هر آشغالی رو که آدم نمیخونه

از اینم بدم میاد که اینجا مینویسم خوب نیستم و از فرداش هر کدومتون یه جوری نگاه میکنید. البته بسیار هم منطقی تقصیر خودمه. میتونم اینجا ننویسم. میتونم جای دیگه بنویسم یا حتی اصلا ننویسم. و وقتی مینویسم دیگه این زر زرا رو نداره علاوه بر اون انتظار اینکه شوما بوخونید و هیچ عکس‌العملی از خودتون بروز ندید یا بعدش کاملا خنثی بمونید هم مسخره‌ست. ولی خب به درک.
خوب نیستم همتون بدونید.
انقد بدم که حتی نمیتونم توصیف کنم.
شایدم دروغ میگم. 
شما چه میدونید. 
از پشت مانیتور خیلی چیزا رو میشه تشخیص نداد یا حتی اشتباه تشخیص داد.
چه فرقی داره؟ 
داره خب. آدمی شریف که نیست ولی آدم ست به فضولی آدمیت
خوب نیستم. خوب نیستم. خوب نیستم. خوب نیستم. 
به یه خودم نیاز دارم.
به شرط صداقت.
شما یه شری سراغ ندارید؟
شری من مُرده.
شما هنوز شری دارید؟
شری شما هنوز تموم نشده؟
تاریخ مصرفشم ینی نگذشته؟
عه! خوشبحالتون بابا.
کاش اون موقع که میخریدینش به مام خبر میدادین. چن تام ما میخریدیم نگه میداشتیم خب واسه روز مبادا.
راستی خانوم والده آقا والده چطورن؟
فرمودید امسال عید رفتن مکه یا کرب و بلا یا مشد؟
حالم از این زندگی بهم میخوره.
میدونید چرا؟
چون مثلا اگه قرار بود هر کسی ـ هر کسی رو از توو تمام آدمای دنیا میتونستم انتخاب کنم که یه شب باهام شام بخوره هیچ کدوم از شخصیتای مورد علاقه‌م هیچ کدوم از آدمای باهوش یا موفق یا خوشکل و خوب تیپ و شیک پوش یا دوسداشتنی دنیامو حتی عشقمو دعوت نمیکردم.  کسی رو دعوت میکردم که
حالم از زندگی بهم نمیخوره به خاطر شرایط و روابط و ضوابطش یا حتی آدماش. نه حالم از زندگی بهم میخوره چون حالم از خودم 
خسته‌ام. 
نترسید طوری نشده. 
یکی از کارای خنده‌داری هم که هی توو زندگیم تکرار میکنم اینه که از دست خودم در میرم. 
عین یاروی بافتنی از توو میل. یا مث ماهی زنده از توو دست. یا حتی مث 
همین الان مثلا از دست خودم در رفتم که اومدم دارم اینا رو مینویسم.
یا چن ساعت پیش مثلا از دست خودم در رفتم به یکی گفتم همه چی توو دنیات به دور خودت میچرخه. میخرچه البته ولی نیازی نبود من گوشزد کنم بهش.
چن ساعت قبلشم از دست خودم در رفته بودم و کتابی که الان یه هفته‌س باید شص بار تا حالا تموم کرده بودمو لاشم وا نکردم.
کلا هی از دست خودم در میرم. 
فقط شالگردنش انقد درازه که ملوم نیس چن رج دیگه در بره چیز میشه کلا.
خوب نیستم. 
میتونم هزار بار
کاش میشد بگم بریم خونمون و یکی بود که ببرتم به خونه‌ای که مثلا هنوز بود.
اینجا گنجیشکا بیدار شدن.
ساعتم یه رب پیش زنگ زده که بیدارم کنه 
اگه فردا بینهایت تا ساعت هم میداشت بازم نمیرسیدم دیگه هیچ شکر و قند و عسلی بخورم.
 دستم 
بریم بخوابیم
شاید که فردا روز تخمیتری نباشه مثلا :))

قضابلا

شکستنی بالاخره بائاس بشکنه متنها اینکه کِی، از دست کی و کجا بیفته بشکنه باعث میشه آدم نابودیشو راحتتر یا سختتر هضم کنه

متاسفانه

به هر حال منم آدمم  
حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست حواست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست نیست . . .

ادامه دارد

بارون دریا آبشار رنگین‌کمون 

سر کاری


در وادی ما زیاد پیش میاد که مریض یهو ازت میپرسه چطور میتونم ازت تشکر کنم؟ من ممولا میگم با یه لبخند! 
گاهی ولی اون نگاه آدما وقتی همینو بهشون میگم یا جوری که ادمو وصف میکنن قبل یا بعد از قدردانی. . . انقدر سرشار از خوبیه که بیشتر از هر حس دیگه‌ای شرمنده میشم. و بعد غمگین. از اینکه کاش واقعا شبیه اون فرشته‌ای که اینا وصف میکنن بودم.
خیلیامون اصن براشون مهم نیس که چی میشنون معمولا یا انقد عجله دارن یا انقد براشون بی‌اهمیته اصلا نمیشنون و خیلیام حق مسلم خودشون میدونن که از این قبیل تعریف و تمجیدا بشنون!
این موضوع رو میشه به یه پست کشدارقابل خوندن تبدیل یا تکمیل کرد اما الان حوصلشو ندارم.
این پستو شروع کردم برای اینکه مجبور شدم بپذیرم این اتفاق خارج از محیط کارم کم برام نمیفته. و خیر این هیچ خوشال کننده نیست. این نشون میده که . . . 
حوصله ندارم توضیح بدم. ولش کنید.

