سال نو مبارک
/ باز بهار شد ولی در دل ما همان خزانیست که بود...
/ براتون بهترینها رو آرزو میکنم و امیدوارم غصههاتون کم، دلتون خوش و تنتون سلامت باشه.
/ امید که برا همهی نیکان سالی نکو شود.
/ و جای همهی کسایی که امسال (هم) کنارمون نیستن چون در راه رسیدنمون به حق، آزادی و آبادی کشتنشون، خالی اما سبزه🌷
/ دل ما هزار تکه و در هر تکّه نقش عزیزی در خون خود خفتهست. باری بهار گواه رویش ناگزیر جوانههاست و ما نیز روزی دوباره از خاکستر این خاک برخواهیم خواست، جوانه خواهیم زد و خواهیم شکفت.
ایدون باد
_____________ .
یکی دیگه از مصائبمم اینه که خیلی دلم میخواد برم به بابام بگم من دیگه نمیتونم، خستهم، کم آوردم برای همیشه. دیگه هدر رفتم تا ابد، خیلی عذر میخوام واقعا که امیدتو دارم رسماً ناامید میکنم ولی نمیکِشم دیگه. لطفاً خودت به کارات سر و سامون بده، کارارو جمع کن، تکلیف همه چی رو معین کن و به امید من و آینده و اینا نباش.
نمیتونم دیگه. نمیتونم. تسلیم.
نوکرم/ کف مرتب فراموش نشه
دچار تلاطمم و گرفتار تشویش؛ منتها همش در درون. بیرون همه چی عالی یه، جای غم خالی یه، به به دنیا چه جای زیبائی یه یه یه یــــه :))
have fun
خوانندهی محترم، مخاطب این متن شما نیستی لطفاً خودت اسکرول کن برو بالا یا پایین. صاحابش خودش خم میشه از زمین ورش میداره.
حالا برو باز با افتخار و لذت داستان شکار وحشیانهی آهوی باردارو تعریف کن و قاهقاه بخند.
برو داستان سوزوندن حلزونا رو تعریف کن و از خنده رودهبر شو.
برو شکار گنجیشک و بلدرچین و به خودت هی بیشتر افتخار کن.
برو همه جا با تحقیر بگو فلانی آدم حسابی نیس: معلمه یا فرهنگیه و هر کی هر چی حسابش پرپولتر بود با حسرت بیشتر نگاش کن و بگو طرف آدم حسابیه.
برو به جای شنا انقدر تو منجلابی که خودتو انداختی توش دست و پا بزن تا غرق شی.
برو توو حوض خون و نجاست دنبال پول.
برو از هر راهی با هر کلکی به هر خفت و ذلتی پول درار ولی اگه مشکلات گوارشیت اجازه نداد دیگه هرگز از غذا خوردن لذت ببری تعجب نکن.
برو ریشتو پرپشتتر کن، چیزای غیرضروری مث شرف و ناموستو به فلان خر بفروش و به جاش پول دربیار. استعدادشو داری.
برو باباتو واسه اینکه ریش نذاش که پول حروم بیاره سر سفرهتون باز سرزنش و تحقیر کن.
برو پول دربیار ازدواج کن و شب بغل زنی بخواب که اگه بتونی واسش راست کنی، از هر طرف که بگائیش، هر چقدم زود بپاچی توش یا روش بعدشم از حال بری خرخرت بره هوا، بازم ترکت نمیکنه چون پول تحمل کردنتو ازت میگیره!
بی سپر برو توو دنیای واقعی و از رفتار قشنگ آدما با خودت لذت ببر و بذار مث بچگیات انقدر از استرس عوق بزنی تا همه درسایی که بلد نبودی رو مجبور شی یاد بگیری و همه درسایی رو که در آغوش امن تنها یار زندگیت فراموش کردی دوباره یادت بیاد.
برو عزیزم. تو میتونی 🖒
آفرین دقیقا همونقدر و یه کمم بیشتر از اون
فک میکنی با چقدر بدی و نامردی میشه باعث ایجاد اون حجم فشاری شد که الهه آرامش و امنیت هی یهو در حد پنیک اتک و تا مرز سکته فشارش نوسان پیدا کنه، تپش قلب بگیره و مجبور شه روو تنفسش تمرکز کنه که بتونه به روزمرگیاش برسه؟
ارزش نفرینم نداش حتی :))
دم رفتنم گف تو نفرینم کردی گفتم چه نفرینی؟ من فقط بهت گفتم زیاد دنبال جواب سؤالت نگرد همونجوری که توو سالای اخیر عمرت هر چارثانیه یه بار میگفتی نمیدونم تو پاداش کدوم کار خوبمی از این به بعد هر جا فکر کردی من که همه چیو درست انجام دادم پس چرا نمیشه/ چرا نشد؟ بدون دلیلش رفتار این مدتت با منه. اینم نفرین نیست از اونجایی که جواب هر چیو نمیدونستی تا حالا از من میپرسیدی حالام جواب سوألی که بعدها قراره برات پیش بیادو بهت دادم. دیگه خفه شد.
