چند بار پیغامای یه کلمهای برام گذاشته بود که دلم تنگ شده، حرف بزنیم، کی و کجا هستی و اینا. در حالت عادی پیگیرانه سراغشو میگرفتم، براش وقت پیدا میکردم، حال دلشو میپرسیدم و به آغوش بازم دعوتش میکردم ولی خیلی بیتفاوت جوابشو دادم و وقتی فرصت حرف زدن نشد اهمیتی خاصی نداشت برام. خواهرم ازم پرسید چرا؟ مگه یه زمانی گنجیشکت نبود؟ نیازی به تأمل طولانی نداشتم. گفتمش کسی که به صداقت احساس من نسبت به خودش شک کنه یا بخواد حتی از روی شوخی یا حتی از سر لوس شدن زیر سوال ببرتش، منو برای همیشه به عنوان شریش از دست میده. همتای کسی که منو بیشتر از اونی که هستم برای خودش بخواد. این موجود در لحظه از لحاظ اولویتی تبدیل میشه برای من به یکی مثل بقیه. دلیلشم اینه که من تا آخرین درجهای که برام مقدوره و از دستم برمیاد برای کسی که پناهش دادم، هستم و بیشتر نمیتونم که نیستم. بیشتر ندارم که در اختیارش نمیذارم. و مطمئن باشید همون حدی از من که در اختیارش بوده بدون شک - بدوووون شک - نه تنها کم نیست که با اختلافِ نزدیک به بینهایت از مجموع بودن خیلیها بیشتره و کسایی که منو میشناسن اینو میدونن. و بیریا، من برای کسی که اینو نتونه درک کنه، کار خاصی از دستم برنمیاد.
مثل نوشیدن یه لیوان شکلات تلخ در یک عصر تاریک زمستونی
یهو بیمقدمه یه چیزایی فلش بک میشه اه اه
مثلاً وقتی با یه لحن شخمی دستبندو دراورد گف اینو نمیخواستم برات بخرم ولی خودت خواسته بودی دیگه: بیا! اینجوری که مثلاً یعنی لیاقتت همین آشغاله.
همین آدم اوایل آشنائیمون میگفت من روم نمیشه برای تو چیزی بخرم چون تو انقد خودت همه چیت فلانه و بیساره، هر چی میخوام بگیرم انقدر مسخره و بیارزشه خجالت میکشم! و من به این آدم بیشعور گفته بودم اولاً تا وقتی خودت پول درنیاوردی نمیخواد واسه من چیزی بخری بعدنم که خودش دستش توو جیب خودش بود گفتمش پولاتو جمع کن واسه بعد. اگه برای من سر راه خونه از توو باغچه حیاط یه گل وحشی بکنی بیاری کافیه، من دسته گل نمیخوام. یا یه اوریگامی که خودت وقتتو، حستو صرفش کردی برای من کافیه دنبال کادوهای گرون نگرد. من بدلیجاتم دوس دارم خودتو معذب نکن که حتما طلا جواهر باید بگیری... و البته که این شخصیت و طرز فکر و مرام منه. ولی موافقید که خاک بر سر کسی که با این آدم بد تا کنه؟ / خب. خیالم راحت شد. پس پاشید بریم شام :))
WTF part II
WTF part III
همچنان معتقدم که واقعا اتفاق مبارکی نیست ولی
از شمام ممنونم. از تکتکتون که به من انقدر لطف دارید که روز تولدم خوشحالید و بهم تبریک میگین. بوس به همتون عزیزانم.