بخوابید دیگه نصف شبه

نخیر هنوز خوب نیستم دستمم هنوز خیلی درد میکنه. و باز هم نخیر اگه میشد کاری کرد حتما میکردم. با تشکر

هیچ فکرشو کردید؟

مهمترین یا باارزشترین چیزی که دارید چیه؟ 
برای کی یا در برابر چی حاضرید از دست بدیدش؟ 
فکر میکنید قیمتتون چنده؟

یادم افتاد منظورم از چیز چیه اصلاح میکنم

یه سری تصمیماتم توو زندگی هست که هر کدومشو بگیری در آینده دور یا نزدیک حسرت میخوری که کاش اون یکی رو میگرفتی و این چیز نیست. ینی نمیشه کاریش کرد. 

مترجم پیامبر کی بود؟

یه مسئله‌ی دیگه هم که میتونه سطح فلانتونو ببره بالاتر اینه که، قضیه‌ی عشق و دوس داشتن با قضیه و رویه‌ی رابطه و پارتنر شدن فرق‎‌های خیلی زیادی داره. 
یکی از فرقای مهمشم اینه که اولی فقط هدیه کردنه، در اختیار گذاشتنه، تقدیم کردنه، تحسین و تقدیر کردنه، فقط و دائم، مادام دادنه. نه اینکه طرف متقابل در این فاز فقط طلبکارانه تو را به نظاره بنشیند. طرف متقابل هم اگر در فاز دوس داشتن باشد دقیقا همین‌ها را در قبال مخاطبش انجام خواهد داد ولیک هر دو بی ادعا و بی انتظار عمل میکنند.  
دومی اما اگرچه اغلب بر پایه‌ی اولی یا با پیشینه‌ی اولی ساخته شده، باری قاعدتاً دادن در برابر گرفتنه. نیاز در برابر نیاز. طلبیدن در برابر طلبیدن. خواستن در برابر خواستن. و اگر غیر از این باشه رابطه میتونه وجود داشته باشه و حتی ادامه پیدا کنه اما هرگز یه رابطه‌ی سالم نیست. انتظارِ متقابل بخش لاینفک رابطه‌ست. 
اگر دوست داشتن باشد و انتظار متقابل جزو آن رابطه‌ نباشد، رابطه رمانتیک مبدل میشود به یک رابطه‌ی پدرـ فرزندی یا مادرـ فرزندی و کمی پیچیده‌تر. 
مادامی که دوسش داری، گرچه دوستت ندارد و مادامی که هر چه برایش میکنی بی هیچ انتظار بازگشت و بازپرداختی، چه از لحاظ مادی و چه معنوی و احساسی! مادامی که گذشت میکنی و میبخشی بی آنکه به خودت حقِ گناه و اشتباه ـ هر چند غیر عمد ـ را بدهی، دوستش داری و مادامی که روزگار با این اوصاف را با خشنودی به سر میکنی خوب است. میتوانی تا ابد در همین فاز بمانی اما تجربه و آمار نشان میدهد که نمیتوانی تا ابد فلان. لااقل اکثرا نمیتوانند . . . 
پس به محض اینکه دلت خواست او هم . . . ، به محض اینکه فکر کردی به دلیل جفایش و شک کردی به خطایش در قبال خوبی‌ها و دوسداشتن ها و دادن‌های پیوسته و مکرر خودت، وارد مرحله‌ای شدی که باید از رابطه حرف بزنی. 
اگر در این مرحله با مخاطب به توافق رسیدی و مجوز ورود به رابطه گرفتی، بسملاه و یا علی و اگر نه از خودت و روزهای بد آینده‌ی نزدیک بر حذر باش. 

از لابه‌لای یک پایان‌نامه‌ی بی‌پایان

یه نکته‌ی جالبی هم که میتونه به منطقی‌تر عمل کردن یا فکر کردنتون کمک کنه اینه که آدمی که معتقده حاضره ـ به هر دلیلی از دوس داشتن و عشق به کسی گرفته تا حمایت و حفاظت ازش یا فداکاری براش تاااا مشکلات و انحرافات روانی ـ آدمی که معتقده حاضره داوطلبانه دردی رو تحمل کنه، منظورش دقیقا درد خاصیه که گاهی ابراز میکنه و گاهی نه. و مع الاسف در اکثر مواقع در لحظه‌ی اقرار یا اعتراف یا ادعا خودش هم آگاه نیست که در واقع حاضره فقط و فقط نوع خاص یا انواع محدود یا معدودی از دردها یا شکنجه‌ها رو تحمل کنه و لا غیر. 
برای مثال کسی که میگه میمیرم برات ممکنه واقعا حاضر باشه برای مخاطبش بمیره ولی ادعای آمادگی برای فدا کردن جونش الزاما به این معنی نیس که حاضره برای طرفش کور هم بشه مثلاً. در صورتی که ذهن ناخوداگاه آدمها از ادعای "میمیرم برات" این برداشتو میکنه که جون آدمی بالاتر و باارزشتر از بقیه چیزاشه، پس لابد کسی که حاضره جونشو واسه کسی فدا کنه حاضره باقی اعضای بدنشم فدا کنه . . . در صورتی که اینطور نیست. حالا ممکنه توو واقعیت یه نفر واقعا هم  حاضر باشه هم جونشو هم چشاشو فدای کسی کنه ولی مثال ساده‌تر و ملموس ‌تری به نظرم نرسید براتون بگم. 
یا مثلاً کسی که ادعا میکنه دلش میخواد کتک بخوره. دلش نمیخواد فقط کتک بخوره. تصور خاصی از کتک خوردن در اون لحظه توو ذهنشه که اونو میخواد. مثلا میخواد سیلی بخوره و اگه قرار شه با مشت کتک بخوره اگه حق انتخاب، پشیمونی ، فرار یا انکار داشته باشه اینکارو میکنه.
همین دیگه. 

