ما پیاده شدگان

آا ما بچه بودیم یه دوچرخه‌ی طلایی داشتیم حکم دوچرخه‌ی عروس محلو داشت. بعد سنمون رف بالا قدمون انقد بلند شد که دیگه دوچرخه کوچیکمون شد. دلمون یه دوچرخه کورسی میخواست. بابا مامان معتقد بودن الان وقتش نیست و آخر سال اگه شاگرد اول شیم حقمونه که یه دوچرخه نوی قشنگ برامون بخرن. مام که چه میدونیستیم دنیا دست کیه! تا آخر سال هر وقت هوس دوچرخه‌سواری میکردیم شرطبندی میکردیم و با هزارتا کلک شرطو میبردیم که چن ساعتی دوچرخه کورسی پسرای بزرگ محل زیر پامون باشه. سال تحصیلی رو به این امید گذروندیم که آخرش قراره خودمون بالاخره و دوباره صاحاب یه دوچرخه خفن شیم. تابستون شد، ما شاگرد اول شدیم و الوعده وفا: یه دوچرخه‌ی خیلی خوشکل دادن دست ما ولی با اولین دوری که باهاش توو کوچه زدیم (شما یادتون نیس ولی اون موقع مث الان نبود ـ ماشین گشتی که اتفاقی داشت از سر کوچه بن‌بست ما رد میشد زد رو ترمز) و اینجوری شد که دوچرخمونو با چن تا لگد غر کردن انداختن کنار جوب و خودمون و شخصیتمون و تمام ذوق و شوق مارم با چن تا بد و بیراه غر کردن انداختنمون تو ماشین.
برگه تعهد باید پر میکردیم که چون دختریم گه میخوریم در ملاءعام دوچرخه‌سواری کنیم! 
و حالا خیلی سال از اون موقع گذشته ولی حسرت دوچرخه‌سواری با اون دوچرخه صورتی بی‌نظیر توو تهران هنوز با منه.
شاید اگه یک سال زودتر اون دوچرخه رو برای من خریده بودن، من اصلا دیگه تابستون سال بعد دلم نمیخواست با اون شوق و هیجان برم دوچرخه‌سواری و راحتتر بپذیرم که طبق قانون مملکت اسلامی‌ای که توش زندگی می‌کنیم حالا بزرگ شده‌م و دیگر اجازه ندارم در"ملاءعام" دوچرخه‌سواری کنم.
کاش بیشتر از اینکه نگران درسم باشن نگران حداکثر استفاده کردنم از فرصت‌ها و تجربه‌ی نهایت لذت‌ها از زندگیم بودن، پیش از اینکه با برچسب "زن" خوردن همه چیز برایم جرم و فساد محسوب شود.
کاش همه‌ی پدر و مادرهای دختردار علی‌الخصوص در دنیای اسلام پیشتر و بیشتر از هر چیز دیگه‌ای اول نگران احقاق حقوق اولیه‌ی زندگی دختراشون به عنوان زن‌های آینده در رژیم بی‌رحمی که توش اینا رو به دنیا آوردن، بودن. 
و مهمتر از اون کاش همه‌ی پدر و مادرهای دختردار اصلاً و به اساس حقوق اولیه‌ی زن‌ها واقف بودن و اونها رو لایق داشتن این حقوق میدونستن که حالا در مرحله بعد بخوان برای احقاشون کاری بکنن!

پ.ن. در خصوص دو پاراگراف آخر و از اونجایی که از حق نباید گذشت، عرض کنم که پدر و مادر خودم رو به عنوان اقلیت در این مورد مستثنا میکنم، چرا که اگه همین الانم من همینی هستم که هستم، از برکت تربیت درست و اعتماد به نفس به جائیه که از همون بچگی به عنوان یه دختر بهم دادن؛ ولیکن در مثل مناقشه نیست...

تولدت مبارک سروناز نازنینم

خیلی وقته از سروی، که مثل خواهرم بود هم مثل اکثر رفقام خبر ندارم ولی دلیل نمیشه روز تولدش از بودنش خوشحال نباشم. 
امیدوارم هر جا هستی و هر کاری میکنی، خووووب باشی و خوشحال. سبد سبد بوس و پیشی برات :* پنق

می‌طلبید خب به من چه

+ چیکار کنم خوابم بپره؟*
ـ دس صورتتو با آب خنک بشور
+ سرما میخورم
ـ  آب یخ بخور
+ برای کبد سمّه
ـ  چای
+ هی باید برم دسشویی 
ـ  قهوه
+ فشارم میره بالا
ـ  هایپ
+ کلیه رو نابود میکنه
ـ   قرص؟
+ قلب آدمو میگاد
ـ  بالش؟
+ مسخره میکنی؟
ـ  چرا نکنه به بالشم آلرژی داری؟
+ برای همینه که از همه شما "پزشکا" بدم میاد
کلافه از در شیشه‌ای اتاق که میره بیرون یه دونه از این کلیپا که اولش همه چی آرومه بعد یهو یکی جیغ میزنه آدم میترسه براش میفرستم، صدای جیغو که میشنوه انقد غافلگیر میشه گوشی از دستش میفته (ولی نمیشکنه. میره سمت دسشویی مردونه) دو دیقه بعد برمیگرده توو اتاق میگه توو روحت یخ کردم، داشتم میشاشیدم توو خودم، کمرم گرف، قلبم اومد توو دهنم، نزدیک بود سکته کنم، گوشمم کر شد ولی خوابم پرید!
میگم میخواستم ثابت کنم شما نباشینم ما میتونیم به کارمون ادامه بدیم :)))
+ واقعا داشتم میمردم.
ـ  حالا اقلا یه دلیلی داری که لااقل از من یکی بدت بیاد :))

* دانشجوی داروسازیه. آخر هفته‌هام بیمارستان کار میکنه.
بلت نیستم آدما رو خوب کنم دیگه. دوس داشتم بلد بودم ولی بلد نیستم. 

