البته مخاطبش کس دیگهای بود که اونم برای خودش اسطورهی فلانیه ولی به هر حال نوشته بود کارما اینجوریه که آدم زندگیش پر از آدمایی میشه که آدم خودش واس دیگران بوده. تصور میکنم زندگی پسر قندعسلشو پر از کسکشایی که مث خودشن و :)))
همون کوه یخ و اینا
در این حد اوکی که چندین بار نگران خودم شدم از این لحاظ که چرا و چطوریه که حتی اندازه کف پای مورچهم از نبودنش غمگین نشدم.
نشنالجئوگرافی
کار غلط یار غلط
الان اگه پایینترا رو خونده باشید ممکنه بگید طبق شواهد همچینم به نظر نمیاد اوکی بوده باشی ولی باید عرض کنم با جدائیمون اوکی بودم ولی با اشتباه بزرگی که در مورد انتخابش و شناختش کرده بودم به هیچ وجه اوکی نبودم و با اینکه از لحاظ منطقی میدونستم نمیشه این واقعیتو انکار کرد که آدمها در گذر زمان تغییر میکنن و این تغییر همیشه مثبت نیست، بنابراین الزاماً خطای تشخیص من نبوده ولی عمیقاً از دست خودم شکار بودم که احتمالات رو نادیده گرفته بودم. و متأثر بودم که خلاف طبیعت و منطقم به ثبات شخصیتش اعتماد کرده بودم. بیشتر از دست خودم و سهلانگاریم ناراحت بودم تا از دست دادن اویی که به غلط یار میپنداشتمِش.
در شرایط اضطراری زیر سی ثانیه حتی
شریبات
دو تا چمدونشو موقع سفر خودش کلافه و درمونده نمیتونس جمع کنه من براش میبستم، هنوز دهنشو وا نکرده میگفتم دردش چیه، خودش نمیدونس چشه من بش میگفتم، یه دوره کاراموزی ساده رو بدون زر زرا و دلگرمیای من نمیتونس هم بکشه تموم کنه داش بیخیال میشد، جای سوئیچ یدک و مدارک گم و گور شدهشم از من باید میپرسید، مامانش میگف هر جا احساس درموندگی و ضعف میکنم با خودم میگم شری هس نگران نباش غصه نخور فلان، اونوقت برگشت به من گفت احساس میکنم تو یه رباتی :)) البته الان میبینم درست گفته فقط یه ربات میتونه انقدر بینقص عمل کنه و اگه ربات نبودم که تو غلط میکردی اینجوری بگی!
معما
پیش میاد موردی نداره، یکی از مهارتای آدمی اینه که تصورات طرف مقابلشو نسبت به خودش به هم بریزه. همه ممکنه همو برنجونن، همه اشتباه میکنن، همه خراب میکنن، همه ممکنه قدرنشناسی و نمک نشناسی کنن و اینا برای من که هیچ انتظاری از کسی بابت رفتارم باهاش ندارم اهمیتی نداره و کاملاً طبیعی و قابل قبوله. ولی چیزی که رو اعصابمه اینه که تو از قصد ناراحتم کردی. چرا؟ من که برات هم فرشتهی مهربون بودم هم جینا، هم از دهن نهنگ درت آوردم، هم یادت دادم غرق نشی، هم نذاشتم زیر بارون خیس شی یا توو برف از سرما گوله شی، وقتی راهارو بلد نبودی نذاشتم گم شی، هر چی دوس داشتی برات درست کردم، هر چی حسرتشو داشتی برات فراهم کردم، اینهمه بهت چیز یاد دادم، اینهمه وقت برات صرف کردم، درداتو درمون کردم، غماتو گرفتم، نگرونیا و اضطرابتو خوب کردم، تویی که با اسمت تا ماه تولد و خیلی چیزای بنیادیت مشکل داشتی... من به تنهایی و به اقرار خودت خوبت کردم. یه باااااار حتی یه بارم ازت چیزی نخواستم، هیچی رو به روت نیاوردم و هرگز کوچیکترین منتی سرت نذاشتم. این آدم ناراحت کردن داره واقعا؟ چطوری دلت اومد؟ و چطوری بعدش از شرم کارایی که کردی و حرفایی که زدی نابود نشدی؟ بدترین و بیوجدانترین و مریضترین آدمام جلو من رامن تو چطوری تونستی اینطوری بیدلیل رم کنی؟
دانستنیها
یک موجود زنده خیلی خیلی خیلی خیلی درجهی رفیعی در بدجنسی باید داشته باشه که بتونه موفق شه دل منو بشکونه. چون من خیلی خیلی درجه رفیعی در درک متقابل افراد و درجهی رفیعتری در بیaتفاوتی به تلاش مردم جهت آزار احساسی دارم.
ستون یا بیستون
بدیهیات
یعنی اینم من باید بهتون توضیح بدم؟ ببینید عزیزانم چاییتونو شیرین کنید یه قورت بنوشید. خیلی شیرین بود درسته؟ حالا یه قاشق عسل نوش جان کنید. دوباره یه قورت چایی بخورید. چی شد؟ چرا دیگه مث قورت اولتون شیرین نیس؟ بله. در مورد همه چی مصداق داره. مثلا شما وقتی عادت کردی همه وقتی میبیننت محو قیافه یا چشات یا صدات میشن و دل از کف میدن، قاعدتاً نمیتونی و منطقاً هم نباااید بپذیری یکی که به چش یه موجود معمولی نگات میکنه، بیاد یارت شه. چرا وقتی مثلا همه عاشق رنگ چشاتن باید کسی رو انتخاب کنی که چشای تیره رو ترجیح میده؟ یا موی فر و صاف، صدای زیر و بم، هیکل تپل و ظریف و الی آخر.
ripoff
اینجوریه که
هر کسی از یه چیزی یا چیزایی میترسه. یه روز یکی از راه میرسه و میگه میدونم این بزرگترین ترس توئه ولی چون من قراره همراهت باشم به اعتماد من نترس و بعد یه جایی از راه با دهن پر و خنده یا تمسخر در حالیکه داره کون لقشو قر میده میگه ما رفتیم بای بای :)) این آدم به نظرم حتی بیشرفتر از کسیه که ناموسشو میفروشه.