تا ابد گرفتار

جبر دخترم جبر 

مممم

بریم بحوابیم کسی چه میدونه شایدم دیگه بیدار نشیم
پیشپیشپیشششش پیششش

:|

آیییییی دستم 

یادم تو را فراموش

خیلی وقتا دوس دارم کسی باشه که/و با حرف زدنش مجذوبم کنه لیک

قول

براتون داستان خوندم ولی قبل از اینکه آپلودش کنم پاکش کردم. حوصله ندارم دیگه. باید درمو بذارم. غصه نخورین حالا یه بار حوصله داشتم بازم براتون قصه میگم.

ادعا

ضمنا من هیچ وقت اشتباه مکتوب نمی‌کنم و اگر اینطور به نظر میرسد یقینا قصدی در آن است نقطه

^_^

اگر شاعر بودی شعرهات برام، حتما شبیه شعرهای عباس‌خان معروفی بود 

بیا برات غرق شم اصن

یکی از شوخیای همیشگیمم غرق شدنه. بود. مریضِ این بودم که برم زیر آب و تا جایی که میتونم نیام بالا. هر بار طولانی‌تر از قبل. مدت حبس نفسم ارتباط مستقیم . . .

با تو ام

تا نداره که

نبینه

بعد من میگم این عضله‌ی ساق پام میگیره هیشکی درک نمیکنه دقیقا چه اتفاقی برام میفته مگر اینکه با چشای خودش منو توو اون لحظه ببینه.

الکی

امروز داشتم مسواک میزدم به این فک میکردم که یه روزی از همین روزام جلوی همین آینه‌ وایمیستم و پودر دندونای خرد شده‌مو تف میکنم توو دسشویی. دست خودم نیس. خودم آرومم. بی‌حسم شاید. به هر حال دوشواری ندارم ولی خب دندونام همدیگه رو فشار میدن هی. الکی. مث انواع آلرژیام که منو فشار میدن هی. الکی.

همه‌ی گنجیشکا و نه گنجیشکای من

مشکلش فقط این بود که نمیتونستم دو دیقه توو خونه تنها بذارمشون دیگه. برمیگشتم همدیگرو تیکه پاره کرده بودن احتمالا :))

له

باید یه خونه میداشتم با همه‌ی بچه‌هام توش زندگی میکردم. الهی بمیرم کاش عین پیشیا شبا همشونو میتونستم توو بغلم جا بدم. چقد کمم. واسه هیشکی واسه هیچی کافی نیستم. له شم به خاطر تک تک لحظه‌هایی که هر کدومتون دلتون خواسته بغلم باشید و نبودم . . .

من یه شری قطبیم

از گرما و آفتاب توجه بفرمایید میگم آفتاب نور نه، آفتاب. بله از گرما و آفتاب بدم میااااااااااااااااااااد

همین دیگه

نباشی میمیرم

:))

مامانم میگه جات سبزه، از اونور داد میزنه میگه نه نه سبز چیه جاش آبیه 

:لبخند تلخ

گوگوشو به خاطر کسی دوس دارم که حالا خودش دیگه دوسش نداره.

خوبم بابا خوبم گو خوردم

بعد خسته م خیلی. شونه‌ی چپمم درد میکنه. حوصله‌م ندارم. خوب نیستم دیگه. کلی ام کار دارم. زارت. 

از دور حتا

خیلی غمگینه آدم بعد عمری دلش بخواد قد سی چل ثانیه فقط؛ یکی باشه که بتونه پیشش چن قطره اشک بریزه و هیشکی نباشه. 

دیگه

بضی وقتام اینجار وا میکنم بدون اینکه چیزی بنویسم صفه رو یه خرده نگا میکنم اشکامو پاک میکنم دوباره میبندمش میرم. منتها خب وبلاگ فقط ظرفیت پستای نوشتاری رو داره دیگه . . . 

اعتراف

همیشه خسته نبودم ولی همیشه دوس داشتم از اولش نبودم
به یه چیزی احتیاج دارم که نمیدونم چیه. متاسفانه. 
شاید به یه روز خوب مثلا شاید :)))
دیگه همون سطل آشغال خوبه دیگه. بسه. نمیخوام خدا باشم. نمیتونم. نمیخوام اصن. 

نیس دیگه

شاید آدم به صورت ناخوداگاه خیلی کودکانه دلش میخواد یا فک میکنه در حالت عادی همه چی باید خوب باشه و وقتی نیست به این نتیجه میرسه که هیچی اونجوری که باید باشه نیس 

ولی خب نیست

بعد آدم گاهی فک میکنه هیچ چیز اونجوری که باید نیست ولی بعد همون آدم یادش میفته که هیچ مرجعی گواهی نداده که همه چی چجوری باید باشه که بعد آدم به استنادش به این نتیجه برسه که همه چی اونجوری که باید باشه نیست 

:)

معین چه تیپی زده :))

بحدا

:)

هه هه بعد از مدتهای مدید امروز رِ در خانه به سر میبریم و به جز قسمت رُفت و روب به رادیوجوان گردی هم میپردازیم. خیلیم جالب انگیز :پی
ولی خب ترجیح میدم تموم شم تا برم. 
نیازم با رفتن به هیچ جا حل نمیشه. از خودم باید برم. خودمو از دست خودم باید رها کنم. خودم باید از خودم مرخصی بگیرم. باید برم. 

کاش نوشته بود

عجیبه که کسی تاحالا کتابی با عنوان چگونه فرار را بکنیم ننوشته. 

شبیه من نبود

هم سرطان داشت هم اخرش یکی مث من واسه دیگرانو واس خودش پیدا کرد. 

هیچوخ تموم نمیشم

یه روز منفجر میشم مث ذرات هوا پراکنده میشم توو فضا 
و
و ؟
و بعد دوباره مث اولم میشم، یه خورده قبل از لحظه‌ی انفجارم.

:(

خیلی دوس داشتم بدونم آخرِ این دختره که شبیه من بود توی سریال چی میشه. فک میکردم شاید منم بتونم همون کارو بکنم. فک نمیکردم امیدوار بودم. که به عبث انجامید متاسفانه. 

عه

چرا اینجوری خونده سیگار پشت سیگارو خب؟ صداشو ینی چرا اینطوری کرده میداد من براش میخوندم طبیعیتر میشد احیانا. 

به لیست فیلانتون اضافه کنید ترشی درمانی

آدم ترشی میخوره اصن خوشال میشه.

دویست قیافش بهتره البته

ساعت سه‌ی بامداده. در خدمتتون هستم با دیویست صفه‌ی هنوز خونده نشده.

:|

فوبیای عنکبوت در حد توهم آیا؟

حواست نیست حواسم هست

گفتم نمیرم خب نمیرم ولی گاهی واقعا دوس دارم بذارم برم.

بحدا

یه استعدادیم هس که فقط بضیا دارن بدین صورت که وقتی آدم از دستشون ناراحت میشه به فاصله‌ی کمی بعدش آدم نه تنها پشیمون میشه دلش میخواد بمیره یا هر گهی رو نوش کنه که اون لحظه رو برگردونه و اینبار دیگه از دستشون ناراحت نشه. 

تورو حدا دیل؟

بیا هر چی میخوای وردار حال اینا رو عوضش خوب کن بیا دیگه بیا اصن منو زیر قطار له کن ولی همونجوری له شده زنده‌م نگهدار عوضش اینا خوب شن. معامله‌ی خوبیه به جون خودت. بیا دیگه. 

خب نکن نوکرتم

من انقد آدم قانع و کم‌توقعی‌ام به همین صدام که همتون شنیدین قسم. همش دو سه تا نیاز ناچیز دارم توو زندگی. همینجوری تفننی اصن. محض بودن. سر اینام با من چونه میزنه لامصب آخه. به همین چشام قسم. 

:|

پشت گردن و خرخر و سیبیل 

ولی حیف

به این نتیجه رسیدم که توو قطبم نمیتونم زندگی کنم چون اونوخ جهت غذا گیاه که نداریم یا باید حیوونای خوشکل دور و برمو بخورم که نمیتونم یا مثلا ماهی و تخم پنگوئن :)) که اونم نمیتونم. هیچی دیگه قطب منتفی شد. گفتم در جریان اینم باشید. 

انتظار خوب نیس به هر حال

زنده بودیم اگه فردا . . . بهش گفتم دیگه حتی نمیخوام توو خیالت برام قایقمو بسازی. گفتم شمام منتظر عکسش نباشین

پوف

وای حالم انقد بده که خودمم نمیتونم حواس خودمو پرت کنم :)))))

اینم یه ژانریه خب

یه عمر درس بوخونی بعد آخرش با پول شوئرت زندگی رو سر کنی

:|

بهش میگم دلم نمیخواد دیگه کار کنم. انگار که حق مسلمترین چیز دنیاس میگه خب چرا پس یکی رو تور نمیکنی زودتر؟ 

اینم زیاده؟

انقد دوس دارم بخوابه نگاش کنم. همین. فقط. همش. تا تموم شه

مثلا جمعه نشه فلن

زندگی دهنمونو که به اندازه کافی و بیش از کافی صاف میکنه لاقل یه آپشن فریز کردن زمان میذاششتی واسمون دلمونو خوش میکردیم خب. چی میشد مگه؟

میشه صب نشه؟

با یه آدم گه اعصاب خرد کنی فردا صب زود قرار دارم که اصن دلم نمیخواد صبح شه. به همین فر موهام قسم.

