تیکه تیکههای وجودم درد میکنه
نمیدونم این چن روز چن بار حین حرف زدن با ملت از دستم دررفته و بغضم ترکیده و گریهم گرفته ولی امروز صبح داشتم از بیمارستان میومدم خونه یکی ازم تشکر کرد خواستم بگم خواهش میکنم واقعا خواستم بگم خواهش میکنم ولی یهو حس کردم عین یه گلدون بلوری که از ارتفاع پرتش کردن رو زمین هزار تیکه شدم. از هم پاشیدم.
حالا توواین وضع جوابم باید پس بدیم
گفت چرا انقد ادعات میشه نمیری ایران کمکشون کنی. عرض کردم اول اینکه برم از خود گیت فرودگاهم نمیذارن مث آدم رد شم چه برسه که حالا بعدش بخوام کمک کنم. دو اینکه مسئولیت چند نفر بر عهدهمه. نمیتونم ولشون کنم.
:(
و هایلایت داستان اونجاشه که میری سر کار مریض شاکیه که چرا ویزیت ۵ دیقه از وقت مقرر دیرتر شده، رئیس شاکیه که قهوهش سرد شده سرش درد گرفته، همکارت دور ورداشته که وای چقدر بیمارا بیملاحظه و پرتوقع شدن، زیردستت نگرانه چون از شدت فشار کار نتونسته به اندازه آب بخوره و حالش بده، آدما خوشالن که برف اومده، ازت میپرسن چرا نمیای بریم پاتیناژ، طوری شده مگه؟ چرا قیافهت ناراحته و... استوری و استتوس و فلان آدمم که میبینن اول میپرسن واقعیه بعد یه اه میکشن عین بز سری تکون میدن و حالا موضوع بعدی...