veritas
گفتمش صبح بیدار میشی هر چی دنبالم میگردی پیدام نمیکنی. از اون موقع تا آخرین روز زندگیت هر کاری که بکنی، هر جایی، کنار هر کسی که باشی، به هر جایی که برسی، روی هر پلهای که بایستی، هر زمینی که بخوری و هر قلهای رو که فتح کنی، هر راهی که بری و هر کاری که بکنی خالی جای یک مجهول بزرگ رو در خودت حس خواهی کرد که با هیچ چیزی پر نخواهد شد.
کسی که امنترین جانپناه دنیا و محبت بینهایت مرا تجربه کرده باشد، بی من و بعد از من، حتی در اوج شیرینترین خوشیها و رضایت از زندگی، همچنان و ناگزیر دچار خلائی ناخوشایند خواهد ماند... و من خیلی یادآوریات کردم که به این روز نرسی. گفت میدونم. گفتم پس خدافظ.
کسی که امنترین جانپناه دنیا و محبت بینهایت مرا تجربه کرده باشد، بی من و بعد از من، حتی در اوج شیرینترین خوشیها و رضایت از زندگی، همچنان و ناگزیر دچار خلائی ناخوشایند خواهد ماند... و من خیلی یادآوریات کردم که به این روز نرسی. گفت میدونم. گفتم پس خدافظ.
این داستان خرده واقعیتهای تلخ
پدر من مرد بسیار روشنفکر و خوشاندیشیه. هیچ تبعیضی بین زن و مرد قائل نیست، به این مسئله عمیقا و صادقانه اعتقاد داره و گفتار و رفتارشم همیشه طبق همین باورشه. اینو گفتم که این نقل قولی که الان میخوام ازش بنویسمو سوء برداشت نکنید.
یه روز خیلی سال پیش که داشتیم با هم پیادهروی میکردیم و حرف میزدیم یه جایی بین حرفاش گفت مردا اصولاً زنهای خیلی باهوشو به عنوان شریک زندگیشون انتخاب نمیکنن! خیلی از این حرفش تعجب کردم، گفتم این چه حرفیه میزنی از تو بعیده. پس خود تو چطور مادرو انتخاب کردی؟ و... با خنده گفت البته که تو از مادرت خیلی باهوشتری، منم خندیدم، در واقع جدی نگرفتمش و موضوع حرفمون عوض شد.
بعدها همون کسی که همیشه ادعا میکرد هوش سرشارم براش جزو جذابیتای منحصر به فردمه و کلی از این بابت به خاطر انتخاب من مفتخر بود و هر بار که چیزی مربوط به این مقوله پیش میومد از نو به این خاطر و از دیدن من در اون موقعیت ذوق میکرد؛ همون آدم وقتی برای اولین بار متوجه شد که نمیتونه منو بپیچونه و فهمید به خاطر اشتباهی که خودش مرتکب شده نمیتونه با هیچ ترفندی منو گرفتار حس گناه کنه و مقصر جلوه بده، بهش چنان احساس کلافگیای دست داد که رابطمونو تموم کرد. بله درست متوجه شدین خودش اشتباه کرده بود، مجبور هم شد بپذیره چون مسئله رو به صورت ساده شده و کاملاً منطقی بش توضیح دادم و هیچ جای حاشا و انکاری وجود نداشت ولی گفت حتی اگه من اشتباهم کرده بودم تو نباید از دست من ناراحت میشدی و رفت. رفت و قبل از رفتن گفت هر کس دیگهای جز تو تا آخر عمر با من میمونه حتی اگه من عوضی بشم چون هیچ کس به اندازه تو انقدر باهوش و مستقل و بینیاز از همه چی، محکم و انقدر پایبند به ارزشا و قوانین خودش نیست!
و این در حالیه که در عین اینکه اجازه دادم خود واقعیمو بشناسه و بدونه کیام، هيچوقت هیچکدوم از داشتهها، تواناییها، استعدادا، برتریها و حتی ارزشهامو به رخش نکشیدم، همیشه بهش اعتماد به نفس دادم، از لای موقعیتای لجنی بیرون کشیدمش، از غرق شدن نجات دادمش، کلی چیز بهش یاد دادم، استرس و اضطرابشو ازش گرفتم و حتی به قول خودش زندگیشو راحت کردم؛ هیچ توقعی هم ازش در هیچ موردی نداشتم.
