وای مادربزرگ . . .

پنج سالم که بود پنج روز رفتی سفر. تب کردم و همه فکر کردند بی‌دلیل است. خوب که نشدم نگران و ترسان شدند. کسی نمیدانست جان کوچکم چنان بسته به آغوش گرم توست! همه بی‌تدبیر مانده بودند که چرا؟ تا که دکتر گمانه زد و گفت نکند کسی را که خیلی دوست می‌دارد از پیشش رفته است! و پرده‎‌ای که از اولین راز دلم برافتاد...
مامانی‌جان من که با وعده‌ی یک چمدان سوغاتی و تعداد روزهایی که با انگشتان یک دستم میتوانستم بشمرم، تاب دور‌ی‌ات را نیاوردم، حالا که نه سوغاتی در کارست و نه حتی عددی برای برگشتنت، بگو چه کنم؟
و اگر هیچوقت هیچکس نفهمد از وقتی که رفتی تب کردم ...

پ.ن. ۲ سال گذشت...
- از مردم بدت میاد؟ 
+ نه، فقط وقتایی که دور و برم نیستن احساس بهتری دارم. 

بوکفسکی

همین دیگه

آدم بایستی یکیو داشته باشه که وقتی حالش بده بتونه بره پیشش بگه فلانی دلم میخواد بمیرم اونم بگه نمیشه که و تو با سکوتت تأییدش کنی

میگه که

من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می کند
منطق او حتی از حماقت من هم احمقانه تر است

ا. بامداد

فرار از آفتاب و گرما!

اسمم بابا برفیه
میدونید کارم چیه؟

O_o

یه روزیم یه دخترجوونی اومده بود اورژانس و ضمن اینکه نمیخواست دلیل ارجاعشو به مسئول پذیرش بگه، تأکید داشت که فقط با یه پزشک خانوم میخواد مشکلشو در میون بذاره! من در حالیکه میخواستم از بیمارستان برم بیرون ناخودآگاه صدای خواهش تمناشو از توو قسمت پذیرش شنیدم و اعتراف میکنم دقیقاً نمیدونم به خاطر تحریک حس فضولیم بود یا حس نوع‌دوستی ولی راهمو کج کردم و رفتم سراغش، خودمو معرفی کردم گفتم بیا اینور بشین اینجا بگو ببینم دردت چیه؟ 
خلاصه کنم براتون کاشف به عمل اومد که برای اولین بار با خواست خودش و کسی که دوسش داشته، سکس رو تجربه کرده و نه تنها لذت نبرده، احساس بدی هم داشته. و حالا سؤال اورژانسی!!! براش پیش اومده که اگه کلاَ تمام عمرش و با هیچ کس موقع سکس لذت نبره تکلیفش چیه؟!

شمد

داریم از هوا صحبت می‌کنیم و اینکه این روزا خیلی متغیره. من میگم گرممه و شبها کلافه میشم از گرما. اون میگه من سردمه و باید بغلت کنم پتو رم بکشم روم که سردم نشه. یاسی هم خیلی جدی میگه منم میخوام از این به بعد با صمد بخوابم. من یک لحظه تمام صمدهایی که میشناسم توو ذهنم دوره میکنم به اضافه‌ی اینکه دنبال دلیلی میگردم که ممکنه به خاطرش مثلاً جدیداً ب رو به جای اسم خودش صمد صدا کنه و وقتی چیزی پیدا نمیکنم ازش میپرسم صمد کیه دیگه؟ 
یه کم نگاهم میکنه و میگه صمد دیگه این ملافه‌ها که بهش میگن صمد! :))))))

غم دوران غم

چقدر همه چیز به طرز وصف‌ناپذیری غم‌انگیزه. به هر چی که فکر کنی، به هر طرف که رو میکنی، به هر گوشه‌ای که رجوع میکنی، به هر خبری که گوش میکنی، هر اتفاقی، هر چی، هر جا، هر لحظه ... چقدر همه چیز غمگین‌کننده‌ست.

بشمار یک

قصد کرده‌ام رخت بختم را بتکانم 

ولی نمیکنم

خیلیاتونم وقتی جدی باهاتون حرف میزنم فک میکنین دارم دعواتون میکنم.

