در شرایط اضطراری زیر سی ثانیه حتی

من بهت گفته بودم که یه پرفکسیونیست نهان توو وجودم هست و به خاطرش یه حساسیتایی نسبت به درست و غلط یه چیزایی دارم که شاید اکثریت براشون مهم نیست یا اصلا متوجه‌شم نمیشن. گفته بودم میدونم این یه نقطه ضعفه ولی چون در عین حال موجود منطقی و واقع‌بینی هستم دوسش دارم، بخشی از شخصیت منه و اگه درکش نمیکنی یا اذیتت میکنه نزدیک من نشو و تو گفتی نههههه من اصلاً کشته‌ی همین حساسیتا و کمالگراییا و کمالطلبیای توئم. بعد یه روز در حالی که دلت از یه جا و یه کسای دیگه پر بود تصمیم گرفتی برای اینکه حس بهتری پیدا کنی تنها نقطه ضعف منو مسخره کنی؟ بعد فکر نکردی که من اگه بخوام بدون هیچ فشاری زیر شص ثانیه میتونم کل هستی تو رو به صورت بنیادین به سخره بکشم و پودرت کنم؟ بی‌مرام خنگ.

شریبات

دو تا چمدونشو موقع سفر خودش کلافه و درمونده نمیتونس جمع کنه من براش می‌بستم، هنوز دهنشو وا نکرده میگفتم دردش چیه، خودش نمیدونس چشه من بش میگفتم، یه دوره کاراموزی ساده رو بدون زر زرا و دلگرمیای من نمیتونس هم بکشه تموم کنه داش بیخیال میشد، جای سوئیچ یدک و مدارک گم و گور شده‌شم از من باید میپرسید، مامانش میگف هر جا احساس درموندگی و ضعف میکنم با خودم میگم شری هس نگران نباش غصه نخور فلان، اونوقت برگشت به من گفت احساس میکنم تو یه رباتی :)) البته الان میبینم درست گفته فقط یه ربات میتونه انقدر بی‌نقص عمل کنه و اگه ربات نبودم که تو غلط میکردی اینجوری بگی!

blown up

تنها قانونی که در رابطه برام اهمیت داشت رو زیر پا گذاشت و خب خودش به گا رفت.

معما

پیش میاد موردی نداره، یکی از مهارتای آدمی اینه که تصورات طرف مقابلشو نسبت به خودش به هم بریزه. همه ممکنه همو برنجونن، همه اشتباه میکنن، همه خراب میکنن، همه ممکنه قدرنشناسی و نمک نشناسی کنن و اینا برای من که هیچ انتظاری از کسی بابت رفتارم باهاش ندارم اهمیتی نداره و کاملاً طبیعی و قابل قبوله. ولی چیزی که رو اعصابمه اینه که تو از قصد ناراحتم کردی. چرا؟ من که برات هم فرشته‌ی مهربون بودم هم جینا، هم از دهن نهنگ درت آوردم، هم یادت دادم غرق نشی، هم نذاشتم زیر بارون خیس شی یا توو برف از سرما گوله شی، وقتی راهارو بلد نبودی نذاشتم گم شی، هر چی دوس داشتی برات درست کردم، هر چی حسرتشو داشتی برات فراهم کردم، اینهمه بهت چیز یاد دادم، اینهمه وقت برات صرف کردم، درداتو درمون کردم، غماتو گرفتم، نگرونیا و اضطرابتو خوب کردم، تویی که با اسمت تا ماه تولد و خیلی چیزای بنیادیت مشکل داشتی... من به تنهایی و به اقرار خودت خوبت کردم. یه باااااار حتی یه بارم ازت چیزی نخواستم، هیچی رو به روت نیاوردم و هرگز کوچیکترین منتی سرت نذاشتم. این آدم ناراحت کردن داره واقعا؟ چطوری دلت اومد؟ و چطوری بعدش از شرم کارایی که کردی و حرفایی که زدی نابود نشدی؟ بدترین و بی‌وجدان‌ترین و مریض‌ترین آدمام جلو من رامن تو چطوری تونستی اینطوری بی‌دلیل رم کنی؟

دانستنی‌ها

یک موجود زنده خیلی خیلی خیلی خیلی درجه‌ی رفیعی در بدجنسی باید داشته باشه که بتونه موفق شه دل منو بشکونه. چون من خیلی خیلی درجه رفیعی در درک متقابل افراد و درجه‌ی رفیع‌تری در بی‌aتفاوتی به تلاش مردم جهت آزار احساسی دارم.