اون عصای جادوئی توی جیبتونو تکون بدین

من شخصاً معتقدم آدم برای خودش و دوروبریاش تا تهِ تهِ آخرین جایی که ممکنه باید آرزوهای کوچیک و براوردنی رو براورده کنه. از داشتن یه حیوون خونگی گرفته تا زیورآلات و جینگیل پینگیلای الکی خوشال‌کننده مث یه ساعت یا دسبند خوشکل که آدم دلش با تأکید رو کلمه‌ی دلش میخواد، یا یه دوچرخه، یه شهربازی رفتن، یه سفر یا حتی یه چیزی که فقط دلت میخواد داشته باشیش بدون اینکه به کارت بیاد! 
زندگی کوتاهتر و بی‌ارزشتر از اونیه که بخوای هی دندوناتو رو هم فشار بدی و در مقابل چیزای کوچیکی که دلت میخواد، واجب نیست و در عین حال بودن و براورده شدنش تعادل زندگیتو به هم نمیزنه ـ مقاومت کنی و خودتو، بچه‌تو یا کسی که دوسش داری و/ یا دوسِت داره رو ازشون محروم یا آرزو به دل نگه داری.
واقعا ارزش نداره. با خودتون مهربونتر باشید و گاهی برای دلتون بی‌دلیلم که شده یه جایزه بخرید. با یه حرکت از دل برامده‌ی کوچیک به خودتون و دوروبریاتون یه لبخند هدیه کنید، به دل بنشینید و از لحظه لذت ببرید. 
زندگی انقدر سختگیر هست که بیش از حد لزوم داغ حسرت رو دل آدم بذاره. نذارید چیزای کوچیک براوردنی هم به حسرتای ناگزیر زندگیتون یا زندگیشون اضافه شه.
یه نفس عمیق بکشید. اخماتونو باز کنید. کمی مهربونتر و مثبت‌تر باشید. شاید شد.

زورشون فقط توو صدا و بازو و احیاناً کمرشونه

آقایون ماشالا مریض میشن انگار تیر و ترکش خوردن. انقد بدمریض و بی‌تاب و بی‌طاقت. 

نباشه هم البته طور خاصی نمیشه

یه وقتیم ممکنه نیمه‌های شب یا نزدیکای صبح لحافتو کنار بزنی، بشینی توو رختخوابت، شروع کنی به گریه کردن در حالی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، در عین اینکه تقریباً به هر چیزی که فکرشو بکنی، قابلیتشو داره که بخوای به خاطرش گریه‌ کنی. دلیل غمتو اما، به ساده‌ترین و در پیچیده‌ترین حالت ممکن، خودت بدونی و فقط خودت بدونی.
تقریباً برعکس همیشه دلت میخواد اینبار تو سرتو بذاری رو سینه‌ی کسی. کسی که وقتی از خیسی ریختن دونه‌های اشکت روی تنش بیدار میشه، لازم نباشه که بیرسه چته و هیچ توضیحی ازت نخواد که چرا. و فقط یه دستشو آروم ببره توو موهات و با دست دیگه‌ش محکم بغلت کنه. هل نشه، از گریه‌ت خودشم گریه‌ش نگیره، از حالِت و رفتارت گیج و گنگ نشه، کلافه نشه، عصبانی هم نشه، فقط آروم باشه 
و فقط باشه...

سال‌های درازیست که تجلی نیستنم

هر کسی با یه چیزی یا در یه چیزی تعریف میشه. من با نوشتن... و وقتی نمینویسم یعنی تعریفی ندارم. نیستم. مثل یه چیز تعریف نشده. 
متأسفانه.

یکی که مژده بده شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید . . .

فکر میکنید واقعا یه روز خوب میاد که توش حق بر باطل پیروز شه و ماه از پشت ابر بیرون بیاد؟ ینی خودش درست می؟شه؟ من آدم خیلی خیلی خیلی بلندپروازی رو میشناختم که وقتی چارده پونزده سالش بود، به جای اینکه توو فکر قر و فرو اولین تجربه‌های عشقی و جنسیش باشه، میخواس تنهایی به جنگ تاریکیا بره و چادر سیاه وحشت و نکبت و خفقانی که رو سر مملکتش سایه انداخته رو بدره! اما حالا که از اون جز یه مشت خاکستر/ یه جا/ به جا/ نمونده، راستی کی قراره یه روز گل بده، مژده بده، زمستونو بشکنه و بره؟ 

مظلومان نامیرا حتی

همراه کلاقرمزی به این فکر میکنم که چقدر این مام میهن پر‌طاقت و جون‌سخته!
و اینکه چقدر شایسته‌س اگه در تاریخ از ایرانیا به عنوان قوم مظلومان یاد شه.

برترینش کن برا هممون داداش

شاعر ناشناس میفرماد که
گشت گرداگرد مهر تابناک ایران زمین                             روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان ای تو گرداننده مهر و سپهر                           برترینش کن برایم این زمان و این زمین

امیدوارم سال نو برای همتون مبارک باشه. امیدوارم حال همتون خوب باشه/ امیدوارم دلتون خوش باشه/ امیدوارم تنتون سلامت باشه/ و امیدوارم جیبتون پر از پول باشه
از دور بغلتون میکنم و میبوسمتون :* عیدتون مبارک

روزی که مهدی آمد :))

تولدت مبارک مهدی عزیزم. مدتهای زیادیست که ازت خبر ندارم ولی امیدوارم که خوب باشی و موهای نازنینت هم همینطور :)) سبد سبد آرزوهای خوب دارم برات و به یادتم فیلسوف تپل دوسداشتنی. بغل از راه دور (ان‌شالا که به دور از چشم دوس دخترت)

✌ 🔥🔥🔥 ✌

میخواستم به بهانه چهارشنبه‌سوری براتون داستان سیاوشو از شاهنامه بخونم ولی متأسفانه فرصت نکردم. ولی قولشو میدم که به زودی...
امیدوارم چهارشنبه‌سوری خوبی داشته باشین، سرخی وگرمی آتش از شما، زردی و غصه‌های شما از آتیش! امیدوارم گره از همه‌ مشکلاتتون وا شه در آستانه سال جدید
🔥

شاید چون پنجره رو واز گذاشته بود :))

پیرزنه خیلی جدی گفت هر شیش هف ماه یه بار میرینه و خیلیم راضیه و مشکلی نداره.
البته نمیدونم چرا پرستارا یه کم ناراحت بودن از دستش :))

حافظ

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

بفرمایید

ـ ینی از صب که رفتی بیمارستان هیچی نخوردی؟
+ خیر
ـ آفتابم که نیس فتوسنتز کنی، چجوری زنده میمونی تو؟
+ به سختی
ـ  الان داری چی میخوری؟
+ صنام 
ـ چی هس؟
+ ادغام صبونه، ناهار و شام در یک وعده  