هوم

میگه که به فتح دال، دم دم دم دم غم غم غمو بازغم. بازدمم خبری نیس خِلاص

چیکارش کنم

خسته‌م ولی خوابم نمیاد. کار دارم ولی کارم نمیاد. مجبورم ولی اجبارم نمیخواد. خیلی بدم. خیلی. خیلی. خیلی. کاریشم نمیتونم بکنم. هیچی

هیچی

گناهش چی بود آخه واقعا؟ نمیدونم چرا عقلم یا حافظه‌م یاری نمیکنه که چرا هیچوخ هیچ دادگاهی اصن واسش تشکیل نشد؟ یا شد من یادم نیس؟ میشه مگه؟ یا نشد؟ میشه مگه باز؟ بعد حالا چه فرقیم داره؟ هیچی. واقعا هیچ فرقی نداره دیگه.

کاش

کاش حالا که نمیشه آدم خودشو کلا از توو حافظه‌ی روزگار پاک کنه، لاقل میشد یا آدم میتونست خودشو از توو حافظه‌ی هر کی که دلش میخواس پاک کنه.

تا تموم شه

یا حتی میشستم یه گوشه با یه موجود خیلی خاصی حرف میزدم یا اون موجود خاص با من حرف میزد. همش. فقط. تا تموم شه.

تا تموم شه

یا حتی میشستم یه گوشه اینا که دوسشون دارمو نگا میکردم. فقط. همین. همش. 

تا تموم شه

دوس داشتم یه گوشه زیر پتوم فقط بخوابم. تا اخرش فقط بخوابم. همیشه. همش. 

شبتون بخیر

حالم خوب نیس

؟

تهش چی میشه ینی

نرگسانه

یه دونه گل نرگس قشنگم جلو پنجره اتاقم درومده بود که هر روز هی گفتم یه عکس ازش بگیرم بفرستم واسه نرگسم بلکه اینهمه وخ نبودم از دلش دربیارم آخرشم گلم پژمرد . . . 

خسته و اینا حتی

ادم بیجا جا ندار جا نشو سرجاش نباش

جا

کاش توو بغلت میشدم

:(

غمگینم دیگه. توضیح اضافه لازم نداره که. غم گینم. فلان تو فلان دنیا

انشاء

بچه که بودیم موضوع انشا بهمون میدادن از زبان یک شیء بیجان بنویسید. یادمه اون موقع از زبان تخته‌سیاه نوشته بودم. چقدرم مورد استقبال قرار میگرف. یادمه انقدر از روش خونده بودم دیگه نیازی به دفترم نداشتم حفظ شده بودمش. ولی خب الان اگه دوباره همون موضوع رو بهم میدادن دیگه از زبون تخته سیاه نمینوشتم. منو چه به تخته سیاه آخه؟ میدونید جاش از زبون چی مینوشتم؟
اینبار از زبون یه سطل‌آشغال مینوشتم. مثلا مینوشتم :
سلام من یه سطل آشغال جادار داغونم، سر یه کوچه‌ی بن‌بست. 
یه سطل آشغال که توش خیلی از اونی که به نظر میرسه بیشتر جا داره. یه سطل آشغال قرِ پُرم یا یه سطل آشغال پُرِ غرم. راستی میدونید چرا قرم؟ ینی چرا قر شدم؟ شیشه‌ها، پاکتا و قوطیای خالی خوراکیا و نوشیدنیا و پوشیدنیا و عشقوحال کردنیا و غیره و غیره رو میشه خالی کرد توم. چرک و عفونت و تف و خلط و استفراغ و عن دماغو خونو عنو شاش و خیلی عوامل خیلی دردا و مرضا رو حتا. جعبه خالی داروهارو حتا. ولی حرصو عصبانیتو دردو خشمو سرخوردگیا رو نمیشه خالی کرد توم یا به هر حال توی یه سطل. اونا رو باید خالی کرد روم. با یه مشتی، لگدی، پرتاب سنگی، حتی خطی با کلید یا چاقویی چیزی. . . 
خلاصه اینجوریاس دیگه. حالا فک نکنین چون قصه‌ی قر شدنمو اولش براتون تریف کردم چه خفنما. اون یه بخش کوچیک کمرنگ از زندگیمه. اگه راستشو بخواین من واقعاً یه سطل کوچیک ولی جادار کثیف اما خوشکل ِمهربونم که زندگی خیلی ساده‌ای دارم.   
زندگی ساده‌ای دارم با آرزوهای کوچیک. مثلاً صبا گاهی نگاه ِ آسمون میکنم و با خودم میگم کاش ابرا امروز یه جوری به تریپ هم بزنن که درست بالا سر من باشه تا وقتی بارون میگیره منم حسابی خیس شم، بلکه بارون یه کم از این کثافتایی که به تن و بدنم چسبیده‌رم بشوره و با خودش ببره. 
زندگی آرومی دارم با تفریحای کوچیک. مثلا بضی وقتا سر ظهرا که از واستادن سر کوچه و تکون نخوردن از سر جام حوصله‌م سر میره، چشامو مستقیم میدوزم به خورشید و صبر میکنم تا به نقطه‌ای برسم که چشام از شدت نور دیگه چیزی رو نبینه. بعد تمرکز میکنم روی صدای پای آدمایی که از بغلم رد میشن و سعی میکنم قبل از رسیدنشون به من، حدس بزنم کدومشون در حال رد شدن از کنارم یه چیزی میندازه توم و اعتراف میکنم گاهی توو همون وضع، وقتی دست یه بچه‌ی خوشکل و تمیز در حالی که سعی میکنه مثلا قوطی خالی اسمارتیزاشو بندازه توو سطل بهـِم میخوره کلی ذوق میکنم.
گفتم که زندگی ساده‌ای دارم با لذتهای کوچیک. عصرا هوا که کم‌کم تاریک میشه با دیدن دختر و پسر همسایه که اشغال به دست سر یه ساعت معین از در خونه‌هاشون بیرون میان و با سرعت اسلوموشن به طرفم میان تا به بهانه‌ی آشغال گذاشتن وسط راه یواشکی یه بوسه از هم بگیرن، کلی حال میکنم.
و شبا، نصف شبا که دیگه رفت و آمدا کم میشه و شهر خوابش میبره، تکیه میدم به همین تیرک سر کوچه و منتظر میمونم ببینم کی یه عاشق درب و داغون از کنارم رد میشه که ته‌سیگارشو بندازه توم و من اگه پر باشم تمام جونم از ته‌سیگارش آتیش بگیره و اگه خالی باشم منتظر میمونم ببینم اتیشش اینبار کجای دلم خاموش میشه و یه زخم تازه برام به یادگار میذاره. 
آره من یه سطل آشغال مهربونم که از اینکه آشغالا و کثافات ملتو توو خودش جا میده خیلیم خوشاله. آخه بچه که بودم همون وقتا که فقط یه پیت حلبی بودم هر وخ بابام ازم میپرسید میخوای چیکاره شی میگفتم میخوام مفید شم. حالام واسه‌ی بشریت شاید انقدام مفید نباشم ینی مطمئناً با وجود من همه‌ی خیابونای شهر تمیز و خالی از آشغال که نمیشه ولی خب همین که قدّ خودم آشغالایی که اگه توو من ریخته نمیشد رو زمین ریخته میشدو توو خودم جا میدمم خوبه دیگه. خوشالم. 
من یه سطل آشغالم. 
یه سطل آشغال که هیچکدوم از اونایی که صب تا شب آشغالاشونو قورت میدم موقع توصیف کردن کوچشون منو حتی در دورترین نقاط ذهنشون تصورم نمیکنن چه برسه به یاد . . .
همین دیگه. این بود انشای من. من یه سطل آشغالم. یه سطل آشغال خسته‌ی تا خرخره پر.

