دوشواری ندارم ولی یه دفه یه طوری بشه که نباید میشده دیگه یهو و برای همیشه از چشَم میافتن
سس جوجهکباب
بابا جوجه کباب درست کرده ، من که هنوز مزهها رو زیاد تشخیص نمیدم ولی جوجهکباب دیگه چه مزهای قراره بده مگه؟ اونوخ دوتائی با این دسیار لنگهی خودش همچین با آب و تاب از غذا و دستور تهیه سس جادوئیای که توو اینترنت پیدا کردن تعریف میکنن که اگه یه صاب رستورانی هتلی چیزی اینجا بود حتماً در جا به عنوان سرآشپز نمونه استخدامشون میکرد. همچین برد تبلیغاتیای دارن ینی :ی
یزیدتو
والا به صداقت همین نوشتههام قسم ، من براش میمیرم ینی هر کاری هررر کاری هرررر کاری که از دستم بربیاد اگه نخوامم ولی بدونم که میخواد میکنم براش ولی خب هیچوقت کافی نیست ظاهراً و منم همه چیز که از دستم برنمیاد. تهشم چیزی بگم میگه منت میذاری چیزی نگم میگه تو هیچوقت هیچ کاری واس من نکردی و نمیکنی. بدید میخوام درمو بذارم. مغزم درد میکنه
چشاشم به نام خودمه
با اینکه شخصاً منشاء قرارم ولی یه روح بیقرار دارم که از قضا خیلیم دوسش دارم. همین دیگه
من مجنون و تو شیرین
من تو را برای شعر برنمیگزینم
شعر مرا برای تو برگزیده است
در هوشیاری به سـراغت نمیآیم
هر بار
از سوزش انگشتانم درمییابم
که باز نام تو را مینوشتهام. . .
حسین منزوی
میدونما ولی زورم بشون نمیرسه
یکی از چیزائی که درکش برام سخته اینه که اون حولهای که توو آشپزخونه گاهی و فقط برای خشک کردن ظرفای شسته شده استفاده میشه چرا و چطور کثیف میشه؟
پکی عمیق به سیگار میزنم اما
حالا ایشالا مشکلی پیش نیاد ولی به قول امیرپیمان رمضانی ما "حلاج پیشهایم و گمانم در عاقبت با حلقههای موی تو بر دار میشویم"
سیبیلاشم زده مثکه
یه کیان نامی هم هست ـ شما نمیشناسیدش ـ آدم بزرگیه از همهی جهات. منتها ورداشته رفته موهای نازنینشو زده. عه عه عه. آخه چطو ممکنه آدم دلش بیاد موهای به اون قشنگی رو بزنه؟ :|
یه دفهم نمیدونم چرا وسط بحث یهو بش گفتم کیان. بعد همونجوری که داشت یه چیزی رو توضیح میداد گف کیان و کوفت : )))
مسئله اینه که ملت *شر زیاد میگن. مثلاً؟ همین که میگن گریه مگه دردی رو دوا میکنه؟! خب بله دوا میکنه. با گریه دل اون بدبختی که گریه میکنه سبک میشه. این اشک دم مشکیاتون الان توو دلتون میگین نه والا سبک نمیکنه. به تخمم که شوما زار میزنین سبک نمیشین. شوماها دوس دارین سبک نشین. شوماها با تریپ غمتون حال میکنین باهاش فاز میگیرین. جزوی از شخصیت ***یتونه این غم و بدبختی و چسناله وگرنه یه چیز کاملا منطقی و علمیه که گریه میزان استرسو کاهش میده. از اینور راه دفع *شرای تولید شده توسط استرس و هیجانات منفیه از اونور زمینه رو واسه آزادسازی اندروفین باز میکنه. مفهموم بود ایشالا؟ خب پس خفه شید برید کشکتونو بسابین. خاک بر سر من و بقیهایتونم که بلد نیستیم بشنیم دو قطره اشک بریزیم.
قمیشیام البت بیخود میکنه میگه گریه کن گریه قشنگهها. ترانه سراش که نمیدونم کیه ولی هر کیه اونم غلط کرده. حالا وقتی ضروریه خوبه آدم بکنه چون لازمه بپاچه بیرون خالی شه ولی دیگه قشنگ نیس که همیشه همه جا . . .
