بعد حسسسسسسسسسسسسسسوده ها

در حدی که به خودشم حسودی کرده.
طبق اعترافات خودش.

:))

اومدم بگم نوید ممدزاده بازی کرده گفتم نوید ممدبازه زاده کرده

من شکستگی و لب‌پریدگی دندون خرگوشیاشم حتی دوس دارم

آدم وقتی یکیو واقعا دوس داره حتی ایراداشم دوس داره. چطور ادعای عشق می‌کنید وقتی دائم در حال ایراد گرفتن از مخاطبتونید؟ یا حتی تلاش میکنید طبق ایده‌آل توی تصورتون تغییرش بدین؟

مثنوی

دستمزدی می نخواهیم از کسی
دستمزد ما رسد از حق بســــی

حالا از حقم نرسید بسی، باز ما نخواهیم چیزی از کسی
والا 

عب نداره

فقط حالتون به کسی بسته نباشه صلوات وگرنه جون و نون و کون و دل و دولتون حتی، به کسی‌ بسته شد زیادم عب نداره

کره


تمام حقوق این دابسمش محفوظ بوده و انحصاراً به من تعلق دارد


^_^

دچار سندروم ماچ بیقراره :)) 

:)))

وسط دعوا به ثبت احوال گفته ثبت اطفال 

نکن

تو گریه میکنی
اشکات فردا خشک میشه 
یه تیکه از من ولی هر بار
با اشکات بخار میشه 
یه روزم که حواست نیس تموم میشم 
بی هوا توو هوات گم میشم

پ.ن. عرض به حضورت که بعد، به جز با من که اصلا هیچوقت و هرگز فکرشم نکن

. . .

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هـیهـــات کـه رنج تو ز قـانون شـفــا رفت

surrender

اینکه باید بپذیریم حالا دیگه بعد از مادربزرگا و پدربزرگامون داره کم‌کم نوبت رفتن نسل پدر مادرامون میشه خیلی وحشتناکه.
خدا، طبیعت یا هر چی که بهش اعتقاد دارین اگه هنوز هستن سایه‌شونو بالا سرتون/ بالا سرمون نگه داره، اگه‌م زودتر از دست دادینشون بهتون طاقت و قدرت تحملشو بده. 

محکوم به زندگی

خیلی وقتا آرزوی مرگ و تجربه خوابی ابدی برام به طرز وصف ناپذیری تصوری لذتبخش و هوس انگیز بوده و همیشه غبطه خوردم به حال کسایی که انقدر رها، تنها، جسور یا حتی خودخواه بودن که تونستن تصمیم بگیرن بمیرن و با موفقیت مُردن. 
شاید چندان آدم مسئولیت‌پذیر و مسئولی نیستم ولی واقعیت اینه که بیشتر برای کسایی که دوستشون دارم و شاید دوستم دارن یا بعضا صرفا بهم نیاز دارن زنده ام تا خودم و این باعث میشه از لذت مرگ صرف نظر کنم و ادامه بدم.
گرچه نمیدونم چقدر و تا کجا انرژیم توانایی ادامه خواهد داشت ولی تا بحال دلم نیومده اینا رو بگذارم و بگذرم.
از تصور دنیاشون بعد از مرگم و بی من بودنشون ناراحت میشم. نه که واقعا انقدر مهم و کارساز باشم یا بودنم ارزش یا حتی کوچکترین ضرورتی داشته باشه ولی نباشم میدونم یه جاهایی یه کارایی یه چیزایی سختشون خواهد بود. سختتر از همینی که هس.
ولی اگه خودبخود یهو یه طوری شد که زودتر میتونستم بمیرم یا باید میمردم چی؟ اگه توی همین آینده خیلی نزدیک بفهمم که میشه یا قراره بمیرم چی؟ آیا میتونم از قرار مُردنم لذت ببرم و به استقبالش برم یا باید خودمو مجبور کنم که بجنگم در حالیکه حتی نمیدونم میشه اصلا توش پیروز شم یا نه؟

:|

بعد بعضی وقتا بعضی از این روش درمانهای سرخود و خونگی رو که میشنوم عین کارتونا از توو گوشام دود میاد بیرون

کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

یه چیزایی یه وقتایی یهو بی‌مقدمه فلش بک میشه توو ذهنم و انقد هی play میشه تا دهنم صاف شه. یه چیزای عجیبی مث خبر شکار و علت کشته شدن آهوهای دشت مغان با موتور سیکلت، روش بی‌رحمانه‌ و وحشیانه‌ی تربیت سگی که منجر به مرگش شد، راهی که برای کشتن گربه‌های خیابونی توو فضای مجازی یاد میدادن، سگی که گردنشو با طناب به ماشین در حال حرکت توو اتوبان بسته بودن و صدای هق‌هق بلند و بی‌اختیار لبخند وقتی داشت توی مصاحبه‌ای از رنج امیرش حرف میزد و . . .

