجود بیگناه جدید دیگه رو به دنیا بیارید تا ارضاء شید؟
آلودگی هوا و سوراخ لایه ازون و گرمایش زمین و نابودی محیط زیست و فلان به کنار، بلایای طبیعی، زلزله و طوفان شن و باد و سیل و سونامی و فلان به کنار، بلایای غیرطبیعی و آمار تصاعدی رو به رشد سوانح و حوادث و تصادفات و جنایات و ترور و جنگ و قتل و کشتار و آدمای روانپریش و خطرناک و اینهمه پلیدی و پلشتیا و فلان هم به کنار. شما فقط به خوبترین قسمتش که عشقه توجه کن. از عشق هم اون قسمت ایمنترش که همون عشق والدین و فرزنده...
میتونم به توضیحاتم ادامه بدم ولی فایدهای نداره. کسی که بچهای رو موقع مرگ پدر مادرش ندیده باشه، کسی که پدر مادری رو موقع مرگ بچهش ندیده باشه، کسی که نگاه بچهای رو در که کنار پدر و مادر پیر و ناتوانش یا بدتر از اون دچار زوال عقلشدهاشـ ندیده باشه، کسی که مرگ و درد مردمو انقد زیاد و از نزدیک ندیده باشه و ... ، متوجه نمیشه من چی میگم.
شما همون بچهدار شید و پایا باشید. مام بریم آتشآلود و جگرسوخته آبی بخوریم* بخوابیم که سرماخوردگیمون خوب شه.
* ه.ا.سایه
* ه.ا.سایه
به قول اردلان خان سرافراز عجب بیهوده تکراریست دنیا
چتونه؟ چرا شوک شدین جماعت خوش باور بیحافظه؟ ینی نمیدونستین بعد سی چل سال حاتمیکیا وابستهس؟ بده حالا بدون پروسه قضایی کسی به گهخوریش اعتراف کرده براتون؟
سر نرید به حق محق
آدما ظرفیتشون که پر شه سرریز میشن. سرریز میشن ینی چی؟ ینی مثلا آدم یهو وسط ظرف شستن بغضش خیلی بی سر و صدا میترکه و اشکاش شروع میکنن گوله گوله ریختن تو ظرفشویی. یا مثلا آدم وسط فیلم اکشن و پیتزا یهو به خودش میاد میبینه داره گریه میکنه و اشکاش دارن شالاپ شولوپ از رو گونههاش قل میخورن میرن تا پایین گردنش و یقهش.
به خدا (که قافیهشم جور دربیاد)
ما چنــان پژمـرده گشـتیم ازعطا
که نه طاعتمان خوش آید نه خطا
ـ حضرت مولانا