پ.ن. سوژه‌های بکر دیگه‌ای‌ام البته هس که میشد ازشون نوشت مثلا همین لیست زیر. ولی خب فعلا همین کافیه. فعلا با سطل آشغال به قول فلانی احساس تجانس بیشتری میکنم :))
من یه پرده‌م.
من یه گوشم.
من یه عروسکم.
من یه لیوان آب خنکم.
من یه قرصم. یه مسکنم یا یه آرامبخشم.
من یه مخدرم.
من یه اعتیادم.
من یه صدام.
من یه دردم.
من یه وهمم.
من یه شری‌ام.

phantom limb

هوای پریدن دارم. جای خالی بال چپم از صب داره مث قلبم بی‌تابی میکنه. نه که یه عمری هی پریده الان نمیتونه  بپره کلافه‌س. هارهارهااار

روز پدر

طبق تقویم اینا امروز روز پدره به مناسبت معراج مسیح. از مادر همون دوران طوفولیت یادمه یکی دو تا شعر نوشتم ولی اعتراف میکنم توی تمام سالای زندگیم این اولین باریه که دوس دارم در وصف پدرم بنویسم. پدری که خیلی از چیزای خوبی که این من داره از اوست و خیلی چیزای خوبی که در خودم ندارم ولی دوس داشتم داشته باشم در اوست. ولی خب الان نه میتونم نه حالشو دارم نه وقتشو نه حتی دو نخ سیگار واسه بعدش. فقط دوسش. همین

الوصایا

یه چیز دیگه. پدر شدن مثل مادر شدن یه مسئولیت خیلی بزرگ و مهمه که قبل از قبولش آدمی باید مطمئن باشه آیا لیاقت، شایستگی و توانشو بالاخص در دراز مدت داره یا نه و بعد تصمیم بگیره. برای کس به فتخ کاف کسی شدن به کسر کاف، عجله نکنید که بعدش تاوان پس ندید