مامانی

همینطور که بلند بلند داشتم میخندیدم، صدای مادربزرگ پیچید توی گوشم، وقتی که با خنده‌ی من میخندید و قربون خنده‌هام میرفت. میگفت پُر میخندی و من هیچوقت نپرسیدم ینی چطور...
همین دیگه. هیچی. خنده‌م اشک شد سر خورد رو گونه‌هام؛ بغضمم با آب و به سختی فرو دادم پایین که مبادا با گرفتن صدام داغ مادرو تازه کنم.

ال صراط المستقیم عامو

دو دیقه اومدم توو حیاط هوا بخورم، از دور منو دید اومد پیشم شروع کرد با هیجان و کلی ذوق وشوق عکسا و فیلمای افطاری فرا مفصل شب گذشته‌ی مسجدشونو نشون دادن. گرمم بود میخواستم اب بخورم، منتظر بودم خدافظی کنه بره ولی به نظر نمیرسید قصد رفتن داشته باشه :)) آخر گفتم میری بالا یا من برم؟ چون میخوام اب بخورم داداش. گف نه راحت باش اینجوری ثوابش واسه منم بیشتره! پاشدم برم که هم جوابشو ندم هم مشتمو از خطر کوبیده شدن به در و دیوار نجات بدم برگش گف تو که کافری چه فرقی برات داره. عه. الاغ. گفتم مؤمن جان غرض مگه غیر از اینه که شما به یاد فقرا و اونایی که ندارن بیفتی؟ بعد وقتی شما عکسای دیشب آشپزخونه‌ی مسجدو به من نشون میدی که چقد غذا درست کردین و با افتخار و هیجان تعریف میکنی تازه چقدرم دور ریختین و نکردین لاقل اضافه‌هاتونو به این همه بدبخ بیچاره‌ها که این روزا همه جای شهر ولوئن بدین، اصن راه دورم نه وقتی سر همین خیابونی که میپیچی میای سمت بیمارستان ما هنوز اون زن گداهه با بچه‌ی کوچیکش نشسته کف زمین گدایی یه تیکه نون میکنه، تو چه روزه‌ای میگیری چه افطاری توو مسجد نوش جان میکنی؟ گفت نه تو نمیفهمی. قبل از اینکه به توضیحش ادامه بده گفتم درسته آی دکتر من نمیفهمم و دکمه‌ی آسانسورو زدم که برم بالا. خوشبختانه بلافاصله در بازو بسته شد و دیگه نتونست ادامه بده.

اگر

می‌تونستم روان‌درمان خوبی باشم اگر!
اگر به زندگی ایمان داشتم. 

دنیای وارونه

آدمای خوب دلشون گرفتار دست آدمای نالایق میشه، اذیت میشن، ضربه میخورن، قلبشون میشکنه، روحشون خدشه‌دار میشه و بد قضیه اینه که در همون حال هم باز از مخاطب جفاکارشون دفاع میکنن و برای کاراش توجیه پیدا میکنن و در حالی که زمین و آسمون تمام حقو به اینا میدن، اینا حقو به خودشون نمیدن و معتقدن که احتمالاً مخاطبشون هم حق داره و... از شرایطی حرف میزنم که توش آدمای معمولی خیلی قاطعانه حتی حق زنده موندنم برای طرف مقابلشون قائل نیستن.
فقط میشه گفت دردا و وا اسفا.

شری‌کباب

دو دیقه زیر آفتاب میمونم کبااااااااااب میشم. کباب :|
و چه رویای عبثی مجاجان ...

مصائبی که هست

گاهی‌ام دوروبرمو نگاه میکنم می‌بینم وسط یه توده‌ی بزرگ غلیظ دودآلود سرشار از انرژیای منفی اطرافیانم احاطه شدم و هیچ راهی جز فراموش کردن خستگیام و دونه دونه کنار زدن موجای این انرژیا از توو وجود صاحباشون ندارم.

اینجوریا

آدم باید کسی رو داشته باشه که وقتی حالش بده، وقتی ازت میپرسه چطوری، بهش بگی خوب نیستم. 
پ.ن. من داشتم ولی دیگه ندارم. آدمش هست ولی اون چیزی که توش بود و به خاطرش میتونستم بش بگم "خوب نیستم" دیگه توش نیس.  