همون همسایمون که گفتم همش میره

یکی از خانومای همسایه‌رو توو کوچه موقع برف پارو کردن دیدم، انقدررررررررررررررررررررررر حرف زد انقد حرف زد انقد حرف زد انقد حرف زد که اصلا زبانم از بیانش قاصره. بعد توو همین مدت کوتاه انقدر اطلاعات در مورد تک تک ساکنین محل بهم داد که به جرأت میتونم بگم، کلّیه سازمانهای جاسوسی دنیا در مقابل ایشون سر تعظیم که هیچی سر سجده باید فرود بیارن. ینی از اسم و رسم و شغل و سن و روز و ماه و محل تولد تا تاریخ اسباب‌کشی به این محل و معرفی خاندان دونه به دونه‌ی همسایه‌ها گرفته تا اسم و شغل و محل کار وحتی برنامه‌ی کاری نامزد بچه‌های خونواده‌های محل در روزهای آخر سال میلادی و حتی اطلاعات کامل در مورد همسایه‌های فوت شده‌ی محل رو هم به من داد. حتی الان میتونم بهتون بگم کدوم همسایه‌هامون چن بار، در چه مواردی، کجا و به دست چه دکتری، عمل جراحی داشتن و چن روز بعد از عمل مرخص شدن و و و یعنی شک ندارم که اگه ازش میپرسیدم میتونست رنگ شورت مورد علاقه‌ی دونه دونه همسایه‌ها رو هم نام ببره! در مورد خود من حتی یه سری اطلاعاتی داشت که من خودمم نمیدونستم! 

کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم*

چیه واقعاً این وضع آخه؟ همه در همه حالات و اوقات در رنجن. بچه داشته باشی یه جور نداشته باشی یه جور. یهو تالاپ بمیری یه جور مریض و ناتوان شی بعد بمیری یه جور! چه خفت و ذلتیه آخه آدم هی پی در پی و بی‌وقفه بهش تن میده؟
ها چرا اونجوری نگا میکنید؟ آدم وقتی هی هر روز و همش بیماری و ناتوانی و رنج و درد و نکبت و بدبختی آدما رو ببینه وقتی هر روز و هر طرفو که نگا میکنه مرگ آدما رو ببینه، وقتی آدم هر طرفشو نگاه میکنه دلشوره و ترس و استرس و اضطراب و اشک و آه مردمو ببینه، یه شب زمستونی در حالیکه سرمای سختی خورده و حوصله‌ ادا دراوردن و دایورت کردن و اینا نداره وقتی میاد خونه این شکلی میشه. مث من. غمگین. عصبانی. طفلکی. و خسته. 
چرا انقدر بیخیال یا حتی خوش‌خیال دنبال بقای نسل و تولید مثل خودتونید؟ اینهمه بچه‌های بی‌گناه بی‌سرپرست محتاج منتظر! چرا حتما باید تخم خودتونو بارور کنین و یه موجود بی‌گناه جدید دیگه رو به دنیا بیارید تا ارضاء شید؟ 
آلودگی هوا و سوراخ لایه ازون و گرمایش زمین و نابودی محیط زیست و فلان به کنار، بلایای طبیعی، زلزله و طوفان شن و باد و سیل و سونامی و فلان به کنار، بلایای غیرطبیعی و آمار تصاعدی رو به رشد سوانح و حوادث و تصادفات و جنایات و ترور و جنگ و قتل و کشتار و آدمای روانپریش و خطرناک و اینهمه پلیدی و پلشتیا و فلان هم به کنار. شما فقط به خوبترین قسمتش که عشقه توجه کن. از عشق هم اون قسمت ایمنترش که همون عشق والدین و فرزنده...
میتونم به توضیحاتم ادامه بدم ولی فایده‌ای نداره. کسی که بچه‌ای رو موقع مرگ پدر مادرش ندیده باشه، کسی که پدر مادری رو موقع مرگ بچه‌ش ندیده باشه، کسی که نگاه بچه‌ای رو در که کنار پدر و مادر پیر و ناتوانش یا بدتر از اون دچار زوال عقل‌شده‌اش‌ـ ندیده باشه، کسی که مرگ و درد مردمو انقد زیاد و از نزدیک ندیده باشه و ... ، متوجه نمیشه من چی میگم. 
شما همون بچه‌دار شید و پایا باشید. مام بریم آتش‌آلود و جگرسوخته آبی بخوریم* بخوابیم که سرماخوردگیمون خوب شه.
* ه.ا.سایه

به قول اردلان خان سرافراز عجب بیهوده تکراریست دنیا

چتونه؟ چرا شوک شدین جماعت خوش باور بی‌حافظه؟ ینی نمیدونستین بعد سی چل سال حاتمی‌کیا وابسته‌س؟ بده حالا بدون پروسه قضایی کسی به گه‌خوریش اعتراف کرده براتون؟

سر نرید به حق محق

آدما ظرفیتشون که پر شه سرریز میشن. سرریز میشن ینی چی؟ ینی مثلا آدم یهو وسط ظرف شستن بغضش خیلی بی سر و صدا میترکه و اشکاش شروع میکنن گوله گوله ریختن تو ظرفشویی. یا مثلا آدم وسط فیلم اکشن و پیتزا یهو به خودش میاد میبینه داره گریه میکنه و اشکاش دارن شالاپ شولوپ از رو گونه‌هاش قل میخورن میرن تا پایین گردنش و یقه‌ش.

دوسِت

دارم Grey`s Anatomy نگاه میکنم، اون قسمتی که هواپیماشون سقوط میکنه و من یاد تو میفتم و اینکه چن بار، چقدر مُردم تا هواپیمات بشینه و سالم برسی . . .
سرمو بلند میکنم، تیتراژ پایان سریال تموم میشه.

به خدا (که قافیه‌شم جور دربیاد)

ما چنــان پژمـرده گشـتیم ازعطا
که نه طاعتمان خوش آید نه خطا

ـ حضرت مولانا

برم دو سطل آب بیارم توبه کنم

یارو نوشته بود خاتمی جلو قتلای زنجیره‌ای واستاد تاوانشم داد ولی دیگه اتفاق نیفتادن. روحانی تو هم جلو فلان چیز واستا بهاشو بپرداز شاید دیگه اتفاق نیفتن!!! 
دارم فک میکنم آی خاتمی چه قدیسی بوده و من اینهمه سال در چه جهل مرکبی بودم که نمیدونستم این مرد چقدر باشهامت و از خودگذشته‌ و دلسوز مردم بوده. الاستفخارررر

ذوقی چنان ندارد زندگانی

غوطه ور در مرداب زندگی 
نوشته بود اومدم شهرتون بیا ببینمت، یه ماه بعد پیغامشو دیدم :))) میخوام بگم ینی انقد تن تن و مرتب پیغامامو چک میکنم 

ادرکنی آقا ادرکنی

میگه ماموت فیل وحشیه مث گراز و خوک :))))))))

ümut

تولدت مبارک فرهیخته جان. هر جا هستی بهترین آرزوها ره برات دارم آقا. بوس ماچ بغل جیغ دست هوراااا

خابالوگا

با دیوووووووووووووووار انقد حرف میزدم و به خاطرش حرص میخوردم آدم میشد.

قائدتاً بعد از یه هفته حالش خوب بوده دیگه اون موقع

رفتم توو اتاق دیدم مریضو میشناسم، دفعه‌ی پیش که بستری بود شوهرش همش دورو برش میپلکید و مواظبش بود. مرد مهربونی به نظر میرسید. گفتم شوهرت چطوره؟ کجاس؟ گفت فک میکنم الان خوب باشه، هفته‌ی پیش "کردمش زیر خاک"! 
هم از شنیدن خبر فوت شوهرش متأثر شدم هم از جوابش خنده‌م گرفته بود . . .  دیگه به سختی خودمو کنترل کردم، تسلیت گفتم و اومدم بیرون از اتاق :))
+ پاهام دارن میرن
ـ  دلت چی؟
+ اون که خیلی وقته رفته 

توی الاغ

خواستنی‌ترین و دوسداشتنی‌ترین بیشوووووووووور دنیایی تو. 

بفهم

تو خوب نباشی من میمیرم نفهم.

ایران نیس آقا خانوم آرام آراااام

چه جوی دادین همه هی زنگ میزنین با هیجان و نگران و فلان که چی شده هامبورگ شلوغ شده فلان. خب شلوغ شده آره ولی اینجا ایران نیس که اونطوری میکنید. اینا مملکتشون ثبات داره. هم برقراری امنیت و آرامش توو وضعیت بحرانی رو بلدن، هم قانون مدنی دارن و سیستم قضائی و اجرائیشونم به قوانینش وفاداره. خبر رسیده بچه‌های مام چه توو بیمارستان چه بیرونش فرق نداره هر کی  هر چی از دستش بربیاد بدون رعب و وحشت برای بقیه میکنه. نمیگم چیز مهمی نیس ولی اوضاع وخیمی هم نیس. هول نکنید. منم زنده و خوبم جامم امنه خیالتون راحت

همین میشه دیگه

توو خونه به خاطر یه ذره خرده‌های شیرینی که بچه رو زمین ریخته، بچه رو دعوا میکنن ولی بیرون آشغال خوراکیای همون بچه رو جلو چشمش بی هیچ عذاب وجدانی میندازن زمین و به راهشون ادامه میدن.

واقعا نیس؟

"+ با خودت حرف میزنی؟ 
 ـ نه!
+ پ با خودت حرف میزنی و گوشم نمیدی!"
ـ هاج و واج نگاه میکند

این دیالوگ خنده دار نیس به نظرتون؟

دانستنیها

همیشه‌‌م لازم نیس یه چیزی گفت، گاهی گوش کردن همون بهترین کمکه. 

بی‌دندون

با صاحاب یک جفت چشمهای اسرارآمیزم اخطلاط کردم. دیدم چشاش هنوزم اسرارآمیزه. دمشم گرم. بله.

به جان خودم اگه دروغ بگم

 یه بارم داشتیم حرف میزدیم خوابش برد شروع کرد به خرخر کردن بعد یهو از صدای خرخر خودش بیدار شد عصبانی! گفتم چیه؟ گف چرا سوت میزنی؟ :))))))))

بسیار هم لذتبخش

یکی دیگه از سرگرمیای مورد علاقه‌مم اینه که وقتی یکی داره جلوم غذا میخوره اذیتش کنم :)))

مرض :))

تیر ربا دارم شایستی

همه متولدین ماه تیر

از همه طرف با تیر محاصره شدم. 

پاشید برید سر کارتون بینم

این چه کولی‌بازی‌ایه در مورد "شنبه" راه انداختین گشادا؟ 

پلک پلک

بابام داشت یه چیزیو به شوهرعمه‌م توضیح میداد، بعد هی مثال میزد میگف انگار که عروس من اینجوری، عروس من اونجوری. نمیدونم حالا دقیقاً فرض ره بر این گذاشته بود که من قراره زن بگیرم یا خواهرم ولی به هر حال خیلی تأکید داشت روی"عروسش" :))

سمیه دلتنگتم بیا

عرضم حضورتون که دلتنگی نسبت مستقیم داره به انواع فاصله‌‌های آدم از طرفش. مثلاً؟ مثلاً وقتی میدونی طرف خارجه و نمیتونی هروخ خواستی بیبینیش دلت خیلی بیشتر براش تنگ میشه نسبت به وقتی که بدونی طرف دو تا خیابون اونطرفتره ولی نمیبینیش. ایضاً حس دلتنگی بعد از مثلاً یه هفته دوری از کسی که واسه همیشه از کنارت رفته خیلی بیشتره نسبت به دلتنگی آدم بعد از یه هفته دوری از کسی که قهره ولی میدونی برمیگرده.

so far

yes. I had a dream . . . once before . . .

:))

میگه خداکنه فردا بتونم بخوابم چون امروز باید زود پاشم

هی نبود

آدما وقتی یکی که دوسش دارنو هی احتیاج دارن و اون هی نیست، اول تحمل میکنن، بعد کم کم سعی میکنن خودشونو به هی نبودن طرف عادت بدن و در نهایت یا موفق میشن و دیگه هی نبودن طرف براشون سخت و در نتیجه مهم نیست. یا موفق نمیشن خودشونو عادت بدن و مجبور میشن صورت مسئله رو کلاً پاک کنن تا بتونن با هی نبودن طرف کنار بیان و به زندگیشون ادامه بدن.
میخوام بگم اگه جزو دسته‌ای هستید که وقتی نیازتون دارن هی نیستید، چون نمیتونید یا نمیشه یا نمیخوائید، تا ابد فرصت ندارید. 