مجا

یکی هم هست که تخمشو توو شیکم هیچ زنی نکاشته که ازش بچه دربیاد ولی خیلی پدره. ذاتاً ینی. یه سیبیلوی بی‌نهاااایت مغرور که وجودش سراپا مهربونیه. یه مَرد خسته‌ی پر از دردای جورواجور که انگار غم همه‌ی دنیا رو دوششه اما مثل اشکاش وقتایی که به قول خودش از پشت چشاش گریه میکنه، هیچکس غم و درداشو ندیده. فقط خستگیاشو میشه دید که با ترکیب صداش و دستای مردونه‌ی مهربونش با اون رگای برومده‌ش و جای همه‌ی زخمائیش که به سختی دیده میشه، خنکی بوی ادکلنش در حالی که با داغی بوی تاباک سیگارش قاطی شده و دل بزرگش ـ میشه چیزی شبیه مهربونترین بابای دنیا.
کسی که انگار از هیچی نمی‌ترسه، آغوشش همیشه بازه و اگه کسی پناه بخواد مطمئناً بی هیچ قید و شرطی اونو توو پناهگاه وجودش راه خواهد داد و در برابر هر خطری با همه‌ی توانش برای حفظش تلاش خواهد کرد. کسی که حتی حیوونام بهش پناه میارن. کسی که انگار رسالتش محبت کردن بلا عوض به دیگرانه. دیگرانی که هیچ مهم نیس با خودش دلش یا زندگیش چیکار کردن یا قراره بکنن.
باورش برای کسی که نمیشناسدش سخته ولی من اغراق نمیکنم. قد مسیح قصه‌ها خوبه. که حتی شب تولدشم مصادف فرض زادروز مسیحه و اگه دارید به تناسخ فک میکنید راحت بهتون بگم این از اون خیلی خوبتره، هیچ شک نکنید.
کسی که به خاطر یه بچه گربه شبای زیادی تا صب نخوابیده. کسی که با گریه بچه‌های مجازیش اشک ریخته، با دردشون درد کشیده، با ریز به ریز غمشون غصه خورده، از ظلم بهشون شکل خود خشم شده و از گم و گور شدن بیخبر و خوشخوشانه‌ی تک تکشون نگران شده و وقتی هیچکدومشون یادش نبودن به همشون فکر کرده. کسی که دقیقا و فقط مثل یه پدر، نگران و دلتنگ ِ حتی بچه‌هاییه بچه گربه‌هائیه که ترکش کردن.
بچه‌گربه‌هایی که اگه او نبود، یقینا هرگز تا بهار زنده نمی‌موندن و بچه‌هایی که اگه یه روزایی یا یه شبایی یا توو یه شرایطی اون پدرشون نبود، الان اونام جای دیگه‌ای نزدیک‌تر به درَک بودن. 
درسته که بابای مجازی من نیست ولی من خیلی خوب میدونم که چقدر باباس . . . 

پ.ن. آهای مرد خسته! دست مهربونتو میبوسم و به رسم اینا روزتو تبریک میگم. چقد خوبه که توی این دنیای بی‌پناه، تو واسه دور و بریات یه پناهگاهی. سایه‌ت مستدام. 

خیلی کم

خوب نیستم هیچ. از دستم انقد شاکی نباشید. زورم نمیرسه دیگه. همینقدرم. کمم. شرمنده

:'(

خیلی شب خیلی زیاد خیلی مقاومت کردم سعی کردم نخوابم ولی خوابم برد دیگه. 
خواب دیدم جنگ شده. خواب دیدم مث اون موقعها صدای آژیر خطر میاد. همه کسایی که دوسشون دارم توی یه زیرزمین بودن. یه صدای بلند اومد و سقف آوار شد رو سرشون. من خم شده بودم روش که سپرش شم ولی نگاش که کردم سرش داشت خون میومد. کاری از دستم برنمیومد. برای هیچکس. مث توی بیداریم. جنگ بود . . .

که تو شاعر شدی از من

و من هیچ چیز جز دوستت دارم ندارم 

طرّه نامه

آدمی انقدر پر مشغله میشه یُهو که وقت نداره سرشو بخارونه؟ آری؟ خب حالا وقت داشته باشه سرشو بخارونه هم دلیل نمیشه همچین بی مشغله باشه وا. باور بفرمِین. منتهای مراتب مسئله اینه که سر آدمی گر بخارد، چه بخاراند چه نخاراند، بعد چه از قصد نخاراند چه به دلیل ضیق وقت نخاراند در اصل اوضاع توفیری نمیکنه. اصلش آدمی باید وقت حمام رفتن و بالاخص شستن موعاشو و بعدشم خش کردن و درست کردن موهاشو داشته باشه وگرنه خاروندن که دردی رو دوا نمیکنه. ولاه قسم به همین قبله‌ی فلان. حالا از من گفتن. 

بیخود نوشته‌س. وقتتونو بعضا مغزتونو تلف خوندنش نکنید

باید بنویسم. من باید بنویسم. نمیدونم از چی. نمیدونم از کجا. فقط میدونم نیاز دارم که بنویسم. فقط میدونم که خسته‌م. من از این بودن، من از این نبودن خسته... نیستم.نه. من خسته هم نیستم. شبیه همه چیز هستم جز چیزی که باید باشم. کی میگه کی میدونه کی باید چجوری باشه؟ هیچکس. هیچ قانونی برای چگونه بودن وجود نداره. هیچ بایدی. وای چقدر خوب نیستم. از این کافی نبودن، از این نیمه و نصفه بودن و نبودن، از این همه‌کس و هیچ‌کس همه بودن، از این شری، از این روح پیر خسته‌ی در من اسیر مانده، از این در بند بودن غیراجباری بی‌گریز، از این در خودم جا نشدن، از این تمام نشدن بی‌انتها، در رنجم. چرا مینویسم. چرا توی وبلاگ مینویسم؟ چرا؟ چقدر چقدر چقدر تمام شدم. خالی شدم از همه‌ی خواستن‌هام. خالی شدم از خودم. شبیه تحلیلگری که کارش زندگیشه. زندگیش اما... دوس داشتم دنیا یا آدمها حرفهای تازه برام داشتن. دوس داشتم کتابها، دوس داشتم کسی، هر کس، حتی یکی چیز نادانسته‌ای برام داشت. دوس داشتم هم قد سن تولدم بودم. دوس داشتم اصن نبودم. از اول نبودم. دوس نداشتم هیچوقت جای هیچکس دیگه‌ای میبودم. هنوز هم. اما... اما خیلی دوس داشتم همونی که هستم می‌بودم. نه خیلی بزرگ نه کوچیک. نه خیلی عجیب، نه خیلی غریب. از دوس داشتنم نوشتم؟ نوشته‌م. دیگه قابل تکذیب و کتمانم نیست. چه خوب. چه خوب که نوشتم داشتم. چه خوب که ناخوداگاهم از کلمات درست استفاده میکنم. چه خوب که ننوشتم دوس دارم. دوس ندارم چون. با فعل مضارع ندارم. ندارم. هیچی ندارم. ندارم. انرژی... ندارم، دوس... ندارم، طاقت... ندارم، انگیزه... ندارم. خودمو.... نـ داااااارررررررم. 
ولی به نوشتن... به نوشتن نیاز دارم. برای موندن... برای تاب موندن آوردن... برای... برای منفجر نشدن، برای ادامه به این یه رقم ـ نیاز دارم. و چه بد. چه بد. چه بدددددد که نمی‌نویسم. چه بد که نوشتن ندارم. چه بد که فقط یه رخوت تلخ در خود مکنده‌ی آزار دهنده، یه سکوت سنگین بی‌انتها، یه میل به خاموشی سرخود بی‌نهایت قوی و خود اثبات کننده‌ی غاااالب دارم. 
پ.ن. چیزی که نوشتمو دوباره نمیخونم که چیزی رو احیانا یا احتمالا اصلاح کنم. برای کسی ننوشتم. خودمم فقط باید مینوشتم. نیازی به دوباره خوانی و غلطگیری خودم نمیبینم. 