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست/ آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست*
جوونی پرررر
داشتیم حرف میزدیم بش گفتم رامکال اومده بود دم خونه باز. گف رامکال کیه؟ رامکالو نمیشناخت! :( گفتم ای وای دیدی چقد پیرم :))))
رامکال
برای سنجابا و گربهها و اینا غذا گذاشته بودم نصف شب دیدم صدای تلق تولوق میاد، از پنجره نگا کردم دیدم یه راکون اومده داره دستاشو توو آب پرندهها میشوره. بعدشم خیلی ریلکس غذای گربه رو خرت خرت خورد، در همون حالِ خوردن منم قشنگ دید که از پنجره تا کمر خم شده بودم داشتم نگاش میکردم. دو سه بارم باهام چش توو چش شد ولی تخمشم نبود. قشنگ به کارش ادامه داد، غذا که تموم شد یه صدای گوگولیم از خودش دراورد بعد رفت با پا توو ظرف دونهها، آب گربههارم تا ته خورد، بعدم بادوما و گردوهایی که واسه سنجابا گذاشته بودمو با دستای کوچولوش بغل کرد با خودش برد. پشمالوی پرروی خپل :))
*I Will Survive
عزرائیل
الانم مثلاً نه که حالم بد باشه اما واقعا دوس دارم هر لحظه کارامو، در واقع مسئولیتامو زودتر به سرانجام برسونم و منتظر بشینم بیاد سراغم، بهش بگم زر نزن دستتو بده هر چه زودتر شرّ این منو از این دنیا بکن و وای به حال خودت و رئیست اگه بخواین ذرهای از این وجود منو برای بار دیگری یا زندگیای دوباره باقی بذارین. والا. اینهمه آدمای دیگه هس که ولع زنده موندن و دوباره زیستن دارن. رها کنید من ره دیگه.
مبارک بادا
اون حرفم بقیه داش ولی اینو بگم یادم نره مهمتر از اون بالاییهس. اونو الان نوشتم یادم افتاد دانشگام رشته و شهری که میخواستم قبول که شدم دعوتشون کردم. اونی که مث داداش دوقلوم بود و اگه بین هر برنامهی دیگهای توو دنیا و برنامه با ما حق انتخاب داش میومد اینور، همون آدم بهم گف ببینم حالا اگه کار نداشتم شاید بیام. اون یکی که عین داعاش بزرگم بود که هر وقت هرجا میرید، چیزی لازم داش یا دستش خالی میشد در حالیکه همچنان جلو بقیه سعی میکرد ادا اژدها رو دربیاره میومد سراغ من، تا نصفه شب ساعتها برام حرف میزد یا توو بغلم گریه میکرد، گف حوصله دورهمی ندارم خواستی برام غذا کنار بذار میام میبرم. اونی که داعاش کوچیکم بود و ننهش تا بیس بیس پین سالگیش میگف این توو بغل منم اینطوری آروم تالا نخوابیده گف دوستم منتظره بعدا حرف میزنیم و این که مث خواهر بزرگم بود و علنا میگف بهت حسودیم میشه ولی خوشالم که میتونم لاقل باهات جلو دیگران پز بدم :)) هم خودش مشغول بود چون اونم تازه همون سال دانشگاه قبول شد و قبل از شروع دانشگاه میخواس بره ایران عشق و حال. اون دو تام که از بس باباهه در غیاب ما، مارو توو سرشون زده بود از همون اول که همو دیدیم فکر میکردن من دشمنشونم انگار. هی مقایسه، هی رقابت، هی هن هن بیفرجام. بابا تو جای داداشمی تو جای خواهرمی چه حرصی به اثبات برتریت داری... حالا به هر حال اونا باهوش و با شعور و فهمیده و عاقلن. گاو منم. کودن و احمق و نفهم منم که اون تجربه رو یادم رفته بود و میخواستم عروسیمم دعوتشون کنم :))))
خوب شد که این زودتر عروس شد و اون یارو هم گذاش رف و ناخواسته به عنوان ساید افکت مثبت جلوی یه اشتباه تکراری بنده رو گرف. دستش درد نکنه.
همین.
یادمان باشد وقتی میشود جلوی فاجعهای را گرفت آن فاجعه دیگر یک حادثه نیست. جنایت از سر سهلانگاریست. و قاتل اینبار هم مردک نالایق شکمگندهایست که بر سر کار است. و اویی که این لمپن را بر سر این کار گماشته. و این زنجیرهی ننگین سر دراز دارد.
