هنوزم

هنوزم باهارا باد که میاد درختای خیابون پشتی مث عروس داهاتیا رو سرم بارون گلای صورتی میباره
هنوزم تابستونا توو زل آفتاب لپای من گل میندازه و من شبیه عروسای آفتاب مهتاب ندیده‌ی خوشکل و داهاتی میشم
هنوزم زمستونا دونه‌های برف که رو موهای بیرون ریخته از زیر کلاهم می‌شینه و مث نگینای نقره‌ای برق میزنه، بچه‌ها منو با انگش به ماماناشون نشون میدن و میگن عروس عروس
فقط . . . هنوزم پاییزا جای تو خالیه که از توو خیابون برگا رو جم کنی، عین خل و چلا توو اون سرما توو آب استخر بشوریشون، رو بخاری نفتی دوباره خشکشون کنی و انقد منتظر بمونی و کمین کنی تا من از راه برسم و تو ناغافل برگارو خالی کنی رو سرم و بچه‌های داهاتی که دست از بازیشون کشیدن و همه حواسشون به مائه، با اون قیافه‌ها و لهجه‌های شیرینشون قاه قاه بخندن و دس بزنن و بادابادا مبارک بادا رو بخون . . .