^_^

یه موتور می خوام یه جاده که به آخر نرسه
پشت چشمک چراغش ، پاسبون سرنرسه
یه موتور می خوام که من رو ببره از این سکون
رخش بی ترمز من باشه واسه فتح جنون
یه موتور می خوام ‚ یه جاده که نهایتش تو باشی
ترک لحظه هام بشینی ‚ با من از دنیا جدا شی
یه موتور می خوام که چرخش مثل روزگار نچرخه
فکر راه تازه باشه روی یک مدار نچرخه
یه موتور می خوام که من رو ببره تا لب پرواز
گریه هام رو قاب بگیره توی زیر و بم آواز
یه موتور می خوام ‚ یه جاده که نهایتش تو باشی
ترک لحظه هام بشینی ‚ با من از دنیا جدا شی

یغماگلروئی

^_^

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا : باز بوی سپند می‌آید؟
چه کنم؟ با وجود اینهمه چشم، به وجودت گزند می‌آید
به جنون می‌کشد سر و کارم؛ کوچه از جیک جیک لبریز است
می‌رسی و زبان گنجشکان با ورود تو بند می‌آید
می‌رسی مثل سرو در رفتار ،چشم‌ها خیره می‌شوند؛ انگار
که به جنگ قبیله‌ی قاجار لطفعلیخان زند می‌آید
می رسی و هوای فروردین ،جای باران گلاب می‌بارد
از هوای گرفته‌ی اسفند ، برف نه؛ حبّه قند می‌آید
باز زیبایی جهان کم شد، باز تقصیر توست می‌بخشی
بارها گفته‌اند اهل نظر به تو موی بلند می آید
دست‌های تو را که می‌گیرم، دست وقتی که می‌کشی از من
بر لب پاسبان و دستفروش بازهم نیشخند می‌آید
احتمالاً دوباره شاعرکی آمده شهرمان غزل خوانده
که به چشمت یکی دوماهی هست شعر من ناپسند می‌آید

آ.شفاعی
مغزتونو ئیدید خب. میگم. مثلا صدام با قیافم قیافم با شخصیتم شخصیتم با کارم کارم با زندگیم و و و جور در نمیاد. تضاد ایجاد میکنه در ذهن طرف مقابلم حتی. موجود جور در نیائیم. موجود ناجوری حتی. کاش جور در میومدم. 

همین

یه افکتهای جالبی هم دارم که دارم دیگه. همین

:'(

بدترین حال دنیاس وقتی خوب نیستی

ever after

بورن یا حالا برن توو میک میستیکز 

والا

یادم باشه حوصله داشتم در مورد فلسفه و یأس و زندگی یه مقدار کسشر تحویلتون بدم. روان درمانی حتی

زنده بودیم اگه فردا . . .

گفته میخواد برام قایق بسازه.
حالا اگه ساخت عکس میگیرم میذارم اینجا که شومام ببینین 

^_^

دوس دارم برم یه جایی که هیچ آدمی نباشه
حتی یه جایی که هیچ آدمی وجود اومدن و سر زدن بهمم نکنه
استثنام فقط برا یه نفر قائلم اونم اصلیتش چون آدم نیس واحد یاروش نفره صرفا.
با سپاس

با تو ام لامصب

چرا دوسِت دارم آخه؟ بعد انقدر اونوخ؟چرا واقعا؟ نه که دوس داشتن دلیل بائاس داشته باشه‌ئا. اصن دوس داشتن واقعی دلیل نمیخواد ینی نباس دلیل داشته باشه ولی اینی که من میگم یه چی دیگه‌س آخه. چرا واقعا؟ ها؟
بیا ماچت کنم اصن :*

همیشه نباش

اگه بودم پاشو فوت میکردم خوشال شه :(

^_^

خونه‌ی نوت مبارک