کاش صبح نمیشد
در باب نیازها و مصائبم
نه که من خیلی خِشنم کاکو، واس همون کسی نَمیود با من بیشینه حرفای ظریفانه بزنه که خب این در نوع خودش مسئلهی مهمی نیس، به عبارتی اصن مسئلهای نیس ولی اون وقتی تبدیل به مسئله میشه که گاهی یهو احساس میکنم دلم میخواد برم برا یکی اعتراف کنم چقد یکی دیگه رو دوس دارم ولی خب اون یکی اولیه رو برای اعتراف هیچوخ ندارم . . .
با یه حالت نیمه حسرتآلودی توو یه حالی بین باور و ناباوری، چشامو یه جور خوبی کنم و با صدای صاف نشدهی نیمه خشدارم آروم بگم: فلانی! میدونی؟ من واقعا خیلی دوسش دارم!
اوصیکم بالخُرَّة ٍ و البُف فی الّیل و الجوار الیار
شنیدن صدای خرخر بهم یه حسی شبیه امنیت میده. بسیار هم دلنشین.
همگی بگید چیـــــز
چیه؟ ما که توو ج.ا. فیلان دادیم که دیگه برامون نبائاس عجیب باشه وقتی ازمون خیلی شیک و مؤدبانه سوال کونن ولی سولاخ دادنو ببندن.
پ.ن. دادن جوابو عرض میکنم طبعاً.
پناه بر حافظ ِ فصیح دوستداشتنی
. . . او حرفهایش را قطع کرد و گفت : « من از تو خوشبختترم، چون تو را دارم. »
« من . . . من خودم امشب از ماه و فرشتهها خوشبختترم . . . در همه دیر مغان . . .»
« تو از من خوشبختتر نیستی چون تو مرا داری . . . »
« ش ش ش . . . » / خوشش نیامد.
