میخوام بنویسم. نمیدونم وقتایی که نوشتنم میاد فرصت میشه یا نه ولی سعی میکنم بشه. گاهی نگاه میکنم میبینم هنوز خیلیاتون به وبلاگ سر میزنید و شرمنده میشم که حتی توی این مدت حوصله نداشتم چیزایی که توو درفت بلاگ انبارشده رو پست کنم. تمام لینکای قدیمیای هم که گذاشته بودم خراب شدن، میدونم. عمری باقی باشه درستشون میکنم. حالم روبهراه باشه/بشه قصهم براتون میگم. مخلص.
مسئله اینه
ممکنه آدم نسبت به خیلیا بهتر باشه ولی ملاک، برتری نسبت به بقیه نیست. مسئله اینه که آیا آدم نسبت به خودش و گذشتهی خودش بهتر و برترشده یا نه. بله. باور بفرمایین
شاید
یه مریض نابینای پیر داشتم که مقیم خانه سالمندان بود، اختلال حواس پیشرفته داشت و روانپریشی و توهمات نشأت گرفته از همین زوال عقلیای که دچارش بود... هر از چندگاهی به دلایل مختلف میاوردنش، چن روزی بستریش میکردیم، بهترکه میشد مرخصش میکردیم و این روال ادامه داشت. یک بار که میخواستم معاینهش کنم، احساس خطر کرد و خواست از خودش دفاع کنه و به این ترتیب با همون دستای ناتوان و جثهی نحیف اما ناخونای تیزش مچ دستمو چنگ انداخت و زخم کرد.
حالا خیلی از اون تاریخ گذشته و پیرزن مدتهاست که عمرشو داده به شما، ولی جای زخم من هنوز خوب نشده. ینی خوب شده ولی جاش مونده رو دستم هنوز؛ و این باعث میشه من هر وقت دستمو نگاه میکنم به این فکر کنم که همه دیر یا زود میمیریم و میریم، اما آثار رفتار و حرفهامون ممکنه تا خیلی مدتها بعد از نبودنمون، باقی بمونن! برام مثل تلنگریه که یادم میاره بیشتر مواظب کارهایی که میکنم، حرفهایی که میزنم و تأثیری که روی دیگران میذارم باشم.
شمام حواستون باشه. شاید یادمون به جای یه زخم لحظهای لبخند روی لب کسی بیاره.
وای مادربزرگ . . .
پنج سالم که بود پنج روز رفتی سفر. تب کردم و همه فکر کردند بیدلیل است. خوب که نشدم نگران و ترسان شدند. کسی نمیدانست جان کوچکم چنان بسته به آغوش گرم توست! همه بیتدبیر مانده بودند که چرا؟ تا که دکتر گمانه زد و گفت نکند کسی را که خیلی دوست میدارد از پیشش رفته است! و پردهای که از اولین راز دلم برافتاد...
مامانیجان من که با وعدهی یک چمدان سوغاتی و تعداد روزهایی که با انگشتان یک دستم میتوانستم بشمرم، تاب دوریات را نیاوردم، حالا که نه سوغاتی در کارست و نه حتی عددی برای برگشتنت، بگو چه کنم؟
و اگر هیچوقت هیچکس نفهمد از وقتی که رفتی تب کردم ...
پ.ن. ۲ سال گذشت...
پ.ن. ۲ سال گذشت...
O_o
یه روزیم یه دخترجوونی اومده بود اورژانس و ضمن اینکه نمیخواست دلیل ارجاعشو به مسئول پذیرش بگه، تأکید داشت که فقط با یه پزشک خانوم میخواد مشکلشو در میون بذاره! من در حالیکه میخواستم از بیمارستان برم بیرون ناخودآگاه صدای خواهش تمناشو از توو قسمت پذیرش شنیدم و اعتراف میکنم دقیقاً نمیدونم به خاطر تحریک حس فضولیم بود یا حس نوعدوستی ولی راهمو کج کردم و رفتم سراغش، خودمو معرفی کردم گفتم بیا اینور بشین اینجا بگو ببینم دردت چیه؟
خلاصه کنم براتون کاشف به عمل اومد که برای اولین بار با خواست خودش و کسی که دوسش داشته، سکس رو تجربه کرده و نه تنها لذت نبرده، احساس بدی هم داشته. و حالا سؤال اورژانسی!!! براش پیش اومده که اگه کلاَ تمام عمرش و با هیچ کس موقع سکس لذت نبره تکلیفش چیه؟!