ستون یا بیستون

من واسه اطرافیانم انقدر کوهم که مثلا میگن چه خبر؟ مثلاً میگم از آدمی که ١٢ سال باهاش بودم و قرار بود ازدواج کنیم جدا شدم. میگن ئه! البته خب برا تو که مسئله‌ی مهمی نیس، ایشالا اونم زنده بمونه... راستی فلان قرصو با فلان شربت یه جا بخورم طوری نمیشه؟ یا مثلاً داری میای زحمت بکش دو تام آب معدنی بگیر بیار. یا گفتی فردا صبح میری سر کار؟ و...
و خب پیش خودتون باشه ولی کاملاً حق دارن :))

درس امروز

اگر گِرد کسی بسیار گردی
اگر چه بس عزیزی خوار گردی

*عطار 

ضمن اینکه بله گاهی تاوان برتری تنهاییه و اشکالی نداره، به هر حال هر چیزی بهایی داره...

بدیهیات

یعنی اینم من باید بهتون توضیح بدم؟ ببینید عزیزانم چاییتونو شیرین کنید یه قورت بنوشید. خیلی شیرین بود درسته؟ حالا یه قاشق عسل نوش جان کنید. دوباره یه قورت چایی بخورید. چی شد؟ چرا دیگه مث قورت اولتون شیرین نیس؟ بله. در مورد همه چی مصداق داره. مثلا شما وقتی عادت کردی همه وقتی میبیننت محو قیافه یا چشات یا صدات میشن و دل از کف میدن، قاعدتاً نمیتونی و منطقاً هم نباااید بپذیری یکی که به چش یه موجود معمولی نگات میکنه، بیاد یارت شه. چرا وقتی مثلا همه عاشق رنگ چشاتن باید کسی رو انتخاب کنی که چشای تیره رو ترجیح میده؟ یا موی فر و صاف، صدای زیر و بم، هیکل تپل و ظریف و الی آخر. 

ripoff

و من از نزدیک شدن به آدمها، از رابطه دراز مدت، از دلیل پایبندی و تعهد جدید، من از معشوق کسی بودن، من از اعتماد به آدمها، من از رسیدن به جایی که از کسی - به خواست خودش و به اعتبار پیشینه‌اش انتظاری داشته باشم، من از شدن هممممه‌ی اینا میترسیدم/میترسم. من حواسم بود ولی به تمنای او، حواسمو فرستادم نون بخره و خب پر واضحه که اشتباه کردم. بهاشم اینه که وقت گرانمو صرف آدم ارزان، نه! مفت کردم. بهای سنگینیه ولی خوبیش اینه که لااقل پرداخت شده و در حال و آینده گریبانگیرم نیست. شمام حواستونو جف کنین اشتباه نکنین. آفرین

اینجوریه که

هر کسی از یه چیزی یا چیزایی میترسه. یه روز یکی از راه میرسه و میگه میدونم این بزرگترین ترس توئه ولی چون من قراره همراهت باشم به اعتماد من نترس و بعد یه جایی از راه با دهن پر و خنده یا تمسخر در حالیکه داره کون لقشو قر میده میگه ما رفتیم بای بای :)) این آدم به نظرم حتی بیشرفتر از کسیه که ناموسشو میفروشه.

فکتوم

تکه‌تکه و پریشان بودی، آرام و تمامت کردم. 
آرام بودم، پریشان و تمامم کردی.

هق هق :(

سرنتیپیتیم موند پیشش. 

چراغها را من خاموش میکنم/ اینبار برای همیشه

ای شب از رویای تو غمگین شده
سینه‌ات از کین سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده هیچ
شادیم به یغما بردی اندوهم بکردی بیش "پیچ پیچ"
...

پ.ن. به عنوان آخرین هدیه‌ بخونش. 

اعتراف

حیقتش فکر نمیکردم کسی توان ترک کردن منو داشته باشه کمی غافلگیر شدم :))

دوست دارم چیزی بنویسم ولی نمیدونم چی

شاید دیگه هیچی دیگه

ندارم دیگه.
انرژی.

خیلی خیلی خیلی چیز میز توو درفتمه. خیلی چیز میزم توو درفت ذهنمه. دلمم... آره اونم خیلی چیز میز توشه ولی مال اون بیشترشون گفتنی نیس. سعی میکنم بیام بنویسمشون. سعی میکنم. اگه عمر و ذوقی باشه...