نیمه‌ی پر

یکی از خوبیای تنها زندگی کردنم اینه که وقتی سرما خوردی با خیال راحت هرچقد بخوای میتونی عطسه و سرفه کنی ضمن اینکه لازم نیس سعی کنی از قیافت ملوم نشه حالت چقد تخمیه. 

فرهنگیان در قعر بی‌فرهنگی

با کمال تأسف بارها تجربه کرده‌ام که طرف مقابلم در حین تعریف ماجرایی، موقع معرفی فرد خاصی، با یک لحن تحقیرآمیز می‌گه یارو آدم حسابی نیست! فرهنگیه!!! فرهنگیه دیگه/بدبخت بیچاره‌س/ گداس/ داغونه/ قابل احترام نیس/ آدم حسابی!!! نیست و . . .
کات
برعکس ایران در اکثرکشورهای پیشرفته، معلم بودن نه تنها مایه‌ی خجالت نیست، افتخار و پرستیژ دارد و شغل پر درامدیست!
مثلاً ژاپنی‌ها که یکی از مهمترین دلایل پیشرفتشون رو معلمهاشون میدونن و معتقدن باید برای یک معلم در حد یک امپراطور احترام قائل شد و بهشون در حد یک وزیر حقوق پرداخت کرد.
کات
در جوامع بی‌ساختار و توسعه نیافته، ضمن سیستم آموزش‌پرورش بی‌ثبات و پر ایراد، با دو مشکل اساسی روبه‌رو هستیم: یکی اینکه معلم‌ها از حقوق و احترامی که شایسته‌ی شغلشونه برخوردار نیستن و دو اینکه بعضاً کسانی که به عنوان معلم مشغول به تدریس میشن، شایستگی‌های لازم برای معلمی رو ندارن! که هر دوی اینها در یک دور باطل علت و معلول هم هستن! ولی کاش اشتباهات اون اقلیت نالایقی که شما در طول سالهای تحصیلتون ازشون کینه به دل گرفتید رو به خوبیهای اکثریت آدمای شریفی که جزو این قشر هستن تعمیم ندید.
کات
مادربزرگ من، زمانی که مادربزرگ خیلی از شما حتی سواد خواندن و نوشتن ساده را هم نداشتند و هرگز به مدرسه نرفته بودند، به سه زبان زنده دنیا به غیر از فارسی تسلط داشت، ورزشکار بود، ویلون مینواخت، خط خوشی داشت و به جز رسیدگی به وظایف مادری‌ و همسری‌اش شاغل هم بود.
تدریس میکرد و افتخارش این بود که سی سال تمام در یک مدرسه خدمت کرده و بسیاری از شاگردانش حالا جزو شخصیتهای شناخته شده‌ای در جامعه‌ی امروز ایرانند.
جایی کاری داشت یا گاهی که لزومی داشت خودش را با افتخار فرهنگی معرفی میکرد!
او برای من مظهر زنی مدرن، روشنفکر، باسواد، آگاه و متکی به خود بود و من ضمن اینکه خیلی دوستش داشتم، برایش احترام خاصی قائل بودم. از شما چه پنهان وقتی با مادربزرگ بقیه‌ی اطرافیانم مقایسه‌اش میکردم، در دلم حتی به خاطر داشتنش افتخار میکردم.
پدرم هم عادت داشت و هنوز هم حتی عادت دارد، به جای اینکه خودش را با عنوان دکتر، مهندس یا استاد دانشگاه معرفی کند، می‌گوید فرهنگی هستم!
کات
ـ  فرهنگی بودن در نظر من هیچ‌وقت کسر شأن نبوده و نخواهد بود. و شرمم میاد از مردمان بی‌فرهنگی که با حقارت به قشر "فرهنگی" جامعه‌شان مینگرند. 
ـ  شأن آدمها را با میزان درامدشان در ذهنتان بالا پایین نکنید. 
ـ  دزد نبودن و اختلاس نکردن و رشوه و مال حرام و پول خون ملتو نخوردن، اهل علم و ادب بودن و در عین حال سخاوت آموختن به دیگران را داشتن، نه مایه‌ی خجالت است و نه کسر شأن.
ـ اگر واقعاً ملاک برای آدم حسابی‌ بودن، کلفتی حساب بانکی و ماشین لوکس داشتن و لاشی بودن و این قبیل چیزا بشه/باشه، خوشا آدم ناحسابی بودن!
کات
روز معلم مبارک