در فرنگ با ما جذاب باشید

تابستون بلوز توری میپوشین لاقل یه سوتین خوشکل زیرش تنتون کنید. قراره دیده بشه خب!
توو گرمای جهنم و هوای مرطوب خرکش تابستون عطر دارچینی و کلا عطر و ادکلنایی که بوی گرم دارن نزنید آدم یه دیقه بغلتون واسته بیشتر از گرما خفه میشه خب!
شلوار تنگ میپوشین زیرش شورت مامان‌بزرگی نپوشید تمام آوت فیتتون میره زیر سوأل خب!
این لباس گورخریا چیه میپوشین مخصوصا اگه یه کم تپلید خطای راه راه اینوری تپل تر نشونتون میده، اونوریشم حالا خوشکل نیس ولی باز بهتر از اینوریاس!
 جوراب شلواری میپوشین قشنگ بکشینش بالا چیه جمع میشه دم مچ پاتون مدل پافیلی راه میفتین توو خیابون!
جذابیت به چاقی لاغری ربط نداره ولی وقتی یه کم بیشتر از تپلید چیزای خیلی تنگ نازک میپوشید یا حواستون باشه زود زود صاف و صوفش کنید توو تنتون یا خب یه کم گشادتر تنتون کنید. چیه پیاتون عین لاسیک نجات از زیر لباستون میزنه بیرون. قشنگ نیس خب. یه ذره به خودتون برسید.
یا وقتی شلوار کوتا میپوشین نذارین اون وسطش بره بالاتر از طرفینش. زشت دیده میشه. تپلیاتونو با لباسای قشنگ و اندازه‌ی تنتون نشون بدین. اونطوری لباس میپوشین خودزنی میکنین. چرا خب؟ یه سایز بزرگتر پوشیدن در عوض جذابتر دیده شدن هیچ کسر شأنی نیس. کسی توو خیابون نمیاد سایزتونو چک کنه که. مهم قشنگ نشستن لباس به تنتونه.
رژ لب قرمز میزنید بعد دیگه هیچی آرایش نمیکنید خب دلقکی طور میشه قیافتون. عین یه آدم مرده‌ی رنگ پریده که براش رژ زدن یا اینایی که رنگ پریده نیستن ولی اندازه یه دنیا قیافشون خسته و داغونه با یه رژ قرمز جیغ سکسی نمیشه قیافتون که. آدم اونجوری شکل روسپیای خسته میشه با ساعت کاری خیلی پر که فقط یه رژ دارن که داشته باشن. اونایی که اینکارو میکنن ینی فقط یه رژ قرمز میزنن بدون هیچ آرایش دیگه‌ای یه تعداد محدودین که بهشون میاد. به قیافه خودتون احترام بذارید کاری که بهتون میاد انجام بدین.
به تناسب قد و هیکل و قیافه و موهاتون، لباس و آرایشتونو انتخاب کنین.
منم سوپر مدل و دیزاینر نیستم که بی عیب و نقص باشم، اما دلیل نمیشه اینا رو بهتون گوشزد نکنم. 
هم خودتون جذاب‌تر و زیباتر دیده میشین هم با شیک‌پوشی و سلیقتون به زیباسازی شهر کمک میکنید.
یه لبخندم بزنین خیلی خوشکلتر میشین ضمن اینکه وقتی آدما نگاتون میکنن فک نمیکنن فک میکنین ارث باباتونو خوردن. 
جذاب باشید و از جذابیتا لذت ببرید. رادیو فلان. اینجا فلانجاست. ساعت فلان به فلان وقت فلانجاس. 

ایشالا که موفق باشه

گفتم ساعت یه ربع به چهار صبح تا ساعت یه ربع به ده شب توو این گرمای تابستون آب نخوردن درست نیست. با عصبانیت گف خیلیم فواید پزشکی فراوانی داره و باعث سلامتی مضاعف میشه. در حالی که یه "یادم رفته بود نباید با مذهبی جماعت بحث کنمِ" خاصی توو چشام موج میزد، برگه ترخیصشو امضا کردم دادم دستش و از کادر خارج شدم.

پیش پیش پیش

بیا زخماتو مث پیشیا لیس بزنم برات 

مذاب شدم

هوا یه طوری خفه‌س آدم میره بیرون انگار رفته توو کیسه‌ی وکیوم :))

شرم‌آوره واقعاً

 لایه اوزون پرچم شده، کوه‌های یخی آب شدن، زمین داره نابود میشه، دنیا داره به آخر میرسه، این جماعت مردسالار ِ زن‌ستیز هنوز نه تنها منقرض نشده هر روز با کیفیتتر از دیروز در حال رشدم هست. 

یکی از معضلاتمم این این چارصد و خورده‌ای کسشره که از پارسال تالا توو درفت مونده 

شمام نمیدونستین؟ :))

گفت آدم میتونه مسلمون باشه ولی حجابشو رعایت نکنه اساساً طبقات مختلف بهشت و جهنم واسه همینه دیگه! منم گفتم باشه 

هعی اسرار ازل

گشنم بود به سختی بر تنبلی خویش غلبه نموده رفتم غذا درست کردم ولی غذا رو نخورده سیر شدم. حالا نه میل دارم بخورم نه دلم میاد بریزمش دور غذای نازنینو. باید از این آشپز تپلیا بپرسم از چه روشی استفاده میکنن که بعد پخت غذا اشتهاشون هنوز سر جاشه؟!

داستانک‌های ناب بیمارستان

تعریف میکرد: "زنم وقتی منو برای اولین بار دید، ازم پرسید: فک میکنی میتونی عاشقم باشی؟ گفتم از کسی که از جنگ برگشته این انتظار بزرگیه. بعد گفت فک میکنی میتونی اجازه بدی عاشقت باشم؟ بهش گقتم توو کیفت یه آینه داری؟ آینه‌شو از کیفش دراورد داد بهم. یه مشت کوبیدم رو آینه و آینه رو توو قابش شکستم. آینه‌ی شکسته رو جلوی صورتم گرفتم و بهش گفتم مثل این آینه تمام تیکه‌های شکسته‌ی وجودم تا ابد عاشقت می‌مونن."