شمد
داریم از هوا صحبت میکنیم و اینکه این روزا خیلی متغیره. من میگم گرممه و شبها کلافه میشم از گرما. اون میگه من سردمه و باید بغلت کنم پتو رم بکشم روم که سردم نشه. یاسی هم خیلی جدی میگه منم میخوام از این به بعد با صمد بخوابم. من یک لحظه تمام صمدهایی که میشناسم توو ذهنم دوره میکنم به اضافهی اینکه دنبال دلیلی میگردم که ممکنه به خاطرش مثلاً جدیداً ب رو به جای اسم خودش صمد صدا کنه و وقتی چیزی پیدا نمیکنم ازش میپرسم صمد کیه دیگه؟
یه کم نگاهم میکنه و میگه صمد دیگه این ملافهها که بهش میگن صمد! :))))))
غم دوران غم
چقدر همه چیز به طرز وصفناپذیری غمانگیزه. به هر چی که فکر کنی، به هر طرف که رو میکنی، به هر گوشهای که رجوع میکنی، به هر خبری که گوش میکنی، هر اتفاقی، هر چی، هر جا، هر لحظه ... چقدر همه چیز غمگینکنندهست.
مامانی
همینطور که بلند بلند داشتم میخندیدم، صدای مادربزرگ پیچید توی گوشم، وقتی که با خندهی من میخندید و قربون خندههام میرفت. میگفت پُر میخندی و من هیچوقت نپرسیدم ینی چطور...
همین دیگه. هیچی. خندهم اشک شد سر خورد رو گونههام؛ بغضمم با آب و به سختی فرو دادم پایین که مبادا با گرفتن صدام داغ مادرو تازه کنم.
ال صراط المستقیم عامو
دو دیقه اومدم توو حیاط هوا بخورم، از دور منو دید اومد پیشم شروع کرد با هیجان و کلی ذوق وشوق عکسا و فیلمای افطاری فرا مفصل شب گذشتهی مسجدشونو نشون دادن. گرمم بود میخواستم اب بخورم، منتظر بودم خدافظی کنه بره ولی به نظر نمیرسید قصد رفتن داشته باشه :)) آخر گفتم میری بالا یا من برم؟ چون میخوام اب بخورم داداش. گف نه راحت باش اینجوری ثوابش واسه منم بیشتره! پاشدم برم که هم جوابشو ندم هم مشتمو از خطر کوبیده شدن به در و دیوار نجات بدم برگش گف تو که کافری چه فرقی برات داره. عه. الاغ. گفتم مؤمن جان غرض مگه غیر از اینه که شما به یاد فقرا و اونایی که ندارن بیفتی؟ بعد وقتی شما عکسای دیشب آشپزخونهی مسجدو به من نشون میدی که چقد غذا درست کردین و با افتخار و هیجان تعریف میکنی تازه چقدرم دور ریختین و نکردین لاقل اضافههاتونو به این همه بدبخ بیچارهها که این روزا همه جای شهر ولوئن بدین، اصن راه دورم نه وقتی سر همین خیابونی که میپیچی میای سمت بیمارستان ما هنوز اون زن گداهه با بچهی کوچیکش نشسته کف زمین گدایی یه تیکه نون میکنه، تو چه روزهای میگیری چه افطاری توو مسجد نوش جان میکنی؟ گفت نه تو نمیفهمی. قبل از اینکه به توضیحش ادامه بده گفتم درسته آی دکتر من نمیفهمم و دکمهی آسانسورو زدم که برم بالا. خوشبختانه بلافاصله در بازو بسته شد و دیگه نتونست ادامه بده.
دنیای وارونه
آدمای خوب دلشون گرفتار دست آدمای نالایق میشه، اذیت میشن، ضربه میخورن، قلبشون میشکنه، روحشون خدشهدار میشه و بد قضیه اینه که در همون حال هم باز از مخاطب جفاکارشون دفاع میکنن و برای کاراش توجیه پیدا میکنن و در حالی که زمین و آسمون تمام حقو به اینا میدن، اینا حقو به خودشون نمیدن و معتقدن که احتمالاً مخاطبشون هم حق داره و... از شرایطی حرف میزنم که توش آدمای معمولی خیلی قاطعانه حتی حق زنده موندنم برای طرف مقابلشون قائل نیستن.
فقط میشه گفت دردا و وا اسفا.