قمیشیام البت بیخود میکنه میگه گریه کن گریه قشنگهها. ترانه سراش که نمیدونم کیه ولی هر کیه اونم غلط کرده. حالا وقتی ضروریه خوبه آدم بکنه چون لازمه بپاچه بیرون خالی شه ولی دیگه قشنگ نیس که همیشه همه جا . . .
پوف
آدما از زاویهی خودشون که نگا میکنن فک میکنن به به روپوش سفیدتو میپوشی و چارتا نسخهی ناخوانا مینویسی و دو سه کلمه با هر کس رد و بدل میکنی و در نهایت پول پارو میکنی و با کیونت افتادی توو عسل و خودت خبر نداری و . . .
ولی اینطوریا نیس. من کارمو دوس دارم. برام مث کار نیس. بخشی از چیزیه که من باهاش تعریف میشم. با این وجود گاهی دوس دارم فقط برم رو پشت بوم بیمارستان ، یه نخ سیگار روشن کنم ، زمانو بذارم رو دور کُند و دیگه به هیچ چیز فکر نکنم. . .
ضمناً خط من بسیار هم خوش است و من البته با افتخار ، پول پارو نمیکنم. من با درد هر مریض ذرهای کم میشم. و با یه لبخند یا نگاه تشکرآمیزش خستگیمو به در میکنم. . . توو جیبای من همیشه شوکولات هس برای بچههایی که گریون آوارهی راهروهای بخشن و موهام برعکس وقتی که میرم سر کار موقع برگشتن همیشه فرخورده و تابداره از بس که در تکاپوام. از دست سیستم بهداشت و درمان شاکیم. خستهم ولی خشم و خستگیمو سر کسی خالی نمیکنم. با خنگترین و بدعنقترین پرستارام بد تا نمیکنم. دستامم شص بار در روز میشورم و دائم از دست همه در حال کظم غیظم لیکن غرم نمیزنم. بقیهی مسائلم حالا نمیخوام زیاد باز کنم ، به هر حال تف سر بالاس ولی خب پزشکی فقط پول و پرستیژ نیس. مصائب بسیاری دارد. از روز اول تحصیلش تا همیشه.
بریندارم
کردها دو تا واژه برای تعریف زخم دارند. یکی زام و دیگری برین.
زام که چیزی معادل همان زخم معمولی ست و اما برین . . .
برین ـ که شاید به واژهی ریش در فارسی نزدیکتر باشد ـ زخم عمیق و کاری رو میگویند. زخمی که دیر بسته میشود و به آسانی التیام نمییابد. و لیک آن هنگام که حرف از غم عشق هم به میان آید ، سخن از برین میبرند! و چه نیک چنین میکنند.
پ.ن. من البته آذری گئزیم ولی اینا رو از کامس یاد گرفتم. معادل یابی و ایناش البته دخل و تصرف خودمه بیادعا.
شمس دیوانش البت
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
. . .
به تو گر جان دهم باشد تجارت
که بدهی به هر جانی صد جهانم
. . .
بکش در بر بر سیمین ما را
که از خویشت همین دم وارهانم
. . .
حمید هامون
اونجائیش که فرنی و زوئی رو میخواد بده زن عنش که اون موقعها هنو زنش نشده بود بخونه. . . میگه فرنی اند زوئی! یه کتاب پر از درد و رمز و راز و عشق. . . و هر بار با هر کلمه یه بار کتابو شاتالاپ ولی اروم میکوبه کف دست دختره که منتظره کتابو بیگیره ازش. . .
نظر منه به هر حال
من فک میکنم شعرای یه شاعر یا ترانههای یه ترانه سرا مث بچههاشن
و یه شاعر محکومه به صداقت
و محکومه به رسوایی
و غیر از این باشه به درد لای جرزم نمیخوره.
کی بود میخوند « برای من همین خوبه بدونی بی تو نابودم »؟ اصن کسی بود؟ بعد سوال بعدی اینه که آیا بعدش میگف اگه جائی ازت گفتن بگم من عاشقش بودم؟ روزبه طوره ترانهش. البته اگه واقعا سروده شده باشه همچین شعری رو. اونوخ نکتهای که رو مخه اینه که بگی عاشقش بودی که چی؟ افتخاره؟ بودی که بودی. به تخمش که عاشقش بودی. ها؟
به هر حال با پوزش از شاعر احتمالیش اصلاح میکنم:
برای من همین خوبه بدونی بی تو نابودم
اگه جائی ازت گفتن بگم من چیزشم نبودم
پ.ن. آدم بایست صادق باشه ، علیالخصوص اگه شاعر باشه. حالا من خودم نه آدمم نه شاعر تو بگو اصن فاسقم ولی لااقل صادقم.
دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
یکی از آرزوامم اینه که خواهرم بچهدار شه بعد تولههاش عین کوآلا بچسبن بهم منم با خودم ببرمشون اینور اونور. . .
یه مرد بود
یه دختر کوچولوی ملوس داره. های دوسش داره : ) به خاطرش یه دنیا دردو داره تنهایی تحمل میکنه. بمیرم واسه غربت دلش.
آینه شکستنم که خطاس
دوس داشتم جلو آینه واستم و به خودم بگم چی شد که اینجوری شد. . .
ولی متأسفانه بابام از بچگی بهم یاد داده همیشه بدونم چی شد که یه جوری شد. . .
هیچی دیگه. گفتم شمام بدونید.
بودی که وار دا
یه چیزا و کسائیام هستن که دوس ندارم با کسی قسمتشون کنم. مثل کتابام. یا مث یه متولد ماه مهر مثلاً
فامیل همین مورچهی نظامآبادیام بوده لابد. من میدونم دیگه
دیشب این مورچههه گازم گرف جاش اندازهی یه فندق باد کرد. خواستم در جریان باشید
یارب؟! یارب داداش؟
بابام در یک روز سه چار بار در ساعات مختلف روز و در نقاط مختلف شهر یه گدا رو هی مکرر و به صورت اتفاقی دیده که با زبان دست و پا شکستهای از همه در خواست پول برای یه وعده غذا میکرده.
بابا برگشته بهش گفته شغل خوبی داریا. پول چن تا غذا رو امروز دراوردی؟
گداهه در حالیکه کلی پول از جیبش دراورده ، مرتبشون کرده و دوباره گذاشته توو جیبش ؛ قاه قاه خندیده و به بابام گفته بیا بریم شام مهمون من : )))))
در این نقطه دیگه بابا سکوت کرد و ادامه نداد ولی من حدس میزنم خیلی دنبال دوربین گشته که توش خیره شه ولی بعید میدونم پیداش کرده باشه.
مثلاً بگم من واقعاً معذرت میخوام
بعد یه نکتهی جالبیام که این روزا باهاش مواجه شدم اینه که خیلی شاکیانه میان ازم میپرسن: تو که گفتی عمل سادهایه پس چرا خوب نشدی هنوز؟! من؟ من دو نخطه خط میشم دیگه. کار دیگهایام مگه میشه کرد؟
اخبار با طعم روحانی
مجتبی یه بار گف مردم ایران حافظهشون ضعیف نیس، مردم ایران آدمای مهربونی هستن. چمیدونم . . .
نه هنگ معربون من
تولد تولهی تهتغاریمم گذشت و من هنوز هدیهشو بهش ندادم. چرا؟ چون صدام درد میکنه. شبشم گوشیش خاموش بود. هعی
معربون باشید
تصمیم گرفتم از این به بعد با تپلا مهربونتر باشم.
اولاً به خاطر اینکه رژیم گرفتن خیلی سخته. اینو توو این ده روزی که غذا نخوردم فمیدم
ثانیاً به خاطر تپلیاشون توو تابستون و موقع فعالیتای بدنی خیس عرق میشن هیچ کاریم نمیتونن بکنن. اینو این تابستونِ خیلی گرم که با همین هیکل مینیاتوریم آبم میخوردم عرق میکردم چه برسه به حرکت فمیدم
فوران اطلاعات
[ صدای درل داره میاد ]
+ چیکار میکنی؟
ـ درل کاری!
+ : |
یا مثلاً:
[ در حال ناهار خوردن سر ظعر ]
+ چی میخوری؟
ـ ناعار!