به کجا بیاویزم قبای ژنده‌ خود را

موجودات دوروبرم همه استرسی، منم همیشه در فرار و در عین حال گرفتار. 

خیلی گرمه

دیگه کارم از مثل بستنی یخی زیر آفتاب آب شدن گذشته. با این گرما و آفتاب ته‌دیگ ماکارونی شدم!

تصحیح میکنم

همه دماها حالا اغراقه ولی بالای 13 درجه دیگه واقعا اغراق نیس

به قول بچه‌ها ترموستاتم خرابه

گرممه دیگه. در همه ی دماها گرممه.

خب مکرراً تکرار میکنم

گفته بودم خوب نیستم؟

شایدم پندار نباشه البته

مرض: خود را مسئول خوب نبودن یا خوشبخت نبودن دیگران پنداشتن.

حتی قورمه‌سبزی

تکخور که نباشی تنهایی همه چی مزه کاغذ میده.  

:))

گفته یارو سکه‌ی رو یخ شد

آنکولوژیسته

میگم چطوری؟ میگه بین سه و چهار :)) 

عشخ

گفتم چرا داروهاتو نخوردی؟ گف دلم برای زنم تنگ شده میخوام زودتر بمیرم برم پیشش!
خب خداروشکر. مبارک باشه ایشالا

میزان، میزان رأی ملت است!

1. شما رأی بدی ندی، از توش همونی در میاد که از بالا فرمان دادن در بیاد.
1.1. اگر مخالفید، 88 و 92 رو چطور توجیه میکنید؟ 
1.1.1. اگر معتقدید اون فرق داشت، رو چه حسابی؟ آیا در این مدت در قله‌ و یا ساختار هرم رژیم اتفاقی افتاده که از چشم و گوش حقیر پنهان مونده؟ آقا توبه فرمودند؟ یا وعده‌ای از غیب رسیده؟

2. به فرض که از توی صندوق هم همونی در بیاد که توش ریخته شده! مادامی که دست آقا بر سر نظامه، دست منتخب ملت ـ بر فرض ِ محال ِ خوش‌نیتی و صداقت محض ایشان، باز هم ـ بسته‌ست و انتظار هرگونه خیرخواهی و مصلحت‌طلبی این فرد برای ملت و مملکت، غیر قابل انتظار و غیر ممکنه! 

3. در جواب اینکه انتخاب بین بد و بدتر هم واجبه و باز این بهتر از اونه و این مدت بهتر از اون مدت گذشته و غیره:
 توجه داشته باشید که آقای بد و آقای بدتر جفتشون دقیقا همون نقشی رو بازی میکنن که کارگردان بهشون محول کرده! این از اقبال خوش ما و ترحم روزگار به حال و روز ما نیست که بد و بدتری جلومون گذاشته که بتونیم بَده رو انتخاب کنیم و بگیم باز بهتر از اون یکیه. این یک گول بزرگه که ما خودمونو باهاش بزنیم. چرا؟ چون آقایون بد و بدتر جفتشون منتخب ِ از هفتاد خوان گذشته‌ی آقای قدرت برترن! یکی برای نقش بدتر برگزیده شده و به ظاهر به زور وارد صحنه میشه، پدر ملتو در میاره، بعد مثلا به زور میره بیرون از صحنه و سکانس بعد انتخابات دوره‌ی بعدیه که توش ملتی که طی هشت سال گذشته رسشون کشیده شده و جونشون به لبشون رسونده شده، از ترس اینکه نکنه باز یکی مث قبلی یا حتی بدتر از اون بیاد رو کار میرن حماسه‌ی انتخاباتی رو رقم میزنن و بد رو از بین بدتر و بدترتر انتخاب میکنن! این‌بار آقا و آقازادگان میدونن که اگه باز بدتر یا بدترتر اسمش از صندوق دربیاد، ملت طاقتشون طاق میشه و کاسه‌ی صبرشون لبریز و اوضاع خطرناک! پس با اکراه ولی اسم آقای بد رو از صندوق درمیارن و ملت بیچاره خوشحال و امیدوار میشن. و شاید دلشون میخواد یادشون بره یا ندونن که درومدن اسم آقای بد یا بدتر فرقی در اصل اوضاع به وجود نمیاره.

4. در جواب اینکه اگه یه در صد هم احتمال این وجود داشته باشه که میزان واقعاً رأی ملت باشه و اینا، پس ما وظیفه داریم که بریم رأی بدیم تا بعداً پشیمون نشیم و از این دست حرفا:
واقعیت اینه که میزان رأی ملت نیست، میزان، میزان رأی ملته! ینی کیفیت مهم نیست این کمیت رأی‌هاست که به نظام در انظار بین‌الملل اعتبار میبخشه و به خودش تضمین ماندگاری ِ حداقل چهارسال بیشتر و جان دوباره‌ای برای ادامه‌ی سلطه‌اش بر مملکت و غارت جیب ملت! 
پس فارغ از اینکه به کی رأی داده میشه، صرف اینکه در انتخابات شرکت گسترده شده، به نظامی که سالهاست داره به جان و مال و میهن ملت تجاوز میکنه، ناخواسته اعتبار داده میشه. ینی فریادِ اینکه آهای ما با اصل نظام مشکل نداریم، ما فقط ترجیح میدیم به جای علی ولی باشه یا برعکس!

5. بر فرض که همه‌ی موارد بالا رو نادیده بگیریم: کسی که اسم فارسی خودشو به اسم عربی تغییر میده، اصلا ماه، بی‌همتا، هر چی شما بگین، ولی فکر میکنید منطقیه همچین آدمی صلاح اسلام رو به ایران، صلاح امّت رو به ملت ترجیح بده؟ 

* این نظر و تحلیل شخصی منه. نه انتظار تأئید و تمجید یا تعقیب نظرم از سوی کسی رو دارم و نه قصد تحمیل با توهین به کسی و نه حتی قصد تغییر دادن نظر کسی رو. 
* تا دیروزم چیزی ننوشتم که سوءتفاهم پیش نیاد احیاناً 

نظر شخصی

اونایی که دانشجوئن و قراره برگردن، اونایی که به هر دلیل میرن و میان یا مجبورن برن و بیان رو نمیگم، ولی به نظرم باقی کسایی که توو خارج نشستن و با ادعای روشنفکری از اینور آب هی داد میزنن لنگش کن، لنگش کن باید بیزحمت درشونو بذارن و سکوت کنن. 

fuck fuck fuck

جفتگیری منظورشه

میگه فصل بارداریشونه

خاموش شده بودم

بعد از بیشتر از پنجاه ساعت بیداری با اتوبوس داشتم برمیگشتم خونه. وسط راه دیدم خیابونو بستن چون کمی جلوتر تصادف شده. خواستم برم کمک کنم، یهو با حرکت اتوبوس چشممو باز کردم، متوجه شدم ظاهراً قبل از اینکه از جام پا شم که برم کمک، خوابم برده بوده.

میخوامت ^_^

یه سری حرفائیم هست، مثل یه سری احساسات و یه سری اشارات حتی، که فقط یه نفر جز خودت توو تموم دنیا میتونه بفهمتش. یه نفر خیلی خاص. یکی که واسه دنیا فقط یه نفره ولی واسه توو همه‌ی دنیاس. یه نفر که با تمام ذره‌های وجودت میخوائیش. 

ماه من و ماه گردون

بعضیا توو شص سالگی میخوان مترو سوار شن به جای پله‌برقی از پله‌های معمولی استفاده میکنن بعدشم وقتی بعد از بالا پایین رفتن پله‌ها بالا رفتن تپش قلبشونو حس میکنن نگران میشن و شاکی از وضع سلامتشون. بعضیام توو سی سالگی نشستن رو تختشون و میگن ایشالا که قلبم نیس. بله.

بمیرم که انقد کم توقعی تو آخه عسیسم

بعد از رویای جهانگردیاش در مورد سفر خارج از جو حرف میزنه و میگه همین تا کره ماهم بریم و برگردیم راضیم.


+ نمیخوای برگردی؟
ـ  مگه من رفتم که برگردم آخه لنتی؟
+ واس همینم شرمنده چشاتم دیگه 

R.I.P

عمل قلب داشت و استرس زیاد. از چند هفته قبل از موعد عملش به مامانم توو تلگرام پیغام میداد و از طریق اون هی در مورد عملش از من سؤال میکرد. به بهونه‌های متفاوت در مدلای مختلف و . . . سه بارم رفت حتی بستری هم شد ولی به دلایل مختلف عملش عقب افتاد. انقدر عقب افتاد که شد همین دو روز پیش. با مامانم که حرف میزدم بین حرفاش گفت راستی میم هم فردا عمل میشه و من به خودم گفتم کاش زودتر یادم بود یا به مامانم گفته بودم زودتر بهم بگه که قبلش بتونم باهاش حرف بزنم. شاید قوت قلبی میشد. شاید آرامشی. شاید براش مهم میبود. شاید براش دلگرمی می‌شد . . .
ولی خب دیر شده بود و دیگه امکانش نبود قبل از عمل بهش دسترسی پیدا کنم. به خودم گفتم بعدش که اومد خونه بهش زنگ میزنم و بهش میگم که به یادش بودم. هیچ به این فکر نکردم که شاید دیگه برنگرده خونه که بتونم باهاش حرف بزنم!
نمیدونم اگه قبلش باهاش حرف میزدم الان بهتر بودم یا بدتر. شاید بدتر بودم چون فکر میکردم بهش امید الکی دادم؛ بلکه‌م بهتر بودم چون شاید اگه باهاش حرف میزدم، شاید اگه بیشتر حواسم بهش بود اینطوری نمیشد. شاید. 
به هر حال اون شری مریض وجودم که منو مسئول همه چیز و مقصر همه تقصیرا میدونه، اینجاست. گفتم اگه کاری چیزی باهاش دارین الان دم دسته خلاصه. 

خودتونو مسخره کنید (اسمایلی دهن‌کجی)

زیر زبونم میخاره باز و این خیلی به سختی قابل تحمله. 

صمیمانه عذرگزارم

توجه کردم دیدم چه گرد و خاااااکی گرفته وبلاگو...

^_^

دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم هنوز. همیشه. همش. نمیتونم دوسِت نداشته باشم اصن 

به هر حال میفرمایند دونستن هر چیز بهتر از جهلشه

خوب نیستم نه از فرط عشق و دلتنگی، نه از درد روزگار و غم یار و... فقط خوب نیستم. هیعچ. اصلا. نع. کاریشم نمیشه کرد. درست میشه. به هر حال هیچ چیز همیشه پایدار نیست. درست میشه. درست میشه

اینجای لپاشم مث من شوکولات قایم کرده

مسلما هنوز به این هم فکر میکنم که چطور یکی میتونه یه بچه رو، ینی یه فرشته‌ی کوچولوی بیگناه بی‌دفاع طفلکیو اینطور کتک بزنه؟! ولی بیشتر به این فکر میکنم که گذشته از این بلاهایی که سر تن این بچه‌ها آوردن، چه بلااایی سر دل طفلکیشون اومده که هیچوقتم هیچکس نمیتونه ببینتشون... کی قراره این گنجیشکای زخمی و طفلکو پناه بده؟ 
:(
رفتم دندونپزشک منشیه موقع خدافظی یهو بهم گف من مطمئنم تو دکتر خیلی خوبی هستی!! خواستم بهش بگم خواهر حالا که غیبگویی بلدی بیا یخده‌م از آینده برام بوگو ترسیدم نظرش در موردم عوض شه دیگه هیچی نگفتم توو دلم موند :))

انقد ندار

شریک شادیا و غم  و اینا که فلانِ فلان توشو پیشکش. یکیو نداریم که حتی از یه گربه ی ولگرد باهاش حرف بزنیم.