نه اینکه فکر کنید آدم بیشعور و بیجنبهای بود، خیر. اگر ذرهای اینطور بود اجباری نداشتم که کنارش بمونم... ولی خب اووولین باری که گیر کرد و دید نمیشه سر منو گول بماله و اولین باری که بهش گفتم خودت خرابکاری کردی خودتم باید درستش کنی من نمیتونم اینبار کمکت کنم، چون خود منو رنجوندی و این بار دیگه نمیتونم لقمه رو جویده شده بذارم دهنت که راهحل و راه جبرانش چیه، گفت نمیدونستم چی کار باید بکنم خسته شده بودم و گذاشت رفت.
و من یاد اون جملهی عجیب پدرم افتادم که گفتم...
البته حالا نه که بخوام با این روایت اون حرفو تأیید کنم یا چیزیو تعمیم بدم. صرفاً شرح وقایعو عرض کردم خدمتتون.
ووووو اینکه: بر من ببخشایید واقعا نکتهای که عرض میکنم مغرضانه نیست، صرفاً واقعیت بسیار تلخیست که در مورد اکثر آدما صدق میکنه. اینکه وقتی بهشون لطف مکرر و بلاعوض میکنی، براشون سنگ تموم میذاری، بعضاً از خودگذشتگی و فداکاری میکنی و علناً اون شخص، حال خوبش، خوشحالی و راحتیش، خواستههاش، آرزوهاش، موقعیت، موفقیت و آسایش او رو نسبت به خودت در اولویت قرار میدی، باعث نمیشه اون آدم بگه وه که چه انسان فوقالعادهای کنارمه و چقدر باشعور و باکمالاته، چقدر سخاوتمند و مهربانه، این وجودش چه ازرشمنده برای من و من چه شانسی آوردم یا چقدر خوشبختم که این کنارمه. نه! اون آدم در اکثریت قریب به اتفاق مواقع فکر میکنه این خودشه که ارزش اینهمه لطف و محبت و از خودگذشتگی رو داره و این آدم نباشه هر کس دیگهای باشه هم وظیفه داره همین کارارو در حقش بکنه چون اون لیاقت و شایستگی همین رفتارا و حتی بیشتر از اینا رو داره، مگر اینکه مجبور شه اون آدم بعدی رو برتر از خودش بدونه! به خاطر همینم هست که کسایی که خودشیفتهترن و خودخواهانهتر رفتار میکنن، ارزش و اعتبار، محبت، مراقبت، توجه، احترام و رعایت بیشتری هم از مخاطبشون دریافت میکنن.
the art of being a bitch
عجیبه واقعا. یارو جلو چشم پسره میره با کس دیگه و علناً خیانت میکنه به اینا، بعد بیا و ببین چجوری لهله میزنن براش، جونشونو گرفتن کف دستشون میفتن دنبالش که برش گردونن یا وقتی خود یارو خسته شد از قبلی و برگشت، بیا و ببین چجوری تحویل میگیرنشون. به خوشگلی و صدا و قد و هیکل و لوندی و شغل و سواد و شعور و خونواده و اصالت و نجابت و مهربونی و معرفتم نیس! من خودم خدای همه این چیزام. تازه آرامم و آرامشو منتقل میکنم به اطرافیانم، برای همه چیز یه راه حل توو جیبم هس، نه حساسم، نه حسودم، نه عقدهای دارم، نه لوسم، از هر انگشتمم یه هنر میباره به جز اینکه توو شغلمم آدم موفق و باعث افتخاریام. ولیکن پروردگارا چی دادی به اینا که اینجوری باهاشون رفتار میکنن و در عوض یه عوضی برمیگرده به من میگه من از دستت ناراحتم که وقتی اذیتت کردم گذاشتی رفتی و چون رفتی دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم :)))) خاعک واقعا.
پ.ن. البته عجیب نیس دلیل منطقی، نسبتاً ساده و قابل توضیحی داره ولی از اونجایی که اینجا کلاس روانشناسی تحلیلی نیست اجازه بدید در حد خالی کردن حرصم به همون که نوشتم بسنده کنیم و بگذریم. آفرین شمام بگذرید. اصلاً یکی از دلایلی که آدم بایستی افکارشو بنویسه همینه که بتونه از یه چیزایی یا جاهایی عبور کنه و بگذره تا یه رویدادایی رو پشت سر بذاره و سبکبالتر ادامه بده.