+ : |
بعد در راه دوست فیلان
+ چته؟
ـ یه کم فکرم نگرانه
+ به خاطر من؟ [ به صورت همزمان ] ـ به خاطر اینکه برا شام چیزی ندارم
+ : |
تیتر ندارد ـ ۱
یادم نیست از کی دیگه ننوشتم.از نوشتن منظورم یادداشتهای روزانه و *شرای روزمره و هجویات و غیره نیست. شما که البته ساعتی که من مینویسمو نمیتونید ببینید ولی اگه میدیدید شاید پیش خودتون میگفتید چون ساعت ۴:۴۴ دیقهی صبحه و شاید چون من پدر و برادر همهی مسکّنایی که دم دستم بوده رو توو این چن روز به هم پیوند دادم، دارم اینجوری مینویسم. حقیقت اما اینه که ساعت چار و چل و چار دیقهی صب برای من اصلاً ساعت نامتعارفی نیست، ضمن اینکه مُسکن و آرامبخش و غیره هم چنانچه طی این چند روز اخیر خودشو به اثبات رسانید، ظاهراً مث قضیهی عرق و الخ در دوزِز بالا هم تأثیر چندانی روم نداره!
فلذا . . . فلذا آخه؟ به هر جهت! جهت؟ مگه میدون پرتاب دیسکه؟ :| در هر حال این جملهای که الان میخوام از خودم تراوش کنم و به خاطرش اینهمه معطلتون کردم و در حد تذهیبای استاد فیلان حاشیهچینیش کردم، چیزیه که در حالت کاملاً عادی هم بهش اعتقاد دارم.
هر کسی اینجا رسالتی داره که سخت یا آسون ، با ذلت یا لذت ، بارشو بایست به دوش بکشه. و این بایستن فقط برای قشنگی جمله نیست. بایستن زادهی اجباره. چرا که اگه کسی کیسهی مسئولیتشو/ رسالتشو به دوش نکشه ، کیسه بازم رو دوشش میمونه منتها یه نمه همچین بیشتر رو دوشش سنگینی میکنه و خب هیچوقتم خیال پیاده شدن از کت و کول آدم رو هم در سرش نمیپرورونه.
گیرم که کلاً از شر رسالت آدمی را خلاصی نیست . . . رسالت که سهله، مسئولیت حتی! از اونم نمیشه در رفت. تمام عمر. نمونهش خود من. تا یادم میاد عین جری از دست تام داشتم از زیر بار مسئولیت در میرفتم ولیکن امان از یه لحظه خلاصی.
اصن شوما فک میکنی یکی توجه داشته باشید که فقط یکی ولی از دلایلی که من توو همون دوران بلوغ شوئر نکردم و الان چارتا تولهی قد و نیم قد دور و برم نیس چی بوده؟ آفرین! همینکه نمیخواستم مسئولیت تشکیل خونواده ، شوئرداری ، بچه پس انداختن ، ننه شدن ، خونهداری ، مدیریت کوچیکترین و در عین حال مهمترین نهاد جامعه ینی خونواده رو به عهده بگیرم! به سوی همین خورشیدی که داره الان طلوع میکنه قسم.
حالا چی؟ همین. میخواستم بگم از اون مدل نوشتنایی که یه رسالتی پشتش نهفتهس و قلم روی کاغذ ـ و انگشت روی کیبرد بیهوده فرسوده و فرسائیده نمیشه و قص علی هذا ، منظورمه. اونجوری خیلی وقته ننوشتم. اسمش اگه مقالهس ننوشتم. اگه اعتراضنامه س ننوشتم. اگه دادنامهس ننوشتم. اگه جسارتنامهس ننوشتم. برادر خاطرت هست؟ من خودم خاطرم نیست آخرین بار کی بود. لیک میدونم که خیلی وقته ننوشتم. و چه حیف. چون ـ این صداقت رو با سخاوتتون بر من ببخشائید ولی من واقعاً میتونستم خوب بنویسم. چنانچه در گذشتهای که تاریخ دقیقش خاطرم نیست هم، مینوشتم و خوب هم مینوشتم.
ادامه دارد . . .
Orci
یه توله اورکا دارم قدش ۱۴/۱سانته. کلی باهوشه. کلی هنرمنده. کلی ایدههای بکر داره. عاشق حیووناس. اطلاعاتش در مورد حیوونا از آقای مرجی برنامهی حیات وعشم بیشتره. خعلیم معربونه. والبته بسیار غرغرو. قبلنا توو کفشم جا میشد الان باید بذارمش توو پیرنم انقد گنده شده توله سکک. آخرین بارم یادم نمیاد کی برام غر زده. هعی. شوما الان شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی خب من جدی نوشتم همهی اینارو
به لوک خوش شانس گفتیم زکی
دیروزم زیر دوش واستاده بودم یهو دوش از جاش کنده شد افتاد رو کتفم چون درست زیرش واینستاده بودم. بعله شانس اوردم سرم نشکست دوباره