های

خیر. از توو قبر نمینویسم براتون. زنده‌ام هنوز ولی همچنان نه حال و حوصله دارم، نه وقت و انرژی.
حدود سیصد چارصد تا پست توو درفت بلاگمه. فایلای صوتی اینارم باید درست کنم. میدونم. پستای قدیمی و خیلی چیزای دیگه که قبلا قولشو دادمم یادمه. باشه.
فعلا نمیدونم دقیقا میخوام چیکار کنم ولی حالا یه کاریش میکنم. علی الحساب بدونید ممکنه گهگاهی احیانا جز حرفای الانم یه چیزی از این توو درفتیا بذارم بخونید. ممکنه مال خیلی وقت پیشا باشه ممکنه هم مال تازگیا باشه. خیلی کنکاو نکنید و سعی نکنید چیزیو به چیز دیگه‌ای، کسی، زمانی یا شرایط خاصی ربط بدید. بخونید رد شید. کلا زیاد فشار نیارید.
مخلص

میام

حال و حوصله و اعصاب مصاب و مخلفاتشو ندارم سرمم خیلی شلوغه یه میلیون تا کار دارم در آن واحد. کارو گرفتاریام سبکتر شه میام. التماس دندان بر جگرگذارندگی

بعد دیگه همش فقط بری

یه وقتائیم آدم خیلی داغون خیلی محکم خیلی یارو دوس داره بره واسته روبه‌روش داد بزنه بگه دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم دوسِت دارم. میشنوی؟ دوسِت دارم الاغ. دوسِت دارررررررررررم کسکشششش. میفمی؟ دوسِت دارم آشغال. دوسِت دارم نفهم. دوووووسِت دارم ... 
بعد چشت بیفته توو چشاش بعد بیای. بعد بری.

یه چیزایی

یه چیزایی یه حسایی رو در آدم بیدار میکنه که آدم یارو میشه کلا

متاسفانه متاسفانه با تاکید فراوان متاسفانه

یه  لحظاتیم هس که مهمترین نیازم دسرسی به یه تیغ تیزه که باهاش بسته به شرایطی که توشم رگ گردنم یا مچ دستمو بزنم و لذت ببرم. متاسفانه در این موردم مثل بقیه‌ی موارد و مواقع نیازهای دیگرانو به نیازهای خودم ارجحیت میدم...
واقعیت تلخ. بله.

پوف

توجه کردم دیدم ۲۰۰ تا پست از قبل مونده دارم ۲۰۰ تاااا! ۲۰۰ تا حرف داشتم ننوشتم. ۲۰۰ تا چیز میخواستم بگم نگفتم به موقعش. خیلیه. آخی. چقد گنا داشتم. باز هی غر بزنین که  شری ما رو یادش رفته ،شری بی مرفته، شری اله شری بله. ولی اینجوری نیس. شری فقط خسته‌س. 

:|

میگه اگه نمیتونی واقعیت تلخو شیرین بگی اصن نگو

حالا برا شما شاید خنده دار نباشه ولی برا من خیلی خنده دار بود

از مریض پرسیدم امروز چطوری گف مرسی شما چطورین؟ :))) 
بعد خودش فمید چه سوتی‌ای داده گف اخه هیشکی از شما نمیپرسه، همش شما نگران بقیه‌این گفتم بپرسم :)))

یعنی سواد این شهر برده‌ست آب نیمی*

دوش گرفته بودم جلو آینه داشتم موهامو شونه میکردم، به خودم گفتم چه شامپوی خوبی خریدم ایندفه، موهام چه برقی میزنه! یه کم دیگه نگا کردم دیدم تأثیر شامپو نیس، تارای نقره‌ای لای موهامه که باعث شده موهام برق بزنه.


* بیدل

مرسی اه

این روزا چشمم این ور و اونور هی میخوره به تیکه‌های این مدلی که یارو هر روز داره صبونه کله‌پاچه و ناهار کباب میخوره ولی مخالف قربونی کردنه گوسفنداعه. هار هار هار هور هور هور. 
منم گیاهخوار نیستم. نه بابتش احساس گناه میکنم نه مفتخرم. قصدم از این نوشته‌ ام توجیه و توبیخ کسی نیس،
اما !!!
فرق هست بین سر بریدن یه موجود زنده با دستای خودت یا بابات یا بابابزرگت یا قصاب محلتون جلو چش بچه‌ها و در و همسایه و راه انداختن خون توو جوب جلوی خونه با گوشت حاضری از مغازه خریدن!
بحث، نفس گوشت‌خواری نیست. بحث، سر بریدنه. 
و !!!
فرق هست بین کسی که برای زنده موندن شکار میکنه و کسی که سرگرمیش شکاره!
فرق هست بین دکتری یا کسی که بالا سر مریضش وایمیسته تا نفس آخرشو بکشه و کسی که میره توو میدون دار اعدام کسی رو تماشا کنه!
فرق هست بین کسی که حیوونا رو دوس داره و کسی که دلش میاد حیوونا رو قربونی کنه و بعدش جشن بگیره!
فرق هست بین کسی که مجبوره یا معذوره و کسی که میخواد!

قضاوت با خودتون.

^_^

مثلا یه بارم یکی بود میگف هی شری شری چیه؟ چی شده؟ تعریف کن خب

کاش تمامت میشدم

کاش تمام میشدم 
یا
کاش تمامت میشدم.

قبل از همه چیز اخماتونو باز کنید

زندگی خیلی کوتاه‌تر و بی‌رحم‌تر از اونیه که به نظر میرسه. قبل از اینکه بخواید خودتونو آماده کنید، اتفاقی که نباید میفته و اونوقت دیگه هیچ کس هیچ چ چ کاری نمیتونه بکنه جز پذیرفتنش. 
اگه کسی رو دوس دارید منتظر لحظه‌ی ایده‌‌آل برای اعترافش نباشید. برای اعتراف به اشتباهاتون پشت دیوار غرورتون قایم نشید. با چیزای کوچیک عصبانی نشید. به خاطر چیزای بی‌ارزش کسی رو نرنجونید. برای کارای خوب، برای هدیه دادن، برای شروع دوباره، برای آشتی کردن، برای خوشبخت شدن، برای تجربه‌ی دلخوشیای کوچیک، برای بلند شدن بعد از زمین خوردن، برای خطر کردن، برای عشق، برای زندگی کردن جای به زور نفس کشیدن و برای خیلی چیزای دیگه صبر نکنید. منتظر فردا و اول هفته و اول ماه و مناسبتای دیگه نباشید. شاید اون روزا هیچ وقت نیان. شاید خیلی زودتر از اونی که فکر کنید دیر شه. شاید دیگه هیچوقت نشه. شاید هیچوقت وقت نشه یا شاید هیچ وقت وقتش نشه. 
روزگار در گذره و هیچ چیز ارزش از دست دادن حس خوبِ بعد از انجام کارایی که دوس دارید رو نداره. 
شاید فردا که نه، شاید حتی یک ساعت دیگه هم، شما یا اونی که باید دیگه نباشه. لج نکنید.