:)))

میگه داری میای نونم بخر چون برای صبونه ناهار نداریم 

...

صد وعـده امیـــد به دل داده‌ام، دروغ
چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش

صائب تبریزی

عاشق آزادی و در قفس‌ترین

رفته بودم نون بخرم، موقع حساب کردن یارو گفت گلایی که اونجا دم درگذاشتیم مجانیه اگه دلتون میخواد ازشون بردارید.
یه سری غنچه‌های رز قرمز و صورتی و گلبهی از بینشون ورداشتم اومدم خونه. 
گلدون نداشتم گذاشتمشون توو لیوان. گلدون ندارم چون از گل و گیاه توو خونه خوشم نمیاد. گل و گیاه توو گلدون و توو خونه مثل ماهی توو تنگ و توو اکواریوم و توو حوضه. مثل پرنده توو قفس. مثل یه حس بد. مثل یه درد. درد مرگ آزادی.
گلا رو گذاشتم توو لیوان. لیوانو گذاشتم رو میزم. چقدر قشنگن. بوشون منو یاد بچگیام میندازه. وقتی پدربزرگم هنوز بود. وقتی باغچه هنوز گل میداد و درخت گلابی هنوز خشک نشده بود. روی میز آشپزخونه‌شون همیشه چن تا شاخه از گلای حیاط بود.
اون روزا روی شیشه‌های خونه هنوز نوار چسب بود و وقتی صدای آژیر خطر میومد همه فرار میکردن سمت زیرزمینا و پناهگاها. میخوام بگم اون روزام روزای خوب و خوشی نبود، ولی من دلم خوش بود. من وقتی وسط بابابزرگ و مامانبزرگم میشستم، وقتی موهای صاف و قشنگ مامانبزرگمو شونه میکردم، وقتی با بوی ادکلن پدر بزرگم عشق میکردم، وقتی وقتی وقتی ...  من دلم خوش بود. هنوز با خودم درگیر نشده بودم و این خوب بود.
شب پنجره‌ی آشپزخونه رو باز کردم هوای خونه عوض شه، به خودم گفتم برم گلا رو بیارم اینجا که خنکتره. نکنه پژمرده شن. بعد متوجه شدم چقدر دلم نمیخواد پژمرده شن. و همزمان چقدر دلم میخواد جلو چشمم باشن. چقدر دلم میخواد همیشه همینطور باشه و چقدر تناقض ...
درست نیست آدم گلا رو بکَنه. گل مگه خودش چقدر عمرشه که مام از ریشه و جاش جداش کنیم بندازیمش توو گلدون واسه چن روز زیبایی. چقدر آدم باید خودخواه باشه. 
فقط گل و گیاه نیس که. زندگی و آدمام همینن. جونت در میره واسه نجات جون آدما ولی یه وقتایی میری چند قدم دورتر می‌ایستی و میبینی چه کشکی چه پشمی وقتی مرگ تجلی بی‌دردی و آرامش مطلقه.
پوففف حرفام خیلی ادامه داره ولی حوصله نوشتن ندارم. حوصله هیچی دارم علی‌الخصوص زندگی کردن ولی خب نفسیه که میاد و میره و شکر حق.

پ.ن. از محبتتون بابت پیاما و تبریکاتون برای تولدم ممنونم. آبان که هیچ، آذرم داره تموم میشه میدونم، خیلی دیره ولی عرض کردم که حوصله ندارم. از بودنمم خوشال نیستم. دلیلیم نداره باشم. 
نوکرم.

والا

سوأل اینه که آیا با من بودن واقعا خوشبختیه؟

البته مولانا میفرماید وگرنه ما که یاکریمم نیستیم

طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد
ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم